آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?رمان آوازه زندگی ?

#پارت ۵ 
 به سمت اتاق حرکت کردم البته هم واسه من و هم واسه ۵تا از هم کارا بود که بیشترین درجه رو جناب سرگرد داشت و بعد من و نگین که یه درجه از من کمتره در و باز کردم و رفتم تو
- سلام
همه جوابمو دادن رفتم سره میزم چادرم و مرتب کردم نشتم همونجوری که کامپیوتر رو روشن می کردم گفتم
-جناب سرگرد جناب سرهنگ گفتن با بنده کار دارید .
-بله بله ما یه مورد مشکوک دیدیم .
-در رابطه با؟
-در این ایام چند نفر اطلاع دادن که بچه هاشون غیب شدن .
-چی یعنی چی اصلا مگه جون که غیب شن از خونه که فرار نکردن .
-نه مثل اینکه وقتی می رفتن دانشگاه بر گشتی نداشتن بعد هم چند تا از بچه ها اصلا با خانوادشون مشکل نداشتن .
-خوب به نظر تون کار کیه ؟
-کار یه نفر نیست کار یه گروهه بیشتر از این چیزی متوجه نشدیم .
-آ هان باز اطلاع جمع آوری کنید شاید چیزی فهمیدید ‌.
ساعت نزدیکای ۴ بود که اومدم خونه آوازه و آهو گفتن ساعت ۶ میان پس وقت دارم برم اتاق مادر جون و بگردم شاید مدارکایی درباره چجوری کشته شدن خانوادم پیدا کردم .
سریع رفتم توی اتاق چادر و لباسامو در آوردم و پیش به سوی اتاق مادر جون ما توی خونمون۵ تا اتاق ۱۵ متری داریم همشون دایره شکل آن البته بعد از یه راه رو از سوی اتاق راستی کلیدش کجاست اَ اووم یه سنجاق از توی موهام در آوردم می تونم بارانا باید بتونی دورشو دیدی
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.