دنیای لیورا : دنیای لیورا
1
3
0
1
arash 1313:
دنیای لیورا
فصل اول – قانون، نظم، یا خیال؟
صدای تقتق پاشنههای کفش چرم خانم درولا روی موزاییکها، همزمان با زنگ شروع کلاس، توی راهروی مدرسه پیچید. بچهها با عجله سر جاشون نشستن، دفترها باز، چشمها – البته ظاهراً – آمادهی یادگیری.
خانم درولا معلم مطالعات اجتماعی بود، ولی خودش اسم درس رو عوض کرده بود: «آشنایی با ساختارهای نظم بشری».
او همیشه میگفت:
— «بچهها، ما توی جهانی زندگی میکنیم که فقط بهلطف نظم پابرجاست. اگه هر چیزی هرجوری دلش میخواست رفتار میکرد، اسمش آزادی نبود، هرجومرج بود.»
با قدمهایی حسابشده بین میزها قدم میزد. صدایش پر صلابت بود، با مکثهایی سنجیده.
— «شما فکر میکنید چرا قانون وجود داره؟ چرا چراغ قرمز باید قرمز بمونه و نه آبی؟ چرا نمیتونیم بهدلخواه توی پیادهرو رانندگی کنیم؟ چون نظم، ستون تمدنه. هر چیز باید سر جای خودش باشه. خرسها تو جنگل، ماهیها تو آب، انسانها تو شهر. جابهجا شدن یعنی سقوط. یعنی آشوب.»
همزمان که صدای معلم به ریتمی آرام اما پُر از تأکید ادامه میداد، لیورا از پنجرهی کلاس به بیرون خیره شده بود. ذهنش، که مثل همیشه بیشتر از گوشهایش کار میکرد، داشت از لابهلای حرفهای معلم به دنیای خودش سفر میکرد.
و ناگهان، دیدش.
یک سنجاب قهوهای کوچک، با پاپیونی بنفش دور گردنش، روی تیر برق نشسته بود و با دُمش انگار کُدی میزد، شبیه مورس. بعد از چند ثانیه، دُمش رو محکم کوبید به سیم و مثل صخرهنوردی حرفهای شروع کرد به بالا رفتن. اما نه به سمت بالا — به سمت افق. سنجاب داشت افقی راه میرفت، انگار جاذبه به او کاری نداشت.
لیورا ابروهاشو بالا داد. داشت درست میدید؟
در لحظهای دیگر، یه پرندهی خاکستری، با عینک دودی و کولهپشتی زرد، توی هوا معلق ایستاده بود، انگار داشت با دوربین کوچکی از کلاس عکس میگرفت. بعد ناگهان چرخید و مستقیم به چشمهای لیورا زل زد. نیمثانیه بعد، محو شد.
صدای خانم کوهانمهر برگشت و مثل وزنهای ذهن لیورا رو به کلاس کشید:
— «و برای همین، دانشآموزان عزیز، هر شکلی از تمایل به زیر سؤال بردن نظم، تنها گام اول برای فروپاشی جامعهست.»
زنگ کلاس خورد.
بچهها مثل سیل از در بیرون ریختن، اما لیورا سر جاش مونده بود. فکرش فقط جای یک چیز بود:
سنجاب بنفشپاپیون.
فصل دوم – در پی سنجاب
لیورا کولهشو انداخت رو دوش و با قدمهایی سریع اما محتاط از مدرسه بیرون زد. چشمهاش دنبال سیمهای برق بود، دنبال هر حرکتی غیرعادی. چند دقیقه پیادهروی کرد تا اینکه صدای تقتق کوچکی شنید، شبیه پنجهی سنجاب روی فلز.
اونجا بود — چند متر جلوتر، روی یک تیر چراغ برق قدیمی.
لیورا شروع به دویدن کرد، ولی زمین لیز بود. پایش سر خورد، تعادلش رو از دست داد و درست توی یه جوی آب پُر از برگ و گل و خزه افتاد. شلوار مدرسهاش گلی شد، کفشهاش پر از آب، صورتش خیس... ولی لبخند داشت. هنوز اون سنجاب رو میدید، نشسته، نگاهش میکرد، و این بار... لبخند زد.
فصل سوم – صدای زیرزمین
لیورا از جوی آب بالا کشید. شلوار فرم مدرسهاش به رنگ گل درآمده بود، یکی از کفشهاش توی آب گیر کرده بود، و کیفش مثل سگ خیس پشتش آویزون بود. هنوز به سنجاب فکر میکرد. اون نگاه. اون پاپیون بنفش. اون راه رفتن افقی روی سیم برق.
ولی حالا، بیشتر از هر چیزی... سردش بود.
تا رسیدن به خونه ده دقیقه راه بود. وقتی بالاخره رسید، صورتش گلآلود بود و موهاش خیس، و بوی خاک و خزه ازش بلند میشد. مامان دم در با گوشی تو دستش ایستاده بود و با دیدن لیورا چشمهاشو ریز کرد.
— «تو... تو چی شدی؟ لیورا! کی باهات دعوا گرفته؟ افتادی تو جوی؟ باز رفتی بازی؟»
لیورا با لبخند خجالتیای گفت:
— «فقط دنبال یه سنجاب بودم.»
مامان دستشو زد به پیشونیش.
— «دنبال یه چی؟! سنجاب؟! آخه بچهجون، تو کی میخوای بفهمی که ما تو خیابون دنبال سنجاب نمیدویم؟ بفرما برو حموم، بعدشم نهار سرد شده. بخور، که اگه مریض شی تقصیر خودته.»
نیمساعت بعد، لیورا تمیز و با موهای نیمهخشک، پشت میز نشسته بود و با قاشق توی برنج بازی میکرد. مامان رادیو رو روشن کرده بود. یه گزارش خبری پخش میشد دربارهی اینکه شهرداری قراره رنگ تابلوهای راهنمایی رو عوض کنه تا «نظم روانی بهتری در سطح شهر ایجاد بشه». لیورا پوزخندی زد. دیگه نمیتونست نظم رو بدون تصویر اون سنجاب ببینه.
وقتی نهارش تموم شد، مستقیم رفت به اتاقش. پردهها نیمه کشیده بودن و آفتاب عصر روی فرش طرحهای خسته کشیده بود. لیورا خودش رو پرت کرد روی تخت، دستهاش رو زیر سر گذاشت، و پلکهاش سنگین شد...
ولی درست وقتی که بین خواب و بیداری بود، همونجایی که دنیا بهنظرت معلق میمونه، صدا اومد.
نه صدای ساعت. نه صدای پنکه سقفی که همیشه با ناله میچرخید. یه چیز دیگه بود.
صدا از پایین میاومد. از زیر زمین؟ نه... از زیر فرش؟
خشخش. کشیده شدن. فِسفِس. تقتق.
لیورا چشم باز نکرد. نفسش حبس شده بود. گوشهاش بیشتر از چشمهاش بیدار بودن.
و بعد، یه صدا. صدا نه از بیرون، که توی سرش بود.
ریز. زیر. شبیه صدای چرخدندهی ساعت یا صدای پچپچ در شلوغی بازار.
«زود باش... بیدار شو. وقتشه. ما نمیتونیم بار رو تا صبح نگه داریم.»
و در همان حال که صدا از ذهنش عبور کرد، لیورا برای اولینبار فهمید که کف اتاقش، واقعاً خالی نیست.
اون پایین، چیزی هستفصل چهارم – پایینتر از واقعیت
لیورا میخواست پلکهاشو باز کنه، اما انگار یه وزنهی نامرئی روی صورتش افتاده بود. صدا هنوز ادامه داشت.
