فصل اول :دو خواهرِ شیطون

دوخواهره شیطون :  فصل اول :دو خواهرِ شیطون

نویسنده: swylmswmy

#از زبان پانیا
هوای تابستانی سوزناک عاشق تابستان هستم چون قراره کلی با خواهره بزرگم شیطونی کنیم تو جام نیم خیزشدم و از تخت نازم دل کندم، بعد از عملیات به طبقه پایین پا تند کردم طبق معمول مامانی مشغول آماده کردنه صبحونه بود ..
که یه ماچی رو صورتش کاشتم و لپشو کشیدم به این کار به شدت حساس بود منم چون ضعفش و می دونستم می خواستم اذیتش کنم ک دیدم زنگ خطره و باید فرار کنم ک مامانی با دمپایی دنبالم میکرد ک محکم با سر خوردم به سینه نازی حالا من بدو این قاتلا بدو واییی ک گیرم بندازن کشتنم داشتم همینجوری چرت میگفتم و میدوییدم ک نازی برام زیر پا انداخت با سر خوردم تو دکوراسیون سرامیک ک حمله کردن سمتم من جیغ می کشیدم اونام یکی با دمپایی یکی قلقلک لعنتی می دونستن شخصه قلقلکیم و این نقطه ضعفمه خلاصه ازم دل کندن ک با کلی غر زدن تو سالن قدم میزدم وایی راس میگفتن  باید نقطه ضعفتو دسته کسی ندی کثافتا زدن ناکارام کردن وای دلم وای سرم یه حلوایی براتون بپزم ک کیف کنین هه حالا ک بام درافتادن میبینیم با این فکر ک به حسابشون میرسم راهم به سمت اتاقم کج کردم.
#از زبان نازی
با رفتن پانیا سمت اتاقش ریز ریز براش خندیدم و بعد یکم گپ زدن دست انداخته مامانم رفتم سمت اتاق مشترکم با پانی الان حتما قهر کرده آی خدا وارد اتاق شدم ک دیدم مشغول حاضر شدنه آخه دیروز یکی از پسرایه نمکدون دانشگاه برایه تولدش همه رو دعوت کرده بود آخه بچه به این گندگی و چه به تولد ولی این ک قرار کلی نمک بریزیم خر کیف میشدم خلاصه وسیله های آرایش و آوردم شروع کردم مالیدنشون به صورتم ک پانی فقط با اخم به آرایش کردنش ادامه میداد بعد از چند دیقه ک آرایشمون تموم شد بعد زدن یه تیپ خفن سوار ماشین خوشگلمون شدیم ک پانی نشست پشت رل خیلی جذاب شده بود توله پس کله در حین رانندگی بهش زدم ک بدترش و زد و بعد چندین دیقه کتکاری به مقصد رسیدیم با وارد شدنمون همه چشما به سمتمون چرخید خیره شده بودن به ما هه حتما ترسیدن دیگه آخه از بس آتیش سوزوندیم خخخ...
#عطا 
داشتم تو پارتی با یه دختر بسیار خوش اندام لاس میزدم ک بعد مخ زدنش استفاده ازش بفرستم‌ یه جایه  خوب ک یه دفعه همه سرا چرخید سمت دره سالن با گرفتن رده نگاشون به دو دختر رسیدم و تو قیافشون دقیق شدم همیشه اول به قیافه نگاه میکردم تا شکارم و بکنم یه دختر با چشایه آبی کشیده صورت سفید درکل خوشگل بود چشم چرخیدم سمت اون یکی دختر ک چشاشون عجیب شبیه اون یکی بود انگار دوقلو بودن ولی زیبا بودن باید رو مخ شون کار میکردم‌...
