بازگشت شرلوک هلمز، سایه سپید :  آغاز ماجرا

نویسنده: malekimehdii1358

وقتی در بین یادداشت های سال ۱۸۹۴ به دنبال پرونده برای شما خوانندگان محترم می گشتم با پرونده هایی همانند پرونده قتل عالی جناب رونالد ادیر (1) که با حضور ناگهانی شرلوک هولمز و دستگیری سرهنگ موران (2) به پایان رسید، پرونده مرگ ادوارد میوارد، فاجعه عدلتون، دست گیری باند رز سبز که ملکه به خاطر آن پاداش خوبی به شرلوک هولمز اعطا کرد برخورد کردم.تمامی این داستان ها جالب و خواندنی هستند ولی هیچکدام به اندازه ماجرایی که قصد روایت آن را دارم گیرایی خاص هولمز و مهارت او را به نمایش در آورد. ماجرایی که آغاز دوران جدیدی برای جرم و جنایت است...

بنابه دلایلی از گفتن تاریخ دقیق این ماجرا معذورم. آخرین ماه های سال ۱۸۹۴ در یک صبح سرد زمستانی من و هولمز دوباره در خیابان بیکر بودیم، من وقتی هولمز دوباره به لندن بازگشت تازه همسر عزیزم را از دست داده بودم برای همین مرتب به خانه قدیممان سر می زدم و هولمز نیز همیشه از من استقبال می کرد. ساعت ۷ صبح در خیابان بیکر همیشه دستخوش سکوت و آرامش دلهره‌آوری می شد ولی آن روز به قدری سرد و مه‌آلود بود که حتی دیگر از افسران اسکاتلندیارد نیز خبری نبود. من مانند همیشه روی صندلی خود روبه‌روی هولمز نشسته بودم و مشغول مطالعه روزنامه امروز صبح بودم و بخش های مهم را با صدای بلند برای هولمز می خواندم. هولمز با همان حالتی که همیشه وقتی می خواست روی چیزی تمرکز کند نشسته بود و با پیپ چوب گیلاسش توتون دود می کرد و بعد از اتمام سخنان من گفت:

_ آه... واتسون، گویا واقعا دیگر مجرمین لندن نبوغ خود را بعد از مرگ سر دسته شان پرفسور موریارتی (3) از دست داده اند.

_ طبیعتا مردم باید از این خبر خوشحال باشند.

_ دقیقا!! مشکل کار من این است که اگر جرمی وجود نداشته باشد حرفه من پشیزی نمی ارزد.

بعد از روی صندلی خود جست و قدم زنان با دستانی که در هوا تکان می داد گفت:

_ کجا رفتند آن معماهای پیچیده ای که کند ذهن هایی مانند لسترید (4) و گرگسون (5) را پیش من بیاورند و من آن ها را از جهالت و نادانی نجات دهم و لذت ببرم؟!! کجایند آن پرونده هایی که هاپکینز جوان (6) برای من بیاورد و من مانند یک استاد او را راهنمایی کنم؟!! کجا رفتند؟!!

بعد دوباره روی صندلی خود نشست و در حالی که دود پیپ را به هوا می فرستاد به فکر فرو رفت.

به ناگهان صدای شیهه دو اسب و به دنبال آن صدای چرخ های کالسکه ما را به خود آورد. هولمز از پنجره مشرف به بیرون داخل خیابان را نظاره کرد گفت:

_ عجیب است!!! اسکاتلندیارد این وقت صبح با من چه کار دارد؟!!

_ هولمز... در این مه که چیزی معلوم نیست پس تو چه‌طوری...

_ واتسون عزیز، تو همه چیز را می بینی و می شنوی ولی نمی توانی از مشاهدات خود نتیجه درستی بگیری، ببین وقتی من می شنوم که در این هوا کسی سوار بر کالسکه است اولین استنتاج من این است که کار بسیار مهم و ضروری دارد، دوم این که اسب های این کالسکه با سرعت زیادی حرکت می کنند می توانم نتیجه بگیرم این اسب ها به سریع بودن عادت دارند که مختص به اسب های کالسکه پلیس است، سوم این که کالسکه چهار چرخه است و از صدا می شود حدس زد که دو مامور اسکاتلندیارد به همراه یک افسر پلیس که کالسکه را هدایت می کند سوار کالسکه هستند.

_ و این که با تو کار دارند؟!

_ خب، این را دیگر حدس زدم چون آنها تنها در صورتی به این خیابان می آمدند که با من کار داشته باشند...

بعد زنگ در به صدا در آمد و چندی بعد صدای قدم های تند و پی در پی دو مرد که از پله ها بالا می آمدند. بعد در با شدت باز شد و ما چهره سر بازرس لسترید و هاپکینز را دیدیم که رنگ به رخسار نداشتند!!! برای من جای تعجب بود که لسترید حاضر شده بود همراه هاپکینز جوان پیش ما بیاید چون که از او خوشش نمی آمد ولی در آن لحظه هر دو نفس زنان به درون آمدند و می شد به راحتی آثار شوک اصبی را در آنان مشاهده کرد. هاپکینز در حالی که نفس نفس می زد گفت:

_ آقای هولمز... آقای هولمز... یک فاجعه... یک فاجعه!!!

_ آقای هولمز دیشب به بانک لیودز دستبرد زده اند!!! 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.