آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?آوازه زندگی ?

#پارت ۱۱

وقتی به اداره رسیدم یک راست رفتم سمت اتاق
-سلام
-سلام
ببخشید جناب سرگرد باهاتون کار دارم
-بفرمایید بارانا خانم در خدمتم .
-راستش می خوام اطلاعات کسی و برام در 'رید .
-کی و چرا؟
- کل ماجرا رو براش تعریف کردم تمام
-آهان واقعا جای شک داره ! من تمام تلاشمو می کنم
برگه اطلاعات و بهش دادم
-زاستی خبری از پرونده دختر دزدی شد
- دوازده مورد دیگه گزارش شده .
-معلوم نیست چه جوریه
-نه متاسفانه کسی چیزی قبل حادثه به خانوادش نگفته .
دارم همینجوری کارامو انجام می دادم که گوشیم زنگ خورد .
-بعله
آوا زه -سلام خواهری سره جلسه نیستی ؟
-نه منتظر استاد بعدی هستیم .
-اکی آوازه کلاستون زود تر تعطیل کن آهو هم مرخصی گرفته از همونجا میاد دنبال تو و آرام .
-نه نیازی نیست من ماشین آوردم .
-پس بیا خونه همه با ناشین من بریم ‌.
صدای آهو اومد
-نخیر آوازه خانم قرار شد با پاشین من بریم .
-اوازه بزار با ماشین آهو خانم بریم
-خوب بابا حالا حمله نکنید .
ساعت نزدیکای ۵ بود کارو تموم کردم درجاتو گزاشتم توی کمد پیش بسوی خواهران .
رسیدم خونه لباسای کارمو با یه سارافون هم رنگ سرمه آبی چشام با روسری هم رنگش و کیف و کفش مشکی عوض کردم .
همه سوار ماشین شدیم منو آرام عقب آوازه آهو جلو بعد یک ربع به مقصد رسیدیم .
-خوب اول چی سوار شیم ؟۱
آرام -ترن هوایی
آهو - نه اژدها
-هه هر دوتاشو سوار می شیم .
-خوب بوده بزرگترن خواهر می گم بریم. سفینه
همه باهمد-نننهههه
-آوازه ندیدی حال اون سریمونو
-هه به من چه !
-خوب با هم کناز نیومدید اول می ریم ترن ..
آخ مامان بلا خره خواهرای من. دل کندن به سمت ماشین حر کت کردیم سره راه من یه دختره رو دیدم به نوع واقعا چی بگم والا اصلا انگار پر پوشیده لا اله الله
-بارانا کجایی
-اومدم
این سری من جلو رو گرفتم آهو هم کنار دستم آرام سرشو گزاشته بود به بازوی آوازه خواب بود یکدفعه ماشین یه طرز عجیبی تکون خورد و خموش .
-بسم الله این جی بود ؟
آوازه -تصادف
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.