? فصل ۱ – قسمت ۱: «شروع دوباره»
? صحنه اول: معرفی یوکی
(بارون آرام میباره. تصویر باز میشه روی یوکی که با چتر قرمز میدوه. کیفش تاب میخوره، نفسنفس میزنه.)
یوکی (مونولوگ درونی):
«اوکی، بذار اول خودمو معرفی کنم...
من یوکیام. یه دختر معمولی، نه نابغهام، نه خاص. فقط... همیشه دیر میکنم!
ببین... اگه یه چیزی توی زندگی من ثابت باشه، همینه: دیر رسیدن!»
(پاش به جدول گیر میکنه، نزدیکه زمین بخوره. با عجله خودش رو جمع میکنه.)
یوکی (زیر لب، نفسزنان):
«خب... و البته دستوپاچلفتی بودن هم جزو ویژگیهای ثابت منه.»
(گوشیش زنگ میخوره. همون لحظه صدای بوق دوردست میاد. نور سفید نزدیک میشه. یوکی لحظهای میخکوب میشه، چشمهاش برق میزنن.)
یوکی (مونولوگ):
«این حس... آشناست. قبلاً... این صحنه رو دیدم؟.»
(نور همهچیز رو سفید میکنه. تصویر محو میشه.)
? صحنه دوم: دنیای جدید
(یوکی چشماشو باز میکنه. آسمون روشن، درختای صورتی که باد، برگهاشو میبره. روبهروش ساختمونی مثل مدرسه، اما بزرگتر و باشکوهتر.)
یوکی (با بهت):
«هاه... اینجا... کجاست؟»
(صدایی پرانرژی نزدیک میشه. دختری با موهای قرمز، چشمای درخشان.)
روبی (لبخند میزنه):
«بالاخره بیدار شدی؟ به آکادمی ساکورا نو هاجیماری خوش اومدی!»
یوکی:
«چی...؟ من نمردم؟»
روبی (میخنده):
«خب... یه چیزی تو همین مایهها! از لحاظ فنی زندهای. بگذریم... از اینجا به بعد باید به خودت بگی تازهوارد دنبالم بیا کلاستو بهت نشون میدم.»
(یوکی با روبی وارد کلاس میشه. همهی نگاهها به سمتش. پچپچها شروع میشه.)
– «اون جدیدهست؟»
– «یه حس عجیبی نصبت بهش دارم»
– «اون چرا اینجاست؟...»
یوکی (مونولوگ، خجالتزده):
«عالیه... نگاهها مثل لیزر میخورن روم. چرا حس میکنم همهشون منو با کسی دیگه اشتباه گرفتن؟!»
(در گوشه کلاس، پسری موهای آبی تیره و چشمهای طلایی نشسته. کتاب جلوشه. ولی یه لحظه سر بلند میکنه. مستقیم به یوکی نگاه میکنه. نگاهش سرد، سنگین، مثل یخ. بعد از چند ثانیه سریع برمیگرده به کتاب.)
یوکی (مونولوگ، لرزان):
«واو... چه بود این؟! انگار... سرمای هوا یهو دو درجه بیشتر شد. جدی مشکل این مرد چیه؟»
روبی (آروم):
«اون... یوهانه. زیاد خوش نداره با کسی حرف بزنه. همه فکر میکنن از دخترا متنفره. ولی... من مطمئنم داستانش پیچیدهتر از این حرفاست.»
(یوکی با دهن کج شدن، زیر لب:)
«یعنی تو همین روز اول باید با یه کولر متحرک همکلاسی بشم؟!»
?صحنه سوم: اینجاهم باید درس بخونم؟!
خوب بچه ها برای امروز تا همین جا کافیه رو جزوه ها خوب بخونید..
بعد اینکه کلاس ریاضی تموم شد یوکی آهی عمیق از ته دل کشید
(و از بغل دستیش پرسید):
هی ببخشید میدونی کافه تریا از کدوم طرفه؟
- خوب اره.. دنبالم بیا
? صحنه چهارم: ناهار و آشنایی با رافائل
(یوکی با سینی غذا دنبال جا میگرده. پاش دوباره گیر میکنه به پوست موز، تا مرز برخورد به زمین میره.)