خشخش. کشیدن بار روی سطحی سخت.
صدای پاهای ریز.
و اون صدای درونیِ تکرارشونده:
«وقتشه. در باز شده.»
چشمهاش رو که باز کرد، نور اتاق کمرمق بود. همهچیز سر جاش بود: کتابهای روی میز، پوستر کهنهی ستارههای دنبالهدار روی دیوار، و پنکهی سقفی که هنوز ناله میکرد.
اما فرش...
فرشی کهنه با طرحهای هندسی پیچیده.
الان انگار تکون میخورد. نه زیاد، نه واضح. اما انگار نفس میکشید.
لیورا آروم نشست. دستش رو گذاشت روی فرش. گرم بود. زیادی گرم.
صدا حالا واضحتر شده بود. از زیر فرش میاومد:
تقتق. فِسفس. و پچپچ.
و بعد، یه چیز عجیب اتفاق افتاد.
یکی از نقشهای فرش — یه دایرهی کوچک وسط طرح — آروم آروم شروع کرد به چرخیدن.
مثل یه چرخدنده.
نه فقط طرح، بلکه خود تار و پود فرش داشت میچرخید.
لیورا عقب کشید اما دیگه دیر شده بود.
فرش درست از وسط، مثل در کشویی باز شد. تاریکی خالص از درونش بالا زد. نه یه سیاهی معمولی — سیاهیای که انگار عمق داشت، انگار تورو نگاه میکرد.
و قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کنه، انگشتانش به داخل کشیده شد.
نه با زور، نه با درد. با چیزی شبیه دعوت.
مثل اینکه زمین زیر تختش سالها منتظرش بوده.
و لیورا، بیوزن و بیزمان، وارد شد.
افتاد؟
غلتید؟
پرید؟
نمیدونست.
فقط میدونست که حالا دیگه توی دنیاییه که اسم نداره، قانون نداره، مرز نداره.
صدایی از تاریکی گفت:
«خوش اومدی، لیورا. ما سالهاست منتظرت بودیم.»
فصل چهارم – پایینتر از واقعیت
لیورا میخواست پلکهاشو باز کنه، اما انگار یه وزنهی نامرئی روی صورتش افتاده بود. صدا هنوز ادامه داشت.
خشخش. کشیدن بار روی سطحی سخت.
صدای پاهای ریز.
و اون صدای درونیِ تکرارشونده:
«وقتشه. در باز شده.»
چشمهاش رو که باز کرد، نور اتاق کمرمق بود. همهچیز سر جاش بود: کتابهای روی میز، پوستر کهنهی ستارههای دنبالهدار روی دیوار، و پنکهی سقفی که هنوز ناله میکرد.
اما فرش...
فرشی کهنه با طرحهای هندسی پیچیده.
الان انگار تکون میخورد. نه زیاد، نه واضح. اما انگار نفس میکشید.
لیورا آروم نشست. دستش رو گذاشت روی فرش. گرم بود. زیادی گرم.
صدا حالا واضحتر شده بود. از زیر فرش میاومد:
تقتق. فِسفس. و پچپچ.
و بعد، یه چیز عجیب اتفاق افتاد.
یکی از نقشهای فرش — یه دایرهی کوچک وسط طرح — آروم آروم شروع کرد به چرخیدن.
مثل یه چرخدنده.
نه فقط طرح، بلکه خود تار و پود فرش داشت میچرخید.
لیورا عقب کشید اما دیگه دیر شده بود.
فرش درست از وسط، مثل در کشویی باز شد. تاریکی خالص از درونش بالا زد. نه یه سیاهی معمولی — سیاهیای که انگار عمق داشت، انگار تورو نگاه میکرد.
و قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کنه، انگشتانش به داخل کشیده شد.
نه با زور، نه با درد. با چیزی شبیه دعوت.
مثل اینکه زمین زیر تختش سالها منتظرش بوده.
و لیورا، بیوزن و بیزمان، وارد شد.
افتاد؟
غلتید؟
پرید؟
نمیدونست.
فقط میدونست که حالا دیگه توی دنیاییه که اسم نداره، قانون نداره، مرز نداره.
صدایی از تاریکی گفت:
«خوش اومدی، لیورا. ما سالهاست منتظرت بودیم.»
فصل پنجم – دنیای وارونه
تاریکی اول نرم بود. مثل ابریشم. مثل مهی که بوی چای دودی بده.
لیورا چشمهاشو باز کرد. یا شاید هیچوقت نبسته بود.
اول فقط تاریکی بود. اما بعد، کمکم خطوط ظاهر شدن. رنگها. شکلها.
و صداها...
خشخش برگهایی که زیر و رو شدن. صدای سنجابهایی که با لهجهای غلیظ شعر میخوندن.
و از بالای سر، صدای آبی که پر میزد.
همهچیز برعکس بود.
آسمون زیر پاش بود، پر از ماهیهای طلایی که از پایین به بالا شنا میکردن.
درختها ریشه در هوا داشتن و شاخههاشون تو خاک فرو رفته بود.
پرندههایی با پای کوتاه در استخرهای شنا حرکت میکردن، و مرغهای آبی – با بالهایی بلند – مشغول بافتن تورهای شنا برای ماهیها بودن.
یه خرس سفید، با بالهای چرممانند و چشمانی مهربان، روی صخرهای نشسته بود و کتاب میخوند.
کنارش، یک حلزون بزرگ با عینک دوپلکس در حال نوشتن چیزی با زبانش بود روی یک برگ.
لیورا سر جاش خشکش زده بود.
بعد از چند لحظه، از پشت سرش صدایی اومد.
صدایی همزمان خسته و آرام، اما دقیق:
«ایستادن ممنوعه. تو الآن تو نقطهی شناوری هستی. یا باید وارد بشی، یا محو میشی.»
برگشت. روبهروش یک مورچهی کارگر غولپیکر ایستاده بود، با لباس فرم قهوهای، یک کلاه ایمنی زرد، و چراغ پیشانی. کنارش یک واگن پر از سنگهایی بود که مثل سنگهای معمولی نمیدرخشیدن، اما انگار «وزن صدا» داشتن.
— «تو لیورایی، درسته؟ از دنیای قانون و ترتیب اومدی. دنیایی که همه چی سر جاشه. اینجا... اینجوری نیست. خوش اومدی به قلمرو وارون.»
لیورا با صدایی آهسته پرسید:
— «اینجا... کجاست؟»
مورچه خندید.
— «جاییه که چیزها، خودشون رو انتخاب میکنن. نه ما اونا رو. جایی که سنجابها رئیسجمهور میشن و زمان از بچهها اجازه میگیره تا حرکت کنه.»
لیورا هنوز نمیدونست باید بترسه یا بخنده.
مورچه ادامه داد:
— «ما مدتها منتظر بودیم یکی بیاد که صدای ما رو بشنوه. کسی که بتونه بین نظمِ ساختگی و آزادیِ واقعی فرق بذاره. و خب، این تویی. کار داریم... زیاد هم کار داریم.»
و در این لحظه، همون سنجاب پاپیونبنفش، که حالا یک عصا در دست داشت و روی شونهاش یک کلاغ معلق خوابیده بود، نزدیک شد.
