رضا:سرت بیار داخل ماشین، بیرون بارون می بار ،ممکن مریض بشی.
مریم:مگه میتونم ازین هوا دل بکنم. بوی خاک خیس خورده منو مست و دیوانه خودش کرد. رقص باد در تار و پود موهام واقعا زیباس.ان شب باران میبارید یادت هست.
رضا: از کدوم شب حرف میزنی من که چیزی یادم نیست.?
مریم:واقعا یادت نیست همون شبی که اولین من تو را دیدم .
رضا: شوخی کردم عزیزم مگر میشود ان شب را فراموش کرد.شبی که همانند فرشته نجات در زندگی من ظاهر شدی و مرا از ان همه غم و اندوه که در آن غرق شده بودم نجات دادی .
ولی آن وقت شب که باران آنچنان قدرتمند بر سر مردم فرود می آمد وسط کوه چه کار داشتی؟.
مریم:انجا پاتوق من و برادرم بود وقتی هایی که دلمان می گرفت به آنجا میرفتیم ، و در بلندی کوه و تنهایی حرفایی در دلمان مانده و نمی توانستم به کسی بگویم را میگفتم. ولی حالا خیلی بد هم نشد باعث دیدار بین من و تو شد.و یک دل نه ولی صدها دل عاشق تو شدم و ثمرش دختر کوچولو مان شد که مانند فرشته ها ان پشت خوابید.
رضا:اخخ بابا قربون قند عسل بره ببین چه جوری انگشت شستش گذاشت درون دهنش و میمک.
مریم:واییی رضااا مراقب باش کامیوننن
سوم شخص: در ان شب بارانی خانواده عاشق ماشینشون به کامیون برخورد میکند و به بیمارستان منتقل می شوند
رضا: اقاا دکتر زنم چطور بچم چرا کسی به من توجه نمی کن. صدا منو می شنوید.
چرا دردی احساس نمیکنم؟هیچ زخمی هم بر بدنم نیست.
نه نهه این که روبه رو من روی تخت افتاد منم چرا پارچه سفید روش میکشند دستگاه چرا خط صاف نشون میده ،من مرده ام یعنی چه بلایی بر سر خانواده ام امد. قرار چه اتفاقی بیوفت .باید بگردم پیداشون کنم .
مریم کجایی مریمم با صدای بلند عربده میکشیدم اما به گوش کسی نمیرسید . که ناگهان مادر مریم دیدم پشت به یه شیشه با چشمانی گریان در حال راز و نیایش است. به سمتش رفتم . که دیدم مریم من همه کسم پشت ان شیشه مانند یه تکه گوشت افتاد و هزاران دستگاه بهش وصل رنگش با گچ دیوار فرقی ندارد. میخوام در را باز کنم و به سمتش برم اما نمیشود .انگار یادم رفت دیگر جسمی ندارم و فقط روحم باقی مانده پس از در رد شدم و ساعت ها در ان اتاق نشستم و با او حرف زدم هرچند او نمیشنید. تمام خاطراتمان را مو به مو مرور کردم چه شد که به اینجا رسیدیم یک اشتباه باعث شد. زندگی زیبای و شاد ما یک شبه سیاه و تاریک شد. نمیدانم تا کی قرار روحم مانند جسم ام نابود شود اما میخواهم تا زمانی که میشود در کنارش بمانم.
روز ها پشت هم سپری میشد اما خبری از بهوش آمدن و بهبودی از وضعیت مریم نبود .
یک روز که مادر مریم به دیدار دخترش آمده بود فرزندی هم به همراه داشت دخترم بود سالم و مثل همیشه زیبا اما گریه میکرد انگار ان هم فهمیدی بود،چقدر زندگی قرار سخت باش . به سمتش رفتم ناخواسته دستم به سمتش دراز شد و نوازش کردم ارام شد . انگار وجود مرا احساس کرد . انگار میدانست که پدری دارد که در سختی ها پشت او هست . همان جا بود که قسم خوردم که همیشه مراقبش باشم . صدا دستگاه ها بلند شد تمام دکتر ها به داخل اتاق رفتن . اما وقتی بیرون امدن گفتن :«خوشبختانه بیمار شما بهوش آمد.خوشحالم حداقل دخترم بی مادر نشد و طعم مادر داشتن را میچشید . ای کاش همه چی همین گونه ای بود که من فکر میکردم.
وضعیت مریم روز به روز رو به بهبود بود و دیگر در بیمارستان بستری نبود .
مریم:مادر رضا کجاست حالش خوب چرا بهم سر نمیزن .
مادر مریم: آن فعلا نمیتون بهت سر بزن اما وقتی که تونستی راه بری میبرمت پیش تا ببینیش.
مریم : چرا زنگ نمیزن یعنی اینقدر حالش بده.
مادر مریم :با گریه از اتاق خارج شد.
مریم: دلشوره بدی به دلم افتاد. مگر چقدر حالش بده که حتی زنگ نزد . و سراغ من نیامد نکند چون بیمار شدم دیگر مرا دوست ندارد . ولی ما به هم قول دادیم در خوشی و ناخوشی با هم باشیم .
رضا :حرفای مریم میشنیدم و میتوانستم بفهم در ذهن او چه میگذرد این قدرتی بود که بعد از مرگ به دست اوردم و میتوانستم ذهن همه را بخوانم. میخواستم بگویم من هنوزم پای حرفم هستم اما این سرنوشت بود که نگذاشت من با تو بمانم.
مریم:جلسات فیزیولوژی به ترتیب رفتم تا روی پاهایم به ایستم فقط به امید اینکه برم و رضا ببینم و توانستم با تلاش های مکرر موفق شدم. خوش و حال سوار ماشین شدیم و با اصرار و خواهش مادر راضی کردمش که مرا ببرد. مسیر برام ناآشنا بود . استرس مثل خوره بر جان و بدم رخنه کرد . هر چقدر که از مادر می پرسیدم چیزی نمیگفت اما ظاهرش نشان میداد ناراحت و میخواهد گریه کند ماشین نگه داشت . نمیخواستم باور کنم . او مرده بود بود و. دیگر در میان ما نبود. رضایم پدر فرزندم دنیا بر سرم ویران شد و جیغ و شیونم تمام قبرستان را برداشته بود . جیغ میزنم و رضاا صدا میزدم . رضاا اقااا رضاا پاشو رضا جانم پاشو چرا منو تنها گذاشتی مگه نگفتی تا تهش باهاتم اینا همش دروغ و شوخی میخوای منو اذیت کنی . کجا خودت قاییم کردی مرد . مگه نگفتی هیچ وقت تنهایت نمیگذارم چه شد پس مگر نگفتی نمی گذارم اب توی دلم تکون بخورد قرار بود نزاری کسی اشکم در بیار الان خودت باعث و بانی ان هستی .