 #از زبان پانیا 
بعد از احوال پرسی ک با نمکدون داشتیم مسیرمان سمت آشپزخونه کج کردیم به کیک رو میز زل زدم و از کیفم وسیله هایه لازم در اوردم ‌یه کیسه نمک به جایه شکر میپاشیم روش بعدا دارویه اسهال ک قرار کلی خوشمزه کنه وای ک قیافه کامیار پسره نمکدون دیدنیه وقتی بچه متوجه خودش میشه ک خیلی زیادی نمک می ریزه و رومخه با تموم کردن عملیات با لبخند شیطانی کنج لبم رفتم سمت  گوشه سالن ایستادم ک بوقت دعوا را نندازم آخه چی بگم‌ به شدت از این فضا متنفرم ک هما باهم لاس میزدن عق تو همین حین ک تو فکر بودم پس گردنی خوردم و چرخیدم سمت نازی ک اشاره هب پیست میزد با ناز تمام میکرد پوف خل شده منم از اون بدتر دستم و سمتش دراز کردم ک انگار پسر باشم دستش و با ناز گذاشت رو دستم با چشام بش خط و نشون می کشیدم رفتیم وسط پیست. و بی اهمیت به همه جا تو بغل هم میرقصیدیم بعد رقص رفتیم سرجامون ک کیک و آوردن و آقا بعد فوت کردن شمعش شروع کرد به بریدن کیک ک چه عرض کنم قیچی قیچیش کرد  بعده اینکه جلو همه کیک گذاشتن به کیک روبرو زل زده بودم و ریز ریز می خندیدم ک دستی رو باسنم حس کردم و سرم و چرخیدم به سمت شخصی کثافت ک با لذت به اندامم زل زده بود یه دفعه اومد نزدیک ک مثلا بیام و ببوسه ک کشیده محکمی رو صورتش زدم او هم چون همچنین فکری نکرده بود ک همچین کاری کنم رفت توشوک  از غفلتش استفاده کردم یکی با پام محکم زدم وسطه اون جایه حساسش ک آخ و اوخش بلند شد خواستم طرفم حمله ورشه من هم جاخالی دادم چند حرکت رزمی رو سره صورتش پیاده کردم هه پسر نبود ک انگار دختره وسط دعوا خندم گرفته بود همیشه این وقت است حساس خندم می گرفت همه با تعجب به منو شاهکارم نگاه میکردم ک نازی با خشم اومد سمته اون چلغوز یکی دوتام اون پروند ک بود پسره بعد از نگاه تهدید داری ک به صورت خونسردمون کرد دوستش و برد حسابی بعد از این دعوا سرحال شده بودم کیک یادم رفته بود به افراد نگاهی انداختم ک تازه شروع کرده بودن به خوردن کیک خوشمزمون ک یه دفعه صورت همه رفت توهم سرا چرخید سمتمون کامیار با خشم نفس نفس میزد اخه طعنا خودش و کشزده رود بیچاره مام به جای اینکا تفنگارو برداریم بزنیم بیرون خونسرد زل زده بودیم بش ک تا اونجا سوخت 
کامیار:صدرصد میمدونم کاره شما دوتای ولی بد جور تاوانش و میدین و با این حرفش سمتمون  یورش آورد ک جا خالی دادیم با سر خورد رو سرامیک خنده همه رفت هوا مام موندن و جایز ندانستیم و در رفتیم ...
یه اووایی گفتم ک نازی هم با گفتن نایسی  پشت سرم در رفت فک کنم تا جایه حساسش سوخت  سوار ماشین شدم و این دفعه با سرعت میدونم کم مونده بود نازی خودش و خیس کنه بچم مرد بعد ازچند دیقه رسیدم در خونه ک نازی کبود شده بود با خنده مانند کردم سمت اتاقم و وبابام و عوض کردم و بعده شام دور دورهمی با مامی و نازی اینستا گردی میکردیم مردم آزاری میکردیم مامانی هم ک پایه پدرم از مامانم طلاق گرفته بود و خارج بود مام با اینکه زندگی معمولی داشتیم خیلی خوشبخت بودیم  تو این فکرا سیر میکردم ک با جیغ نازی سر بلند کردم وایی ترکیدم چه وضعیتی بود خدایا مامانم داشت موهاشو و میکشی و و سر لایو گذاشتن با یکی دعوا میکردن بعد اینکه حسابی همدیگرو ترکوندن رفتیم کوپیدیم فردا دانشگاه داشتیم...
