من 

من : من 

نویسنده: famika

صدای تاریکی رو شنید، انگار گفت به وجود بیا ، یه تکه از یه چیز در خلا ، امکان داره چیزی از هیچ به وجود بیاد، امکان داره؟
 و تاریکی تبدیل میشه به نور یا به روشنی. 
سرفه ای مرا به خود آورد. به اطرافم نگاه کردم هیچ چیز خاصی نبود، به جز بچه های محصل و دانشجوهایی که داخل کتابخانه نشسته بودند و برای آزمون پایان سال آماده می شدند.
 نگاهم بر روی تک تکشان چرخید، چه روزهایی که خودم به این صورت سپری کردم و باز هم من در این کتابخانه بودم. 
شخصی بر روی صندلی کناری ام نشست ، مردی درشت اندام با قدی بلند که کت و شلوار بسیار شیکی بر تن داشت ، به خاطر سن و غرورم سریع سرم را پایین انداختم ، از وقتی که به خاطر داشتم به مردی نزدیک نشده بودم ، چه برای صحبت کردن چه برای کنارش نشستن، 
او با طمانینه خودکاری از جیب داخلی کتش بیرون آورد، این را از حرکت دستش متوجه شدم چشمم روی کاغذ قفل شده بود انگار منتظر بودم حرکت‌های او را پیش بینی کنم .
 نویسندگی را دوست داشتم و در این سن به فکر نوشتن کتاب افتادم و این موضوع باعث شده بود بیشتر به حرکات و رفتار دیگران متمرکز شوم . البته بیشتر فضولی و کنجکاوی بود تا بررسی رفتار دیگران،
 مرد تک سرفه ریزی کرد و شروع به ورق زدن کتاب جلوی رویش کرد چشمم به کتاب افتاد، اقتصاد تنها کلمه ای بود که قابل خواندن بود ، از بس از گوشه چشم به صفحه کتاب خیره شدم چشم و سرم درد گرفت و آهی کشیدم. 
حس کردم مرد پوزخندی زد ، او بلند شد کتاب را کمی به سمت من چرخاند و رفت، یعنی متوجه حرکت من شده بود ، از شرم حالت تهوع گرفتم.
چطوری این اتفاق افتاد ، اینقدر کوته فکرانه رفتار کردم
سرم را خاراندم ، چطور میشود یک خانم ۴۰ ساله اینقدر بی مهابا رفتار کند. چگونه قرار است نویسنده باهوشی باشم وقتی در زندگی اینقدر بی فکر عمل میکنم. 
لبخندی از روی استیصال بر لبانم نشست و به کار خودم ادامه دادم.
 تنها چیزی که امروز نصیبم شد یک کتاب اقتصاد بر روی میزم بود و اندک افرادی که در حال بلند شدن از صندلی هایشان بودند و به طرف درب خروجی سالن حرکت می‌کردند.
نگاهم بر روی صفحه کاغذی افتاد که از بین کتاب بیرون زده بود . 
گویی در خلا که متشکل از نور و حرکت موج مانند تاریکی بود چیزی تکان خورد ، آن چیز تکان خورد و چرخید ، چرخید و چرخید ، آنقدر که هاله ای دورش شکل گرفت ، هاله ای که رنگش نه سفید بود و نه سیاه ، 
دردی در کمرم بیدارم کرد.
لعنتی چرا باید از روی تخت بیفتم ، ولی نیفتاده بودم فقط کمرم درد گرفته بود . احتمال زیاد قرار است درد بکشم ، به مسکن ها حساسیت داشتم ‌و دارم، این موضوع دیوانه کننده بود که در دوره عادت ماهانه نتوانم مسکن مصرف کنم. 
کار پاره وقت حسابداری کمکم می کرد که درآمدی داشته باشم ، دوره های کارمندی ام به پایان رسیده بود و الان دوست داشتم کاری را که میخواهم، انجام دهم .
شاید اگر ارث پدری و خانه ای که با سخاوت در اختیارم گذاشته بود، نبود ، تا سالیان سال باید کارمندی می کردم.
 ساعت ۲ ظهر بود و باید به کار دیگری مشغول می شدم تا به حال تنها در رستوران نرفتم .یکی از کارهایی که دوست دارم انجام بدهم خوردن غذا در رستوران بود البته به تنهایی ، حس استقلال و بزرگ بودن را دوست داشتم.
 علاقه ای ندارم به عقب نگاه کنم و دوره های جوانی ام را مرور کنم . با اینحال کار همیشگی ام است.
لذت بخش نبود ، چون دنبال یک سرانجام شیرین می گشتم. 
