.اتوبوس.

اتوبوس. : .اتوبوس.

نویسنده: sogihpr

در ایستگاه اتوبوس نشسته و در انتظارش بودم. خسته و بی‌حوصله با ایستادن در جایگاه از جای خود بلند شدم با وارد شدن سر و صداهایی که به خاطر آنها از اجتماع دور بودم دوباره بلند شد؛برایم سخت بود که این همه هیاهو را تحمل کنم جایی پیدا کردم و نشستم،دو خانمی که صندلی عقب نشسته بودند بت خواهر شوهر و جاری‌هایشان را می‌کردند. مردی با موبایلش صحبت می‌کرد و بد و بیراه می‌گفت؛و پیرمردها از قدیم می‌گفتند،تمام این حرف‌ها ذهنم را درگیر کرده بود. اتوبوس شلوغ بود حتی ذهن من هم اندازه این اتوبوس شلوغ شده بود. راننده مرد پیری بود که خیلی ساکت و آرام کار خودش را انجام می‌داد و گهگداری از ته دلی که انگار غم و اندوهی چندین ساله درونش جمع شده بود آهی می‌کشید،من که دیگر توان این همه سر و صدا را نداشتم برای همین دنبال کسی گشتم که با او کمی صحبت کنم. 
راستی آنقدر غرق در تعریف شدم که خود را معرفی نکردم،اسم من تسنیم است. من به خاطر کارم باید در اجتماع باشم لی زیاد نمی‌توانم با این موضوع کنار بیایم و تنهایی را ترجیح می‌دهم. آخر شما خود را جای من بگذارید،فکر کنید شما هم سوار اتوبوسی به شلوغی یک مهد کودک شده‌اید. اما مهد بزرگسالان  نمی‌دانم اینکه پشت سر خواهر شوهر و جاری‌هایشان غیبت کنند یا پشت تلفن طرف مقابل را تخریب کنند چه سودی برایشان دارد؟!
مثل اینکه دیگر نمی‌شود باید فکری کنم،چشم چرخاندم و کودکی را دیدم ه با عروسکش بازی می‌کرد بلند شدم و به سمت او رفتم. گفتم: سلام خانم کوچولو. با همان لحن بچگانه گفت: سلام. گفتم: چی بازی می‌کنی. گفت: با عروسکم اتوبوس بازی می‌کنم اسم مسافرم هم فلوراست. گفتم: چه اسم قشنگی! اسم خودت چیست؟گفت: تیکا،خوب حالا که اسم من را می‌دونی ا من بازی می‌کنی؟تمام  حرف‌های این بچه من را یاد گذشته خودم ی‌انداخت حتی چهره‌اش انگار آن را از عکس‌های کودکی خودم یرون کشیده‌اند حتی بازی هم که می‌کرد مه این‌ها خود من بودم. اما آخرش نتوانستم نه بگویم و برای اینکه دل کودکی را نشکنم گفتم: با کمال میل…در آن شلوغی دوست کوچکی را برای دوری از آن جمعیت پیدا کردم،بهانه خوبی بود برای کمی سرگرم شدن گاهی وقت‌ها باید پلن B را اجرا کرد دیگر. شاید بگویید پلنB چیست…؟خوب من معمولاً وقتی حوصله جمع بزرگسالان را ندارم ا کودکان بازی می‌کنم. بچه هم خودتونید. خیلی هم خوش می‌گذرد.
تیکا گفت: من یک اتوبوس صورتی رنگ هستم…راستی من اسم تو رو نمی‌دونم! گفتم: اسم من تسنیم است. تیکا گفت: خوب من در ایستگاه می‌ایستم و تو باید وانمود کنی سوار من شدی. بازی شروع شد تیکا مثل یک واقعیت مجازی گفت: پیس …سوار شید. قبل از اینکه بیشتر وارد بازی شویم گفتم: نظرت چیست ه چشم‌هامون رو ببندیم و بازیمون رو تصور کنیم. با تکان دادن سر تایید کرد. با هم چشمانمان را بستیم و تصور کردیم که داریم بازی می‌کنیم،گاهی تیکا صدای در اتوبوس و ترمز را در می‌آورد،من هم جای مسافران را پر می‌کردم. در همان تصورات بودیم که با صدای: به مقصد رسیدیم. چشم‌هایم را باز کردم. اما دختر بچه‌ای با عروسکش ندیدم بلند شدم و نگاهی به دور و برم انداختم و از خانمی که صندلی عقب بود پرسیدم: خانم اون دختر کوچولویی که کنار من بود رو ندیدین؟اون خانم با تعجب گفت: دختر بچه‌ای در این اتوبوس نبود و من ندیدم از وقتی اینجا نشستین کسی کنار شما باشه! از آن روز حدود دو ماهی می‌گذرد و هنوز یاد آن تیک‌های کوچک می‌افتم که هیچکس آن را ندیده بود . و همبازی نیم وجبی برای؛هنوز هم امیدوارم که فقط یک بار دیگر آن را ببینم و به خاطر سرگرم کردن من از او تشکر کنم...

           پایان

دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.