#از زبان نازی
با پاشیده شدن آب سرد رو صورتم با وحشت تو جام نشستم ک چشمم به پانیای خندان افتاد هرهر رو آب بخندی سر چرخاندم ک چشمم به یه زوپا خورد تو دستم گرفتمش ک مانی چشمش بهش افتاد پا به فرار گذاشت اخرشم تو آشپزخونه گیرش انداختم ردش خیمه زدم شروع کردم زدنش یکی من یکی اون از ما جون باند شدیم بعد از حاضر شدن از خونه بیرون زدیم سمت ماشین قدم برداشتم ک پانی دوباره پشت رل گذاشت پوفف خدا بخیر بگذرون ک رتو پار نشیم آخه وقتی پانی ماشین میرونه باید به سقف آویزان شی خیلی تند میره و بخاطر اینکه نقطه ضعفم و میدونه خیلی تندتر میرونه خلاصه داشتم پنجمین سکته رو رد میکردم ک رسیدیم به دانشگاه صحرا منتظر ما بود دستش و گرفتیم به سمت کلاس قدم برداشتم از شانس خودمون انگار استاد قبل از ما رسیده بود اول  روز دانشگاه زدیم کاه دونی  درو زدم با بفرمایید استاد رفتیم تو خداروشکر اجازه داد ک بشینیم سرجامون شروع کرد معرفی خودش بعد تموم شدن تایم کلاس داشتیم می رفتیم سمت کلاس ک پسری بی ریختی تنه ای به صحرا زد صحرا هم چیزی نگفت همیشه خجالتی و کم حرف بود از همه چی می ترسید تا اینو دیدم رفتم سکته پسره یقشو تو دستم گرفتم  و با پوزیشن خوبی دکوراسیون صورتش محو کردم چون منو پانی رزمی کار بودیم حریفی نداشتیم بعد اینکارم هر چهار تامون و راهی اتاق مدیریت کردن هه مدیر هم چه مدیری مردی هیز 
باچندش رو بهش لب زدم و چرندیات سرهم کردم اونم بخاطر اینکه نظرمارو به خودش جلب کنه با خوشی گفت ک بریم هههه پیره خیت رفتیم سمت حیات مدرسه ک صحرا زد زیره گریه خیلی دل نازک بود خواستم دستم و رو شونش بزارم ک جیغ کشید میدونستم الان زیادی عصبیه ک همه تحقیرش میکننن دوباره بی تفاوت و کمی ناراحت کنارش نشستم ک رو بهم با گریه لب زد:نازی پانی شما  ببخشین ک مزاحم شما شدم من یه موجوده اضافی هم شماروهم تو دردسر میندازم اما شما هرکار هم بکنین نمتونین درکم کنین هیچ بهتون اتفاق افتاده ک قلبه روحتون باهم سخت سر جنگ باشن روحه من برعکس خیلی زیادی از آدما خیلی زیاد زخم خورده امروز دلم میخواد حرفای دله سنگین و پر از حرفم و بهتون بزنم :۱۰ ساله پیش ک من ۱۷ سالم بود ما با خوشبختی و خوشی زندگی میکردیم ک مادری ک اسم و مادری و یدک میکشید جلو چشمه به بابام بهش خیانت کرد بابام طلاقش داد و رفت بی اهمیت به ما مامانم هم بعد از یک سال پاگذاشت رو فاحشگی ما دیواره برایت زندگی کردنش بودیم اون منو خواهر ۴ ساله  ام رو تو خونه گذاشت بیتوجه بل حرفیه ما درو قفل کرد اول فکر کردیم نمیخواد بریم بیرون ولی بعد از یه  ربع بعد بویه سوختگی مشامم رو پر کرد خونه آتیش گرفت باور نمیکردم و مادرم می خواست ما رو بکشه زود چند پارچه از کمد درآوردم انداختن رو پنجره خواستم خواهرم ک هم بردارم ولی آتش تند تر شده بود و من فقط صدایت گریه هایه دردناکی رو می شنیدم اگه بهش هم می رسیدم نمیتونستیم سالم با زمین اثبات کنیم منم با غمیی تو بند بند وجودم ک حسش میکردم اومدم پایین بعد چند دقیقه ک همه در خونه جمع شدن مادرم و دیدم ک رفت سمت اسکلت خواهرم خواهری ک باعذاب قتلش کرد دنبال اسکلته من بود و نتونست پیدا کنه ولی بیخیال رفت دنبالش رفتم با گریه با دلی پر دیدم داره سمت چند مرد مست میره خودش بهشون چسبیده بود من خیلی شکستم بعد از مرگ خواهرم بعد از اون آتش سوزی کاش اصلا فرار نمیکردم کاش منم میمردم همه اینا رو با گریه میگفت مام سعی در آروم کردنش داشتیم صحرا دوست دو  سالمون بود و این نمیدونستم فقط از نداشتن خانواده خبردار بودم بغلش کردیم رفتیم کلاس...
