سایه های شهر ـ قسمت ۱

سایه های شهر : سایه های شهر ـ قسمت ۱

نویسنده: Meraj

(فصل اول – قسمت ۱: مرگ در زیرزمین)
سایه‌های شهر
فصل اول – قسمت ۱: مرگ در زیرزمین
باران دیشب هنوز از لای جدول‌ها پایین می‌رفت و هوای صبح، بوی آهن زنگ‌زده و بنزین گرفته بود.
تابلوی قدیمیِ «تعمیرگاه برادران رفیعی» مثل زخمی کهنه روی دیوار سیمانی آویزان بود.
ستوان نیما فرهادی، با پالتوی خاکستری و چهره‌ای خسته، از ماشین آگاهی پیاده شد.
چکمه‌اش در گل فرو رفت. صدای آژیر پلیس دور می‌شد، فقط سکوت و بوی خون مانده بود.
پله‌های زنگ‌زده‌ی زیرزمین را پایین رفت. نور چراغ‌قوه‌اش روی لکه‌های قهوه‌ای خون تابید که روی زمین پخش شده بود.
مردی میانسال روی زمین افتاده بود، شانه‌هایش خمیده، پشت سرش متلاشی شده.
دیوار پر از پاشیده‌ی خون بود، مثل نقشه‌ای از خشونت.
نیما کنار جسد زانو زد.
چشم‌های باز مقتول هنوز به سقف نگاه می‌کردند، انگار دنبال پاسخی ناتمام می‌گشتند.
کارشناس صحنه جرم چیزی گفت، اما صدایش در ذهن نیما گم شد.
او فقط به رد چرخ باریکی نگاه می‌کرد که از کنار جسد تا گوشه‌ی تاریک زیرزمین کشیده شده بود.
چرخ دستی؟ موتور؟ یا چیزی که جسد را کشیده بود؟
دفترچه‌ای پاره روی میز بود. چند شماره، چند اسم.
یکی از اسم‌ها چشمش را گرفت: «صادق – کلانتری ۱۳۴»
نامی که مثل خاری در ذهنش فرو رفت.
وقتی از پله‌ها بالا آمد، هوا هنوز بوی خون می‌داد.
یاسین، پسر جوانی با صورت رنگ‌پریده، روی پله نشسته بود.
دست‌هایش می‌لرزید و چشم‌هایش از ترس باز مانده بود.
«اسمت چیه؟»
«یاسین، قربان.»
«آخرین بار کی دیدیش؟»
«دیشب. گفت می‌ره یه کار مهم داره، تا نیمه‌شب برمی‌گرده. بعدش... یه مرد با موتور اومد، گفت از طرف صادق اومده.»
نیما چیزی نگفت. فقط دفترچه را محکم‌تر در مشت گرفت.
باد خنک صبح از لای در رد شد و بوی بنزین را با خودش برد.
بعدازظهر، اداره‌ی آگاهی شلوغ بود. صدای قدم‌ها، زنگ تلفن‌ها و بوی قهوه‌ی مانده در فضا پیچیده بود.
نیما پشت میز نشست. پوشه‌ی زردرنگ پرونده جلویش باز بود.
روی دیوار روبه‌رو، عکس زنی جوان با موهای تیره و نگاه آرام چسبانده شده بود — نیلوفر.
همان نامزدی که سه سال پیش، بی‌هیچ ردّی ناپدید شده بود.
تلفن روی میز زنگ زد. صفحه‌ی موبایل اسم پدرش را نشان می‌داد.
چند ثانیه نگاه کرد، اما جواب نداد.
فنجان قهوه را برداشت، جرعه‌ای خورد، مزه‌ی تلخ و سردش گلویش را سوزاند.
ستوان یزدان از اتاق کناری سرک کشید.
«شنیدم پرونده‌ی قتل گرفتی. چی شده؟»
نیما نگاهش را از پنجره برداشت. «یه مرد با چکش مرده. ولی تمیز نیست. خیلی تمیز.»
یزدان خندید. «تمیز یا کثیف، آخرش یکی می‌ره زندان.»
نیما زیر لب گفت: «اگه قاتل بیرون زندانه چی؟»
شب، خانه بوی قدیمیِ سیگار و چای سرد داشت.
پدرش، سرهنگ فرهادی، جلوی تلویزیون نشسته بود.
نیما وارد شد. هنوز پالتو از تنش در نیاورده بود.
پدر نگاهش کرد. «بالاخره یادت افتاد پدرت زنده‌ست؟»
«پرونده داشتم.»
«همیشه داری. از وقتی اومدی تهران، فقط با جنازه‌ها حرف می‌زنی.»
نیما ساکت ماند.
پدر آهی کشید. «اون دختر سه ساله گم شده. تمومش کن پسر.»
چشمان نیما تار شد. صدای قلبش را شنید، سنگین و تکرارشونده.
«تموم نمی‌شه، بابا. چون هنوز نمی‌دونم چرا رفت.»
پدر لبخند تلخی زد. «گاهی بهتره ندونی.»
نیما بدون خداحافظی از خانه بیرون زد. هوای شب بوی دود و باران داشت.
در خیابان خلوت سیگارش را روشن کرد. شعله‌ی فندک لرزید.
تلفنش زنگ خورد. شماره ناشناس.
– «الو؟»
– صدای مردی خش‌دار: «ستوان فرهادی؟ اگه دنبال صادقی، دنبال خودت بگرد.»
و بعد صدای بوق ممتد.
نیما چند لحظه همان‌جا ماند.
سیگار از میان انگشتانش افتاد و خاموش شد.
چشم‌هایش به خیابان تاریک دوخته بود، جایی که نور چراغ‌ها روی آسفالت خیس می‌رقصید.
در سکوت، احساس کرد چیزی درونش بیدار شده — چیزی قدیمی، خطرناک، و آشنا.
ساعتی بعد، در اتاقش، ضبط صوت کوچکی را روشن کرد.
صدای زنانه‌ای پخش شد؛ صدایی که هرگز از خاطرش نرفته بود.
«نیما… نیا دنبالم… اونا هنوز زنده‌ن.»
نیما نفسش را در سینه حبس کرد.
ضبط را خاموش کرد. نگاهش به آینه افتاد.
انعکاس خودش را دید — مردی که دیگر مطمئن نبود در سمت درستِ ماجرا ایستاده است.
پشت پنجره، چراغ‌های شهر مثل زخم‌های باز در تاریکی می‌درخشیدند.
پایان قسمت اول
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.