آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?رمان آوازه زندگی ?

#پارت ۴

-به به خواهرای عزیز صحر خیز شدین .

-عزیزم دیروز نرفتیم سره کار .
خسته نباشید نه اینکه وقتی می رید سره کار کوه می کنید .
-نه خبرم وایسا ببینم تو کی پرستار
می شی خودت بفهمی مارو .
آوازه-راست می گه بارانا چرا مدرکه پرستاری نداری ۵ ساله می ری دانشگاه .
درحال خوردن. چایی بودم اما با حرفا خواهران عزیز چای پرید تو گلوم شروع کردم سرفه کردن .
آهو- چه خبرته بابا همش واسه تو با آرامش عزیز دلم .
_اهوم ببخشید و دادزدم -ارام حاضر شو دانشگاه دیر می شه خوب صبحانه میل شد منم می رم حاضر شم بابای راستی مرخصی بگیرید زود تر بیاید خونه باید بریم سره خاک مامانی .
آوازه -وای اصلا یادم رفته بود پس بزار زود برم راحت مرخصی بده .
خودم هم رفتم توی اتاق لباسای نظامی بدون درجمو پوشیدم درجه هاش توی کمدم بود سوار ماشین شدیم بعد از رسوندن خواهری رفتم اداره از همون سرباز اول شروع کردن به احترام گذاشتن درجه هام ۴ تا ستاره تو خالی بودن یه امتیاز دیگه شم یه تو پور می گیرم بچه گیام از پلیسی متنفر بودم ولی به خاطر بهترین برادر دنیام مهربون ترین مادرو پدر ام اومدم تو کار من می گیرم انتقام می گیرم از همه خلفکارا بهتون قل میدم .
-سلام جناب سروان
-سلام سرهنگ داخل هستن .
-بله بفرمایید
در زدن
-بفرمایید
-سلام جناب سرهنگ
-سلام دخترم خوبی
-ممنون می خواستم زود تر مرخص شم سالگرد مادر بزرگم البته اگه شما اجازه بدین .
-این چه حرفیه دخترم هر وقت دوست داشتی برو .
-ممنون با اجازه
-برید پیشه سرگرد باهاتون کار مهمی داره یه مورد مشکوک دیدن .
-چشم .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.