#از زبانِ پانیا
تو کلاس نشسته بودیم ک نازی بخاطر عوض کردن جو سنگین گفت ک فردا دانشگاه و بپیچونیم منم طلبکارانه زل زده بودم بهشون آخه همیشه وقتی میخواستن کلاس بپیچند پاشون پیچ میخورد و من نقشه میچیدم سرم و چرخاندم  ک یه دفعه سرم و برگردوند طرفه خودشون وای خودشون و عینِ گربه شرک کرده بودن هم خندم گرفته بود هم میخواستم کلاسِ شرط بزارم 
رو بهشون لب زدم :اممم کوشولایِ من کمکتون میکنم ولی شرط داره تا این و گفتم گفتن ک زود تند سریع شرتم و بنالم دوباره لب زدم:اوخیی برام یه جاست فرندِ بیبی فیسی جور کنین منم کارتون و به جا بندازم دیگه تا اینو گفتم هر دوتامون بادشون خالی شد و پوکر نگام کردم  ک کله هاشون بهم زدم خندیدم ک نازی شروع کرد غِرغِر :وای خودش و دیوونه بازیش کم بود حالا چیزایی هم بدهکار شدم براش من خودت و بزور تحمل میکنم جاست فرندِت و بزارم ور دلِ کی حالا 
با تموم شدن غرغرایِ نازی منم دیدم اوضاع خیطه و من طلبه اضافی کردم تو همین فکرا داشتم تو باتلاق ذهنم گم میشدم ک هر دو شروع کردن به کشیدنِ موهام انگا نه انگار چند دیقه پیش عین تمساح گریه میکردن و فکشون تو آسفالت پلاس بود بعد آبرو ریزی ک کردن راحت اومدن نشستن منم ک کرمام فعال شد دیدم فقط ۴ نفر به غیرما تو کلاسِ ک او نام از ما بدترن برایِ استاد جدیدمان نقشه کشیدم نخه سفیدی ک به سختی دیده میشد رو جایی صندلیش گیرش کردم تو کف کلاس درست پایین صندلیش ک پاهاش و میزاره چسب ریختم و رفتم به جلد مظلومیت نشستم سرجام بعد از چند دیقه استاد اومده ک دهنه بعضیها عینِ چیز ک خودتون مثال بزنید باز بود مام خونسرد زل زده بودیم بش ک بعد از حاضر غایب خودش و معرفی کردو نشست سر جاش ولی بعد چند دیقه صورتش قرمز شد پاهاش قفل شده بود رو زمین مام عینِ لبو بخاطره نگهداشتنِ خودمون قرمز شده بودیم به هر سختی خلاصه از جاش بلند شد عربده ای زد ولی یه قدم اومد جلو شتلققق با کف یکی شد چند نفر دورش جمع شدن و بردنش مام ک خندون بزن ک رفتیم خونه 
#از زبانِ آرتین
به کلاسی ک استادش شده بودم پا گذاشتم و بعد از یکم معرفی اینا تو جام نشسته بودم خواستم بلند شم ک دیدم پام چسبیده کفِ زمین با عصبانیت اینا خلاصه حل شد بچه ها از زور ک برا نخندیدن  به کار برده  بودن قرمز بودن خواستم برم جلو عربده ای زدم ک این کارو کی کرده زود خودش و نشون بده تا  پامو یکم جلو گذاشتم با کف یکی شدم ولی چشمم به دخترِ زیبایِ ک تو ردیف دوم نشسته بود افتاد داشت ریز ریز می خندید و زیرِ لب حرف میزد منم ک لب خوانیم عالی بود دونستم اون اینارو بام کردع دارم براش پام خیلی درد میکرد ک همه رو بالا سرم جمع بودن منو به زور بردن اتاق مدیرت پانسمان کردن !..