با لحنی جدی گفت:
«لیورا، آمادهای قوانین دنیا رو از نو بنویسی؟»
فصل ششم – تالار قوانین در حال رشد
تالار مثل جنگلی بیریشه بود؛ شاخهها از زمین میزدن بیرون ولی تنهها در آسمون گم میشدن. روی هر شاخه، یه تکه نوشته معلق بود. بعضیها درخشان، بعضیها پژمرده، و بعضیها در حال محو شدن.
لیورا با دقت به یکی از شاخهها نگاه کرد. جملهای روش نوشته شده بود:
"تنهایی، جرم نیست. ولی ادامهاش باعث ناپدیدی میشود."
لیورا برگشت به سنجاب پاپیونبنفش:
— «اینا قوانینن؟ همینجوری رشد میکنن؟ کسی نمینویستشون؟»
سنجاب، آروم از روی شونهاش برگ افتادهای برداشت و گفت:
— «نه. اینجا، قانون نوشتنی نیست. قانون، یه جور زبان جمعیه. اگه ما با هم کاری رو تکرار کنیم، اگه یه باور بین ما ریشه کنه... میشنوه. و بعد، رشد میکنه.»
مورچه، که روی سنگی نشسته بود و پاهاشو مثل انسانها به جلو دراز کرده بود، گفت:
— «ما یه قانون داریم که میگه: اگر بیش از سه روز قوانین رو نادیده بگیری، خودت یکی از اونها میشی. یه بار یه کلاغ، تصمیم گرفت هیچ قانونی رو رعایت نکنه. روز چهارم، تبدیل شد به قانونی که میگه: "نباید با پرهای نقرهای به خورشید نگاه کرد." الان حتی اسمش رو یادمون نیست.»
لیورا زمزمه کرد:
— «یعنی هویت، میتونه به قانون تبدیل بشه؟»
سنجاب گفت:
— «اینجا همهچی میتونه. حتا تو. اینجا، نظم محصول آزادیه، نه اجبار. ولی اگر آزادی رو نفهمی... همین آزادی میتونه تو رو بخوره.»
لیورا سکوت کرد. بعد گفت:
— «تو دنیای ما... نظم یعنی اینکه همهچی سر جاش باشه. ولی اینجا... سرِ جا کجاست؟»
مورچه گفت:
— «سرِ جا، هر روز عوض میشه. این یعنی زندهبودن. فقط چیزهای مُرده همیشه سر جاشون میمونن.»
سکوت سنگین شد. شاخهای کنارشون درحال جوانهزدن بود. روی برگ اولش نوشته شده بود:
"قانون تازه: اگر کودک بخندد، مسیر زمان باز میشود."
ادامهی فصل ششم – قانون، قدرت، تکرار
لیورا به شاخهای خیره شد که داشت خشک میشد. روی برگش نوشته شده بود:
"هر موجود حق دارد مسیر خود را انتخاب کند."
لیورا با تعجب گفت:
— «این قانون داره میمیره؟! یعنی موجودات دیگه اینو دیگه باور ندارن؟»
مورچه سری تکون داد.
— «نه که باور نداشته باشن... اجازه ندارن تکرارش کنن.»
سنجاب پاپیونبنفش با صدایی تلخ گفت:
— «حکومت مرکزیِ آینهداران، مدتهاست این قانون رو ممنوع کرده. چون اگه همه خودشون مسیرشون رو انتخاب کنن، دیگه نمیشه بهشون گفت کجا برن، چی بپوشن، چی بگن، و کِی ساکت بمونن.»
لیورا اخم کرد:
— «ولی مگه اینجا، جایی نبود که همهچی آزاده؟»
مورچه گفت:
— «تا وقتی که آزادی قانونی برای بقیه نسازه. اینجا هرچیزی تا زمانی آزاده که قدرتی احساس تهدید نکنه. اونوقته که قانون رو حذف میکنن... یا جعل میکنن.»
سنجاب سرشو آورد نزدیک لیورا:
— «میدونی چطوری قانون جعل میکنن؟ تکرار. میرن بین مردم و یه باور رو هی تکرار میکنن تا تو ذهنشون ریشه کنه. بعد، وقتی برگش ظاهر شد، اونو بهزور آبیاری میکنن. حتی اگه ازش سم بریزه.»
لیورا نگاهی انداخت به شاخهای ضخیمتر با برگهای براق. قانون روش نوشته بود:
"سکوت نشانهی شعوره."
و زیرش به رنگ قرمز نوشته شده بود:
تکرار شده توسط ۴٬۳۸۲٬۱۷۶ موجود.
— «ولی این... دروغ محضه!»
لیورا بلند گفت.
سنجاب پوزخند زد:
— «دروغی که بهاندازهی کافی تکرار بشه، تو این دنیا واقعی میشه. و اونوقت، اگه کسی خلافش عمل کنه... خودش میتونه به قانونِ ممنوعه تبدیل شه.»
مورچه نفس عمیقی کشید:
— «ما میخوایم این روند رو برگردونیم، لیورا. ما نمیخوایم قانونها از بالا بریزن رومون. میخوایم از درونمون رشد کنن. ولی برای این کار... نیاز به یه موجودی داریم که بتونه حقیقت رو از میان تکرارهای دروغ تشخیص بده. کسی که اسمش هنوز کامل شکل نگرفته...»
سنجاب نگاهی درخشان به لیورا انداخت:
— «و اون اسم... ممکنه تو باشی.»
فصل هفتم – برگ نخست
شب بود. یا چیزی شبیه شب.
نورهایی در آسمان پر میزدن که شبیه ماه نبودن، بیشتر شبیه صدفهای نورانی بودن که با نفس کشیدن زمین حرکت میکردن. لیورا پشت سنجاب و مورچه، توی مسیر باریکی که از شاخههای معلق درست شده بود، راه میرفت.
سنجاب گفت:
— «ما دنبالش نیستیم، لیورا. این برگ، دنبال ماست. فقط باید اجازه بدی پیدات کنه.»
لیورا گفت:
— «چی بوده این قانون؟ چرا انقدر مهمه؟»
مورچه با صدایی گرفته جواب داد:
— «بهش میگفتن "قانون نخست". میگفت:
هر موجود، حق دارد حقیقت خود را فریاد بزند.
ولی یه روز... یه دسته از نگهبانهای آینهدار، اومدن و شروع کردن به تکرار یه قانون دیگه:
"فریاد، نشانهی نافرمانیست."
و اونقدر اینو تو گوش همه خوندن که برگ اول خشک شد و افتاد. حالا اون برگ گم شده، و بدون اون، قانون نمیتونه دوباره رشد کنه.»
لیورا ایستاد. نفسش سنگین شد.
— «اگه پیداش کنم چی میشه؟»
سنجاب لبخند زد.
— «اونوقت، قانون دوباره سبز میشه.
و باهاش... کسانی که صدای خودشونو فراموش کردن، دوباره بیدار میشن.»
مورچه ادامه داد:
— «اما مراقب باش. نگهبانهای صامت، دنبال همون برگن. اگر پیداش کنن، میبرنش به "چاه بیتکرار"، جایی که هیچ چیزی دیگه شنیده نمیشه.»
لیورا پرسید:
— «از کجا بدونم برگ واقعی رو پیدا کردم؟»
سنجاب گفت:
— «اون برگ، حرف نمیزنه... اما وقتی بگیریش، خاطرات کسی که صداشو از دست داده، توی ذهن تو پخش میشه.»
لیورا چشماش رو بست. باد، بوی قدیمی خاک بارونخورده رو آورد. قدم برداشت، وارد راهی شد که خودش هم نمیدونست کجا میره.
مأموریت لیورا:
پیدا کردن برگ نخست قانون فراموششده، قبل از نگهبانان صامت.
