عنوان

وحشت و آرامش : عنوان

نویسنده: swylmswmy

#وحشت و آرامش
#پارت ۱
 با قهقیه سوزان از کابوس خون بهشتیم و رویایی قشنگ و پرنفس از خاکستر شدن قلبم بود، بیدارشدم و طبق معمول نخ سیگاری از پاکت آهنیم بیرون کشیدم، و تو تراس پا گذاشتم‌. رو صندلی همیشه یخم نشستم ک وجودم سردیش و حس نمیکرد، پک عمیقی از سیگارم ورداشتم و بلعیدم تو وجودم و ریه هام عادتم بودم به جایه این که دودش و بفرستم بیرون ک‌با رقص قشنگی  دود محو شود خیره شم تو وجودم رهاش میکردم دود سیگار بسیار لذیذ و خاطر انداز بود مثل زهر کارشو میکرد، ک به وجودم ارامش دهد با کام عمیقی دیگری ک از سیگارم ورداشتم ذهنم و به ده سال پیش هدایت کردم.
فلش بک »---------«به ده سال پیش
دوباره تو اتاق شکنجه منتظر پدر ناتنیم بودم، ک به مرد پیر و خون اشام اصیل بود بی رحم تر از هر بیرحم شکنجم میداد. تو فکر غرق بودم ک قامتش نمایان شد و شروع کرد با بی رحمی تمام به شکنجه دادنم، اما دریغ از یه زجه جیغ و گریه از طرفه من حرفی از حلقم بر لبم نمیومد،ک تو هوا برقصد و صدایع زجه و التماسم گوشش و نوازش کند و این مرد کثیف خر ذوق شود نگاهی برزخی به فیسم انداخت و با دیدن صورت بدون اشکم شاکی از جانب من  دره آهنی رو بهم کوبیدو، در رفت من به صورت و حشتناکی گوشیه اتاقم خزیدم، مادرمن ملکه وحشت بود. ک تو دله همه رعشه مینداخت و پدر اصلیم شاهزادیه آرامش  وقتی ک اون مردک کثیف تو زندگیمون نبود با اذیت و کتکای مادرم ک شده یه نفسی داشتیم، ک از حلقمون بیاد بیرون. احساس میکردم دیگع قلبم پومپاژ نمیکند، ک خون تو بدنم جریان پیدا کند این مردک و مادر لجنم از پدر در رحمم سو استفاده کردن و اونو وقتی ۱۰سالم بود جلویه چشمام ک ترسیده پشت آهن کلفت بزرگ قصر نگاه میکردم خنجره به زهر کشیده رو رو قلب بابام وارد کردن قتل وحشتناک بابا جلویه چشمام رقصان بود، و هر لحضه بی حس تر میشدم.
بعد قتل بابام شهر آرامشمون به شهر خونین معروف شد خون آشاما شهر از بر گرفتن، و منو شکنجه حمال خودشون کردن اون مردم خون اشام اصیل شد شاهزادیه سرزمین چند سالین بابام و اون زن با دخترش دختر خونین ویدیا خواهره ناتنیه بنده خوشگذرونی میکردن، غرق افکارم بودم.کم مونده بود خفه شم ک با صدایی با لفظ بسیار کثیفی ک به گوشام خراش انداخت، سمت وسط قصر زیرزیرکی رفتم و پشت همون آهن کلفت بزرگ قرار گرفتم خدایا چی میشنیدم کثافت میخواست تو جشن آتشین خونین ک همیشه یکیرو خاکستر میکردن سرمستانه خر ذوق میشدن این دفعه منو برا آتش زدن انتخاب کردع بود، معلومه من تهدید بزرگی براش بودم، من به دورگهه بودم. دورگه وحشت و ارامش و قدرتایه فوق العادیی داشتم میتوان گفت بعد خدا قدرتمند ترین چیزی ک بود من بودم ولی متاسفانه قدرتام و فعال به دست نیورده بودم این بعد ترین ضعف بدبختیه من بود باید فرار میکردم هر چه زود ک شود. با فکر به فرار به سمتم اتاقم پاتند کردم ک صدایه نکره گریه کسی باعث شد باایسم به اتاق مریم خانوم، تنها شخصی ک اعتماد داشتم و برام حق مادری گذاشته بود،رفتم سمت اتاقش زجه میزد خودش و جنون وار میزد میدونستم. ک خبر شوم اون مردک گوشش و نوازش کرده  بغلش کردم اروم شد ک نقشم و به تنها آدمه زندگیم توضیح دادم و اون گردنبند زییبایش را،ک همیشه تو گردن ظریفش خودنمایی میکرد رو گردنم انداخت،با صورت پر از سوال بهش خیره بودم!!! ک یه کتابی عجیبی در اورد داد دستم گفت ک این گردنبند قدرتایی خاصی دارد، ک بهم کمک میکند فرار کنم فرار از قصر خونین سخترین چیز بود. ولی من باید انجامش میدادم، بعد کتابی ک بم داده بود تو بعد بعد تو دنیایه انسان ها،با کمک این کتاب میتونستم زندگی کنم قدرتام و به دست بیاررم تا ازم ردی پیدا نکنن مریم خانوم بغلم کردو رفت گفت ک مراقب خودم باشم.