#از زبانِ پانیا
 چند ساعت بود ک از خونه زده بودم بیرون ک پیاده رویی کنم ک نفهمیدم چیشدو با کله رفتم رو سینش ک اون یارو هم گرفتم و میخواست دست درازی کنه تو  یه حرکت پاهام و صدوهشتاد درجه باز کردم و به فکش زدم فکش خونی شده بود آخه ضربه هایِ من مثلِ خودم محکم بود یکی هم زدم به شکمش ک جمعیتی نه چندان زیادی دورمون شلوغ کردن منم در کمال خونسردی از کنارشون رد شدم اون یارو هم هی میگفت شکایات میکنم هه تو ک عددی نیسی داشتم قدم برمیداشتم ک همون استادِ اخمویه نمیدونم چطور سره راهم قرار گرفت خواستم از کنارش رد بشم ک با صدایِ پچ پچ کنانی لب زد:میدونم کارِ تو بود ولی با بد کسی به بازی افتادی کوچولو تا اینو گفت با خشم و غریدم:نه آقا جیگره بازی با منم کارِ سختیه چند نفری امتحان کردن موفق نشدن چون قطعا بازنده میشدند به نظرم زیادی پافشاری نکن ک مهره سوختیِ بازیت خوده جنابت میشه امتحانش مجانیِ بعده گفتن حرفام یه پوزخندی زد و از کنارم رد شد هه فردا یا کاری به سرت بیارم بفهمی مردِ هیز حالا. تهدید بلدِ اداشو درآوردم ک چند بچه کناری با دیدنِ قیافیه نه چندان بانمک زدن زیره خنده  منم رفتن خونه با وارد شدنم خودت گوریل سد راهم قرار گرفتن درست حدس زدیم مادر و خواهرت بنده بودن یکی زدم کونِ نازی یکیم زدم بازویِ مامی فلنگارو بستم بزن ک رفتیم دوییدم سمت بالا اتاقم و قفل کرد وگرنه این یه بلایی سرم میاوردن
سرم و گذاشتم رو بالشت فردا دانشگاه نداشتیم بع یک نرسیده خوابم برد
#از زبانِ صحرا
با سرو صدایی از خواب بیدار شدم ک دوتا قورباغه رو بالا سرم دیدم  اه سره صبحی منو می کشن حالا خلاصه با کلی غر غر لباسام و پوشیدم و رفتیم پارک قلیونم بردیم ک به رگ بزنیم 
#از زبانِ نازی
بعدشم با و پاکی تو پارک نشسته بودیم قلیان میزدیم ک صحرا از جاش بلند شد رفت اونور نمیدونم چرا بعد با گریه برگشت صداش پر  ازبغض  بود شمرده شمرده لب زد:احس سان و دیدم و زد زیرِ گریه زود رد بهش گفتم ک بگه کجاست با دستش به دوتا زامبی اشاره کرد منم سینه ستپر کردم و رفتم پیششون وایی اینا چه هیکلی دارن مطمئن بودم لهم میکنن وایی ننه ولی دیگه کاری بود ک کرده بودم با همون پوزیشن به سمتشون رفتم و گفتم :هی یابو تو بودی به خواهرِ من خیانت کرده بودی ها خیلی بی صبرانه منتظرِ این روز بودم کون دارین بیاین جلو حالا ک او نام نامردی نکردن با هر قدمشون منم جلو میرفتم عینِ چی میلرزیدم ولی فروکشش کرده بودم تا اومدن سمتم حمله کنن یکی زدم صورتش لت و پروش کردم ک اونم یکی زد به دلم منم ک دیگه از درد تو خودم جمع شدم شروع کردم غِرغِر:اه بمیرین زدین با آسفالت یکیم کردین آدم یکم ملاحضه میکنه آخه کجا دیده شده به دختره به این قشنگی دست بلند کنن هان وایی نننه ناکارم کردین وایی پانی کجایی ک. ببینی آرزوهات برآورده شد میتونی حلوا زردم و بپزی وایی مامی لطفا سر قول هات با ایس سره قبرم اورکست بیار ک یه حال بکنم  داشتم همینجوری غر میزدم ک دیدم ز زورِ خنده ک بخاطر عرعرای من بود قرمز شدن زود تند سری زنگ زدم پانی ک اونطرف پارک بود و زیاد به اینجا دید نداشت به یه بوق نرسیده جواب داد:الهی بمیری چه مرگته کدوم گوری رفتی منم ک باید خرش میکردم با بغض گفتم پانی من اون پشت درخت دو تا ژامبی منو زدن آسفالتم هم کردن زود تند سری بیا از اینجا جمعمم کن و قطع کردم اونون با چشایِ اندازیِ قابلمه زل زده بودن بهم من بل سر گفتم هان چتونه ک یه پانی از پشت اون دوتا زامبی بشکنی زدو به کوله پسره خودشو انداخت موهاشو و میکشید وایی با این حالم خودم گرفت ک پسره انداختش زمین اونم نامردی نکرد و یکی زد به سینه و جا حساس  پسره و  یکیم به شکمش ک افتاد زمین آخ دمت گرم خواهری اون یکیم تا اومد از دستش دربره پانی پرید رو گردنش و  یه سیلی محکمی زد و با پوزشینِ خودش کمرش و صدا هشتاد درجه خم کردو پرید  پاهاش و باز  کرد ویکی محکم زد به پس کلیِ پسره بعد اومدن سمتم و بلندم کرد رفتیم سمته ماشین منم ماچش کردم ک یه محکم زد همون جایی ک اونا زده بودنم اخم بلند شد این از پسره هم خشن تره وایی زامبیا میبردم از این بهتر بود تو این فکرا بودم صحرا اومد با خنده کثافت حالا نن خودم و فدایِ کی کردم!...
