فصل اول: افسانه ای که هنوز نفس میکشد...

گریم‌گارد: افسانه‌ای که هنوز نفس می‌کشد : فصل اول: افسانه ای که هنوز نفس میکشد...

نویسنده: GrimGuard

  می‌گویند آن روز، آسمان اولین چیزی بود که شکست. ستون‌های نه‌گانه‌ای که تاروپود دنیای میانه را نگه‌می‌داشتند، یکی پس از دیگری فروپاشیدند؛ بی‌هیچ ناله‌ای، بی‌هیچ مهلتی برای دعا. تنها صدایی که ماند، طنین ترک‌برداشتن ستون‌های جاودان بود؛ شکوهی که هزاران سال دوام آورده بود، حالا زیر دست شیاطین پوسیده‌ی دنیای زیرین خرد می‌شد. کسانی که از دور نظاره کردند، گفتند: خورشید را دیدند که خون گریست، و باد را که نعره زد؛ انگار خود زمین هم جرأت نکرد مقابل آن وحشت زانو نزند. از قلب دروازه‌های شکسته، هجوم آغاز شد. دیوارهای سپید دژهای شمالی، زیر امواج شیاطین تاریکی چون برف در تابستان آب شدند. هیچ طلسمی، هیچ پیمان قدیمی‌ای، توان ایستادن در برابرشان را نداشت.
در راس این لشکر بی‌پایان، چهار سایه پیش می‌رفتند؛ چهار شیطان اعظم، چهار بازوی بی‌رحم سیاهی.
  نخست، آگنار، تجسم خشم بی‌کران؛
می‌گفتند نگاهش آتشی‌ست که عقل را خاکستر می‌کند و اراده هر سپاهی را میشکند. در میدان نبرد، فقط یک نعره‌اش کافی بود تا کوه‌ها شکاف بردارند و خون رگ‌ها به جوش بیاید. با مشت‌هایش دژها را می‌شکست و با نفسش آسمان را سرخ می‌کرد. 
  دوم، کارنوس، پادشاهِ جنون و وسوسه؛
زمزمه‌هایش از هزار مایل دورتر چون زهری شیرین در گوش انسان می‌ریخت. هرکس صدایش را می‌شنید، دیگر مرز میان دوست و دشمن را فراموش می‌کرد. می‌گفتند یک کلامش کافی بود تا برادر، خنجر به قلب برادر فرو کند و پدر، با خنده‌های شوم، پسر را به دار بکشد. 
  سوم، سائورا، ملکه نفرین و تباهی؛
سایه‌اش را که بر هر سرزمینی می‌کشید، خاک همان دم می‌مرد. با هر گامی که برمی‌داشت، هوا تلخ می‌شد و انگشتانش به هرچیز می‌خورد، پوک و بی‌جان می‌ماند. نفسش بوی گور می‌داد و ردایش لکه‌های سیاه مرگ را بر زمین می‌پاشید. هیچ جادویی در برابر افسونش دوام نمی‌آورد؛ چون نفرین او، از جنس زمان بود و زمان همه چیز را می‌بلعد.
  و اما آخرینشان... لوسیفر پادشاه شیاطین. 
فرشته‌ای که از هفت آسمان رانده شد. نوری که روزگاری مقدس‌ترین نام بود و اکنون تاریک‌ترین ظلمت شده بود. می‌گویند آن‌روز که پایش به دنیای میانه رسید، خورشید پشت کوه‌ها پنهان شد؛ نه از ترس، بلکه از شرم. که چنین فروغی، چنین سقوطی کرده بود.
سال‌ها گذشت. سال‌هایی که تاریخ، فقط با یک کلمه آنها را یاد می‌کند: سقوط.
 در دشت‌هایی که بوی خون و خاکستر گرفته بود، آخرین گروه‌های پناهجویان در هم می‌شکستند. دهکده‌های سنگی، بی‌صدا در شعله‌ی نفرین سوختند. و کودکانی که نامشان هنوز نوشته نشده بود، با چشم‌های گشاد و دستان یخ‌زده، آمدن پایان را تماشا کنند. و قبیله‌های دیرین، همان‌هایی که عمری در افسانه‌ها سربلند بودند، در تاریکی شب فرو رفتند، انگار که هرگز نبوده‌اند.
 اما در میان این فراموشی و مرگ، چیزی هنوز خاموش نشده بود. هزاران فرسنگ دورتر، بر قله‌های برف پوش کوهستان‌های شمال، پیرمردی نابینا بر صخره‌ای ایستاده بود. هیچ‌کس نامش را نمی‌دانست. می‌گفتند او آخرین کسی بود که زبان ستون‌های نه‌گانه را می‌فهمید. هیچ چشم نداشت، اما انگار چیزی را می‌دید که هیچ‌کس قادر به دیدنش نبود. 
