صبح است من آماده شده ام که به مدرسه بروم پدرم من را رساند و رفت سرکار من وارد مدرسه شدم و به کلاس رفتم. زنگ اول که تمام شد بچها جمع شده بودند من هم رفتم پیششون آنها هی به من میگفتن عییی برو من هم ازشون جدا شدم و رفتم کلاس تا آخر زنگ به دنبال یه نقشه بودم زنگ آخر شد و به خونه برگشتم .روی میز نشستم و به فکر فرو رفتم یه نقشه به فکرم رسید. صدای درونم هی میگفت: نه (لوکاس ) نه ولی من باید این نقشه رو عملی میکردم میدونستم آخر به جای خوبی ختم نمیشه اما بازم باید این کارو انجام میدادم.