#از زبانِ آرتین 
تو کلاس بودم و تدریسم و شروع کرده بودم ک  در زده شد و سپس اون دو دختر ک اسمشو نازی و پا نیا بود تشریف آوردن خواستم راهشان ندهم ولی اون دختر سخت تر از این حرفا بود رو بهش با لحن توهین آمیزی لب زدم:یک ساعت دیر موندی خانوم وقتی بیرون پی هرزه بازیات بودی به فکره کلاست نبودی حالا هم برو بیرون گفتم ک چشاش و پردیِ سردی ک وحشت کردم گرفت من ک از چشایِ منم بدتر بود من ک بدترین خالف کار بودم اینجوری نبودم نمیدونم چجوری اون نگاه شیطون یه لحضه با یه کلام رنگ باخت مرموز بود خیلی همینجوری بهش زل زده بودم ک  شروع کرد به جیغ جیغ  او از کلاس زدن بیرون منم بعد از پایان کلاس به عطا زنگ زدم اون این دخترا و می شناخت باید تورشون میکردیم له نظر میتونستم به درد بخورم یکی رو گرفتیم ک دنبالشون کنه و کجا ها میرم و میام و بهمون بگه کسی ک بهش اعتماد داریم!.
#از زبانِ( پانیا )
بعد از اون دعوایِ جنجالی با استاد به ظاهر محترم از دانشگاه بیرون زدیم منم ک طبقِ معمول پشتِ رل بودم ک متوجه بنزه سیاه پشت سرمون شدم هر کجا میپیچدم اون پشتم میومد قضیه رو به دخترا هم گفتم ک اوناهم گفتن جوری برم ک گیرش بیاریم ببینم کیه! منم ک از خدا خواسته هی تو کوچه پس کوچه ها نپیچیدم و از بینِ ماشینا لایی می کشیدم طوری ک نازی و صحرا به صندلی چسبیده بودن ک تو کوچه ای پیچیدم اونم انگار راهش و گم کرده باشه از ماشین پیاده شد اومدی این ور نگاه کرد مام ک زرنگ از وقتی ک پشتِ سرمون بود زنگ زدیم به بادیگاردامون تنها وقتی ک بهشون نیاز داشتیم میزنگیدیم اوناهم رسیده بودن از پشت پسر رو گرفتن و بیهوشش کردن گذاشتن پشت ماشین هه هارو ما رو تعقیب میکنی می بینیم! گفتم و سمت خونه روندم با کمکه بادیگاردا و دخترا به طرفه زیر زمین بردیمش و با طناب بستیم و با مامان گفتیم ک بیاد ولی در شک بودم آخه ما ک دشمن نداشتیم چه این چرا اینطوری دنبالِ ما بود مطمعنم ک سوتفاهم نیس !..