ساعتای ۱۱شب اون مردک و زنیکه با اصطلاح مادر لجنیم بیرون بودن، و من فرار میکردم تنها نگرانیم از این بود ک نگهبانایه خون آشام متوجهم نشن،با جک گرگم حاضر شدیم جک تنها فردی بود ک بعد از بابام ازش ارامش میگرفتم، با کمک گردنبند نامرعی شدیم. و با فاصله از خون آشامایه نگهبانا رفتم اگر نفسام تپش قلبم و با بویه خون احساس میکردن قتلم حتمی بود. به هر زوره سختی از قصرخونینن بیرون اومدیم و پاتند کردیم سمت جنگل غیابین و ترسناک وردی زیر لب خوندم، و گردنبندو لمس کردم ک حالیه سیاهی دورمونو از بر گرفت ما تو دنیای به اصطلاح انسان ها ظاهر شدیم. 
  #زمان حال 
پک و اخرم به سیگاره تو دستم زدم و از تراس بیرون اومدم، من خیلی شکسته بودم طوری م دیگه تو سینم قلبی احساس نمیکردم جاش خیلی سبک بود، ولی من برخلاف بقیه شکست و دوست داشتم عاشقش بودم میخواستم وقتی شکستم این دفیع بدی بهتر شیکتر بشکنم ک ذره از احساس تو وجودم نخواهد بماند با این فکرا به سمت آینیع اتاقم قدم برداشتم و به فیس واقعیم ک کسی جز خودم بابام ندیده بود زل زدم ۲۱سال پیش وقتی به دنیایه آرامشیم ک الان خونین شده بود، چشم باز کردم بابام قبل از اینکه مادر ظاهرم و ببیند، جادوم کردع بود چون از نقشه هایه شیطانی زنش خبر داشت و امان از این عشقی ک قلبش به تمام وجود شیطانی این زن حکم میکرد و عقلش و تو عمق سیاهی قدم ورمیداشت،
این جادو  بخاطره خودم بوود فقط تا زمانی ک من بخوام میتوانم تو فیس خودم دربیام. 
به قیافم تو اینه زل زدم چشایه هفت رنگ کهکشانیم برق میزدن ترسناک بودن و در این حال زیبایی خالص!!!
پلکی زدم و تو جلد ستین چشم باز کردم من تو جلد ستین پلیس بازی میکردم،ک تو جامعیه انسان ها مثل یه آدمه عادی به جلوه بیام و تا حالا اشخاص خطرناکه زیادیرو به پایه چوب دار بردم، یا بلا استفاده از قدرتم تو هوا دودشون کردم، از شناور بودن تو این فکرا در اومدم. و تو دره دادگاه ظاهر شدم  بلافاصله سر باز کردن ترس تو دل افراد دادگاه دیدم با غرورو بی روحی ک از من بعید بود به اتاق خصوصیم تو دادگاه قدم ورداشتم، و رو صندلیم لم دادم باید به نقشه شیطانین برایه ماموریتی ک هفته قبل سرهنگ اطلاعش و داده بود میکردم شخصی به لقب عقاب بود، و مرموز و قاچاق کار عضو بدن بچهارو به صورت وحشتناکی با دستگاهاش به دست میاورد به اونم آب میفروخت و دختر و زنارو بعد از آزار جنسی شکنجشون میداد به نظر فرده سادیسمی بود، و دخترا رو بعد اونور از با قیمت بالا میفروخت بعضیاشونم ک تو کارش سر کشیده بودن به طور وحشتناکی  کشته بودن 
مثل یکی از سرگردایه دادگاهمون ک تا حالا غیب بود او پس از ماموریتش تو اینجاها پیداش نشده بود بدجوری هوس کشتن این ادم شیطانین تو جلد گوسفندو داشتم، شکنجه کردنش زیر دستم بدجوری مستم میکرد و عطشه کشتنم و تحریک میکرد از به قتل رسوندن همچنین ادمایی جنون داشتم تا خونشو نمی انداختم پا تو چوب دار نمیدیدمش راحت نمیشدم نه اینکه به افراد احمقی ک رو اونور از آب میفرستاد دلم بسوزع ها به خاطره جنون کشتنم و دست به قتل زدن همچین انسانی برا م مست کننده بو، با این فکرا تو دره اتاق سرهنگ ظاهر شدم و با لبخندی خنثی دروباز کردم ک زل زده بوو به فیس ترسناکم و با لبخند نگاهم میکرد به گفته خودش مثل دخترش میخواستم خودمم با خوندن ذهنش  به این نتیجه رسیده بودم، ولی هرگز به فکر نگاه هیچ شخصی باورو اعتماد نداشتم، بعد توضیح دادن مفصل ک دهنش وا بود بعد چند دیقه بازی کردن با کلمات لب