آنجایی که نور میمیرد : فصل اول : مرگ نور

نویسنده: dyanaasdy24

همزمان که کلت را به دستم داد ، زمزمه اش همچون سمفونی برزخ درون گوشم پیچید.
صدایش خش دار و زمخت بود .
مثل وقتی که با ویالون نتی را اشتباه بزنی و آهنگش گوش ات را بیازارد.
سایه اش مانند شیطان سیاهی ، رویم رخت بست .
چراغ بالای سرمان وز وز میکرد و مرتب خاموش و روشن میشد.
گویی او هم میخواست چشمانش را ببندد تا این تئاتر جهنمی را نبیند.
اما من ، مسخ شده ی رو به رویم بودم.
مسخ شده ی آن چشمان آبی ای که پر از اشک های نریخته بود!
مثل آن اشکی که وقتی زمین خورد و دست مادرانه ای نبود تا زخمش را نوازش کند ، ریخته نشد...
یا آن اشکی که وقتی عروسک خرگوشش را جلوی خودش در آتش
انداختند ، درون همان دو گوی اقیانوسی گم و گور شد...
تمام بدنم از خشم ، غم ، اندوه و حسرت می لرزید.
ناخن هایم را سخت درون دستم می فشردم تا این لرزش لعنتی را جلوی او نشان ندهم و در آن لحظه اصلا سوزش کف دستم و خیسی خون زخم هایش ، مهم نبود.
بغضی که دستان نیرومند خود را دور گلویم پیچیده بود و به قصد خفه کردن فشار می داد، شکسته نشد.
اشکی که نباید جلوی آن مرد ریخته میشد، ریخته نشد.
دستانم از سنگینی گرفتن کلت ، سر و بی حس شده بودند.
شایدم سنگینی کلت نبود...
سنگینی داغ کسی بود که کلت را به سوی او نشانه رفته بودم.
اما من در آن زمان ، گریه نکردم...
فقط دیدگانی بود که تار و واضح میشد و اجازه نمی داد صورت او را با تمام وجود ، در ذهنم حک کنم.
خط نشانه روی درست وسط آن دو اقیانوس آبی جای گرفت.
صورتش از همیشه سفیدتر بود .
لب های عروسکی اش که همیشه به آنها تینت صورتی میزد، رنگی نداشتند .
از چتری های صورتی رنگش ، خون چکه میکرد.
موهای خرگوشی بلندش روی زمین درون رنگ قرمز ، می رقصیدند.
چقدر در این وضعیت هم زیبا و چشمگیر بود.
درست مانند مدل های فرانسوی.... لابه لای آن ابریشم صورتی ، گیر موی عقرب را دیدم.
عقرب زشتی که میان آن ابریشم ها ، مثل وصله ای ناجور بود.
گیر مویی که خودم بهش داده بودم و او قول داده بود تا ابد آن را نگه دارد.
آه مثل همیشه سر قولش مانده بود!
او همیشه یادگاری ها را دوست داشت .
یک باکس قلبی ، پر از وسایل به درد نخور ، زیر تختش نگه می داشت.
از عروسک سوخته ی خرگوش گرفته تا گیس موی کوتاه شده من.
ولی هیچ وقت آن گیر مو را درون باکس نگذاشت.
انگار میخواست هیچ وقت فراموش نکند که موهای من کوتاه شد تا او بتواند موهایش را خرگوشی ببندد و به آن گیر بزند!
و هیچ وقت هم نگفت که آن عقرب زشت را دوست ندارد، که از رنگ سیاه آن گیر بدش می آید...
اصلا او همیشه همین طور بود ، هیچ وقت گلایه نمی کرد، هیچ وقت دلی را نمی شکست ، همیشه همان چراغ بالای سری بود که سعی می کرد ، آن زیر زمین تاریک را روشن کند، همان خورشیدی که در آسمان ابری مه گرفته زمستان ، سعی میکند به مردم گرما ببخشد ...
اما عزیزم...
آن خورشید که زورش به آسمان سرد نمی رسد، چراغ چشمک زن بالای سرمان که زورش به تاریکی این زیر زمین نمور نمی رسد...
من در او خودم را زنده نگه داشته بودم.
روح دخترانگی ام را که موهایش را کوتاه نمی کند، توت فرنگی و پاستیل را دوست دارد، لباس های روشن می پوشد، و هنگام شلیک چشمانش را می بندد تا نبیند، جنایتی که مرتکب میشود را با چشمان خود نبیند و بعد از هر ماموریت ، برای کسانی که کشته است عزاداری میکند!
من روح زنده ام را درون او پرورش دادم ....
او بخشی از وجودم بود.
