Birthday ?

Birthday?(تولد) : Birthday ?

نویسنده: mjaberi9096

هوا سرد و زمستانیه،اما ذوق و شادی که هانوئل داره ،اون رو حسابی گرم نگه داشته و زمستان برایش گرمترین فصل سال شده!!?

-اخ جوننن امروز تولد برادر کوچکترم (ایل دونگ)ههههه ???خیلی خوشحالم باید برایش بهترین کیک تولد رو بگیرم،همونطور که خودش آرزو داشت.

رو به رویم یک قنادی میبینم،اهان اون همون کیک فروشی محبوب و معروفه!!

هانوئل به سمت قنادی می‌ره ،در رو آروم باز می‌کنه با لبخند پر از ذوقش اول به همه جا نگاه میکنه،بوی وانیل و شکلات و بوی پیراشکی های داغ دلشو قلقلک میده ??

آروم به سمت پیشخوان می‌ره و روبه قناد میگه: سلام اقا،ببخشید من می‌خوام یه کیک برای تولد برادرم سفارش بدم ،امشب تولدشه.

لطفاً شکلاتی باشه و روشم بنویسید : تولدت مبارک داداش خوشگلم! ?☺️

آقای قناد با لبخند ملیح روبه هانوئل میگه: باشه خانم کوچولوی مهربون قول میدم تا شب براتون آماده کنم اونم بهترین کیک تولد برای برادرتون☺️??فقط بگم که ساعت ۸ امادست 

و بالاخره هانوئل کمی خم میشه و آروم تشکر می‌کنه و از اونجا خارج میشه. و همون موقع بالافاصله قناد شروع می‌کنه تا بهترین کیک رو درست کنه ♥️

ویو قناد: خوب دیگه کیک کامل امادست ،دقیقا همون‌طور که اون دختر کوچولو برای برادرش میخواست!

........

اما، از ساعت ۸ هم میگذره ،ولی هنوز هیچ خبری از هانوئل نیست !!???

اول قناد با خودش میگه شاید مشکلی براش پیش اومده قطعا تا چند ساعت دیگه میاد،اما این چند ساعت دیگه تبدیل شد به چند روز دیگه!???

هرروز قناد با لبخند تلخش منتظر همون دختر بود،اما به قولش همچنان عمل کرده بود و هر روز که بیشتر می‌گذشت ،کیک رو از اول درست میکرد ،دوباره خامه میزد تا نکنه یه وقتی خراب شه با کهنه شه!??

تا این که بالاخره فردا میرسه،روزی که بعد از این هفت روز بالاخره تمام انتظار هارو کنار میزنه!

صدای باز شدن در قنادی میاد،وقتی که مرد میبینه بالاخره دختر اومده ،بدون این که حتی نگاهش کنه،کیک تولد رو برمیداره و روی پیشخوان می‌زاره ،بعد همون‌طور که به کیک ذل زده بود ،اروم و ذوق زده میگه: خیلی دیر کردی ها?☺️اما همون‌طور که قول دادم بهترین کیک رو برای تولد داداش مهربونت درست کردم!!

اما همین که قناد سرش رو از کیک برداشت و به دختر نگاه کرد، با چشمای پر از اشک و موهای پریشون و بهم ریختش مواجه شد ،نه لبخندی ،نه ذوقی ،نه شادی!!

مرد قناد همینطور که به دختر ذل زده بود، کلی فکر تو ذهنش میرفت،اما نمی‌خواست باور کنه تا این که با حرفی که دختر گفت ،حس کرد یه نفر قلبشو فشار داده و زخمیش کرده!???

اون دختر با صدایی لرزون و اشک ریزان گفت: اقا، لطفا همین کیک رو درست کنید اما این دفعه زیرش بنویسید: 

خداحافظ برادر! ??

????????

The end....

دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.