زد و محملاتی از لبانش جاری کرد، ک برایه چند روز با بهونیه به اصطلاح ماموریت مرخص گرفتم. و با تغییر ظاهر راهم و به طرفه جنگل وحشت کج کردم، قصر خونینم تو قلب و عمق تاریکیه خوفناک این جنگل بود قصر خونین زیادی تو دید نبود یعنی کسی زیادی دل محکمی نداشت  پا به این جنگل بزاردچون در کنار وحشتناک بودنش مسکوتیه عمیقی تو  جنگل بود و شاید این سکوت جنگل بدترین و درد آور ترین فریاد بود، در نظر من اگر کسی هم جرعت پاگذاشتن تو این جنگله ارواحیرو هم داشته باشد. تو مخفوف سکوت این جنگل محکوم میشد، وراهی نجاتی تو این فضا ندارد و‌این جنگل افراد کنجکاو زیادی رو باجذبیه خالصی ک داشت مثل کهکشان  مجذوب کرده و  بلعیدع بود و میتوان گفت ک خفتی عمیقی این فردیرو به جان میگیرد و این میشود. ک جنگل با وحشت کاری ها و هرچیی با دیدن این همه بی رحمی خودشو درختان این فضا و پرندگان ک هر لحضه بال هایی به نشانیه مرگ میزنند و با هر بار بال زدن پرهایه زییبایه مرگ بارشان دردل آسمان به رنگ خون بویه مرگ میدهند، و آدماییی روح وجسمشون را تو این جنگل مخفوف باقی میزارنن و جایه فراری نیس تا اخر عمر محکوم به بودن روحشون تو این جنگل هس و جنگل روحشان را تصاحب میکند این بدترین عذاب هست و خواهد بود،ولی جنگل تو مسکوت عمیق گم شده هس.و اما قلب جنگل چیزایع زیادی برایه فریاد زدن دارد عذاب و قتل هایه وحشتناکی ک تا حالا دیده هست و فقط نقش دید کننده و وسیله برایه اینکارایه اجنایی رو از برداشته هست، ولی زهی خیال باطل ک جنگلی هم فریاد بزند این سکوت مرگبار را بشکند مگر هست کاش این بنده خدا ها لطفی ک خدا در حقشون کرده رو بدونن قدردان میشدن ولی کو گوش شنوا مگر این این انسانایه شیطانین انتظار و این و هم دارد تو این جنگل خفناک برافروخته روح و اجنه هایه سرگشته قدم میزنند، ولی کسی ک چیزی از دست دادن ندارد. بدون هیچ عذابی میتواند پای به این جنگل بزارد مثل منو باندم ولی اونا از هر طرف دیدی بزنی نمیتوان با من مقایسشون کرد، چون من ارامشی ک تو وجودم داشتم و حتی اگرم چیزی از دست دادن نداشته باشم خطری مرا تهدید نمیکرد و کسی جز من از وجود این موجودات خبر نداشت،حتی باندم من میتوانستم انرژی منفی و سردی هوا رو ک زیادیش با وجود اجنه هستو با انرژی قوی وجودم تشخیصی بدم. خلاصه پا به قصر خونینم گذاشتم، ک چند نفر جلو خم شدن ولی من با بی روحی ک مثل جسمی ک روحش آن را ترک کردع هس قدم ورداشتم سمت اتاق شکنجه، و رو به احسان لب زدم ک اشخاص موردع نظر را بیارد من قاچاق بودم میتوان گفت یه فرده سادیسمی بم لقب بدن من رعیس هایه کله گنده قاچاق انسانهارا دستگیر میکردم،و بعد به آغوش مرگ میسپردمشون تیکی به درخوردو احسان دو فرد لجنی رو زیر پام انداخت و رفت، رفتم سمتشون هی وول میخوردن تا از دستم در برن ولی محکم به زنجیرع بستمشون. بعد از شک وارد کردن بشون، پاهاشون و قطع کردم بعد این با وسیله هایه عمل ک از بیمارستانهایی انسان ها  برداشته  بودم دهنشونو و دوختم چند  زنه سکته کردع بود مرد میخواست جیغ بزند، ولی دهنش دوخته بود بنده با تبر سمتشون قدم برداشتم. تبرو بالا گرفتم و  بدنشان را از کله پوکشون جدا کردم  و با تیغ به لاشه هاشون حمله ور شدم در این حال احسان وارد شد، ک با دیدن لاشه ها صورتش با چندش جمع کردع رو بهش با لحن وحشتتاکی غریدم ک گمشه بیرون احسان فردی قابل اعتمادی نبود و من کسیرو نداشتم ک بش اعتماد کنم با خوندن ذهنش فهمیده بودم ک از طرف پلیس هاس