در آن سحرگاه یخ‌زده، خورشید به رنگ آهن درآمد. باد در موهای سپید او چنگ انداخت. پیرمرد نفس کشید… وقتی که طوفان بر سرش می کوبید، دستش را آرام به‌سوی آسمان گرفت، انگار می‌خواست با لمس هوا، نبض ویرانه‌ها را بشنود. سکوتی وحشی، دره‌ها را پر کرد. و در آن لحظه، صدایی که از سینه‌اش برخاست، نه ضجه بود، نه امید؛ بلکه چیزی میان حقیقت و پیش‌گویی:
«این تاریکی بی‌انتها نیست. روز سپیدی خواهد رسید؛ روزی که دوباره، خورشید خویشتن خویش را به یاد آورد.» 
کسی نفهمید معنایش چیست. و همان‌طور که کلمات در باد می‌پیچید، پیرمرد آرام شد؛ مثل شمعی که کارش را به پایان برده باشد. هیچ‌کس ندید که چه وقت سایه‌اش با برف یکی شد. فقط دستش هنوز بالا بود، انگار از استخوان‌هایش آخرین ایمان را به آسمان قرض داده باشد. و تنها ردّی که از او باقی ماند، پژواک صدایی بود که در همه‌ی دل‌ها حک شد. 
پیشگویی، مانند بذر در خاک تاریکی، در جان مردمان نشست. پس از آن، شب‌ها ساکت‌تر از همیشه شدند. و اگر کسی جرأت می‌کرد گوش بسپارد، می‌شنید که زمین زیر پاهایش آه می‌کشد؛ آه مردمی که هنوز زنده بودند، اما نمی‌دانستند این زنده‌ماندن، نعمت است یا مجازات. و درست در همان شب بی‌ستاره، در دل تاریکی‌ای که دنیا را بلعیده بود، قصه‌ای آغاز شد که سرنوشت جهان را به بند می‌کشید؛ قصه‌ای که نامش هنوز گفته نشده بود. 
درست وقتی که همه امید را از دست داده بودند، خورشید و ماه، روبه‌روی هم ایستادند. دو نیمه‌ی جهان، برای نخستین‌بار، در یک مدار. در وادی‌های سوخته، که زمانی دشت‌های زرین بودند، مردمان باز مانده در سایه‌ی ابرهای سیاه گرد هم آمدند؛ نه برای جنگیدن، بلکه برای تماشا کردن آخرین فروغ‌های امید. در برج‌های فروریخته، فانوس‌های سرد را بغل می‌کردند، به گهواره‌های خالی چشم می‌دوختند، و نفس‌نفس‌زنان، به خود یادآور می‌شدند:
«همیشه پیش از سپیده‌دم، تاریک‌ترین شب فرا می‌رسد.» 
آن روز، همه‌ی شیاطین برای نخستین‌بار درنگ کردند. و در آن درنگ، نخستین پرتو نوری زاده شد که بعدها جهان به او لقب قهرمان داد؛ قهرمانی که نه از گوشت و خون معمولی، که از عصاره‌ی خود ستون‌های فروپاشیده ساخته شده بود. اما این فقط آغاز بود. زیرا هیچ‌کس، حتی فرشته تبعیدشده، نمی‌دانست که سرنوشت هنوز، نام‌های تازه‌ای برای این دنیا در آستین دارد… 
وقتی خورشید و ماه روبه‌روی هم ایستادند، و مرزهای شب و روز از هم گریختند، تمام سنگ‌نوشته‌های قدیمی ترک برداشتند؛ زیرا افسانه‌ای که تا آن لحظه فقط در خواب پیشگویان آمده بود، بالاخره در خاک این دنیا قدم گذاشت. کسی نمی‌داند قهرمان چه‌طور زاده شد. نه مادری بود، نه گهواره‌ای، نه دعایی که او را بدرقه کند. روایت‌های آشفته از آن روز، می‌گویند در قلب برج ویران‌شده‌ای که ستون سوم بر آن تکیه داشت، نوری فرو نشست، چنان سفید و عظیم که چشم‌ها را به زانو درمی‌آورد. و از دل این نور، جوانی برخاست که نگاهش یادآور همه‌ی پیروزی‌های فراموش‌شده‌ی آدمیان بود. 
آن‌روز، سپاهیان شیاطین در همه‌ی جبهه‌ها پیش می‌رفتند. شهرها یکی پس از دیگری سقوط می‌کردند. رودخانه‌ها قرمز بودند از خون کسانی که خیال کرده بودند این‌بار هم می‌توانند با طلسم و شمشیر از خانه‌شان دفاع کنند. و درست در لحظه‌ای که همه‌چیز فرو می‌ریخت، قدم‌های قهرمان بر سنگ‌های سیاه برج نشست. با چشمانی که به رنگ سپیده‌دم بود، و سکوتی که از هزاران سوگ بلندتر بود.
