سایه ای درونم نجوا میکند : توهم یا هشدار؟
0
3
0
10
همینطور که سام مشغول مسخرهبازی بود و سعی میکرد یخ فضا رو بشکنه، من داشتم کمکم خودمو راضی میکردم که این قرار یه اتفاق معمولیه. اما یه چیزی هنوز ته دلم سنگینی میکرد. احساس میکردم نگاههایی که بهم میشه، زیادی موشکافانهست. درست همون لحظهای که سام داشت به شوخی اسممو کشدار صدا میزد، یکی از پسرهای اکیپ که تا اون لحظه خیلی ساکت بود، کمی به سمت مهران متمایل شد. طوری که انگار نمیخواست کسی جز مهران بشنوه، اما من از گوشهی چشم حرکاتشونو زیر نظر داشتم. "مارو یادت نره... دفعه قبل که خیلی خوش گذشت... نکنه تکخوری میکنی؟" نمیدونم چرا، اما همون لحظه انگار خون توی رگهام یخ زد. حتی اگه کلمهای از حرفاشونو نشنیده بودم، همون لحن، همون حالت نگاه... یه چیزی توی وجودم داد میزد که این وسط یه چیزی اشتباهه . مهران لبخند کمرنگی زد و با یه حرکت سر جوابشو داد.
با خودم فکر کردم: «چرا اسم این پسره یادم نمیاد؟ شاید چون تا حالا خیلی ساکت بوده و اصلاً بهش توجه نکردم.»
اما اون حرفش... چه معنی داشت؟ درست متوجه نشدم، ولی یه حس عجیبی بهم دست داد. یه جور دلشوره... یا شاید هم انزجار؟
انگار یه چیزی توی وجودم به لرزه افتاده بود. قلبم تندتر میزد و یه حسی مثل سرمای نامحسوسی توی ستون فقراتم دوید. نگاهم هنوز روی همون نقطه خشک شده بود. سایهای... یا شاید تصویر زودگذری از یه دختر، درست پشت سر یکی از پسرها. اونقدر سریع ظاهر شد و ناپدید شد که مغزم فرصت پردازش نداشت. ولی اون حالت نگاهش... پر از درد بود. انگار داشت از توی دل تاریکی نگاهم میکرد.
نفسم بند اومده بود. گلوم خشک شده بود. یه لحظه حس کردم حتی صداها هم محو شدن و فقط صدای قلبم توی گوشم میکوبه.
سریع پلک زدم، سرمو کمی تکون دادم. نه... نه، حتماً اشتباه دیدم. یه بازی نوری، یا شاید ذهنم داشت بازیشو باهام شروع میکرد. اما اون حس هنوز باهام بود. حس خفگی... حس زخم کهنهای که تازه داره سر باز میکنه.
مهران داشت با بقیه میخندید، انگار نه انگار که لحظهای قبل، اون مکالمهی لعنتی رو شنیدم. یا اون سایه رو دیدم.
با خودم گفتم: «نه کارین، نباید بذاری بترسی. آروم باش... این فقط یه توهم بود. فقط یه توهم...»
ولی ته دلم میدونستم که این یه چیز ساده نیست.
از اون لحظه به بعد، دیگه نتونستم آروم بشینم. حس میکردم یه چیزی، یه کسی، دقیقاً کنارم ایستاده. حتی وقتی پشت سرمو نگاه کردم و کسی نبود، اون سنگینی... اون حضور... هنوز حس میشد.