نمیتونستم چشمامو از اون پسر بگیرم. قلبم تندتر از همیشه میزد، انگار بدنم یه حس آشنا اما عجیب رو تجربه میکرد. پسر هنوز داشت لبخند میزد و بقیهی گروهش هم با خنده و هیجان نگاهش میکردن. سام و سارا که متوجه تغییر حالت من شدن، با تعجب به هم نگاه کردن. سام آروم کنار گوشم گفت: هی ...خوبی؟چرا اینطوری نگاش میکنی؟ چند بار پلک زدم و سریع روشو برگردوندم. نمیخواستم جلب توجه کنم، اما اون حس عجیب… اون حس که نمیدونستم چرا با دیدنش به وجودم میچسبید، منو راحت نمیذاشت. پسر یه قدم جلوتر اومد و نگاهش دقیقاً توی چشمام قفل شد. صدای خوبی داری انتظار نداشتم یکی اینطوری بزنه زیر آواز... مخصوصاً یه دختر. نفسم رو حبس کردم. هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. سام که همیشه آمادهی شوخی و هرجومرج بود، سریع وسط حرفمون پرید و با یه لبخند شیطنتآمیز گفت: خب حالا میخوای بهت امضاء بده؟ پسر خندید و دستاشو توی جیبش فرو برد: نه ولی شاید بهتره بیشتر باهم آشنا بشیم؟ یه قدم عقب رفتم، انگار ناخودآگاه میخواستم فاصلهمو حفظ کنم. اما یه چیزی این وسط عجیب بود… چهرهاش، صداش… چرا حس میکردم باید اونو بشناسم؟ هنوز توی فکر اون حس عجیب و آشنا بودم که صدای سام اومد: "خب خب، حالا که اینجوری شد، چرا یه کم بیشتر با هم وقت نگذرونیم؟" سریع برگشتم سمتش. "چی؟!" سام شونه بالا انداخت و با لبخند شیطنتآمیزش گفت: "چیه؟ تو که صدات تو گوش اینا مونده، حالا بیا بشینیم یه کم بیشتر آشنا شیم!" سارا که انگار از ایدهی سام خوشش اومده بود، با هیجان گفت: "آره، اینطوری هم بامزهتره، هم حوصلهمون سر نمیره!" لبمو رو گاز گرفت. واقعاً دلم نمیخواستم بیشتر با اون گروه وقت بگذرونم یه حسی ته دلم میگفت بهتره فاصلهمو حفظ کنم. اما از طرفی، چیزی نمیتونستم بگم نمیخواستم خودم رو بیدلیل عجیب نشون بدم. پس فقط یه نفس عمیق کشیدم و سرمو پایین انداختم. پسر دوباره لبخند زد، اما این بار نگاهش یه جورایی عمیقتر بود. "پس بیاین اون نیمکتارو بگیریم." بیصدا پشت سر بقیه راه افتادم قلبم هنوز یه جور عجیبی میزد.