زندگی در مرگ : قسمت پنجم

نویسنده: mortezaaaaa9

بعد از چند روز قاتل شخص دیگری را نیز کشت و خبرش در اخبار پخش شد. دختر ترس وجودش را فرا گرفت و احساس گناه میکرد.
به فرشته گفت: بیا تا اخر این هفته کاری کنیم، قاتل دنبال من بیاد و بگیریمش.
دختر کاملا مصمم بود اما میترسید و فرشته مرگ هم نگران دختر بود.
شب، فرشته ی مرگ ناگهان داخل کاخ فرمانروایانش ظاهر شد.
اعضم فرمانروایان پرسید: ای فرشته ی میان دو جهان آیا تو نسبت به آن دختری که فرصتی دوباره توسط ما هدیه گرفت احساساتی پیدا کردی؟
فرشته مرگ پاسخ داد: خیر قربان، شما نیز میدانید که ما فرشتگان هیچگونه احساساتی نداریم. چگونه میتوانم نسبت به آن دختر احساس پیدا کرده باشم؟
اعضم فرمانروایان گفت: مراقب باش در آینده احساساتی نسبت بهش پیدا نکنی. خودت نیز میدانی که فرشتگان هرگز نباید احساسات انسانی را تجربه کنند و نباید عاشق هیچ انسانی شوند. اگر خلاف این موضوع عمل کنی باید تقاصش را پس بدی. یکی از شما دوتا نابود خواهید شد و دیگر تناسخ پیدا نمیکنید. من نمیخواهم یکی از بهترین فرشتگانم را از دست بدهم یا اندوهش را ببینم.
پس از حرف های اعضم فرمانروایان، فرشته مرگ در خانه دختر جایی که بود ظاهر شد.
فرشته مرگ به رخ دختر نگاه میکرد. کاملا گیج شده بود و از احساساتش خبری نداشت. تصمیم گرفت روی ماموریتش تمرکز کند و از این به بعداز دختر فاصله بگیرد و باهاش سرد رفتار کند اما هربار که یک قدم از دختر فاصله میگرفت بعدش دو قدم نزدیک تر می شد.
دختر نقشه ای برای گرفتن قاتل کرد و نقشه اش رو به فرشه گفت:خب فرمانروایان تو میگویند که قاتل بهم نزدیک است. پس یا بین دوستامه یا در محل کارم،بین همکارامه. منم همه جا میگم که میخام به خونه یکی از دوستام برم که خونه اش خیلی از مرکز شهر دوره و اخیرا قتلی در آن محله رخ داده و تازه گیا هم احساس میکنم کسی دنبالمه. این طوری اون شخص منو تقیب میکنه و آخر هفته من واقعا به اون جا میرم و تو دور وایمیستی وقتی اومد من جیغ میزنم و تو از پشت بگیرش.
_ اگه نیومد چی؟
_ خب وقتی این موضوع رو با ترس بگم و به گوشش برسه براش فرصت خوبی میشه و اگه باهوش باشه از دستش نمیده.
_ ممکنه شک کنه که نقشه است؛ به هر حال مجبور نیستی که بری.
_ خب... میگم که بچه ی یکی از دوستام از دوره ی دانشجوییم به دنیا اومده و تولد اونه نمیشه که نرم.
_ باشه پس اگه مشکلی نداری بیا اخر هفته انجامش بدیم.
دختر هم نگران و ترسیده بود و هم از اینکه قاتل میگیرن و دیگه نمیتونه فرشته رو ببینه ناراحت بود.
روز موعود فرا رسید و همه چیز مطابق نقشه داشت پیش میرفت، دختر از ماشینش پیاده شد، وارد کوچه شد، قدم های کوچکی برمیداشت و ارام راه میرفت. کوچه خلوت بود، چراغ ها قطع بود و همه جا تاریک بود، همچنین پنجره تمامی خانه ها بسته بود. این ها برای قاتل خوب بود تا راحتتر بتواند دختر را بکشد و همچنین برای فرشته نیز خوب بود تا بدون آنکه کسی متوجه شود از قدرت هایش استفاده کند.
قاتل به دختر حمله کرد و سعی کرد او را بشکد و مطابق نقشه دختر جیغ زد و فرشته، قاتل را از پشت گرفت اما همینکه اومدند ماسک قاتل را بردارند، قاتل فرشته را به عقب پرت کرد و چرخید که با چاقو به پهلوی فرشته ضربه بزند اما دختر خودش را جلوی فرشته انداخت....
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.