آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?آوازه زندگی ?

#پارت ۷

-بارانا تو خونه ای ببینم مگه میشه از دانشگاه مرخصی گرفت اصلا چرا چشات قرمزه لباست اووم گردو خاکیه .
-آرام خانم اصول دین می پرسی بر لباس عوض کن ناهار حاضر کنیم الان آهو آوازه هم میان .
-اکی الان میام ..
بعد ۱ ساعت و نیم آهو و آوازه هم اومدن غذا خوردیم لباسای سیاه رنگو به تن کردیم و چادرامون هم پوشیدیم همهمون عاشق چادر بودیم تنها کسی که دوست نداشت آیناز بود البته زیر پاش نشستن بهترین بچه دانشگاه بود آره دیگه حسودی نمی تونن موفقیت کسی رو ببینن البته آیناز اولاش چادر می پوشیدم به قول مامانی زن جواهری اگه پوشش نداشته باشه بی ارزش می شه اما اگه پوشش درست کنه خودشو باز ارزش می کنه می شه جواهر گرون قیمت چادر هم این پوشش هست برای یه خانم .
سوار ماشین دنا پلاس زرشکی اش شدیم آهو آرام با حلوا و خرما ها عقب نشستن منم. جلو .
-آیناز اینجا نگه دار برم گل بخرم .
-باشه عزیزم
از ماشین پیاده شدم. حرکت کردم به سمت مغازه کلای نرکس اش چشمامو گرفت مامانی همیشه یه دسته گل نرگس می زاشت تو اتاقش
-آقا ۴ دسته از این گلا تونو بهم می دید .
-بفرما آجی
-ممنون
پولو حساب کردم اومدم بیرون
آهو -وای آیناز گل نرگس گرفتی .
-یس
بعد نیم ساعت رسیدیم پیاده شدین و من گلا رو برداشتم آهو خرما ها و آوازه و آرام هم حلوا های شیر و سیاه رو ورداشتن .
قب مامانی مر مر بود ۴ تا. پله می خورد می رفت بالا
-وای بچه ها گلاب
-ای وای اصلا حواسمون نبود .
آرام - اومدنی من یه مغازه دیدم می رم می گیرم .
-باشه
آرام رفت منم گلا رد گزاشتم رو قبرش .
سلام مامانی خوبی راستی من تونستم عکس صحنه تصادف مامانی رو ببینم یادتون میاد وقتی لحظه آخر منو با آوازه اشتباه گرفتی چی گفتی گفتی آوازه مادر و پدر و برادرت نمردن یه عوضی اونا رو کشته منم همونجا بهتون قل دادم اون عوضی رو پیدا کنم مطمعا باشید .
آهو -وای انگار رفته گلاب گیری
-مگه از کی رفته
-چه می دونم ولی مغازه ها نزدیک بودا .
-من می رم دنبالش
آوازه-باشه
بلند شدم چادرمو تکوندم صورت خیس شدمو پاک کردم پیش به سوی آرام نزدیکای مغازه ها بودم که دیدم یه دختره می خواه بیاد ولی پسره جوجه تیغی جلوشو می گیره و دختره چادری بود
-برو اونور مزاحم نشو
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.