فروید در سایه ی قلب

فروید در سایه ی قلب : فروید در سایه ی قلب

نویسنده: 1357shahrokh

#فرویددرسایه‌ی_قلب
فصل اول: جرقه‌ای در وین وین، ۱۹۰۰. مطب من در خیابان برگ‌گاسه، قلعه‌ای از سکوت بود، جایی که کلمات بیمارانم در دیوارهای پوشیده از کتاب‌هایم طنین می‌انداختند. جوجی، سگ وفادارم، کنار بخاری خفته بود، و دود سیگار برگم در هوا می‌رقصید، گویی افکارم را به تصویر می‌کشید. اما وقتی دورا، یا همان آیدا بائر، برای اولین بار وارد شد، زمان انگار در خودش فرو ریخت. او زنی ۳۵ ساله بود، با موهای قهوه‌ای تیره که از نظم گریخته بودند و چشمانی که گویی جهانی از رازها را در خود پنهان کرده بودند. پدرش، تاجری بانفوذ، او را به دلیل «هیستری» به من سپرده بود، اما من، زیگموند فروید، که سال‌ها در هزارتوی ذهن انسان‌ها کاوش کرده بودم، می‌دانستم که حقیقت همیشه در سایه‌ی کلمات پنهان است. جلساتمان با احتیاط آغاز شد، مثل دو شمشیرباز که در تاریکی به سوی هم گام برمی‌دارند. دورا از کابوس‌هایش می‌گفت، از تصاویری که قلبش را می‌فشردند، و من، با دفتری در دست، به دنبال ریشه‌های ناخودآگاهش بودم. اما صدایش، با آن لرزش ظریف، و نگاه‌هایی که گهگاه به من می‌دوخت، مرا به سوی ناشناخته‌ای می‌کشید. نه به‌عنوان روانکاو، بلکه به‌عنوان مردی که سال‌ها قلبش را در سایه‌ی نظریه‌ها مدفون کرده بود. یک روز برای شکستن سکوتی سنگین، گفتم: «دورا، رویاهایتان مثل گنجی هستند که کلیدشان را عمداً گم کرده‌اید.» لبخند زدم، اما او نه. چشمانش، پر از ترکیبی از خشم و اندوه، به من خیره شدند. «دکتر، فکر می‌کنید من فقط یک معما برای حل کردنم؟» کیفش را برداشت و رفت. در باز ماند، و جوجی سرش را بلند کرد، گویی او هم حس کرده بود که چیزی در من ترک برداشته است. آن شب، در تنهایی‌ام، به او فکر کردم. به چشمانش، به کلماتش، به چیزی که در من بیدار کرده بود. مارتا، همسرم، با مهربانی همیشگی‌اش در خانه منتظرم بود، اما من دیگر همان مرد نبودم. دورا جرقه‌ای در من زده بود، جرقه‌ای که نمی‌خواستم به آن نام بدهم. احساس شرمساری در عمق وجودم یقه ام را می فشرد---
فصل دوم: دورا،رقص ممنوعه
دورا:
هر بار که پله‌های مطب دکتر فروید را بالا می‌رفتم، قلبم تندتر می‌زد. نه از هیستری، همان‌طور که پدرم ادعا می‌کرد، بلکه از چیزی عمیق‌تر، چیزی که نمی‌توانستم به زبان بیاورم. مطب او، با دیوارهای پر از کتاب و بوی سیگار برگ، مثل پناهگاهی بود که در آن می‌توانستم خودم باشم، یا شاید خودی که هنوز نمی‌شناختم. او، زیگموند فروید، با آن چشمان نافذ و صدایی که انگار هر کلمه را وزن می‌کرد، مرا می‌دید. نه به‌عنوان بیمار، بلکه به‌عنوان زنی که سال‌ها در سایه‌ی انتظارات پدرم و جامعه گم شده بود. در جلساتمان، از کابوس‌هایم می‌گفتم، اما حقیقت این بود که می‌خواستم او مرا بشنود، نه فقط رویاهایم را. یک روز، وقتی از کابوسی حرف زدم که در آن در تاریکی گم شده بودم، دستم برای لحظه‌ای روی دسته‌ی صندلی‌اش مکث کرد. خواستم او را لمس کنم، اما ترسیدم. گفتم: «دکتر، گاهی فکر می‌کنم شما تنها کسی هستید که مرا واقعاً می‌بیند.» او، با آن آرامش حرفه‌ای‌اش، گفت: «دورا، این بخشی از درمان است.» اما نگاهش دروغش را لو داد. چشمانش برای لحظه‌ای لرزیدند، و من، که سال‌ها در سکوت فریاد زده بودم، حس کردم قلبم برای اولین بار شنیده شده است. اما می‌دانستم این رقص ممنوعه است. او متأهل بود، و من، دختری که قرار بود «درمان» شود. بااین‌حال، هر جلسه، هر نگاه، مرا به او نزدیک‌تر می‌کرد، و من نمی‌خواستم این نزدیکی را از دست بدهم. ---

#شاهرخ_خیرخواه ادامه دارد
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.