سایه ای درونم نجوا میکند : حس های مبهم

نویسنده: delroba_ahmadvand

سام قاشقش رو توی لیوان قهوه‌ش چرخوند و با شیطنت گفت: «خب حالا که مهران عاشق صدای کارین شده، باید توی یه اجرای دیگه هم حضور داشته باشه، نه؟» سارا خندید و گفت: «آره واقعاً! باید یه کنسرت راه بندازیم!» من با بی‌حوصلگی یه جرعه از نوشیدنیمو خوردم و زیر لب گفتم: «باشه، ولی اول باید یه قرارداد رسمی امضا کنیم. دستمزد، امتیاز آهنگ، شرایط اجرا...» سام با خنده گفت: «عههه! ببین کی حرف از قرارداد می‌زنه! اصلاً از همین فردا مدیر برنامه‌هات می‌شم!» همه خندیدن. مهران یه کم نزدیک‌تر شد، اون‌قدر که انگار فقط من بشنوم، با یه لحن خاص گفت: «پس برای شنیدن یه اجرای دیگه، باید یه قرار ویژه بذارم؟» یه لحظه سرمو بلند کردم، نگاهم افتاد به مهران که با یه لبخند خاص زل زده بود بهم. یه لبخندی که انگار قرار نبود به این زودیا محو بشه. قلبم یه لحظه نامنظم زد، ولی سریع خودمو جمع‌وجور کردم و با یه لحن بی‌تفاوت گفتم: «بستگی داره، شاید هم هیچ‌وقت اجرا نکنم.» مهران با خنده شونه بالا انداخت: «پس باید بیشتر تلاش کنم، نه؟» قبل از اینکه بتونم جواب بدم، سارا با هیجان از جا پرید و گفت: «وای دیر شد! باید برگردیم، مامان پیام داده زودتر بریم.» سام یه کش و قوس اومد و با غرغر گفت: «عههه! تازه گرم شده بودیم ها!» ولی بلند شد. من سریع کیفمو برداشتم و بدون اینکه حتی یه بار دیگه به پسره نگاه کنم، راه افتادم. اما حس می‌کردم هنوز داره نگاهم می‌کنه... توی راه برگشت، سام با لبخند شیطنت‌آمیز به من نگاه کرد و گفت: «خب خب، خانم خوش‌صدا، نظرت در مورد طرفدار جدیدت چیه؟» نگاهش کردم، ولی چیزی نگفتم. سام که جواب نگرفت، با آرنج به پهلوی سارا زد: «می‌بینی؟ از الان داره ناز می‌کنه!» سارا پوفی کشید و گفت: «سام اذیت نکن، ولی راستشو بگو کارین، وقتی دیدیش، یه لحظه خشکت زد. چی شد؟» مکث کردم. بهشون نگاه کردم و گفتم: «نمی‌دونم... یه حس عجیب بود. انگار جایی دیده بودمش، ولی یادم نمیاد کجا.» سام با حالت نمایشی چشم‌هاشو گشاد کرد و گفت: «ای بابا، نکنه عشق در نگاه اول بوده و خودتم نمی‌دونی؟!» چشم‌غره‌ای بهش رفتم و با خستگی گفتم: «نه سام، همچین چیزی نیست. فقط یه حس آشنا بود، همین.» سام لبخندش رو جمع کرد، ولی نگاهش جدی شد: «خب، اگه این حس آشنا بودن باعث شد یکم بیشتر باهاش حرف بزنی، چی؟» نگاهمو به خیابون دوختم. توی ذهنم فقط یه تصویر نقش بسته بود: چشمای اون پسر، و حس سنگینی که هر لحظه داشت بیشتر می‌شد...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.