و میخواهد دستگیرم کند، ولی با نفوذ تو ذهنش این نقشه رو براش غیر ممکن کردع بودم بعد از خاکستر کردن لاشه ها تو خونم ظاهر شدم‌ گیتارم و ورداشتم همیشه احساس میکردم وقتی با تل هایه گیتارم بازی میکنم و  دلم با آرامش آهنگ خوندن تکون میخورد با هر بار دست زدن تو تل های گیتارم قلبم تیک تیک میخوردو این تنها حس قلبم بود تنها دوستم این گیتارو گرگم بود با نشستنه گرگم کنارم شروع کردم به خوندن آوازه هام ک از همون ۱۶سالگیم از وقت فرار کردنم از اون قصر خونین باهام یار بود شروع کردم یکی از اهنگای انسانین
                آدم ها از هم چه دورمیشن
                     سلامه سردم به زور میگن
                   ادما از مرگ و خون میگن 
                     باصدتا حسرت به گورمیرن
                    آاا
                       چقدر عقده نگهداشتم تو دله دیوونم
                        چقدر دوییدم رو تردمیلم
                          وقتی منو دیدی

بهم میگی چه قبراق شدی 
                          
                          ولی من میدونم از تو چقدر ترکیدم....

               اون ادما ک نوکرتن با میگن 
                               با چند تا کلام
                 چرب زبونی تو دلت میرن
           
                      کافیه ک بلااستفاده بشی 
                  اونوقت
میبینی ک مثله یه تیکه ورق جرت میدن
         
                   قفلی
    حرفه دل و به غریبه گفتی 
                        واسه زخم همه مرهمی 
                      صلیب سرخی.....
ب تو ک رسید هلت دادن سریع بیوفتی 
                    روتله موشه ک
پیدا میکنی پنیر مفتی  
                  یادنگرفتم از کسی درس اتحاد 
                 فقط یاد گرفتم برم جلو با ترس و اظطراب 
                 تجربه هام بهم قصه داد
تا مثل باد 
              استفاده کنم از این استعداد  
              چه نقشه ها ک پشت سرم واسم میچینن
                          منم از این که
فکرشون کوتاهه ماتم میگیرم 
                              واسم مهم نی 
من ک پای کارم میشینم 
                       من اخرش پاگیرم ویدیای خونینه من....

بعده این اهنگ انسانیم شروع کردم 
به خوندن اوازیه ک خودم نوشتم و همیشه زمزه وار برا خودم تلاوت میکردم شروع کردم به خوندن

نمیرقصم به سازه تو حتی اگر سازم تو دستان تو باشد
سازی ک مالک و دستان جان منند 
لحن سازم در دستان تو سوزی ندارد انگار تل هایش نازک و نازکتر شده است
آری او سازه من است مالکه قلبم مالک دستانم شیشیه عمره غیابینم
که در دستان تو خاکستر میشود و پژمرده تر...
آری او سازه ریتمه قلبم من است...
باتمام شدن آوازه هام،از جام برخواستم،و خودم و توعمقه تاریکیه خواب رها کردم،تو تاریکیه، خواستنی شناور بودم، ک به دفعه احساسه خفگی،بهم دست دادپلکی زدم تا دیدم روشن تر بشه،بادیدن چند موجوده ماورایی،اونم بالا سرم احساس وحشت، کردم وحشتی ک تو بند بنده وجودم حسش کردم،بالاخره ردم و زده بودن،ولی نه نمیزارم به خواستشون،برسن نفس عمیقی، کشیدم،که انگار مغزم تازه شروع به انالیز کردن موقعیتم کرده باشه با یه حرکت تو یه مغزشون،کردم
پاهام و محکم تو سینشون گذاشتم ک زیر پاهام، تقلا کردن ولی خبری نداشتم ک قدرتام و به دست اوردم وگرنه قویتراشون و میفرستادن نیشام و ک همیشه زهره مرگباری داشت تو شاهرگشون، فرو کردم ک زهر، یواش یواش اثراتش و گذاشت ...
