بعد از بیست سال راهی شهر دزفول میشوم؛ شهری که از وقتی آن را ترک کردهام، گویی تمام کودکیام را در آن جا گذاشتهام و برایم مملو از خاطرات خوب و بد بسیاری است که گذر زمان گرد فراموشی بر آنها نشانده است.
همین که از هواپیما پیاده میشوم، گرمای تابستان خردادماه خوزستان بر صورتم مینشیند و مرا با خود به روزی میبرد که شاید چیزی در ناخودآگاه وجودم، تمام این سالها ترجیح داده آن را از ذهنم دور کرده و به فراموشی بسپارد.سرم سنگین شده است. جلوی خروجی فرودگاه یک ایستگاه اتوبوس است.
کیفم را روی صندلی میگذارم و از جیب شلوارم سیگاری درمیآورم و آتش میکنم؛ چشمهایم را میبندم و کامی سنگین از سیگار میگیرم و به بیست سال پیش برمیگردم، وقتی که کودکی ۹ ساله بودم.
ساعت هشت شب است. ظهر که برادرم میرفت کتابخانه، به مادرم گفت تا قبل از اذان مغرب میآید.
– مامان، اذون مغرب ساعت چنده؟
– یه ربع به نه، پسرم.
یعنی چهل و پنج دقیقه مانده تا هماتاقیام بیاید. سه ماه است که هماتاقی شدهایم؛ از وقتی آمدیم توی این خانه.
طاهرهخانم به مادرم گفته این خانه نحس است. طاهرهخانم همسایهمان است، اما من از او خوشم نمیآید. هر وقت با مریم بازی میکنیم، دعوایش میکند و میگوید نباید با ما پسرها بازی کند. از امسال که برایش جشن عبادت بگیرند دیگر نباید بیاید توی کوچه. اما به نظر من مسخره است. من مریم را هم مثل دو برادرش محمود و محمد دوست دارم.
با پدرم میرویم حمام.
– بابا، داداشی کی میاد خونه؟
– میاد، عزیزم.
از حمام بیرون میآیم. کتاب و دفترهای مدرسهام را از وسط اتاق جمع میکنم و مرتب گوشهی اتاق میچینم. داداش دوست دارد همهچیز مرتب باشد.
مادر و خواهرانم وسط هال نشستهاند و سبزی پاک میکنند. ساعت ده است. سریال شبکهی یک هم شروع شده. برادرم خیلی دوستش دارد، پس حتماً دیگر باید سر و کلهاش پیدا شود. مادرم همانطور که سبزی پاک میکند، غر میزند که معلوم نیست محمد کجاست، چرا نمیآید؟
پدرم میگوید: محمد بزرگ شده، خودش مواظب خودش هست و حتماً زود میآید.
مادرم چادرش را سرش میکند. با هم میرویم سرِ کوچه که اگر برادرم آنجا باشد، بگوییم بیاید خانه. هر سایهای که از سرِ کوچه میآید، هر دو چشمتیز میکنیم؛ شاید داداش باشد. اما از داداش محمد خبری نیست. پدرم میآید دم در و به من میگوید باید بروم بخوابم.
به خانه برمیگردم. مرضیه، خواهرم، حافظ را دو دستی گرفته و تفألی میزند که بفهمد برادرم کی میرسد. پدرم میگوید اینها خرافات است. سرم را روی متکایی که وسط هال افتاده میگذارم و چشمهایم را میبندم و میخوابم.
سرِ صبح با سر و صدای زندایی معصومه بیدار میشوم. دور تا دور هال و پذیرایی آدم نشسته. همه نگراناند. دایی علی با زندایی مشاجره میکند.
پدرم و دایی رضا و مهدی، پسرش، میخواهند بروند دانشگاهِ برادرم ببینند آنجا نرفته باشد. من هم با آنها میروم. حوصلهی غرولندهای زندایی معصومه را ندارم. دلم هم بدجور شورِ داداش محمد را میزند.
چهارنفری سوار اتومبیل پدرم میشویم. دانشگاه، خانهی دوستانش، حتی سری هم به دو سه مسجد و خانقاه میزنیم، اما از داداش خبری نیست.
دمِ صبحی، خواهرم مرضیه میگفت عُرفا وقتی در عشق خدا به مرحلهای برسند، سر به کوه میگذارند. شاید او هم سر گذاشته باشد به کوه و کمر. اما پدرم قبول نمیکند. من فکر میکنم خواهرم درست گفته باشد.
