وحشت و آرامش : عنوان

نویسنده: swylmswmy

#از زبانِ آتش
به سمته اتاقِ پریزاد پاتند کردم؛تمام قضیه رو از اول تا اخر براش توضیح دادم که اونم گفت: تازه خبرشه رسیده ک فرار کرده  آخه سخت بود از دنیای نفرین شد یه مردگان فرار کرد و این کاره هرکسی نمیتوتست باشه او قبل از مردنش از اتفاقاتی ک قرار بود باشه خبر داشت و راهی دومی برایِ خودش کشیده بود بخاطر همین تونسته فرار کنه ولی منم نمیفهمم قصدش چیه. یا اصلا اون جسمی ک گفتی مثلِ خودش چطوری درونه اون دیوار بوده این اتفاق بسیار منو تحریک میکرد ک هرچی سریعتر پیش برم و به واقعیت برسم ولی نباید زیادی تند پیش برم، ک همه چی خراب بشه!!!
#از زبونِ دراکولا
چند روزه قصد در شکستنِ طلسم داشتیم اما نمی شد اصلا یه نخی ازشون پیدا کرد از یه طرفم این دختر دیوونم کرده بود هر روز مخم و میخورد و منو برای چشیدن خونش تشنه تر من میگم خواهرت و از راه میکشم این حرفاش و تف میکنع میگه نه هه انگار اون دست چکی ک بهش زده بودیم یادش رفته باید براش تازش کنم و از یه طرفم اون شخص آتش رو مخم بود!!!
#از زبانِ ساتان 
طبق معمولی آتش اومده بود دنیای موازی منم باید راهی ک پریزاد اونا رو برده بود و برم و  مراقبش باشم..
#سوم شخص 
ناشناس
قشنگ بود خیلی قشنگ اینکه نقشش درست پیش میرفت اون مطمعن بود اونا به باتلاقی ک خودش براشون ساخته میوفتن و او هم راحت میتونست به این بازی خاتمه دهد او با ذهنش دیوار هایی از طلا به خود ساخته بود و از خودش یه فرده با وقار ک همیه اطرافش و به باتالاق جذب کنه  ولی دریغ بود از اتفاقی ک قرار بود پیش بیاد چون اون زیادی زرنگ نبود و این آخری رو بع حساب نبرده!...
#از زبانِ آتش
بالاخره از قصر خارج شدیم و همگی به سمتِ شهر شوم‌ می رفتیم تا مرجان و پیدا کنیم صد البته چند شخصیت کثافت که دشمنان حساب میان و لاشه کنیم خیلی ذوق داشتم از اینکه خورد شدنشون و می خواستم ببینم کلا عشق می کردم همینجوری تو دریایِ سیاه ذهنم شنا میکردم که پرایب با اون چشای مانند به قهوه تلخش ک تلخی و سردی توش موج میزد و این تلخیش به وجود من انتقال می شد زل زد و سپس  رو بهم لب زد:دختر هواست کجای زود تر بیا که کلی راه مونده!من پشتِ سرشان رفتم...!
#از زبانِ ویهان
دوباره با فضای خوردی به پیمان خیره شدم راست میگفت اگه اون دختر آتش باشه باید رفته باشه به دنیایِ موازی پس منم باید می رفتم
آره حتما میرم هرچی هم باشه پایِ خودمِ من دلی که ندارم و به اون دختر باختم....!
از زبانِ آتش
تقریبا به شهر شوم رسیدم بودیم.هیچکی از چیزایی که دورن مغزم،ریخته بودم خبر نداشتن من این همه رو نابود می کنم. شاید این بی رحمی باشه. اما من این کارو می کنم اونا به من رحم کردن نه پس در کارِ منم رحمی نیست دونه دونه همه رو رو آتیش میندازم. حسی تو وجود من نیست من خیلی وقته تعادلِ ذهنه قلبم و بهم نزده بودم و اوناهم ثابت بودن پس. از اونا راحت بودم .من بخاطر این کینه درونم  هرچی که هست می کنم و بعد خلاص....!



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.