بافرورفتن چیزی روسرم،به پشت سرم برگشتم ک یع موجودی ماورایی دیگه مثل اینا جلوم،ظاهرشد تا اومدم عکس العملی نشون بدم گرگم به سمتش حمله ور شدو پنجه هاشو روبدنش کشید تیکه تیکش، کرداز جام،برخواستم با جک، به سمته کلبه ای ک تو قلب جنگل بود قدم برداشتم ممکن بود یکی دیگری هم از این موجودا،بفرسن تنها شانس من این بود ک از قدرتام چنین خبری نداشتن،وگرنه کارم ساخته بود باید یه نقشه توپ واسه فردا میکشیدم تو این فکرا، سیر میکردم ک تازه متوجه شدم جلو کلبه ایم.....
#از زبان دختر خونین ویدیا
شب، بودو من بیقرار اتاقم و متر میکردم،تا لاشیه آتش و به دستم برسه،و من با تصاحب کردن روحش،قدرتاش و تو وجودم حل منم....
چند ساله انتظاره،این روز را داشتم با قرار گرفتنه قدرتایه، آتش میتوانستم به راحتی حاکم سرزمینه زبردی، بشم ولی او، باید تقاص این چند سالم،بازجر کشیدن میداد حتی اگر لاشه اش هم به دستم برسه اینکارا،باهاش انجام میدادم ..... 
تو این فکرا مست میکردم ک تیکی به در،خورد قامت وحشتناکه امیلی نمیان، شد با ترس صورتم و کنکاش میکرد ک روبهش با دندونایه چفت شده غریدم ک هرچی، هست بدونه تته پته بگه...
ک لب زد:اممم چیزه خانوم اون دومردی ک شما به بعده بعدی تو دنیایه انسانین فرستاده بودین کشته شدن با شنیدن این حرفا، به جنونه اعصبانیت رسیدم عربده این چهار ستونه قصر خونین، و لرزوند....
او چجوری اون موجوداته، قوی رو کشته اه 
باید یه نقشه دیگری با ویهان میکشیدم نقشه ای، ک  ویهان بم برایه برقرار ارتباط کردن داده بود بیرون آوردم چاقویی، از میز کناریم برداشتم نقشه، رو رومیز چاقورو رو رگم قرار دادم ک تصویرش رو نقشه نمیان شد و صداش تو مغزم ،اکو با اعصبانیت تمام اتفاقارو، برایش توضیح دادم یه نقشه دیگری برایش کشیدیم ....
نه این دفعه نمیتونی از دستم دربری خواهر ژون....
#از زبانه آتش 
داشتم ادایه دیوانه هارو درمیاوردم ک دو تا پرستارم باند پیچم کردن رو به فامیلین،فیکم یه چیزایی بولغور کردن
منو سمته اتاقه تحه بیمارستان، آوردن و آمپول تزریق کردن هه این نقشم بود فک نمیکنم دیگه ردی ازم بزنن اخه کی فکرشو میکنه تو تیمارستانم....
#از زبان ویهان 
بازم تو یکی از پارتی های باربد بودم و به شکارم ک کنار باربد بود نگاه میکردم این انسان ها شده عروسکای خیمه شبانه من ....
قدمایم را به  سمت مکانی، ک باربد و دخترک، نشسته بود تند کردم و دختره رو معامله کردیم دسته دختره رو کشیدم سمت ماشین ک  هنوز تو بهت بود، اومدم سمت جنگل جیغ و داد میکرد با طناب به سنگ بزرگ بستمش بعده لخت کردنش با پنچه هام بنده بنده بدنش و رصد میکرد فکر میکرد قصده تجاوز بهش رو دارم ولی من قصد خوردنش رو داشتم با دندونایه تیزم گازش میگرفتم و گوشتش و میکندم زجه هاش دله سنگم آب میکرد اما نه منه بیرحم و بی توجه به زجه هاش با بیرحمی خوردمش خونش و مزه مزه میکردم خیلی لذیذ بود لامصب من یه گرگینه بودم و خوردن گوشته انسان جاودانم میکرد مخصوصا  گوشت دختر از این فکرا بیرون اومدم به گرگ تبدیل شدم و مسیرم و به سمت تیمارستان ک با مدرک روانشناسی توش کار میکردم کج کردم زیادی طعمه هام تو تیمارستان بودن و من به خاطره همین اونجا بودم...
