امواج

امواج : امواج

نویسنده: mosafer

آب شفاف و زلال بنظر می رسد اما کافی است کمی دستم را درونش فرو برم تا از سرمای بی حدش قلبم از کار بی افتد. عجیب است که بعضی را هم سوزانده و از بدن بی جانشان دود بلند می شود! 
کنده ای که روی آن سوارم از درختان باغ خودمان است. آن را وقتی کودک بودم با دستان خودم کاشتم. پدرم در چند قدمی ایستاده بود و در سکوت نگاهم می کرد ، وقتی از جایم بلند شدم تا گرد و خاک را از پیراهنم بتکانم ، به آرامی آمد و کنارم نشست. 
گفتم : پدر این کی درخت می شود؟ 
کمی فکر کرد و گفت : نمی دانم. 
- از میوه اش خواهم خورد؟ 
- فکر می کنم بله. چه کاشته ای؟ 
- سیب. 
خنده ی تلخی کرد و گفت : از من بود ، سیب نمی کاشتم. 
- میخواهم طعم آن را بچشم. 
 - بعید میدانم میوه ی خاصی باشد. به انگور که نمی رسد... لااقل من که بعید میدانم. 
- پس چرا... 
- چرا آن دو را وسوسه کرد؟ چون ممنوع بود و هر چیز ممنوعی برای انسانی که شیطان با برخی خلقیاتش در هم آمیخته ، وسوسه کننده خواهد بود. بیا کنارم بنشین تا برایت بگویم... 
کنارش نشستم و دستش را روی شانه ام گذاشت. 
گفت : دوستانت را نگاه کن. ببین کجا بازی می کنند. 
نگاهی به دوستانم انداختم که در فاصله ای دور از ما بازی می کردند. 
- آن ها در کنار مزارع بازی می کنند ولی داخل نمی شوند و البته برایشان اهمیتی هم ندارد. اگر همین فردا دور مزارع را حصار بکشم و به آنها تاکید کنم که اصلا و ابدا وارد مزارع نشوند ، کنجکاو خواهند شد. حتی اگر بتوانند حصار را خواهند جوید تا حداقل چندلحظه ای وارد مزارع شوند. 
- چرا؟ 
- چرا؟؟ خب معلوم است. همانطور که گفتم هر چیزی را که منع می کنیم ، بیشتر در نظر انسانها جلب توجه می کند.
- خب اگر اینگونه است ، اصلا برای چه آن را ممنوع می کنند. 
- که تحمل افراد را بسنجند. 
کمی به حرفش فکر کردم و گفتم : ولی من هنوز هم مشتاقم که طعم سیب را بچشم. 
خندید و دیگر چیزی نگفت. موجی با شدت به صورتم کوبیده شد و فکم را شکست ، نعره ای کشیدم که گوش های خودم را هم آزرد. 
چندروز است که در این اقیانوس بی پایان سرگردانم؟ زمان را حس نمی کنم ، باید غرق شده باشد! 
با موج بعدی کنده چرخید و در آب فرو رفتم. محکم گرفتمش تا غرق نشوم. به سختی سرم را از آب بیرون آوردم و به اطراف نگاهی انداختم. هنوز هم اجسادی در اطرافم شناور بودند. سیبی را از آب خنک حوض بیرون کشیدم و با دقت نگاهش کردم. به سرخی خون بود. می درخشید.
این اولین بار بود که سیب می خوردم. وقتی میجویدمش لذت عجیبی را حس می کردم. البته پدر راست می گفت ، به انگور نمی رسید. ولی بوی عجیبی می داد. بوی بهشت بود. سبدی پر کردم و به سراغ پدرم رفتم.
برادرانم هم وقتی میوه ی جدید را دیدند ، همگی یکی برداشتند و در حالی که با تعجب سیب را در دستشان می غلتناندند از ما دور شدند. پدرم سرش را به سبد نزدیک کرد و سیب هارا نگاهی کرد و سپس نگاهی به من انداخت. 
گفتم : بردار پدر. 
- نمی خواهم. 
- به امتحانش می ارزد. 
- بوی عجیبی می دهد.
- بس کنید پدر ، من شک ندارم که این رایحه ی بهشت است. 