میدان ولی عصر همیشه شلوغ بود ، ولی میشد جایی برای خلوت کردن پیدا کرد ، در میان شلوغی و همهمه و ازدحام جمعیت جایی بر من نبود ؟
 داخل کوچه شدم ، رستوران بزرگی بود ، در این اوضاع اقتصاد تنها چیزی که نمیشد از آن دست کشید غذا بود . پشت میزی نشستم . منو رو برداشتم و کد حک شده در وسط آن را اسکن کردم . باید ارزان میخوردم . قرار نیست سالها زندگی کنم و هر روز به هزینه های خودم اضافه کنم .
یک ساندویچ ساده مرغ و آب
 کتابخانه سکوت بود و باز صدای دختر ها و پسرهایی که اطلاعات رد و بدل می‌کردند، و هر از گاهی صدای خمیازه افرادی که به زور پشت میز نشستن و زمان را سپری می‌کردند.
روزهایی بود که خودم پشت این میزها به خواب میرفتم.
 هوا گرم بود و تابستان به کندی می گذشت انگار میخواست تمام روزهای سرد سال را جبران کند.
شال را به زور روی سرم مرتب کردم ، یه کت تک با شلوار پارچه ای گشاد پوشیده بودم، سعی می کردم مطابق با تغییر شرایط روز بپوشم. 
چند ماهی بود تلاش می‌کردم رژیم بگیرم ، هیکل بدی نداشتم . با اینحال جزو لاغرها محسوب نمیشدم
 بطری آب را جلوی کتابم گذاشتم ، نگاهم به خطوط آب مانده بود و نمی‌دانستم فکر میکنم یا اینکه فقط در خلسه فرو رفتم ‌. صدای کشیده شدن پایه های صندلی مرا به خود آورد، مرد نشست اینبار چند صندلی دورتر و حالت نشستنش طوری بود که میخواست من ببینمش. این چیزی بود که میخواستم واقعا باشد ، نیاز به توجه کسی داشتم .
نمیخواستم با غریبه چشم در چشم شوم، منی که دنبال توجه بودم سریع گیر می افتادم و تله ای که خود می ساختم و می خاستم.
بهتر بود مثل تمام لحظه های زندگیم سرم در لاک خودم خودم باشد.
 نفس عمیقی کشیدم ، دستهایم را کمی به سمت جلو بردم و خودم رو به آرامی کش دادم ، زندگی سراسر از این کش آمدنهای بی دلیل بود ، که من در آن استاد بودم.
 نگاهم به نگاه ان مرد قفل نشد ، این تنها جمله ای بود که به ذهنم رسید و یکدفعه خندیدم.
کل کتابخانه به من خیره شدند و مسئول کتابخانه چشم غره ای رفت. وای خدا ، دیوانه ام 
مرد سرش را بلند کرد ابرویی بالا انداخت ، چهره مردانه و شیکی داشت ، باورم نمیشد . من باز جلب توجه کرده بودم . سرم را پایین انداختم و کتاب را برداشتم و با عجله از سالن بیرون رفتم . 
اگر این وسط به زمین می افتادم که خیلی عالی میشد.
کتابخانه در خیابان اصلی بود و بسیار بزرگ و زیبا ساخته شده بود.
محله ای که درآن واقع شده بود جزو مناطق پر زرق و برقی نبود با اینحال به خاطر محدوده و دسترسی آسان خیلی از افراد از این ساختمان استفاده می‌کردند.
 کم پیش می آمد آدمهایی به سن من تمام طول روز از آن استفاده کنند .
سرم را به آسمان گرفتم و نفس عمیقی از آلودگی به ریه هایم فرستادم که باعث شد به سرفه بیفتم، خیلی سخته که شهری مثل تهران با این حجم از آلودگی و تردد خودروهایی که باید سالها پیش مستهلک می شدند ، هوای خوبی داشته باشد .
 آنقدر کتاب های رمان خوانده بودم که مدام تحت تاثیر آن داستان‌ها خیالبافی کنم .
یاد کتاب آنا کارنینا افتادم ، نویسنده اش لئو تولستوی بود ، که یک فیلم جالب آمریکایی توسط گریم هم از آن ساخته شد،چرا یادش افتادم نمی‌دانم، 
میشود به سطحی از نویسندگی برسم که با لئوتولستوی برابری کند ؟ 
 باز با خودم بلند خندیدم ، و از نگاه اطرافیانم متوجه شدم که مجددا خیالپردازی میکنم، هر لحظه در گذشته و حال خودم غوطه ور میشدم و باز هیچ چیز دلچسب نبود و نیست.
 در خانه ای شش طبقه که بعد از فوت پدر ساخته شده بود زندگی می کنم، و یک واحد به من رسید، زندگی ام بهتر شد؟ نگران آینده ای بودم که نمی‌دانستم در ایران چطور پیش خواهد رفت .
زندگی ام را بر پایه خواسته هایی گذاشته بودم که در اصل هیچ چیز نبود جز روزمرگی، صبح را به شب و شب را به صبح می‌رساندم.
