عنوان

خون طلایی : عنوان

نویسنده: mrx

صدای نازک زن در اسانسور پیچید: طبقه ی پنجم
دربازشد
دونفر منتظرایستاده بودند
داخل شدند
دربسته شد
صدای نازک زن دوباره دراساسنور پیچید: طبقه ی همکف 
در باز شد
ان دو نفر از اساسنور خارج شدند
به دیواره ی اسانسور کمی خون پاشیده بود
دو مرد،
انجا
مرده بودند 
الکس به مارنی گفت صفحه ی دوربین های اسانسور را بزرگ کند بعد روی صفحه ی لپ تاپ خم شد و با دقت به حرکات شان خیره شد 
کمرش را صاف کرد و زیر لب گفت دارن لفتش میدن بعد پرسید لورا و استلا در چه حالن ؟
مارنی گفت کار اونا تموم شده 
الکس به راه افتاد مارنی صفحه ی دوربین های اسانسور را بست و از صفحه ی کنترل دوربین های مداربسته ی ساختمان خارج شد لپتاپش را زیر بغل زد و به دنبالش به راه افتاد
الکس در راه نگاهش به جنازه هایی که روی زمین پخش بودند افتاد ، سری تکان داد، صحنه ی قتل زیادی شلوغ بود 
به اتاق مدنظرش رسید 
در را باز کرد همه ی بچه ها دور مردی که به صندلی چوبی ای وسط اتاق بسته شده بود حلقه زده بودند و منتظر او بودند 
الکس رو به روی مرد ایستاد
قیافه اش سیاه و کبود بود، معلوم بود مدتی است که به جای غذا، کتک خورده و حتی توان بالا اوردن سرش را نداشت 
الکس دستش را زیر چانه ی مرد گذاشت و سرش را بالا اورد نگاهی به چشم هایی که در ان کور سویی از امید دیده میشد کرد پوزخند زد، احتمالا فکر میکرد که برای نجاتش امده اند. 
کلتش را از توی کمربندش خارج کرد 
خشاب را جا کرد 
و یک گلوله توی سر مرد خالی کرد 
بعد در حالی که رو به چهره ها ی متعجب بچه ها و دهان باز شده ی جسیکا میکرد 
گفت بریم 
اسلحه اش را سر جایش برگرداند و نیم نگاهی به دوربین کرد، نیشخندی زد و به راه افتاد  
جسیکا که در حالتی بین دویدن و راه رفتن سعی میکرد به الکس برسد با صدای متعجبی گفت مگه قرار نبود زنده ببریمش ؟
و چون جوابی نگرفت با صدای بلند تری داد زد هوی الکس 
الکس خواست دکمه ی اسانسور را بزند که یادش امد باید بوی جسد گرفته باشد 
پس به سمت پله ها افتاد 
لیموزینی منتظرشان بود
سوار ماشین شدند 
لورا مثل همیشه بدون حرف روی صندلی راننده نشست 
از اینکه به خاطر تعدادشان مجبور بودند سوار ماشین طویلی مثل این بشوند ، که امکان ویراژ دادن را از لورا میگرفت، ازارش میداد جسیکا از روبه روی الکس خواست دوباره سوالش را تکرار کند که الکس روی صندلی اش لم داد جسیکا زیر لب ناسزایی گفت .
 ریلکسی بعد از عملیات. 
جسیکا که جوابی نگرفته بود دوباره جیغ کشیدن را شروع کرد : هوی یارو مگه کاری ام کردی که حالا واسه من اینجوری ریلکس میکنی؟مگه قرار نبود اون مرده رو زنده تحویل الما بدیم؟
الکس بدون توجه به حرفش ارزیابی حرکاتشان را شروع کرد : لورا و استلا واسه کشتن چندتا ادم خیلی شلوغ کاری کرده بودید لازم نبود انقدر خون بپاشه این ور و انور باید تمیز تر انجامش میدادید
لورا که نیمی از حواسش به جسیکا بود تا ببیند بالاخره جواب سوالش را میگیرد یا نه با بیرون امدن این حرف از دهان الکس گفت ها ؟ بعد دوباره گفت اهان بله کاپتان 
استلا هم سری تکان داد و همان را تکرار کرد 
الکس دوباره گفت جسیکا و جنی سرعت عمل تون کم بود 
جسیکا که از اینکه جوابی نگرفته بود حرصش گرفته بود ، با پایش به صندلی ای که الکس رویش نشسته بود کوبید و گفت الو ؟ از زمین به الکس یوهو ؟
عملا داشت گند میزد به ریلکسی بعد از عملیاتش
لورا که با تکان ها ی ماشین به خودش امده بود تقریبا داد کشید با کفش نزن بهش، گند زدی به روکش ماشین 
جسیکا چهره اش را برای لورا از توی اینه ی ماشین کج کرد
فعلا لورا پشت فرمان بود و خطری از جانب او تهدیدش نمی کرد مگر اینکه ماشین را نگه دارد و پیاده شود، خطر فعلا از جانب چشم های خمار الکس بود که جسیکا مانع استراحتش شده بود 
جسیکا لبخند ملیحی به چهره ی عصبی الکس زد و گفت عزیزم؟ یه سوال که میپرسم همون اول جواب بده 
الکس لب هایش را به دو طرف کش داد و بعد با مشت توی دهان جسیکا کوبید و زیر لب زمزمه کرد از همون اول نباید سوال بپرسی
جسیکا که تقریبا روی مارنی پرت شده بود دوباره با پا توی صندلی الکس کوبید و قبل از اینکه لورا داد بزند، به سمت الکس داد زد : زنیکه ی وحشی
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.