هیچ سلاحی در دست نداشت. هیچ ردایی او را نمی‌پوشاند. فقط خطوطی بر ساعدش می‌درخشید؛ خطوطی که قدیمی‌ترین جادوگران هم قادر به خواندنشان نبودند. و دردی که با هر گام، از زمین و آسمان عبور می‌کرد. 
می‌گویند لوسیفر، پادشاه شیاطین، برای نخستین‌بار نگاهش را از ویرانی ها برداشت و رو به برج کرد. و در آن نگاه، چیزی از خشم و چیزی از شگفتی موج زد. سه شیطان اعظم کنار او ایستاده بودند: آگنار، پادشاه خشم بی‌کران؛ کارنوس، ارباب جنون و وسوسه؛ و سائورا، آن‌که در سایه‌های مرگ بی‌نام خزیده بود.
چهار پادشاه تاریکی. چهار نشانه‌ی پایان. با لشکری بی انتها از شیاطین. و پیش رویشان، تنها یک نفر. اما گاهی یک نفر، برای تغییر تاریخ کافی‌ست.
نخستین نبرد، در دل دشت‌های خاکستر آغاز شد. هیچ طبل جنگی نواخته نشد، هیچ جادوی پیش‌گویانه‌ای این لحظه را هشدار نداده بود. قهرمان، بی‌هیچ سپری، دست‌هایش را آرام بالا آورد، و همان‌دم، نخستین شعله برخاست. اما این شعله، شعله‌ای نبود که دنیای میانه می‌شناخت. نه از عنصر آتش، نه از عنصر نور؛ بلکه از جوهری دیگر: جوهری که پیش‌تر فقط ستون‌های جهان در خویش داشتند. با آن موج، قهرمان به جلو خیز برداشت. زمین زیر قدم‌هایش به شکلی عجیب صیقلی و سیاه شد؛ گویی تاریخ، خود را عقب می‌کشید تا گذر او را تماشا کند. 
آگنار، ارباب خشم، نخست پا به پیش گذاشت. او چیزی نگفت. فقط نگاهش را به قهرمان دوخت. و همان نگاه کافی بود تا بادها به هُرم آتش بدل شوند. شعله‌ها از زمین بیرون زدند و دشت را به دریایی سوزان تبدیل کردند. اما قهرمان خم نشد. با قدمی آرام جلو آمد. و آتش، پیش پای او خاموش شد؛ نه به‌دلیل جادو، که گویی خود آتش فهمیده بود این انسان از جنس دیگری‌ست. با دومین قدم، شمشیرهایی از نور و سپیدی در هوا پدیدار شد. و با سومین قدم، آن تیغه ها را در سینه آگنار فرو برد. فریاد ارباب خشم، کوه‌ها را ترکاند. و در همان‌جا، قامتش شکست. 
دومین، کارنوس، نماد جنون و وسوسه. او خندید و با خنده‌اش، هزاران زمزمه‌ی مرگ در باد پیچید. می‌گویند هر کس صدایش را می‌شنید، دلش را به او می‌داد. اما قهرمان، قدمی جلو گذاشت. دستش را بر سینه‌اش گذاشت و موجی از نور حقیقت برخاست. حقیقتی که همه دروغ‌ها را در یک تپش خاموش کرد. کارنوس، در میان همان سکوت، فرو پاشید. 
در انتها، سائورا، ملکه نفرین و تباهی. او با ردایی از تاریکی آمد. و با نگاهی که سنگ را می‌پوساند. اما قهرمان، کف دستش را به خاک نهاد. و در همان لحظه، خاک دشت برای نخستین‌بار پس از هزار سال بوی زندگی داد. هزار شاخه‌ی نور، چون حریر سپیدی بر تاریکی او ریختند. و سائورا، در تلالو آن سپیدی، نامش را فراموش کرد. و در سکوت محو شد. 
و اما، لوسیفر… فقط نگاه می‌کرد. و لبخندش این‌بار خالی از اطمینان بود. 