در مسیرش باید از طریق صداهایی که از اشیاء، جانوران، و حتی مکانها پخش میشن، رد خاطرهی قانون رو دنبال کنه.
در پایان، وقتی برگ رو لمس کنه، ممکنه حقیقتی تاریک از گذشتهی جهان — یا حتی خودش — براش آشکار بشه...
فصل هشتم – روستای بیپچپچها
هیچکس از میان درختهای بیبرگ عبور نمیکرد. شاخهها مثل استخوانهایی پوسیده از دل مه بیرون زده بودن، و روی زمین، رد پای کوچکی از یک پرندهی بیصدا مانده بود. لیورا وارد روستا شد؛ جایی که تابلو ورودیاش با خطی لرزان نوشته بود:
"اینجا سکوت، قانون است."
خانهها انگار نفس نمیکشیدن. پنجرهها بسته، پردهها سنگین، و آدمهایی با چشمهای بینور از پشت شیشهها خیره به بیرون.
اما نه با ترس. با عادت.
سنجاب کنار لیورا زمزمه کرد:
— «اینجا قانون سکوت، اونقدر تکرار شده که توی خون آدمهاش حل شده. اگه کسی حرف بزنه، درد میگیره. نه از بیرون... از درون.»
لیورا آرام گفت:
— «ما دنبال چی باید بگردیم؟»
مورچه گفت:
— «برگی که ردش از اینجا عبور کرده، خاطرهی آخرین کسی رو در خودش نگه داشته که قبل از سکوت، فریاد زد. اگه پیداش کنی، اون خاطره بهت نشون میده برگ کجا رفته.»
در میدان روستا، مجسمهای دیده میشد. نه خیلی بزرگ، اما خاص. شبیه کودکی با دهانی باز و چشمهایی که گریه میکردن.
پایهی مجسمه ترک خورده بود. هیچ نوشتهای نداشت.
لیورا جلو رفت. دستش رو روی سنگ گذاشت.
و آنگاه...
? خاطرهی برگ – فریاد گمشده
...ناگهان دنیا چرخید.
خودش را دید. اما نه خودش را. کودکی کوچک بود. شاید ۶ ساله. وسط همین میدان.
صدایش میلرزید:
— «چرا نباید چیزی بگم؟! چرا بابامو بردن؟ مگه حقیقت اشتباهه؟!»
جمعیتی ساکت. بزرگترها، بچهها رو از او دور میکردن. زنی آمد. چهرهای خسته داشت. دستی کشید روی سر کودک و آرام گفت:
— «ساکت باش... صدات باعث میشه هممون برن.»
کودک داد زد:
— «ولی اگه همهمون ساکت باشیم، پس کی میفهمه چی شده؟!»
صدای فریادش در هوا پیچید.
و همانجا...
برگ از آستینش جدا شد و در باد گم شد.
لیورا نفسنفسزنان عقب کشید.
سنجاب با صدایی جدی گفت:
— «خاطره فعال شد. حالا برگ دنبالته. ولی نگهبانهای صامت هم همینجا هستن. باید زودتر از اونا پیداش کنی. چون اونا... حرف نمیزنن. اونا پاک میکنن.»
مورچه با لحنی شبیه هشدار زمزمه کرد:
— «اگر صدای کودک رو دوباره بشنوی، بدون که برگ نزدیکه. ولی اگه صدای نفس کشیدن بیاد... اونها رسیدن.»
لیورا سرش رو بالا آورد. از دور، مهی سیاه داشت نزدیک میشد.
سایههایی در مه راه میرفتن. آرام. بیصدا. اما با قدرتی سرد و نفوذی.
فصل هشتم – روستای بیپچپچها
هیچکس از میان درختهای بیبرگ عبور نمیکرد. شاخهها مثل استخوانهایی پوسیده از دل مه بیرون زده بودن، و روی زمین، رد پای کوچکی از یک پرندهی بیصدا مانده بود. لیورا وارد روستا شد؛ جایی که تابلو ورودیاش با خطی لرزان نوشته بود:
"اینجا سکوت، قانون است."
خانهها انگار نفس نمیکشیدن. پنجرهها بسته، پردهها سنگین، و آدمهایی با چشمهای بینور از پشت شیشهها خیره به بیرون.
اما نه با ترس. با عادت.
سنجاب کنار لیورا زمزمه کرد:
— «اینجا قانون سکوت، اونقدر تکرار شده که توی خون آدمهاش حل شده. اگه کسی حرف بزنه، درد میگیره. نه از بیرون... از درون.»
لیورا آرام گفت:
— «ما دنبال چی باید بگردیم؟»
مورچه گفت:
— «برگی که ردش از اینجا عبور کرده، خاطرهی آخرین کسی رو در خودش نگه داشته که قبل از سکوت، فریاد زد. اگه پیداش کنی، اون خاطره بهت نشون میده برگ کجا رفته.»
در میدان روستا، مجسمهای دیده میشد. نه خیلی بزرگ، اما خاص. شبیه کودکی با دهانی باز و چشمهایی که گریه میکردن.
پایهی مجسمه ترک خورده بود. هیچ نوشتهای نداشت.
لیورا جلو رفت. دستش رو روی سنگ گذاشت.
و آنگاه...
خاطرهی برگ – فریاد گمشده
...ناگهان دنیا چرخید.
خودش را دید. اما نه خودش را. کودکی کوچک بود. شاید ۶ ساله. وسط همین میدان.
صدایش میلرزید:
— «چرا نباید چیزی بگم؟! چرا بابامو بردن؟ مگه حقیقت اشتباهه؟!»
جمعیتی ساکت. بزرگترها، بچهها رو از او دور میکردن. زنی آمد. چهرهای خسته داشت. دستی کشید روی سر کودک و آرام گفت:
— «ساکت باش... صدات باعث میشه هممون برن.»
کودک داد زد:
— «ولی اگه همهمون ساکت باشیم، پس کی میفهمه چی شده؟!»
صدای فریادش در هوا پیچید.
و همانجا...
برگ از آستینش جدا شد و در باد گم شد.
لیورا نفسنفسزنان عقب کشید.
سنجاب با صدایی جدی گفت:
— «خاطره فعال شد. حالا برگ دنبالته. ولی نگهبانهای صامت هم همینجا هستن. باید زودتر از اونا پیداش کنی. چون اونا... حرف نمیزنن. اونا پاک میکنن.»
مورچه با لحنی شبیه هشدار زمزمه کرد:
— «اگر صدای کودک رو دوباره بشنوی، بدون که برگ نزدیکه. ولی اگه صدای نفس کشیدن بیاد... اونها رسیدن.»
لیورا سرش رو بالا آورد. از دور، مهی سیاه داشت نزدیک میشد.
سایههایی در مه راه میرفتن. آرام. بیصدا. اما با قدرتی سرد و نفوذی.
ادامهی فصل هشتم – شکستن قانون، بیدار کردن صدا
مه داشت وارد میدان میشد. سایهها نزدیک و نزدیکتر.
سنجاب گفت:
— «اگه الان داد بزنی، ممکنه اونها دقیقاً بفهمن کجایی…»
لیورا نگاهی به مجسمه انداخت. همون بچهی گمنام، با دهانی باز و چشمهایی پر از اندوه.
بعد ایستاد رو سکوی پایین مجسمه.
نفسش رو حبس کرد.
و با تمام وجود... فریاد زد:
— «اگه حقیقت رو نگیم، فراموش میشه!
اگه فقط نگاه کنیم و حرف نزنیم، صداها میمیرن!
