گوی سیاه با هالهای نقرهای در مرکز آسمان ایستاده بود و نور سفیدی بر زمین میپاشید.
در گوشهای از این قلمروی سیاه و سفید، خانهای خرابه نمایان بود.
سقف نداشت و نور آرام آرام وارد آن میشد، روشنایی خنثی و سردی ایجاد میکرد.
از در ورودی تا مرکز خانه، چیزی جز تکههای الوار شکسته و استخوانهایی پیچدرپیچ که در گل دفن شده بودند، دیده نمیشد.
در انتهای خانه، تنها یک سالن باقی مانده بود.
شخصی خوابیده بود؛ از نزدیک، فقط اسکلتی پراکنده دیده میشد.
کنار او شمشیری سیاه و زنگزده افتاده بود.
او پای پیکرهای سنگی خوابیده بود که از وسط به دو نیم تقسیم شده بود.
معلوم نبود گذر زمان آن را شکسته یا با چیزی بریده بود،
اما بالا تنهای باقی نمانده بود.
ثانیهها گذشت و تصویر ثابت ماند. اگر باد حرکت نمیکرد، گویی زمان ایستاده بود.
ناگهان باد شدت گرفت و انفجاری از نور نقرهای برخاست.
حرکتی شکل گرفت به مرکزیت پیکره سنگی شکسته.
شخصی روی آن ایستاده بود؛ بلند قامت، با شنلی تیره که چهرهاش را پوشانده بود، و چوب بلندی در دست داشت که بر سر آن سنگی تیز به رنگ نقرهای قرار داشت.
کمی حرکت کرد و چانهای پر از موی سیاه نمایان شد. چشمانش زرد و خیرهکننده بودند.
نفسی عمیق کشید و ناگهان خم شد.
«عخ… عخ… عغغغ…»
خم شد و آب دهانش را روی زمین ریخت.
استخوانها را دید و بوی پوسیدگی را شناسایی کرد.
راست شد، دست آزادش را روی بینیش گذاشت و کلاه شنلش افتاد.
مردی میانسال نمایان شد، اما چشمان طلاییاش چنان خیرهکننده بودند که چهرهاش جلب توجه نمیکرد.
«آه… خیلی وقت است اینجا را تمیز نکردهام. البته دیگر نیازی هم نیست. اگر پدر کاویان اینجا بود، حتماً عصبانی میشد.»
لبخندی با غم و اندوه روی چهرهاش نشست. نگاهی به شمشیر انداخت و سری تکان داد.
«یک قربانی دیگر… مهم نیست. اول اینجا را پاک میکنم.»
دستانش را بالا آورد و سرش را پایین انداخت. زیر لب زمزمهای شروع شد؛
نور نقرهای با هالهای طلایی از او برخاست، انگار دعا میکرد:
«ای مادر همگان، پاکیزگی تو بر همه جهان پیداست. پاک بگردان تمام زشتیها و گمگشتگیها. باشد که فرزندانت در گهواره دستان تو، آسوده مرگ را پذیرا باشند…»
چند ثانیه گذشت.
چشمانش را باز کرد، اما تغییری در محیط دیده نمیشد.
ابروهایش درهم رفت و دوباره همان حالت را گرفت.
خواست دعایش را ادامه دهد که ناگهان متعجب شد.
سرش را بالا آورد و به گوی سیاه در آسمان نگاه کرد. نور نقرهای صورتش را درخشانتر کرد.
دو خط سیاه از مردمک چشمهای طلاییاش امتداد یافته بود تا انتهای صورت. جای اشکهایش مشهود بود.
دست آزادش را روی صورتش کشید و با خود غرغر کرد.
زیر لب چیزهایی نامفهوم و پیچیده میگفت، معلوم نبود با کی صحبت میکند.
دیوانه بود؟؛
دوباره به جسد نگاه کرد، به دو حفره جمجمه، و گفت:
«ای که در حسرتی کوچک جان دادی، گریههایت به گوش مادر همگان نرسید، بلکه سایهها پاسخ تو را دادند. مرگ بر تو حرام گشت، آنگاه که سایهها را به خانه مادر همگان فراخواندی.»
دستانش را باز کرد و با چشمان پر از خشم و اندوه به گوی سیاه نگاه کرد.
«ها ها ها…»
خندهاش آنقدر بلند بود که تمام بیشهها لرزید.
« همانطور که می خواهید ای ...»