با نفس عمیقی تبدیل به گرگی تو پوست انسانی شدم و راهم و سمت اتاقم کج کردم ۵ دیقه ای بود رسیده بودم ک پرونده مریضه جدیدی رو برام آوردن  مشکل ذهنیه وخیمی داشت فک کنم میشه ازش استفاده کرد اونوقت مشکلی براش نمیمونه با چرخیدن فکرایه شومی تو ذهنم ک برا شکار جدیدم ساخته بودم سمت اتاق قدم برداشتم و وارد شدم پشتش بهم بود با قدم هایه محکمی خودم و بش رسوندم  ک سرش سمتم چرخید دختر زیادی خوشگلی بود فک کنم شیرین باشه وایی ک دهنم آب افتاد تنها مشکله قیافش نگاه سرد و بی روحش بود هه مثله ماره سرد و زهر آلود می موند بیخیال این فکرا سوال هام و شروع کردم فقط سرش و تکان میداد موافقتش و اعلام میکرد عجیبه واقعا به حرکاتش نمیخوره مشکله ذهنی داشته باشه دستم رو شونش گذاشتم ک شروع کرد به جیغ زدن ک فکرم و پس زدم آمپولی بش تزریق کردم و از اتاقش به بیرون قدم برداشتم دختره بسیار عجیبی بود...
#از زبانه آتش
با رفتنش نفس عمیقی کشیدم هه گرگه کثیف چه فکراییم واسه خودش کشیده گرگینه بودنش رو از انرژی تخیلی واز سیاهی درونش و  با خوندن ذهنش فهمیده بودم شکر که من انرژیم قابله تشخیص نیس وگرنه اگه به سیاهی درونم پی میبرد کارم و میساخت قصدش فقط گیر آورنده طعمه بود که اونم بنده بودم ولی ایندفعه برخلاف بقیه شکاراش مهره سوخته بازیش خوده جانبش میشد نه خوشم آمد سرگرمی جدید دستم اومد ولی باید مراقب میشدم، شاید اینم یکی از نقشه هایه ویدیا برایه گیر آوردم باشه، ک با بازی، با ذهنم بخواد این کارو انجام بده، ولی زهی خیالش باطل هیچکس منو به خوبی نمیشناخت حتی خودم اینو به خوبی می دانستم تو این فکرا..
 با عصابی داغون تو اتاق قدم میزدم 
مطمئن بودم ک هنوزم سعی در پیدا کردنم داشتن مخصوصا ویدیا، و اون پدر کریهیش خیلی حال میکردن کسی رو زخمی میکردن البته بدم نبود خودشون با پایه خودشون به تله شیطان میفتادن ...
آه فردا باید به ماموریت میرفتم و یه نقشه واسه این جایه لعنتی می کشیدم...
#سوم شخص 
ناشناس 
جلویه آینه رویایی بودم و به سه نفر ک یکی فکرش به فکر طعمه اش بود یکی به فکرای شیطانی یکی تو فکر قدرت بود بهشون زل زده بودم خب خب به نظرم دیگه وقتش بود تا خودم و نشون بدم هر چی ک باشه باید مراقب آتش میشدم چون لازمش داشتم‌...
#از زبان ویدیا
با دو خون آشام ک خودم برا یه کاری ک می خواستم انجام بدم آورده بودمشون وارد تیمارستان شدیم به سمت اتاق ویهان قدم برداشتم و بعد چند دیقه گپ زدن لباس پرستاری و پوشیدم این جز ای از نقشه هام بود قصدم پیدا کردن آتش بلعیدن قدرتاش بود و البته چند مورد دیگر  راستش دوست نداشتم بیکار بمونم و از پدرم چند تا زهر گرفته بودم  ک چند نفرو با طلسم سیاه و زهرم به هیولا تبدیل کنم ک ازشون استفاده کنم زخمی کردن افراد بهم قدرت میداد ک خیلی تشنه اش بودم‌ با این فکرا به سمت پایین قدم برداشتم‌ ک به یه چیزی محکم برخورد کردم دختری با چشمان سیاه وحشتناک و دیدم ک بی توجه راهش و به سمت بالا کشید و رفت عجیبه ماذا فاذا مدرک پرستاری تو این جا گرفتم ک آدم عادی به جلوه بیام و یه سرهایی بع جاهایی ک آتش میتوانست برود بروم اما انگار چیزایی قشنگ تری در انتظارم بود...