من نمیترسم! اسمم لیوراست، و من برای برگ نخست، صدامو به یاد میارم!»
لحظهای، انگار خود زمان نفسش رو نگه داشت.
مه عقب کشید.
خانهها به لرزه افتادن.
و ناگهان، از دل خاک زیر میدان، برگ کوچکی بیرون زد.
نه سبز، نه خشک. چیزی بین زمانها.
روی برگ، با خطی لرزان نوشته بود:
"هر موجود، حق دارد حقیقت خود را فریاد بزند."
همزمان با ظاهر شدن برگ، یک صدای کودکانه در هوا طنین انداخت:
— «تو منو شنیدی… تو واقعا شنیدی…»
اما درست در همون لحظه… سایهای از مه بیرون جهید.
بلند، پوشیده در لباسهایی تار مانند، بیچهره، بیصدا.
اولین نگهبان صامت.
سنجاب جیغ کشید:
— «برگ رو بگیر! فرار کن! نذار لمسش کنن وگرنه خاطره برای همیشه پاک میشه
فصل نهم – سایهی بیصدا
درحالی که صدای روستا کمکم جان میگرفت، نگهبان صامت آرام قدم برداشت و جلوی در خانه ایستاد. هیچ صدایی از خودش درنمیآورد؛ فقط نگاهش مثل چاه عمیقی بود که هر کسی رو میبلعید.
لیورا به همراه کودک و سنجاب روبهروی او ایستادند.
نگهبان آهسته دستش رو بلند کرد و انگشتانش به آرامی در هوا کشیده شد، مثل اینکه میخواست چیزی بنویسد... اما هیچچیز دیده نمیشد.
ناگهان صدایی در ذهن لیورا پیچید، صدایی نرم و مبهم:
— «آیا میدانی چرا ما اینجا هستیم؟ چرا باید قوانین را نگه داریم؟»
لیورا با صدایی محکم پاسخ داد:
— «نه. اما میدانم که نگه داشتن قوانین به معنی سرکوب آزادی نیست. آزادی یعنی صدای همه، حتی صدای تو.»
نگهبان چند قدم برداشت و ناگهان چهرهی بیصورتش به شکلهای مبهم و پر از خطوط درخشان تغییر کرد.
صدایی از درون سایهها بیرون آمد:
— «آزادی... در اینجا معنایی پیچیده دارد. قانون برای جلوگیری از هرجومرج است، اما ما نمیتوانیم اجازه دهیم که قانون خودش به اسارت تبدیل شود.»
سنجاب کنار لیورا گفت:
— «پس چرا صامت میشوید؟ چرا اجازه نمیدهید که مردم صدایشان را داشته باشند؟»
نگهبان جواب داد:
— «زیرا هر صدایی که بیوقفه فریاد بزند، میتواند نظم را نابود کند. باید تعادل باشد؛ نه سکوت مطلق، نه آزادی بیمرز.»
کودک به جلو آمد و گفت:
— «اما بدون صدا، چگونه میتوان حقیقت را دانست؟»
نگهبان لحظهای سکوت کرد، سپس گفت:
— «شاید زمان آن رسیده که قانون و آزادی دوباره با هم بیامیزند، اما این کار به کسی نیاز دارد که بتواند تعادل را برقرار کند... کسی مثل تو، لیورا.»
فصل دهم – زبان مار، چشم کلاغ
لیورا قدمی جلوتر رفت. در برابر نگهبان ایستاد و گفت:
— «من با این نظام نمیجنگم چون میخوام شلوغ بشه...
میجنگم چون دروغهاتون رو پشت اسم قانون قایم کردین.»
سایه ساکت ماند. اما مه دور لیورا فشردهتر شد، و صدایی تار از درونش شنیده شد:
— «تو نمیفهمی... ما این قوانین رو نساختیم. ما فقط نگهبانشون بودیم.
این قوانین از دل خرافات اومدن... خرافاتی که مردم خودشون باور کردن.
مثلاً اینکه:
"اگر بچهای بعد از غروب بخنده، روحش گم میشه."
"یا اگر کسی حرفی بزنه که پدربزرگش باهاش مخالف بود، زبانش سیاه میشه."
یا اون افسانه قدیمی:
"مارِ سخنگو، صداها رو میدزده."»
سنجاب با ترس گفت:
— «مار سخنگو؟ اون فقط یه قصه بود!»
لیورا:
— «قصهها وقتی باور بشن، میشن قانون...
و وقتی قانون بشن، دیگه نمیذارن کسی بخنده، حرف بزنه، یا حتی فکر کنه.»
کودک به لرزه افتاده بود.
زمزمه کرد:
— «من شنیدم که اگه کسی شب بخونه، کلاغِ کور بالاشو از دست میده...
برای همین دیگه آواز نمیخوندم...»
لیورا آرام گفت:
— «ببین... اینا داستانن. واقعیت نیستن. اما اگه باورشون کنیم، واقعیتو عوض میکنن.»
ناگهان صدای خشخش سنگینی از زمین بلند شد. زمین ترک خورد و از دلش... یک مار عظیمالجثه بیرون اومد.
بدنی از کلمات بافتهشده، چشمانی از جوهر، و زبانش... انگار از خودِ سکوت ساخته شده بود.
مار با صدای نرم و کشدار زمزمه کرد:
— «من همون افسانهام که باورش کردید.
من مارِ سخنگوام. منو شما ساختید.
هر وقت از صدا ترسیدید، من قویتر شدم...
و حالا، کی جرأت داره حرف بزنه، وقتی من گوش میدم؟»
فصل یازدهم – زبان حقیقت، دندان افسانه
مار دور لیورا پیچید. چشمهاش برق میزد، و هر کلمهای که میگفت، مثل زهری از دهانش چکه میکرد:
— «تو صدای ناپختهای.
یه بچهی خیالپرداز.
من از نسل حرفهاییام که مردم ازش ترسیدن.
هر چی بیشتر فریاد بزنی، من بیشتر زنده میمونم.»
لیورا ایستاد.
لبهاش لرزید. نفسش عمیق شد.
— «نه.
تو از ترس ساخته شدی، نه از حقیقت.
تو از سکوت مردم تغذیه کردی، نه از عقلشون.
و حالا وقتشه یکی از درون، با کلام خودش، خرافه رو به آتیش بکشه.»
مار شروع کرد به چرخیدن دورش. زمین میلرزید.
لیورا اما چشمهاشو بست. دستشو روی سینه گذاشت.
و با صدایی آروم، اما شفاف، گفت:
— «من میتونم حرف بزنم.
من میتونم بخندم، گریه کنم، سؤال بپرسم.
و تو؟ تو فقط یه ترسی.
نه خدایی، نه قانون.
فقط یه داستان پوسیدهای… که وقتشه فراموش بشی.»
مار لحظهای ساکت شد.
صدای اطراف فرو نشست.
بخار سیاه اطرافش عقب رفت.
چشمهاش کوچکتر شدن.
بدنش شروع کرد به لرزیدن… ترک برداشتن…
و بعد، مثل دود محو شد.
تنها چیزی که ازش باقی موند، مشتی از کلمات درهمریخته روی زمین بود:
"اگر حرف بزنی، چیزی میشکند."
لیورا خم شد. کلمهها رو جمع کرد.
نگاه کرد به مردم روستا که از دور نظارهگر بودند.
گفت:
— «بله. چیزی میشکنه…
اما نه ما.
بلکه دیوار دروغها.»