صدایش شنیده نشد با اینکه لب هایش تکان می خورد ،
دستش را به سمت چشم چپش آورد، دو انگشت بالای پلک قرار داد، شصت را زیر چشم گذاشت و ناگهان فرو برد.
ذره ذره چشمش را درآورد و خونی سیاه صورتش را مانند آسمان رنگ کرد.
اما هیچ دردی دیده نمیشد.
چشم طلایی پر از خون را در کف دستانش قرار داد.
نگاهش پر از حسرت بود، اما سستی نکرد.
دستش را مشت کرد و مایع خون و چربی از لا به لایه انگشتانش جاری شد. مشت بسته را بالای صورت گرفت تا قطرهقطره به چشم زخمی بریزد.
پلکش را بست و زیر لب زمزمه کرد.
ثانیهای بعد، صورتش را بالا گرفت.
خون روی صورت نبود و چشم سر جای خود بود، اما دیگر درخشش طلایی نداشت؛
رنگش چشمانش قهوهای روشن بود.
عصا را جلویش گرفت. نوری بر استخوانها افتاد؛ انگار به دنبال چیزی میگشت.
به جمجمه که رسید؛ نور جمع شد و آن را احاطه کرد. جمجمه میلرزید و تکان میخورد.
عصا را بر پیشانی جمجمه گذاشت و نوری نقرهای تاباند.
ناگهان ماری سیاه و بنفش بیرون زد، با چابکی زیاد و دهانی باز، به سمت گردن مرد پرید.
کمی دیگر با نیشش گردن مرد را داره می کرد، اما مرد با نگاهش او را ترساند.
چشم راست طلایی نوری منعکس کرد و مار در هوا قفل شد.
عصا را تکان داد و مار را از خود دور کرد. تهدید را در چشمانش حس میکرد.
جمجمه و استخوانها برخاستند و کنار مار قرار گرفتند.
مرد مشت بسته را باز کرد و نور طلایی را در کف دستانش نشان داد.
کل خرابه روشن شد.
گرمایی مهربان همه چیز را در بر گرفت و جان دوباره به علفهای خشک داد.
استخوانها به سمت نور متمایل میشدند، انگار قبل از مرگ در حسرت ذرهای گرما بودند.
مار میلرزید و هر لحظه به پایان عمرش نزدیک میشد.
مرد نور طلایی را کنار مار و استخوانها قرار داد و زمزمهای دعا گونه را آغاز کرد:
«من نورانیا، فرزند کوچک مادر همگان، در خانه مقدس او که برای گمگشتگان ساخت، نور مقدس را فرا میخوانم.
ای سایه، که چون انگل از نور و تاریکی تغذیه میکنی، به عنوان فرزند او تو را امر میکنم که از این مکان مقدس دوری کنی.»
روشنایی خرابه تا دها متری گسترده شد تا هیچ روزنهای برای سایه باقی نماند.
مار سیاه و بنفش از هوش رفته بود و ذره ذره داشت از بین میرفت.
مرد گفت:
«ای فرزند سایه که از نور گمگشته زاده شدهای، تا از حسرت وجودش تغذیه کنی، تو را به نام حقیقی خود، نورانیا، که مادر همگان بر من نهاد، امر میکنم که به سوی نور رهسپار شوی.
با نور مقدس، مرگ تاریک، سایههای نامحترم که هر سه ذرهای از وجود خود را برای من ارمغان آوردهاید،
تو را،
ای شبزی،
ای موجود باستانی از تاریخ فراموش شده سرزمین آدنا،
از عصر شبهای ابدی فرا میخوانم تا دوباره در این سرزمین پر از شر سایهها به دنبال نور ابدی باشی.
باشد که سایهها را سلاخی کنی و نور ابدی را به ارمغان آوری.»
نوری روشنتر از طلوع صبح تا صدها متری خرابه تابید و هر شرّی را فراری داد.
تاریکی خرابه فرا گرفت و شاهد ظهور موجودی فراموش شده بود:
از جنس سایه و تاریکی، به دنبال نور
– «شبزی».
نامی از دل تاریخ، موجودی نامیرا، با گوشتی از سایه، استخوانی از مرگ تاریک و قلبی پر از نور مقدس.
عاااااااااااااااااااا .......
زوزهای پر از خشم و حسرت در سراسر سرزمین آدنا پیچید،
نوید دهنده ی دورهای از ترس و انتظار برای نور.