(قبل از اینکه زمین بخوره، دستی محکم بازوشو میگیره. پسری با موهای قرمز و چشمانی سبز و لبخندی شیطنتآمیز.)
رافائل:
«ایول! قانون طلایی آکادمی: روز اول حتماً باید زمین بخوری. ولی خب، فکر کنم من جلوی این قانونو گرفتم.»
یوکی (با خجالت، میخنده):
«آخ، واقعاً ممنون... من یه خورده زیادی دستوپاچلفتیام.»
رافائل (چشمکی میزنه):
«یه خورده؟ نه، این بیشتر یه امضای شخصیه! ولی... راستشو بخوای، تو حتی زمین خوردنتم کیوته.»
(یوکی با چشمهای گرد بهش نگاه میکنه.)
یوکی:
«...تو جدی داری اینو میگی؟!»
رافائل (میخنده):
«من رافائلام. خب، خوشبختم تازهوارد! بیا بشین پیش من. قول میدم زمین دیگه بهت حمله نمیکنه.»
(یوکی میشینه. رافائل یه لقمه میخوره، بعد جدیتر میشه ولی اون نیشخند موزیانه رو ترک نمیکنه.)
رافائل :
«اون پسره که دیدی... یوهانه. همه میترسن برن سمتش. راستش من یوهانو از بچگی میشنانسم اون واقعا همچنیم که بقیه فکر میکنن ترسناک نیست...ولی باور کن، اون نمیدونه بدون من چطور زندگی کنه..»
(رافائل درحالی دست به سینه نشسته و کمی از موهاشو بالا میزنه)
یوکی (زیر لب، با خنده پنهونی):
«یعنی این تیکه یخ منجمد... واقعاً دوستی داره؟!»
(رافائل میخنده و به بازوی یوکی میزنه.)
رافائل:
«هاها! آره، اون فقط بلد نیست درست نشونش بده. ولی... من مطمئنم زیر اون نگاه سرد، کلی چیز قایم کرده.»
یوکی:
اصلا نمیتونم تصورش کنم...
رافائل:
مثلاً یه بار یه دختر از یوهان پرسید ساعت چنده، اونم حتی جوابم نداد و چرخید رفت.
یوکی(آبرو بالا انداختن):
«این پسر قطعا بالا خونه رو داده اجاره!»
(رافائل با خنده بلند:)
«هاها! تو بدجوری رکی... اینو دوس دارم.»
(بعد از خندهی رافائل، دوربین آرام از میز غذاخوری عقب میره. صدای شلوغی کافهتریا محو میشه.
روی صحنه، نگاه کوتاه یوهانه به یوکی نشون داده میشه. نگاهش سرد نیست، این بار سایهای از حیرت و شناخت توش هست. لبهاشو کمی جمع میکنه، انگار چیزی میخواد بگه ولی به سرعت سرشو پایین میندازه.)
یوکی (مونولوگ، در دل):
«چی بود اون نگاه...؟! ا... ولی مگه امکان داره؟ چی میخواست بگه...»
(همین لحظه، تصویر کات میشه به پنجرهی بلند کلاس. قطرههای بارون دوباره شروع میکنن به چکیدن. انعکاس شیشه، چهرهی یوکی رو نشون میده... اما عجیب: توی انعکاس، صورت یوکی کمی متفاوت به نظر میرسه؛ سایهای غمگین و چشمانی که انگار خاطرهای دور و پنهان رو به یاد دارن.)
صدای ناشناس (زمزمه، خیلی آهسته و مرموز، انگار از پشت پردهی واقعیت):
«...بالاخره برگشتی.»
(یوکی ناگهان به اطراف نگاه میکنه. هیچکس جز جمعیت شلوغ کافهتریا نیست. قلبش تند میزنه. انگشتاشو مشت میکنه روی دامنش.)
یوکی (مونولوگ):
«چی...؟ کی اینو گفت؟»
(تصویر آهسته تاریک میشه، آخرین نمای اپیزود: پشت پنجره، جایی که کسی نیست، سایهای مبهم و نامشخص، برای لحظهای کوتاه، ظاهر میشه و بعد محو میشه.)
✨ [ادامه دارد...] ✨
? پایان اپیزود اولخود را بنویسید