همراه سارا و سام به سمت کافهای که سارا گفته بود، راه افتادیم. خیابونها شلوغ بود، اما هوای عصرگاهی یه حس خوبی بهم میداد. هنوز هم ذهنم درگیر اون خواب بود، ولی سعی کردم خودمو سرگرم کنم. وقتی به کافه رسیدیم، یه فضای دنج و دوستداشتنی داشت. دیوارها پر از تابلوهای هنری بودن و نور ملایم چراغها یه حس گرم به فضا داده بود. چندتا میز چوبی با صندلیهای رنگی کنار پنجره چیده شده بودن و عطر قهوه و کیک توی فضا پیچیده بود. نشستیم و منو رو برداشتیم. سام طبق معمول نتونست جلوی زبونش رو بگیره و با صدای خندهداری شروع کرد به خوندن اسمای عجیب منو: یه پوزخند نشست روی لباش و با صدای بلندی شروع کرد به خوندن: «هاتچاکلتِ اشکای یخی»، «کاپوچینوی بوسهی گرگ»، «چای سیاهِ رازآلود»، «موکا با چاشنی حسرت»، «لاتهی سرنوشتِ گمشده»… بابا اینا منوئه یا اسم رمانهای عاشقانه. سارا دستشو جلوی دهنش گرفت تا خندش درنیاد، ولی نتونست و بالاخره زد زیر خنده: سام، یه روز تو رو پرت میکنن بیرون از کافهها، میدونی؟! سام که تازه گرم شده بود، ادامه داد: «آیسلاتهی بوسهی شیطان»؟! وااای، اینو اگه سفارش بدی باید روحتم بفروشی؟! دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. همین شوخیهای سام بود که باعث میشد برای یه لحظه هم که شده، اون فکرای عجیب و اون خوابهای ترسناک از سرم بیرون بره. وقتی سفارش دادیم، سام رو به من کرد و گفت: خب، کارین خانوم! حالا که عضو جمع ما شدی، باید یه چیزو بدونی… ما فقط کافه نمیایم بشینیم مثل آدم قهوه بخوریم، باید یه کم تفریح هم بکنیم! سارا با ذوق اضافه کرد: بعد از اینجا میریم پارک، یه کم دور میزنیم، خوراکی میگیریم و… یه بازی کوچیکم داریم! مشکوک نگاهشون کردم: بازی؟ سام با شیطنت گفت:اوهوم جرعت یا حقیقت. بعد از اینکه حساب کافه رو پرداخت کردیم، از در زدیم بیرون. هوا خنکتر شده بود و یه نسیم ملایم بین درختا میپیچید. سام با یه کش و قوسی که انگار از یه مأموریت سخت برگشته، دستاشو پشت سرش قفل کرد و گفت: خب خب،شکم ها که سیر شد حالا وقتشه یکم تفریح کنیم و به بازی بکنیم. سارا ذوقزده گفت: عه چه خوب یادته آخرین باری که بازی کردیم چقدر خندیدیم؟ من که هنوز تو فکر خوابای عجیب و غریبم بودم، فقط سر تکون دادم. شاید بد هم نبود، یه کم سرگرم شدن میتونست فکرم رو از اون حس سنگین دور کنه.به سمت پارک رفتیم. هوا کمکم تاریک شده بود و چراغای پارک یکییکی روشن میشدن. صدای خندهی بچهها، بوی بلال کبابی و خشخش برگای زیر پامون حس خوبی میداد. نشستیم روی یه نیمکت، خوراکیامونو باز کردیم چندتا خانواده این طرف و اون طرف نشسته بودن، چند نفرم داشتن با اسکیت و دوچرخه میچرخیدن. یه گوشهی خلوت پیدا کردیم و نشستیم روی چمنا. سام دستاشو بهم مالید و با یه لبخند شیطونی گفت: خب بریم سر اصل مطلب کارین ،جرعت یا حقیقت؟ یه کم مکث کردم. میدونستم هر کدومو انتخاب کنم، قراره یه چیزی نصیبم بشه. ولی جرأت یه جورایی هیجانانگیزتر بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: جرعت سام چشماشو باریک کرد، اطرافو یه کم وارسی کرد، یهو یه گروه شش نفره رو دید که چهار تا دختر و دو تا پسر بودن. لبخند شیطونی زد و گفت: خب کارین خانوم باید پاشی و با صدای بلند روبه اون گروه آهنگ «هی آقاپسر»اکس بندو بخونی. چشام گرد شد: چییی ؟!دیوونه ای؟زشته!. سارا شروع کرد به خندیدن:وااای سام محشر بود !کارین بجنب دیگه این قانون بازیه. یه لحظه با استرس اطرافو نگاه کردم. دلم نمیخواست این کارو کنم، ولی میدونستم اگه قبول نکنم، تا آخر عمر مسخرهام میکنن. یه نفس عمیق کشیدم، بلند شدم، صدامو صاف کردم و با خجالت گفتم: «هی آقا پسر بابا اینور نگاه کن مستم ولی..» همون لحظه یکی از پسرا از اون گروه برگشت سمتم و ادامه آهنگو خوند: «هستم عاشقت منو صدا کن وای چی بپوشم امشم دوتایی مهمونی دعوتیم...» خندههای سام و سارا ناگهانی قطع شد. منم که نفس تو سینم حبس شده بود، مات و مبهوت به پسره زل زدم. یه حس عجیبی داشتم… انگار قبلاً این پسر رو یه جایی دیده بودم. ولی کجا؟ قلبم تندتر زد… چرا اینقدر برام آشنا بود؟