فصل دوازدهم – مدرسهی زمزمهها
چند روز گذشته بود از وقتی که مارِ سخنگو محو شد.
درختهای اطراف روستا سبزتر شدن.
صدای پرندههایی که حرفهای عجیب میزدن دوباره برگشت.
و بچهها، برای اولین بار، توی کوچهها آواز میخوندن بدون ترس.
اما لیورا میدونست که این فقط شروعه.
? او تصمیم گرفت جایی بسازه که مردم بتونن دوباره پرسیدن رو یاد بگیرن.
نه یک مدرسهی معمولی…
بلکه جایی به اسم:
مدرسهی زمزمهها
جایی که حتی آهستهترین صدا هم، اهمیت داره.
او روی دیوار مدرسه نوشت:
«ما برای گفتن ساخته شدهایم. نه فقط برای اطاعت.»
? تو کلاسهاش، لیورا این چیزها رو یاد میداد:
? هر افسانهای رو باید دوباره پرسید.
حتی اگه مادربزرگ گفته باشه.
چون هر چی بدون سؤال بمونه، تبدیل به زنجیر میشه.
? قانون خوب، قانونیـه که بتونی ازش انتقاد کنی.
اگه نتونی بپرسی "چرا این قانون هست؟"، اون دیگه قانون نیست — دیکتاته.
?️ کسی که سکوت میطلبه، یا حقیقتی برای گفتن نداره، یا ترسی برای پنهانکردن.
و مردم… کمکم یاد گرفتن:
مادرها به بچهها گفتن که اگر بعد از غروب بخندن، هیچ روحی گم نمیشه.
مردها از شنیدن صدای زنها خجالت نکشیدن.
بچهها شعر گفتن.
و حتی پیرمردی که سالها حرف نزده بود، گفت:
— «شاید من اشتباه کرده باشم...»
اما بعد از مدتی، یه پرندهی عجیب روی شونهی لیورا نشست.
بدن نقرهای، چشمای طلایی.
و نامهای توی منقارش بود.
لیورا خوند:
"در شرق، جایی هست که خرافه هنوز حکومت میکنه.
درختان از گفتوگو میترسن، و آسمان هرگز اسم کسی رو نمیپذیره.
آیا جرأت داری راهت رو ادامه بدی؟"
لیورا برگشت.
به مدرسه نگاه کرد.
به بچهها، به مادرها، به صدایی که دوباره زنده شده بود.
و بعد، کیفش رو بست، برگ مخصوصش رو برداشت،
سنجاب حرفزن رو صدا زد،
و با یه لبخند گفت:
— «من هنوز حرفای زیادی برای گفتن دارم.
فصل سیزدهم – شهر وارونه
سفر چند روز طول کشید.
لیورا و سنجاب به دشتهای خاکستری رسیدن.
در دوردست، شهری دیده میشد با برجهایی که بهجای آسمون، به زیر زمین نگاه میکردن.
پرچمها وارونه بودن.
و هیچکس، حتی در سلامدادن، صدایی از خودش درنمیآورد.
سنجاب پرسید:
— «چرا همه چیز اینجا برعکسه؟»
لیورا گفت:
— «نه فقط وارونه…
اینجا جاییه که حقیقت ممنوع شده.
تو باید طوری حرف بزنی که واقعیت رو پنهون کنه.
وگرنه مجازات میشی…»
در ورودی شهر، مجسمهای بود از زنی که دهنش با نخ بسته شده.
زیرش نوشته بود:
"سکوت، مادر نظم است."
همین که وارد شهر شدن، مأمورهایی با چهرههای بیحالت اومدن جلو.
با صداهایی مکانیکی گفتن:
— «خوش آمدید به شهر لوانتا.
طبق قانون ۳۲:
هر مسافری باید افکارش را تحویل دهد.
در غیر این صورت، به اتاق وارونگی منتقل میشود.»
لیورا آرام گفت:
— «من به جای تحویل افکارم… یه سؤال دارم.
شما چرا انقدر از فکرکردن میترسید؟»
و این سؤال... همهچیز را لرزاند.
? زمین زیر پایشان لرزید.
و مأمورها عقب کشیدن.
اما ناگهان یک زن با شنلی سیاه جلو آمد.
چشمانش مثل آیینه بودن – هر چه میگفتی را برمیگرداند.
او گفت:
— «تو آنی هستی که از غرب آمدهای.
تو صداداری.
ما اینجا با صدا کاری نداریم…
ما با وارونهکردن کار داریم.
اگه چیزی گفتی، باید ثابت کنی که حقیقت نیست.
وگرنه... تبدیل به سایه میشی.»
فصل چهاردهم – کتابی که زمزمه میکرد
شب، مثل پتوی سنگین، روی شهر لوانتا افتاده بود.
هیچ چراغی روشن نبود، چون گفته میشد:
نور، حقیقت رو بیدار میکنه.
و حقیقت، خطرناکه.
لیورا با سنجابش از بین کوچههای باریک گذشت.
همهچیز بوی ترس میداد.
حتی گربهای که از روی دیوار پرید، سایه نداشت.
سنجاب گفت:
— «اگه این کتاب واقعاً وجود داشته باشه، چرا مردم دربارهش حرف نمیزنن؟»
لیورا جواب داد:
— «چون تو اینجا، اگه اسمی رو ببری، اون چیز بیدار میشه.
و این اسم... سالهاست که خوابیده.»
? اونا به کتابخونهی متروکه رسیدن.
درش قفل نداشت، چون مردم دیگه به کتاب سر نمیزدن.
داخل، بوی خاک، تار عنکبوت، و جوهر خشکشده هوا رو پر کرده بود.
در انتهای تالار، میزی بود با یه کتاب پوشیده از چرم تیره.
روی جلدش چیزی نوشته نشده بود — فقط یه علامت:
یه دهان بستهشده با نخ زرین.
لیورا کتاب رو باز کرد.
اما بهجای کلمات، صداها از بین صفحات بیرون اومدن:
زمزمههایی که انگار از قرنها پیش مونده بودن.
یک جمله تکرار میشد:
«در آغاز، همه چیز با یک صدا شروع شد...
و وارونگی، با خاموش کردن همان صدا به پایان رسید.»
لیورا بیشتر ورق زد.
و فهمید:
? این کتاب، متعلق به زنی بوده به نام "آراویس"، کسی که زمانی شاعر بود.
شعرهاش اونقدر صادق و قوی بودن که باعث شورش شدن.
برای همین حکومت وارونه، تصمیم گرفت صدا رو مجازات کنه.
اونا همهی شعرهاش رو جمع کردن، وارونه نوشتن، و حقیقتو تبدیل به خرافه کردن.
و از اون روز به بعد، هر وقت کسی شعر میگفت یا سؤال میپرسید، میگفتن "اون داره افسانهی آراویس رو زنده میکنه" — و این یعنی جرم.
لیورا آرام گفت:
— «پس آراویس اونیه که باید پیداش کنم.
اگه زندهست… یا حتی اگه فقط ردّی از صداش مونده باشه…
اون میتونه راه رو نشونم بده.»
سنجاب سر تکون داد:
— «ولی مواظب باش.
وارونگی فقط دربارهی بیرون نیست…
اگه زیاد باهاش بازی کنی، ذهنت هم وارونه میشه
فصل پانزدهم – جنگل بیصدا
بعد از پیدا کردن کتاب، لیورا متوجه شد که فقط یک جمله واقعی و پررنگ در صفحات نوشته شده:
«آراویس آنجاست که صدا نیست.»
