سایه ای درونم نجوا میکند : دعوت به تاریکی

نویسنده: delroba_ahmadvand

به خاطر بی‌خوابی شب قبل و اتفاقاتی که افتاده بود، خیلی کسل و بی‌حوصله بودم. سرمو روی رومیزی گذاشتم و چشمامو بستم، سعی کردم برای چند لحظه از فکر و خیال خلاص بشم، اما سارا با هیجان گفت: "مهران و اکیپش دعوتمون کردن بریم کافه، گفت که می‌خواد بیشتر باهم آشنا بشیم." صدای همهمه‌ی کلاس توی گوشم پیچید، چند نفر داشتن پچ‌پچ می‌کردن، صدای کشیده شدن خودکار روی کاغذ و خش‌خش ورق زدن دفترها به گوش می‌رسید. اما چیزی که توجهمو جلب کرد، نه سر و صدای اطراف، بلکه اسمی بود که سارا گفت. به‌طور غیرارادی سرمو بلند کردم و نگاهم روی سارا موند. "مهران؟ کیه؟" سارا با لبخند گفت: "همون پسره که توی پارک دیدیم، همون که عاشق صدات شده بود!" لبخند کوتاهی زدم، اما یه حس عجیب داشتم. چرا این آدم انقدر برام آشنا بود؟ انگار یه چیزی توی ذهنم زمزمه می‌کرد که قبلاً دیدمش، ولی هرچی فکر می‌کردم، جایی به خاطر نمی‌آوردم. یه حس سنگین، یه حسی که نمی‌دونستم از کجا میاد. دستم رو روی پیشونیم کشیدم، حس خستگی هنوز توی وجودم بود. با بی‌حوصلگی گفتم: "واقعاً؟ نه، نمی‌خوام بیام حوصله ندارم." سارا لباشو جمع کرد، دست به سینه شد و با حالت قهرآمیز گفت: "خب، من تنها می‌مونم. نمی‌خوام تنها برم." نگاهم به سارا افتاد. چهره‌اش کمی ناراحت بود، اما پشت اون اخم ظریف، اشتیاقش کاملاً معلوم بود. از اونایی بود که اگه یه چیزی به دلش می‌نشست، دوست داشت حتماً انجامش بده. شاید من زیادی حساسیت به خرج می‌دادم، شاید این فقط یه دعوت معمولی بود. آهی کشیدم، انگشتامو روی میز ضرب گرفتم و بالاخره گفتم: "باشه، اما فقط برای یک ساعت، بعدش میرم." چشمای سارا برق زد، اخمش محو شد و لبخند شیطنت‌آمیزی زد. "باشه مطمئنم پشیمون نمی‌شی." بعد از کلاس، با سارا و سام به سمت کافه‌ای که مهران گفته بود رفتیم. یه جای دنج و نسبتاً خلوت بود، با نورهای ملایم و موسیقی آرامی که توی فضا پخش می‌شد. با هر قدمی که برمی‌داشتم، حس سنگینی که از لحظه‌ی شنیدن اسم مهران بهم چسبیده بود، بیشتر می‌شد. وقتی وارد شدیم، مهران و چند نفر از اکیپش رو دیدم که یه میز نسبتاً بزرگ رو اشغال کرده بودن. چهارتا دختری که اون شب توی پارک دیده بودم هم اونجا بودن، اما چیزی که باعث شد کمی متعجب بشم، حضور سه پسر دیگه‌ای بود که دفعه‌ی قبل ندیده بودم. یعنی اکیپشون بزرگ‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. همین که نزدیک‌تر شدیم، مهران از جاش بلند شد و با همون لبخند مطمئن همیشگیش گفت: "بالاخره اومدین! خوش اومدین." سارا با ذوق نشست و سام هم، که برخلاف من حسابی از این آشنایی خوشحال بود، سریع خودش رو جا کرد. ولی من؟ هنوز حس بدی داشتم. یکی از دخترا که موهای کوتاه و صافی داشت، کمی جلو اومد و با لبخند گفت: "مارین، نه؟ بالاخره اومدی. مهران می‌گفت ممکنه نیای." یه لحظه ابروهام بالا پرید. مارین؟ زیر لب غر زدم: "مارین نه، کارین..." ولی اونقدر آروم بود که شاید فقط سام شنید. قبل از اینکه چیزی بگم، سام سریع خودش رو قاطی کرد و با خنده‌ی شیطنت‌آمیزی گفت: "اوه پس دیگه شدی مارین؟ خیلی هم شبیه پرنسس‌ها شده اسمت!" چشم‌غره‌ای بهش رفتم که باعث شد بلند بخنده و دستاشو به نشونه‌ی تسلیم بالا ببره. دختر دیگه‌ای که موهای بلندی داشت و لبخندش زیادی صمیمی بود، با لحنی ملایم گفت: "اون شب وقت نشد درست و حسابی آشنا بشیم، ولی خب... الان که اینجایی، وقت زیاد داریم." قبل از اینکه جوابی بدم، دختر سومی که از همون اول نگاهش سنگین بود، کمی متمایل شد و با لحن خاصی گفت: "فکر نمی‌کردم بیای. اون شب خیلی ساکت بودی، انگار علاقه‌ای به آشنایی نداشتی." یه لحظه مکث کردم، سعی کردم لبخند بزنم، ولی اون حس سنگین دست از سرم برنمی‌داشت. نگاه دختر چهارمی که تا اون لحظه ساکت بود، به من دوخته شد. نگاهش فرق داشت… انگار یه جور حسادت توی چشماش بود، یه حس ناخوشایند که نمی‌تونستم نادیده بگیرم. وقتی دید متوجه نگاهش شدم، اخم ظریفی کرد و سریع مشغول نوشیدن قهوه‌ش شد. سارا که حسابی از این آشنایی خوشحال به نظر می‌رسید، مشغول صحبت با یکی از دخترا شده بود. ولی من؟ فقط نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که چرا با هر دقیقه‌ای که می‌گذره، این حس بد توی وجودم عمیق‌تر می‌شه. 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.