#از زبان آتش
ساعت ۶ صبح بود ک از جام پاشدم و با نقاب ستین رنگ عوض کردم و پلکی زدم ک به دادگاه رسیدم و رفتم به طرفه اکیپ خنگم راه افتادیم سمت جایی ک موش جونیا توشون لانه کرده بودن بهشون گفتم ک یه وقتی رمز و گفتم شروع کنن به سمت پرتگاه قدم برداشتم چون زیادی قراراشون و نزدیکی پرتگاه انجام میدادن یکم دیگه نزدیک شدم ک دوتا غول پیکر جلوم سبز شدن خواستن مانعم شن ک شلیک کردم چون به اسلحم وسیله ای وصل کرده بودم ک وقتی شریک کردم صدا نده بخاطر همین کسی متوجه نشد چند نفر از افردا تو وسط با دخترا حال میکردن عق حالم بهم خورد چند نفری ام قمار بازی میکردن رفتم سمت یه اتاق ک درش سیاه بود و صدایت جلو بحث فحش هایه رکیکی کسی به گوشام خراش انداخت اه با هام محکم به در زدم ک در باز شد ک همه سراشون با تعجب به طرفم چرخیدن رفتم سمت فرده معلوم هر چقدر اون نزدیک میومد منم نزدیک میشدم ک فاصلمون چند سانتی با صورتمون بود ک لب زدم 
خب خب داشتین میگفتین شما بگین من تا سرپام گوشم ولی اینم بگم ک بزودی کارتون تمومه حالا آه و ناله کن لاقل یه دردو دله کوچیک قبل مرگت ازت باقی بمونه هوم عقاب جون اینارو باصدای بلندی می گفتم ک به طرفم خیز برداشت خواست بم شلیک کنه دستش و محکم پیچوندم فکر کرده میتونه بامن دریافته هه یه مشت فرد لجن از خودشون پادشاه ساختن ولی ب زودی این کاخ پادشاهی خراب میشه رو سره نجسش من توهمین فکرا بودم ک لب زد بعد چندین فش رکیکی رو بم گفت ک:هه تو کی هستی ک منو بع چوب دارببری هان جوجه ایوای حالا معلومه انگاری تنها هم اومدی لااقل کاش فک میکردی ک اگه بخوای من در بیفتی باید لشکرت و هم جمع میکردی برا این ک منو دست کم گرفتی تنبیه میشی 
این حرفارو با پوزخند میزد ک پوزخند بد تری زدم و رو بهش غریدم:من حتی اگه لشکرم و هم  نیاورده باشم تو مشتمی آقا سوسول بعد از این حرفم فکش و چسبیدم به دیوار ک چند تا گنده روم اسلحه گرفتن ولی من با بازی با فکرشون منصرف کردم و بعد حرفه مورد نظرو گفتم ک بیان رو لونه موش ک یکی بدجور گیره وقتی اونا اون لجن بردن سرم و به سمت کسی چرخیدم ک عجیب با ذنجیره بسته بودشون هه اینم از روان پزشکمون حالا اینو ور دله کی بزارم با سرم به مینا ک یکی از اشخاصه دادگاه بود اشاره کردم اون دوتارو بردن منم باهاشون رفتم بعد از کلی تعریفی ک سرهنگ ازم کرد از دادگاه بیرون اومدم راهم و سمت همین تیمارستان کج کردم و قیافه و عوض کردم کپیم و محو کردم تا خواستم سرم و بزارم رو بالشت یکی با جیغ وارد اتاق شد ک با دو گوی تاریک موجه شدم به نظر میاد یکی از مریض هایه روانی اینجا باشه به سمتم اومد و تو بغلش گرفتنم اول تعجب کردم ولی بعد بی حس بهش زل زدم 
#از زبان ویهان
از دادگاه ک با چند تا دروغ سرهم کردن مدرک نشون دادن مرخص شدم راهم و سمت تیمارستان کج کردم عجیب بود اما چشای اون دختر گستاخ خیلی آشنا میزد 
سوم شخص 
#ناشناس 
با گریه زاری تو بغلش وول میخوردم ک یه دفعه از خودش جدام کرد با لفظ خشنی غرید ک برم ولی اون ک نمی دانست من کی ام  ولی واقعا وجودش به هر موجودی میتونست آرامش بده به من ک کثیف ترین نجس ترین فرد بودم جوری ک حتی اگه یه قطره خون ازم به رویه درختی می افتاد درخت خاکستر میشد این تنها موجودی بود ک میتونست بم کمک کنه ولی این یکم سخت میشد به این راحتی نمیتونستم خودم و بش نزدیک کنم چون تپش قلبی توسینه  ازش احساس نکردم حتی از عمق وجودش یه کوچولو هم و بشری هم اگه تو درونش  از ضره ای احساس هم بگردع آخرش خودش غیب میشد معلوم بود این دختر خیلی شکسته بود و این سخته چون اگه احساس داشت میتونستم رامش کنم ولی این مار و سخت میشد گیر انداخت ولی دوسش داشتم...