نقشهی قدیمیِ شهر، نقطهای را نشان میداد به نام سایهزار
جنگلی فراموششده در شرق، جایی که گفته میشد:
هر صدایی که آنجا شنیده شود، بازتابش هیچوقت بازنمیگردد.
لیورا، شبانه از شهر بیرون زد.
سنجاب گفت:
— «من شنیدم اونجا، اگه کسی حرف بزنه، درختها گریه میکنن.»
اما لیورا فقط پاسخ داد:
— «من برای شنیدن نیومدم… برای بیدار کردن صداها اومدم.»
جنگل در مه غلیظی فرو رفته بود.
هیچ پرندهای نمیخواند.
حتی برگها، هنگام افتادن، صدا نمیدادند.
تا اینکه… صدای نفس کشیدن اومد.
آروم. مثل کسی که سالها پنهان شده.
لیورا به درختی رسید که تنهاش شکافته بود.
داخل شکاف، اتاقی زیرزمینی بود.
و درون آن، زنی نشسته بود با موهای سفید بلند، چشمهایی که بسته بود، و لبهایی که با نخی نقرهای دوخته شده بود.
سنجاب لرزید:
— «این... آراویسه؟»
لیورا جلو رفت.
زانو زد.
و گفت:
— «من صداتو خوندم. حالا اومدم صداشو ادامه بدم.»
زن، لب باز نکرد.
اما دستی بلند کرد و بر کاغذی نوشت:
«اگر واقعاً صدامو میشنوی، باید بهم نشون بدی.
نه با حرف... بلکه با ایستادگی.
در مرکز وارونگی، مجسمهای هست که صدای منو بلعیده.
اونو آزاد کن.»
مأموریت بعدی:
لیورا باید برگرده به مرکز شهر لوانتا، جایی که مجسمهی "سکوت مقدس" ایستاده —
و درون اون، صداهای دزدیدهشده دفن شدن.
اما اون مجسمه، نه تنها محافظت میشه…
بلکه در قلب یک آیین خرافی قرار داره: جایی که مردم فکر میکنن مجسمه، نگهدارندهی تعادل جهانه.
شکستن یا حتی نزدیکشدن به اون، یعنی کفر مطلق.
فصل شانزدهم – جشن خاموشها
در شهر لوانتا، هر سال یک شب برگزار میشد:
جشن سکوت.
شبی که مردم با لباسهای تیره و دهانهای بسته، دور مجسمهی «سکوت مقدس» جمع میشدن.
آوازی نمیخوندن.
شعری نمیگفتن.
فقط قدم میزدن، عود میسوزوندن، و با چشمان بسته به درون فکر میکردن.
اما حقیقت این جشن، چیزی فراتر از یک رسم بود —
این آیین، بهطور پنهان انرژی تمام صداهای سرکوبشده رو میبلعید
و با استفاده از اون انرژی، طلسم وارونگی رو زنده نگه میداشت.
لیورا از طریق آراویس یاد گرفت:
«تنها در شب جشن، طلسم سکوت برای لحظاتی ضعیف میشه.
اگر در همان لحظه، حقیقتی بلند گفته بشه،
صدا دوباره در شهر متولد میشه.»
بنابراین، نقشهای کشید…
?️ شب جشن
جمعیت سیاهپوش، بدون کلام، دور مجسمه حلقه زده بودن.
آتشدانها روشن بودن، و دود عود بالا میرفت.
لیورا هم لباس سیاه بر تن داشت.
در جیبش، برگهایی از شعرهای آراویس بود، با صدایی که هنوز در جوهر مونده بود.
همه سرها خم شده بود.
و دقیقاً در لحظهای که باد سکوت را به حرکت درآورد…
لیورا آرام، اما واضح گفت:
«سکوت، تنها زمانی مقدس است
که صدایی برای محافظتش نباشد.
اما ما هنوز زندهایم…
و من،
یک صدام.»
سکوت شکست.
مردم سر بلند کردند.
برخی ترسیده، برخی خیره.
مجسمه شروع به لرزیدن کرد.
طلسم شروع به ترک برداشت.
?️ اما ناگهان...
از درون سایهها، گروهی با ردای قرمز وارد شدن.
چهرههایشان پوشیده، و دستهایشان حامل زنجیرهای نقرهای بود.
یکی از آنها گفت:
— «صدا دوباره آغاز شده…
آراویس بازگشته.
او باید خاموش شود…
با خون.»
و حالا، لیورا تنها نیست.
پشت سرش، از بین جمعیت، چند کودک قدم جلو گذاشتن.
یکیشان زمزمه کرد:
— «منم یه صدام.
مامانم همیشه شعر آراویس رو یواشکی برام میخوند.»
فصل هفدهم – صدایی در برابر زنجیر
نگهبانان ردای قرمز با زنجیرهای نقرهای جلو اومدن،
صدای قدمهاشون روی سنگفرش طنین داشت
و مردم ساکت، نگران، اما مردد نگاه میکردن.
اما لیورا عقب نرفت.
او از جیبش یک کاغذ بیرون آورد.
کاغذی که با جوهر سرخ نوشته شده بود، با خط لرزان آراویس:
«اگر خاموشی حقیقت است،
پس دروغ فریاد میزند.»
لیورا شعر را بلند خواند.
نه فقط با صدا،
بلکه با لرزش قلب، با هر ریشهای از ترس که توی وجودش بود.
و آنگاه...
مردم، یکییکی شروع کردند به تکرار.
کودکی زمزمه کرد.
زنی گریست و گفت:
— «این شعر رو مادربزرگم موقع خواب میخوند... قبل از اینکه خاموش بشه.»
و بعد، انگار شهر بیدار شد.
از پنجرهها صدا درز کرد.
کبوترها آواز خوندند.
و مجسمهی سکوت ترک برداشت.
نگهبانها جلو دویدن.
یکی از اونها با خشم فریاد زد:
— «کفر! این صداهارو ما دفن کردیم! این شعرها مُردهن!»
لیورا فقط نگاهش کرد و گفت:
— «شما صدا رو دفن کردید، اما ریشهها همیشه راهی برای شکفتن پیدا میکنن.»
مردم، حلقهی انسانی اطراف لیورا ساختن.
حلقهای از صدا.
زن پیری، که همیشه کر بهنظر میرسید، حالا فریاد زد:
— «ما همگی وارثان آراویس هستیم.»
?️ و آن شب، زنجیرهای نقرهای شکست.
حافظان سکوت، عقبنشینی کردن.
صدایی که خاموش شده بود، برگشت.
اما این فقط آغاز بود.
چون با طلسم شکستن، خبرها به سرزمینهای دیگه رسید…
و در دل پادشاهیهای خاموش،
در میان کتابهای سوخته،
در خانههایی که فرزندان جرئت نمیکردن آواز بخونن…
زمزمهای شروع شد:
«صدا برگشته… با دختری به نام لیورا.»
فصل نوزدهم: شهر ناقوسها
لیورا بعد از ترک لوانتا، از تپههای مهآلود گذشت،
و به شهری رسید که صدایی گرم و دلپذیر در هوا میپیچید.
شهری به نام وینالیس، معروف به «شهر آرامش آهنگین».
? ناقوسها، دروغهایی زیبا میگفتند.
در هر چهارراه، ناقوسی بزرگ از جنس یاقوت سیاه آویخته بود.
هر صبح، درست پیش از طلوع، صدایی از ناقوسها در میآمد —
نه زنگ، بلکه آواز.
آوازی که مثل لالایی، ذهنها را آرام میکرد:
«امروز، روزی پربار خواهد بود.