 صدای زنگ در که پشت سر هم زده می شد . عصبانی ام کرد ‌. مادر بود و نمیشد چیزی گفت جانم، مادر با صدای مهربانش گفت : چرا نمیای بالا شام پختم چیزی که دوست داری
با اینکه حوصله نداشتم در را باز کردم ‌: چی داریم ؟ مادر نگاهی به سرتاپایم‌ انداخت و گفت : ببخشید خواب بودی ؟
نفس عمیقی کشیدم ، سعی کردم به محبت هایش بی انصاف نباشم: نه ، خسته ام . میام ، اش داریم؟
مادر با مهربانی نگاهم کرد: ماکارانی ، بدو بیا. لبخندی زدم ، خداوند مادر مرا آفرید تا ما اذیتش کنیم ، به قول خودش که همیشه می گفت خوشگل منی
مادر سوسکه به سوسکه میگفت پاهای بلورین داری خخخ این من بودم
چهره زیبایی نداشتم ولی ، چشمان درشت لبهای کوچک و پیشانی بلندی داشتم . خودم که راضی بودم
این چیزها از ذهنم می‌گذشت و می گذشت، 
باز روز از نو و روزی از نو و من با خواب آلودگی از خواب بلند شدم ، یه حس عجیبی داشتم ، استرسی که نمی‌دانستم منشاء آن چیست
از در که بیرون زدم پس از طی مسیری وارد مترو شدم یکدفعه متوجه لباسم شدم . از زیر کت تکم تاپ سفیدی پوشیده بودم که اگر شال را درست سر نمیکردم خط سینه ام و سوتین کرم رنگم کامل مشخص بود ، این چه کاری بود کردم . چرا یادم رفت لباسم رو عوض کنم به اطرافم نگاه کردم ،
حجاب آزاد بود ، دخترانی که نافشان را مزین کرده بودن و به همراه قسمتی از شکمشان بیرون بود
زنانی که شلوار تنگ پوشیده بودن بدون انکه چاقی اشان را در نظر بگیرند و حجم‌عظیمی از چربی بین پاهایشان بیرون زده بود و من نگران این بودم که شالم را درست بر سر بگذارم و این قضاوت که دیگران چه بد لباس هستند و من پوشش مناسبی دارم ، حالا طبیعت چرخید و مرا ادب کرد، 
عصبانی از طرز فکرم دنبال سنجاقی در کیفم گشتم و بالاخره ان را پیدا کردم به زور یقه کت را به هم سنجاق کردم و نفس عمیقی کشیدم .
 صدای زنان دست فروش که در حال فروش شرت و سوتین بودند و یا زیورآلات می فروختند توجهم را جلب کرد در این بین دو نفر در حال بحث در مورد اوضاع کشور بودند 
خانم اول: خدا لعنتشان کنه ، کلی دزدی می کنند و حالا گیر دادن به حجاب مردم 
زن دوم: آخوندها همه دزد و بی ناموسن، بی شرفها ایران رو به گند کشیدند 
زن های بعدی و بعدی ، ادامه داشت و این لعن و نفرین ها بی مورد بودند؟ 
حوصله گوش کردن نداشتم از سیاست و اقتصاد چه می دانستم جز اینکه اوضاع خوب نیست، بعد از سالها یک ماشین خریدم و از ترس گواهینامه هم نمی گرفتم اگر تصادف می‌کردم چه میشد 
صدای ایستگاه به گوشم خورد و سریع خودم را از میان خانمها به بیرون پرتاب کردم ، همیشه از مردم گریزان بودم ، از جمع و شلوغی فرار می‌کردم حین این کار در ایستگاه مترو امام خمینی به یکباره در آغوش شخصی فرو رفتم، مرد آخی گفت و من نمی‌دانستم در چه شرایطی هستم ، تنها چیزی که متوجه شدم این بود که سنجاق در انگشت شصت مرد فرو رفته با خجالت بدون اینکه سرم را بالا بگیرم عذرخواهی کردم و دویدم
به کتابخانه رسیدم ، و پشت میزی که همیشه می نشستم، قرار گرفتم . ساعتها در رویا پردازی ام‌گذشت ، دلم خواست کتابی بخوانم که قبلا از خواندن آن لذت بردم ، زنان کوچک ، یکی از جذاب ترین داستان‌هایی که خوانده بودم ، برایم لذت بخش بود و مرا به سمت رویا پرواز می‌داد.
نوشته نویسنده آمریکایی لویز ان می الکات ، واقعا نویسنده اش تمام تلاش خودش را کرده بود این داستان برگرفته از زندگی واقعی خود نویسنده است ، جو خود نویسنده است. 
کتاب زیادی از این نویسنده نمی‌شناختم، ولی میدانم مردان کوچکی هم نوشته که باید بخوانم .
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.