در همین فکرا بودم ک مامان اومد پسره هم چشاشون باز کرد با چهار تا  زامبی ک ما بودیم  روبرو شد چشماش شده بود اندازه قابلمه مامان با ژستِ خاصِ خودش رفت سمت پسره خط کش چوبیِ تو دستش و به زیر چونش برد و  سرش و بالا آورد   شروع کرد به سوال جواب پرسیدن 
تو کی هستی هان چرا دنبالشون میکردی بگو ک اگه نگی میدم دست سگا فهمیدی یا بگو و شرت و کم کن یا هم نگو و عذاب بکش هوم کدوم و انتخاب میکنی مام ک با دیدنِ حالت های مامانم زمین و گاز میگرفتیم با فکر خوبی به نازی گفتم ک پفک و چیپس بیاره و گیتارم و یکم شیطنت خوب بود اونم تو این موقعیت مامانم ک فرستادیم  رفت حالا نازی ک اومد نشستن رو صندلی ها و شروع کردن به خوردن چیپس و پفکاشون منم ک با صدایِ زیبایِ دلنشین میخوندم طوری ک پسره خوشش اومده بود دست از تقلا کشیده بود ولی یه دفعه جوری گیتار و زدم و خوندم ک برق از سرش پرید و تقلا کرد دهنش و باز کنیم  ماهم ک دل رحم باز کردیم ک با آنکه شروع کرد به چرت گفتن:باشه باشه میگم فقط آهنگ نزن تولوخدا  جوری مثلِ دخترا با مظلومیت میگفت ک دلت براش آتیش میشد اوخی خلاصه آخرش اسمشو و گفت ک مام درحیرت موندیم استاد و برادرش واو عجب هه باید باهاشون بازی میکردیم ک ببینن دنیا دست کیه!.
#از زبانِ عطا 
اه به کسی ک اینقدر اعتماد داشتیم لومون داده بود این چه وضع این دخترا از فکری ک میکردم زرنگتر بودند آخه پسررو  کادو کرده بودن و با دست و پایِ بسته فرستاده بودن دره خونه باید فردا با آخرین دست به کار بشیم و شب ک شد از خونشون خارجشون کنیم و شوط به اونورِ آب اما باید یکم تحملشون میکردیم هوفف
#از زبانِ نازی 
از اون ماجرا دو روز گذشته بود و ما هر روز با استادا دعوا می کردیم اعصاب نزاشته بودن واسمون حالاهم از دانشگاه خارج شدیم و داریم سمته خونه میریم آروم زدم شونه پانیا ک به طرفم چرخید امروز پیاده اومده بودیم اونم پس گردنی بهم زد و با دستش برو بابا دیوونه ای گفت داشتیم همونجوری دلقک بازی دمیاوردیم که از پشت یکی مارو گرفت و کشون کشون برد سمت ماشینه بزرگ ماشین مثلِ ماشینایی بود ک قاچاق میکردن اسپری با دست ما گرفته بودن زیر دینیمان مطمعا بودم دارویه بیهوشیه گرفته بودن نفسم و حبس کرده بودم اینو چند بار تمرین کرده بودیم اما خودمون و به بیهوشی زدیم!!!
#از زبان پانیا
همین جور در حالِ اجرایه نقشه بودیم احمقه دستمونم نبسته بودن مطمعا بودن ک فرار نمی کنیم تو جیبم میخ اینا بود درش آوردم و سرم و از چادر بالای این بزرگه درآوردم که ماشین تلو تلو رفت و خاموش شد راننده اومدم پایین لاستیک ها بادش رفته بود رفت سمته جایی ک ماهم زود پا به فرار گذاشتیم داشتیم واسه خودمون میدویدیم که گرفتنمون و سیلی بهمون زدن اینکه همون استادامونن پوزخندی زدن و لب زدن:زیادی تو کلاس بلبل بودین حللا وقتی خودمون استفادمون و ازتون بردیم فرستادمتون اونوره اب میفهمین در افتادن با ما چیه منم از این حرفش کم نکردم و پاهام بازکردم محکم زدم به فکش ک محکم فکش و فشار داد نازی هم اون یکیو ولی نمیدونم یه دفعه چیشد بی هوش شدیم!!!
#از زبانِ عطا
همینجوری بیهوش رو دستمون افتاده بودن بردیمشون تو ماشین عطرشون مست کننده بود عمیق گردنش بو کشیدم اوف عالی بود ولی خیلی قوی بودن خیلی بد زدن مارو!!! 




  
 

  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.