شاید بخشی که زنده بود ، بخشی که زندگی می کرد و می خندید و حالا، آن بخش داشت نفس های آخرش را می کشید.
مانند خونریزی داخلی ،آرام آرام داشتم جان می دادم و کسی نمی فهمید.
تمامی خاطرات همچون سکانس فیلمی جلوی چشمانم به رقص در آمدند و سوزش آنها را بیشتر کردند .
از روزی که در کودکی ، او با دامن رنگارنگ کنارم نشست و به زانوی خون آلودم چسب زد و من برای اولین بار طعم شیرین در آغوش گرفته شدن را چشیدم.
یا روزی که در نوجوانی ، سینه پسری که او را رد کرده بود ، با چاقو تیکه پاره کردم و عکسش را فرستادم تا اشک هایش را برای آن بد سلیقه حرام نکند.
یا روزی که در روسیه برایم یواشکی هات چاکلت آورد و زیر ستاره و سرمای طاقت فرسای آنجا به هم قول دادیم که هر جور شده انتقام بگیریم و خود را از این منجلاب بیرون بکشیم.
پژواک صدای آرام و مهربانش در گوشم پیچید و تمام استخوانم را به لرزه در آورد.
صدایی که برای اولین بار برایم کتاب قصه خواند، و مرا با دنیا شنل قرمزی و کدو قلقله زن آشنا کرد، صدایی که برای اولین بار برایم اشک ریخت و نگران من شد ، صدایی که از رویا گفت...
از آرزوهای شیرین
ولی این دنیای کوچیک ، جایی برای آرزوهای شیرین و دروغین ما نداشت.
این دنیا حتی جایی برای مهم ترین آدم زندگی من هم نداشت.
نه او فقط مهم ترین نبود... او رفیق بود.
او خانواده بود ، تمام کس و کارم بود!
او همان گرمای ، توی هوای سرد روسیه بود. 
همان چسب زخم توی کودکی.... 
همان دختری که به سیاهی ام رنگ میزد. 
 همانی که مرا با معنی واژه ی غریب رویا آشنا کرد. 
همان شانه ای که همیشه امن بود.
 صدای کشیدن ماشه آمد ...
 برای آخرین بار نگاهم ، در نگاه غم زده اش قفل شد.
 پروانه ی زیبای من خون آلود بود...
پرواز کردن را فراموش کرده بود؟
صورت بی عیب و نقصش را برای آخرین بار از نظر گذراندم. 
چشمانش همچون آینه ، شفاف و بی ریا بود.
 اینقدر روشن ، که میتوانستی ذات خوبش را درون آن ببینی.
 ولی حیف که آسمان دنیا برای رنگین کمان من زیادی تاریک بود.
 چشمان اشک آلودش را یکبار باز و بسته کرد تا به من اطمینان ببخشد .
خون و اشک روی صورت سفیدش رد انداخت و خونابه بود که قطره قطره روی زمین چکه میکرد. 
لبان بی رنگش به لبخند محوی گشوده شدند.
 با نگاهش ازمن خواست که زودتر تمامش کنم.
 خواست که بیشتر از این ، زجر دیدنش را نکشم...
تیر رها شد...
صدای بلند شلیک ، صدای غار غار کلاغ بیرون را خفه کرد
ولی من چشم نبستم 
نبستم تا ببینم ....
همه چیز را با دقت ببینم و به خاطر بسپارم 
دو چشم اقیانوسی اش طوفانی شدند
باریکه ی قرمز خون با صورتی موهایش به جدال پرداختند و سرانجام ، رنگ سرخ بر صورتی چیره شد.
و لبهای بی رنگی که خون مانند رژ قرمزی آن را رنگ آمیزی کرد
چراغ بالای سرمان دیگر چشمک نزد تا به تاریکی روشنی ببخشد.
دست از تلاش برداشت و ناامید شد...
چشمان خود را بست و با او برای همیشه رفت
همه ی روشنی ها رفتند ...
تمام نورهای جهان تسلیم شدند
تاریکی ماند...
صدای نیشخند مرد کنارم
و بغضی که مرا در خود بلعید
و اشکی که هیچ وقت میهمان گونه هایم نشد....
زخم زانویم در کودکی عفونت کرد
هات چاکلت درون روسیه طعم زهرمار گرفت
سیاهی همه جا را گرفت و زور رنگین کمان به آن نرسید.
درونم خون فواره زد و پروانه های وجودم ، که فقط بخاطر او بال میزدند را با خون بالا آوردم.
 در واقع با کشتن او خودم را کشتم. 
روح زنده و رنگین خود را به سیاهی سپردم. 
و دوباره سیاه شدم. سیاهتر از قبل ...
و سیاهی نمیتوانست آنقدرهاهم ترسناک باشد....
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.