دیشب مادر و پدرم تمام کنارههای رودخانهی دز را گشتهاند، اما خبری از داداش محمد نبوده. بابا میگوید شبها جوانها میروند کنار رودخانه که مست کنند یا مواد بکشند، اما محمد که اهل این حرفها نیست. او نماز شبش هم مثل شعر مولوی و حافظ قطع نمیشود. راست میگوید، خودم دیدهام که داداش محمد حافظ را میبوسد، به پیشانی میساید و میگذارد بالای کتابخانه کنار قرآن.
از دیشب که پدرم از دایی رضا پرسیده داداش نیامده پیشش، دایی رفته همهی بیمارستانهای دزفول و حتی اندیمشک را هم گشته، اما خدا را شکر داداش آنجا نبوده.دایی رضا میگوید بد نیست سری هم به کلانتری بزنیم، شاید خدای نکرده... .
پدرم حول میکند و ماشین را میاندازد توی چالهی بزرگی که وسط خیابان است و همه تکان سختی میخوریم.
پدرم میگوید: «نه، چیزیش که نشده.»
دایی رضا سریع بحث را جمع میکند:
«نه، حتماً که سالم است. منظورم این بود که شاید با اراذل دعوایش شده باشد.»
از روی پل جدید رد میشویم و میرویم کلانتری آنسوی آب. من و مهدی در ماشین میمانیم و پدرم و دایی رضا میروند داخل کلانتری. قلبم تند تند میزند. بیست دقیقهای همانجا میمانیم که عاقبت هر دو برمیگردند.
دایی رضا میگوید یک جسد آوردهاند که در آب غرق شده، باید برویم ببینیم شاید... .
پدرم سعی میکند بر خودش مسلط شود: «نه، محمد که نیست. ولی دیدنش ضرر ندارد.»
دلم میترسد. داداش محمد شناگر خوبی است. نکند خواسته باشد تنی به آب بزند و... نه، زبانم را گاز میگیرم.
از صندلی عقب به پدرم نگاه میکنم؛ دستانش روی فرمان میلرزد. میرسیم کنار ساختمان آجری قدیمیِ غسّالخانه که در انتهای قبرستان ولیآباد است. پدرم و دایی رضا میروند داخل. اما من دلم روشن است. میدانم که داداش محمد سالم است.
مرد میانسالی با کلاه لبهدار و ظاهر نامرتب، تکیه داده به درخت کناری و زیرچشمی به ما نگاه میکند. چه چشمان شومی دارد. اگر طاهرهخانم راست گفته باشد و خانهی جدیدمان نحس باشد، چه؟ نکند داداش محمد... نه، زبانم لال.
چند دقیقهای که میگذرد، صدای فریاد مردی میپیچد توی ورودی غسّالخانه: «رضا، بدبخت شدم. پسرم، پسر ارشدم!»
دلم قرص میشود که کسی که مرده، اسمش رضا بوده؛ پس حتماً داداش محمد سالم است.
مرد میانسال به مهدی، پسر داییام، نگاهی میاندازد و میپرسد: خودش بوده؟
مهدی سرش را پایین میاندازد و میگوید: آره.
میزنم روی شانهی مهدی، طوری که به ماشین میچسبد.
– اسم داداش من محمده نه رضا. اون یارو داد زد رضا.
مهدی سعی میکند آرامم کند که یکهو دایی رضا را میبینم که زیر بغل پدرم را گرفته و میکشدش به سمت ماشین. دایی رضا هم مثل مهدی به چشمان پرسشگر من نگاه نمیکند و زل زده به زمین.
پدرم میخواهد برگردد غسّالخانه و مثل بچههایی که از انجام کاری اکراه دارند، پاهایش را روی زمین میکشد و دایی رضا به زور او را سمت ماشین میآورد.
پدرم فریاد میزند: «پسرم... پسر ارشدم... بدبخت شدم، رضا!»
با شنیدن صدای پدرم، همهچیز برایم روشن میشود. حتماً آن صدا، صدای پدرم بوده که دایی رضا را صدا میکرده.
تف به این خانهی جدیدمان. طاهرهخانم راست میگفت: خانه نحس است؛ داداش محمد مرده.
چشمهایم را باز میکنم. سیگار تمام شده و لای انگشتانم خاموش شده است. انگشتهایم که سوختهاند را لای دهانم میگذارم و نوک زبانم را روی جای سوختگی فشار میدهم. کیفم را برمیدارم و به فرودگاه برمیگردم. باید به تهران برگردم؛ برخی خاطرهها بهتر است که گمشده بمانند.
* تذکر: داستان «خان نحس» از مجموعه داستان منتشر نشده «نادر نینوایی» و فقط جهت انتشار در «فصل یک» منتشر شده است.
#داستان_کوتاه #خانه_قدیمی #دزفول #مرگ #کودکی #خاطره