می‌گویند آن لحظه، دنیا برای یک تپش نفس کشید. و برای اولین‌بار، تصور کرد که شاید هنوز نجاتی باشد. لوسیفر عقب عقب رفت، چنگال‌هایش را در زمین فروبرد، و دروازه‌ی دنیای زیرین را دوباره گشود. صدها هزار دیو و پیروان تاریکی در گردابی سیاه ناپدید شدند. و تنها چیزی که در پایان باقی ماند، دشتی بود خالی و سوخته، و قهرمانی که به زانو افتاده بود، با دستی که سنگی سفید و صیقلی را محکم در آغوش داشت. این سنگ، یکی از همان نه ستونی بود که دنیای میانه را نگه می‌داشت. قهرمان، پیش از آن‌که سرش را خم کند و آخرین کلمه‌اش را بگوید، نگاهش را رو به آسمان گرفت. و زمزمه کرد:
«باقی ستون‌ها… در من خواهند بود…»
و بعد، نوری خیره‌کننده برخاست. و نه ستون در یک چشم‌به‌هم‌زدن دوباره قد کشیدند ولی این‌بار نه از سنگ و طلسم، بلکه از نوری که هرگز نمی‌توانست دوباره شکسته شود. و این‌طور، دنیای میانه برای هزاران سال بعد، در صلحی لرزان زندگی کرد. صلحی که شایعه می‌کرد، لوسیفر هنوز در تاریکی آن را انتظار می‌کشد. 
سال‌ها گذشته بود…
افسانه‌ها، آرام آرام، به قصه‌های شبانه تبدیل شدند. سنگ‌هایی که از نبرد آخر باقی مانده بود، در محراب‌های پنهان دفن شدند؛ و حقیقت، آن‌قدر در مه فراموشی گم شده بود که دیگر حتی سایه‌ای از آن دیده نمی‌شد. اما حتی خاکستر فراموشی هم نمی‌تواند همیشه شعله را خاموش کند.
در دورترین کنج جنوب شرقی گریم‌گارد، جایی میان تپه‌های آرام و دره‌های مه‌گرفته، دهکده‌ای وجود داشت که از چشم همه‌ی نقشه‌ها مخفی مانده بود. نه‌فقط چون کوچک و بی‌اهمیت بود، بلکه چون بافتش، بوی اسراری قدیمی می‌داد. مردمان اینجا می‌گفتند اگر جایی برای پنهان‌کردن یک راز باشد، همین روستاست. دهکده‌ای که اهالی، آن را اِل‌ورا (Elvera) صدا می‌زدند؛ دهکده‌ی سپیده‌د‌م خاموش. 
شاید چون وقتی ستون‌ها دوباره قد کشیدند، اولین پرتو آفتاب، پشت همان تپه‌ها درآمده بود. آنجا، همیشه مهی نازک روی زمین می‌خزید، و هوای سحرگاهی، بوی چوب سوخته و نان تازه می‌داد. در میانه‌ی این دهکده، کلیسایی کوچک و کهنه ایستاده بود. ساختمانی سنگی با پنجره‌های رنگی شکسته، و محرابی که هنوز شمع‌هایی در آن سوسو می‌زدند، انگار بخواهند خاطرات یک دوران گمشده را زنده نگه دارند. 
داخل کلیسا، صدای گام‌های آرام پدر فِرلین در سکوت نیمه‌روشن صبح می‌پیچید. و از پنجره‌ی باز، صدای خنده‌ی چند کودک، چون بادی ملایم وارد محراب می‌شد… در حیاط کلیسا، دو پسر روی نیمکتی چوبی نشسته بودند.
یکی‌شان پسرکی با موهای طلایی براق و چشمانی که رنگ آسمان زلال را داشت؛ ریچارد. لبخندی آرام بر لب داشت، ولی در چشم‌هایش، چیزی پنهان بود… انگار رازهایی که هنوز برای خودش هم روشن نشده بودند. 
کنارش، پسری با موهای خاکستری تیره نشسته بود. چشم‌هایی نافذ، و سکوتی که انگار از دل کوه‌ها می‌آمد. مارکس. 
پدر فِرلین می‌گفت شبی بارانی، او را درون پتوئی پیچیده، پشت در کلیسا پیدا کرده‌اند. نه گریه می‌کرد، نه می‌لرزید؛ انگار از همان لحظه‌ی تولد، جنگیدن را آموخته بود. با هم، مثل دو نیمه‌ی یک سرنوشت بودند. هم خون نبودند، اما چیزی قوی‌تر از خون میانشان جاری بود. 
در همان لحظه، خواهر لیلی، با ردایی سفید و دستانی که بوی نان می‌داد، از پله‌های کلیسا پایین آمد و صدا زد: 
- «ریچارد! مارکس! وقت صبحانه‌ست، بیاین تو عزیزای من.»
ریچارد برخاست، خاک از زانوانش تکاند، و دستش را به سمت مارکس دراز کرد. 
– «بجنب دیگه... تنبل خاکستری.»
مارکس نگاهی به او انداخت. چیزی نگفت. فقط دستش را آرام در دست ریچارد گذاشت.
و هر دو، پا به پای هم از پله‌ها بالا رفتند.
آفتاب کم‌رمق، از لای پنجره‌ی شکسته به درون کلیسا افتاده بود. و در دل همان نور، دو پسر جوان، قدم به سوی تقدیری می‌گذاشتند که روزی ستون‌های گریم‌گارد را خواهد لرزاند.  
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.