آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?آوازه زندگی ?

#پارت ۶
بلههه تونستم خدایا شکرت درو آروم باز کردم ۱۰ سالی می شد که کسی وارد این اتاق نشده بود احساس کردم که یه چی به صورتم مالیده شد با صدا آب دهنمو قورت دادم دستمو کشیدم رو صورتم ایییش تار عنکبوت بود پوف چراغ اتاق رو روشن کردم آخیش این دیگه خدای نبود ولی خیلی کم نور بود روی کمد و تخت ملافه کشیده شده بود رفتم به ۱۵ سال پیش آخ از دست تو آیناز از دست تو مامانی دق کرد
(همسایه ها بهمون زنگ زدن گفتن آیناز با یه پسره اومده خونه مامانی درو با شتاب باز کرد- آیناز آیناز کوشی دختر آوازه رفت سمت اتاقش در کمد و باز کرد هیچ چیز آیناز نبود
-مامانی ولی آیناز بدون پول چجوری می خواد ..
حرفش که تموم نشده بود مامانی با شتاب رفت سمت طلا ها و پولا ولی همه خالی بودن یه پیام بود آیناز خواهر بزرگه گزاشته بود .
-دیدید می تونم بدونه شما زندگی کنم ولی نیاز به پول داشتم باید بینی و لب و گو نمو عمل کنم بهتون گفته بودم مگه نه ؟ و همین کافی بود برای سکته زدن مامانی .)
به خودم که اومدم رود خانه چشام دوباره سد خودشونو شکسته بودن آخه کیه که به یاد مادر بزرگ مهربونمون بیوفته و گریش نگیره .
اِ این همون گاو صندوق بود که همیشه شکلات و بهترین خوراکیا دو توش نگه می داشت کار خوب می کردیم بهمون می داد رفتم سمتش اونم با کمک سنجاق باز کردم روشو لایه بزرگی خاک پوشونده بود درو باز گردم ولی گردو خاک باعث شد سرفه کنم صندوق خالی خالی بود دستمو کشیدم داخل که احساس کردم یه تیکه اش لق زد وای یعنی مامانی جا مخفی داشته سریع اون تیکه را در آوردم توش یه ساتن سبز بود بازش کردم
وای خدای من باورم نمی شه عکسا رو گرفتم دستم دونه مرواریدام روی گونه هام سر می خوردن اون تو چهره برادرم و غرق خون دیدم باورم نمی شد چه بزرگ شده بود یعنی برادرم اینقدر خوشگل بوده چون خاطراتم تا ۸ سالگیم چیزه زیادی ازشون یادم نیست حتی چهره مادر پدرمو فراموش کردم عکس بعدی پدرم بود حق حق یه طرف صورتش سوخته بود خواستم برم عکس بعدی که صدای در اومد با سرعت وسایلا رو گزاشتم سره جاش رفتم بیرون اتاق درو بستم اشکامو پاک کردم و لباسمو تکوندم .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.