دختر و فرشته نقشه ای کشیدند و قاتل را گرفتند. همینکه داشتند ماسک قاتل را برمیداشتند، قاتل، فرشته را به عقب هل داد؛ چرخید و با چاقو سعی کرد به پهلوی فرشته ضربه بزند اما دختر به جلوی فرشته پرید. قبل از آنکه بخواهد چاقو به دختر بخورد، فرشته با دستانش چاقی را گرفت و دستش آسیب دید و دستش خون می آمد. قاتل سریع چاقو را ول کرد و با سرعت بسیار زیاد دوید. فرشته نیز به دنبالش رفت اما جلوتر قاتل ناپدید شد و فرشته نتوانست او را پیدا کند. پس پیش دختر بازگشت و پرسید: چرا اینکار رو کردی؟
دختر با نگرانی دست فرشته را گرفت و گفت: دستت داره خون ریزی میکنه!
خون ریزی دست فرشته بند آمد و کاملا خوب شد. فرشته عصبانی شد و با صدای بلند گفت: من هیچ وقت آسیب نمیبینم و تو هم این رو میدونی با این حال چرا وقتی که ممکن بود آسیب ببینی خودت رو جلوی چاقو انداختی؟
دختر ناراحت شد و جواب داد: درسته! چطوری میتونه فرشته ی مرگ که جون همه رو بگیره خودش بمیره؟ اما باز هم مثل دستت ازت خون میومد و دردت میومد. درسته، ممکن بود بمیرم با این وجود پریدم جلوت. کاملا یک واکنش غیر ارادی بدنم بود.خودمم نمیدونم چرا پریدم جلوت وقتی به خودم اومدم دیدم جلوتم.
بعدش دختر رفت و توی ماشین نشست.
فرشته نیز بعدش سوار ماشین شد و ماشین را روشن کرد. توی راه گفت: فکر نمیکنم قاتل آدمیزاد باشه!
دختر با تعجب پرسید: چی!؟ پس اگه آدمیزاد نیست چیه؟
_ فعلا نمیدونم چه موجودیه اما یک سری قدرت ها داره. وقتی من گرفته بودمش برای اینکه فرار نکنه از قدرتم استفاده کردم اما اون زورش رسید و منو هل داد. وقتی هم که فرار کرد، سرعتش بیشتر از یک انسان معمولی بود و یکهو غیبش زد انگار که آب شد رفت زیر زمین. یک انسان این قدرت هارو نداره از این به بعد باید بیشتر مراقب باشیم.
به محض اینکه به خانه رسیدند، فرشته مجدد غیب شد و دختر نگرانش شد و همهجا دنبال فرشته گشت اما نتوانست پیداش کند.
فرشته مجددا توی کاخ فرمانروایانش ظاهر شد و فرمانروای اعظم گفت: میتوانی از این به بعد به صورت نامرئی به شکل قبلی خودت از دختر محافظت کنی.
فرشته پرسید:چرا قربان؟
فرمانروای اعظم پاسخ داد: احساس میکنم شما دارید عاشق هم میشوید، این بهترین راه ممکن است تا از هم فاصله بگیرید. نزدیک بود دختر بخاطر تو فرصتی که بدست آورد را از دست بدهد و تو نیز همانگونه که مشاهده شد از خودت برای اون گذشتی.
و دوباره در خانه ظاهر شد. دید که دختر نگران روی کاناپه نشسته است و دستانش رو روی چشم هایش گذاشته؛ وقتی دستش را برداشت رو به جلوی فرشته آمد و پرسید: کجا بودی؟ نگرانت شدم. خوبی؟
اما فرشته ناگهان دست دختر را گرفت و بندی دور دست دختر ظاهر شد و گفت: از این به بعد من طور دیگه ای ازت مراقبت میکنم و تو دیگه قرار نیست منو ببینی؛ با این دستبند هر موقع در خطر باشی من متوجه میشم.
و ناگهان ناپدید شد.
دختر کلی سوال داشت اما فرشته مهلت پرسیدن نداد.
دختر دنبالش گردید وقتی نتیجه نداشت همونجا روی کاناپه نشست تا زمانی که خوابش برد.
فرشته که به صورت نامرئی حواسش به دختر بود روی دختر پتویی انداخت و زیر سرش بالشت قرار داد.
صبح که دختر بیدار شد و دید که رویش پتو و زیر سرش بالشت بود عصبانی شد و داد زد: چرا یک دفعه بی دلیل غیبت زد؟ میدونم داری صدامو میشنوی بیا حرف بزنیم حداقل دلیلشو بهم بگو.
وقتی فرشته رو ندید گفت: حالا که نمیای پس از دور هم مراقبم نباش!
دستبند را پاره کرد و هر آنچه که مرتبط با فرشته بود را دور انداخت و مرخصی گرفت. رفت برای خوانواده اش هدایایی خرید و عکسی گرفت برای مراسم ختمش. زمانی که به خانه آمد وصیت نامه ای برای خانواده اش نوشت و کنار عکس و هدایا قرار داد و درون جعبه ای گذاشت.
فرشته که نامرئی حواسش به دختر بود با دیدن این صحنه ها اشکش ناخودآگاه جاری شد، زمانی که متوجه اشکش شد متعجب ماند و تصمیم گرفت به حرفش پایدار بماند.
شب زمانی که دختر خوابید فرشته دوباره دست دختر را گرفت و دستبند دور دست دختر ظاهر شد. به دختر نگاهی کرد و موهای دختر را از داخل صورتش کنار زد و اینبار واقعا رفت.
صبح دختر که دستبند را در دستش دید گریه کرد و رفت سوار ماشین شد که به سرکار برود. اما ناگهان قاتل دستمال بیهوشی را روی دهن دختر گذاشت و دختر را همراه با خودش برد...