#از زبان ساتان
وارد کلبه جغد شوم شدم ک با یکی از موجودات وحشتناکی ک اون مرد لجن ساخته بود مشغول گپ زدن بودن ک با قدمایه محکمی روبروشون و ظاهرشدم اون موجود ک چشایی کامل سیاه بود و وقتی پلک میزد رو چشاش تونلی به نمایش بود تونل به میله هایی مثل دندان انسان بود روش زوم کرده بودم ک از پایین تنش صدای اومد وقتی چشمم بع شکمش افتاد ک متوجه موجودی عجیبی به عجیبی خودش رو نافش دیدم ک یه دفعه چیزی عین انسان کوچولو افتاد رو سرم و دلیل اومدنم و قبل از من رو اون موجود لب زد دوباره چشام به نافش افتاد موجودی کوچیک با زبانی عین زبان یک  مار ک بیرون انداخته بود و رقصان زبانش و رو هوا میچرخوند از  موجود روبرو چشم برداشتم و سمت جغد شوم قدم برداشتم و موضویه ویدیا و آتش رو براش روانه کردم ک به همون موجود اشاره کردو رو بهم لب زد
#جغده شوم: ببین دوست ندارم این موضوع رو بهت بگم ولی چون پدرت بهترین دوستم بخاطر حرمته اون میخوام بهت بگم ویدیا چند روز قبل اینجا بود و نقشه هایی برای آتش داشت ک بهم گفت اشاره به کناریش زد و گفت اون میتونه روح یا قدرت هر کسیرو از بدنش بیرون بکشه و هر کاری خواست باهاش بکنه اون اول قبولش نمیکرد ولی وقتی ویدیا گفت به او مرجان گرگینیشام و به او بدهد
تو میدونی اون مرجان صاحب یکی از قدرتایی  اس ک هیچ موجودی غیر از یه نفر اون قدرت رو ندارد و ویدیا میخواد اون مرجان رو پیدا کنه به توسط آتش صاحب قدرت و صاحبه سرزمین زبردی بشه و میسکینارو به حالت انسانی دربیارع و اگر تو زود تر ازاون عمل کنی میتونیم کمکت کنیم 
با شنیدن این حرفا عصبی شدم آخه من چجور میتونم اینکارو با آتش بکنم کسی ک لب تر کنه جونم بش میدم نه اینارو نمیکنم باید یه کاره دیگه واسش انجام میدادم من فقط قصدم از این چیزا نجات آتش بود و صد البته عاشق کردن او  چون میدونستم اگه بفهمه من کی ام نمیزارع کنارش باشم من عاشقش بودم میدونم قلبی ندارم ولی تو عمق تاریکی وجودم احساس میکنم ک قلبی تو هم به وجودم دارم ک  برایه او میتپه...
#از زبان آتش 
تو حیاط تیمارستان قدم میزدم و به فکرای عجیبی تو سرم شناور بودم ک یکی  باهام محکم برخورد کرد افتاد زمین به چشاش زل زدم زیادی آشنا میزد و کاری ک چند دیقه پیش اتفاق افتاد  منو یاد اون فرده شوم می انداخت ولی نمیدانستم ک اون کی هست بلند شد باهام دست داد ک یه لحظه احساس سردی رو استخون  مغزم حس کردم  درس حدس زده بودم اونم بم مشکوک شده بود چون نتوانسته بود به مغزم نفوذ کند همینو کم داشتم فقط...
#سوم شخص
ناشناس 
تو اتاقم تو این جایه شوم قدم میزدم حسابی مغزم تو سیاهی گم شده بود با این فکرا همه جارو دید زدم و وقتی از نبودن کسی یقین شدم تو قصدم ظاهر شدم ک روح سیاه روبروم ظاهر شد وقتی این میومد خبره بدی بم میداد و میرفت تازه زیادیم بازیگوشی میکرد ولی بعد از چند دیقه ک حسابی با دکوراسیون مغزم بازی کرد لب زد:سالم ملکه من اومدم خبری بهتون بدم خبری مهمیع ساتان به کلببه جغد شوم کرده و اون مرد هم چیزایی براش بلغور کردن 
با شنیدن این حرفا از زبان این لعنتی اعصابم از همینکه بود بدتر بهم ریخت باید یه چیزی میکردم ای وسط وگرنه میباختم و باخت تو زندگی من نبود...
و در همین حین ک با روح سیاه بحث میکردم و از نقشم براش بلغور میکردم میتسانیس جنه چندین سالم ک همیشه باهام یار بود اومد و رو به روح سیاه گفت ک وجود نجسش و ببره همین شد ک روح سیاه با چشماش میخواست جنم و درونش حل کند ک بشکنی زدم و او محو شد بعد یکم ک اعصابم راحت شد دوباره تو اونجایه شوم ظاهر شدم..
   
 
 





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.