خورشید لبخند خواهد زد.
امنیت برقرار است.
و هیچکس گرسنه نخواهد ماند.»
مردم، آرام و لبخندبهلب، از خواب بیدار میشدن.
بچهها با نان خشکشده بازی میکردن و میگفتن:
— «شکم ما پر از امید شده، مامان!»
اما لیورا، چیزی رو میدید که دیگران نمیدیدن.
?️ پشت مه، شکمها گرسنه بود.
سایههایی پشت خانهها حرکت میکردن.
درختها خشک بودن.
و حتی در یکی از خیابانها، پیرزنی روی زمین افتاده بود، بیجان.
اما هیچکس توجه نکرد.
ناقوس گفته بود همهچیز خوب است.
و آنها باور کردند.
?️ کشف حقیقت
لیورا در شب، به یکی از ناقوسها نزدیک شد.
در کنار ناقوس، نگهبانی ایستاده بود با چشمهایی بیروح.
اما لیورا از سایهها بالا رفت و به بالای برج رسید.
آنجا، موجودی کجوکوله و کور در تاریکی نشسته بود:
یک "نغمهگر خاموش"،
که با صدایی لرزان و جادویی، شعرهایی میسرود
و صدا به درون ناقوس تزریق میشد.
«من نمیدانم گرسنگی چیست.
من نمیدانم اندوه چیست.
فقط شعر میگویم
آنطور که آموختهام.»
لیورا با خشمی درونی گفت:
— «تو دروغ میگی. مردم رو کور کردی.»
موجود با صدایی آرام گفت:
— «اگر راست بگم، مردم میترسن. اگر بترسن، صداشون بلند میشه.
و اگر صداشون بلند شه… ناقوسها میشکنن.»
? آن شب، لیورا فهمید:
ناقوسها فقط ابزار دروغ نیستن، بلکه محافظهای نظم دروغینان.
اگر صدای راستین وارد بشه، دنیای مصنوعی وینالیس فرو میریزه.
آغاز شورش آرام
فردا صبح، لیورا وارد میدان اصلی شد.
لباسش خاکی، چشمهاش بیدار،
و شعری از آراویس در دست.
او ایستاد روبهروی ناقوس اصلی،
و با صدایی رسا خواند:
«اگر روز روشن است،
چرا ما در مه راه میرویم؟
اگر شکم سیر است،
چرا خواب نان میبینیم؟»
ناقوس، برای اولین بار، لرزید.
نه از باد… بلکه از واژه.
مردم ایستادند.
بعضی، با دستان لرزان، گوشهایشان را باز کردند.
و صدایی درونشان گفت:
«تو گرسنهای،
تو سردی،
و این لالایی، فقط خواب میپاشد در چشمت.»
? ناقوس ترک برداشت.
وینالیس، شهر خوابزده، برای اولین بار چشم باز کرد.
و لیورا،
نامش در نغمهی دیگری پیچید:
دختری که خواب را شکست.
فصل بیستویکم: زمزمههای بیداری
بعد از آنکه ناقوس ترک برداشت، چیزی در دل مردم وینالیس بیدار شد.
نه چیزی واضح، نه شعاری بلند.
فقط یک سوال ساده که آرام در ذهنها پیچید:
"اگر دروغ بود، پس دیگر چیزها چطورند؟"
لیورا از همان روز، کلاسهای کوچک شبانه راه انداخت.
نه در مدرسه، نه در میدان،
بلکه توی انبار متروکهی آسیاب شمالی،
جایی که دیوارها هنوز صدای حقیقت را منعکس میکردند.
?️ درسهای لیورا چه بود؟
خواندن خرافات و بازنویسیشان
تشخیص تفاوت بین نغمه ناقوس و صدای واقعی درون
تمرین پرسیدن سؤال بدون ترس
داستانگویی متقابل (هر شب یک نفر داستان شخصیاش را میگفت)
یادگیری سکوت آگاهانه — جایی که گوش دادن، مهمتر از فریاد زدن بود
مردم گوش دادند. اول با تردید.
بعد با شوق.
و بعد… با خشم فروخوردهای که سالها پنهان شده بود.
?️ فصل بیستودوم: چشمهای بینام
چیزی نگذشت که نیروهای حکومت، متوجه زمزمهها شدند.
نه از طریق مردم،
بلکه از طریق چشمهای بینام — موجوداتی بیچهره، شبیه سایه، که بین جمعیت زندگی میکردند و فقط یک کار میکردند:
"گزارشِ هر تغییری که آرامش را به هم میزند."
شبی، یکی از آنها سرش را خم کرد و در ناقوس اصلی، فقط یک جمله گفت:
«دختری است که سؤال میپرسد.»
فردای آن شب، شورای بیصدا جلسهای فوقالعاده تشکیل داد.
و تصمیم گرفت:
«نغمهگر سکوت» باید فرستاده شود.
? نغمهگر سکوت، موجودیست بیصدا، اما با توانایی پاککردن صدای دیگران.
او با بوسهای سیاه، واژهها را از حافظهها پاک میکند.
کسی که با او روبرو شود، برای همیشه حرفزدن را فراموش میکند.
فصل بیستوسوم: شکستن ناقوسها
در شب سیوسوم کلاسها، لیورا به بچهها نگاه کرد.
چشمانش بیدارتر از همیشه بود.
نقشهای جلویش پهن بود، کشیده با دستهای خاکی مردم.
او گفت:
«ناقوسها باید بشکنند.
نه فقط برای ما،
بلکه برای کسانی که هنوز بیدار نشدن.»
شکستن ناقوس، آسان نبود.
صدای آنها در ذهن مردم، با «امنیت» گره خورده بود.
و بسیاری از مردم،
دروغ را، به حقیقتی که بیداری میآورد، ترجیح میدادند.
?️ نقشه عملیات:
چهار گروه، هر کدام برای یکی از ناقوسهای اصلی.
هر گروه همراه با یک افسانهشکن — کسی که قبلاً دروغی را باور کرده و حالا بیدار شده بود.
ابزار، نه چکش و آتش،
بلکه صداهایی واقعی:
شعری از مادری که فرزندش را از دست داده
صدای گریهی مردی که بیکار شده
ترانهای از کودکی که چیزی برای خوردن نداشته
فریاد خندهی زنی که هنوز امید دارد
و هر ناقوس، تنها با صدای حقیقت میشکند.
? شب سقوط
در نیمهشب، آسمان ابری بود.
ماه پشت سایهها پنهان.
و صدای ناقوس هنوز مثل آرامش مصنوعی در هوا پیچیده بود.
اما ناگهان، در میدان مرکزی:
یک نغمه،
یک آواز شکسته،
یک شعر پر از خشم و مهر،
و ناقوس اول ترک برداشت.
سپس دوم.
سوم.
و آخرین ناقوس، که ناقوس اصلی بود، با صدایی شبیه به جیغ یک وجدان پوسیده، فرو ریخت.
شهر در سکوت افتاد.
اما این سکوت، مثل قبل نبود.
این سکوت، واقعی بود.
? واکنش مردم
مردم از خواب پریدند.
بعضی گریه کردند.
بعضی از ترس لرزیدند.
اما برای اولین بار،
خودشان فکر کردند.
نه با آوازهای روزانه، نه با اخبار ناقوس.
بلکه با چشمهای خودشان.
?️ اما...
حکومت دیگر ساکت نمیماند.
شکستن ناقوسها، یعنی شکستن کنترل.
فردای آن شب، از سمت شمال،
کاروانی سیاه