 - نه نیست. ما در دنیای معکوسی زندگی می کنیم ، در این دنیا بوی بهشت نباید خوب بنظر برسد. این شیطان است که رایحه ی گل های وحشی دشت های خَلاص را جعل کرده.
سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم و سبد را برداشتم و رفتم. 
پدر صدایم کرد. سرم را برگرداندم. مردی غول پیکر از انتهای کنده ام آویزان شده بود. 
با صدایی گرفته گفت : که هستی؟ 
- درخت را ول کن. از من دور شو. 
- نمی توانم ، غرق می شوم. 
- اگر نکنی ، هردو با هم غرق می شویم. 
- پس خودت آن را رها کن
- این مال من است ابله.
- جوابم را ندادی. پرسیدم که هستی. 
- به تو مربوط نیست. این درخت مال من است. از آن دور شو. 
تعادلم مدام به هم میخورد و تا مرز غرق شدن پیش رفتم. با جفت دستانم کنده را چسبیدم و پاهایم را بالا آوردم و محکم به صورت مرد کوبیدم. حتی فرصت نمی دادم که چیزی بگوید. کمی مانده بود تا بتوانم از شرش خلاص شوم که ناگهان موج دهشتناکی هردویمان را در آب فرو برد. من باز هم کنده را گرفتم اما مرد موفق نشد. وقتی بالا آمدیم ، دیگر ندیدمش. 
- بله پدر؟ 
- آن درخت را قطع کن. تا طلوع آفتاب فردا دیگر نباید آنجا باشد. 
- چرا؟ آن فقط یک درخت سیب است. فقط یک درخت... 
- این خواسته ی من نیست. پس بحث نکن.
نه تنها درخت را قطع نکردم ، بلکه مردم روستارا تشویق کردم که درخت سیب بکارند. پدرم واکنشی به کارهایم نشان نمی داد اما در نگاهش می دیدم که روز به روز با من سردتر می شد. 
وقتی به سن ازدواج رسیدم با دختر یکی از کشاورزان ازدواج کردم و تصمیم گرفتم بجای دور بودن از مردم ، با آنها و در روستا زندگی کنم. پدرم موافق نبود ، مانند همیشه می گفت که ما با آنها فرق داریم و...
به حرف هایش توجه نکردم. مردم روستا نیز پدرم را دیوانه می خواندند. با حرف هایی که می زد و کارهایی که می کرد چندان هم حرف دور از انصافی نبود. 
بارها با اعضای خانواده صحبت کردم که به داخل روستا مهاجرت کنند ، ولی قبول نکردند. آنها نیز مجنون شده بودند.احساس ضعف داشتم. دیگر نمی توانستم بیش از این موقعیتم را حفظ کنم. به آرامی در عمق آب فرو می رفتم. حتی توان دست و پا زدن هم در جسمم نبود.
تن نیمه جانم آن قدر فرو رفت که به کف اقیانوس رسید ، سایه ای را روی صورتم حس کردم. 
چشمانم را باز کردم. کشتی بزرگی بالای سرم قرار داشت. آن را می شناختم. در آخرین دیدارمان خیلی اصرار کرد که با او همراه شوم. به او گفتم به بالای کوهی خواهم رفت اما چون این کار را دور از عقل می دانستم ، باز هم اهمیتی ندادم. تا زمانی اهمیت ندادم که امواجی را می دیدم که به سمت خانه ام می آمد. 
تا زمانی که صدای فریاد مردم را شنیدم. 
تا زمانی که خاندانم را دیدم که سوار بر کشتی از طوفان می گذرند. 
حتی همسرم را فراموش کردم. 
وحشت زده در کوچه ها می دویدم تا سرپناهی پیدا کنم. 
 در آخرین تپش های قلبم با خود گفتم ، اگر هزار بار زنده شوم و به عقب برگردم ، باز هم آن درخت سیب را خواهم کاشت. من گناهکار نبودم. من انسان بودم. اینک این من هستم که پاک خواهم مرد ولی دم ابلیس را می بینم که زیر کشتی پنهان شده.





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.