با درد چشامو باز کردم
کسی توی اتاق نبود و فقط دوتا تخت خالیه بود
خواستم جابه جا شم که نتونستم و قلب درد نزاشت تا بتونم درست نفس بکشم
چند لحظه إی گذشت که در باز شد و دکتری وارد اتاق شد
وقتی دید بیدارم با لبخند گفت ـ بیدار شدی خانم خوابالو ؟
سرمو تکون دادم و با درد گفتم سلام
اومد سمتم ـ علیک سلام بهتری ؟
درد دارم
ـ کدوم ناحیه ؟
دستمو روی قفسه ی سینم گذاشتم بیشتر اینجا
دستمو برداشت و دستشو گذاشت روی قفسه ی سینم دقیقا همونجایی که خودم نشون داده بودم
وقتی بهم دست زد برق از سرم پرید که یه لبخند محو و ریزی زد
وقتی دید یکم معذبم با آرامش گفت ـ دکترا محرمن نگران نباش
وقتی دیدم ذهنمو خوند یکم خجالت کشیدم
قیافش خیلی آشنا بود ولی الان حضور ذهن نداشتم و حتی پیمانم یادم نبود چه شکلیه
خواستم بحثو عوض کنم و گفتم داداشم کجاست ؟
ـ بیرون نشسته
ازش خواستم نیاد توی اتاق
چرا ؟
ـ همینطوری
کنجکاو نگاش کردم که گفت ـ معتقدم قلب آدما میتونه حضور افراد نزدیک رو حس کنه و منم نخواستم قلبت حضور داداشتو حس کنه و زودتر از تایم مورد نظر بیدار شی
ترجیح دادم بی سر و صدا تا زمانی که قلبت شارژ شه خواب یا همون بیهوش باشی
اهانی گفتم و بعدش ساکت شدم
یهو یادم افتاد این همون دکتر قلبه
فامیلیش چی بود ؟
اهاا آریانفر
اسمش نمیدونم چیه یادم نمیاد
با شنیدن صداش برگشتم سمتش که دیدم با لبخند داره میگه ـ من هومانم
هومان آریانفر
اسمم هومانه
عه فکر کنم داشتم با صدای بلند فکر میکردم که شنید
با خجالت نگاهمو ازش برگردوندم که گفت ـ خجالت نکش اشکالی نداره معمولا برای همه سوال میشه که اسمم چیه یا کی هستم
بهت حق میدم منو یادت نباشه
یک ماه پیش منو دیدی و تازه اونقدرام بهم نگاه نکردی و فقط یه نگاه جزعی برای رفع کنجکاویت بهم انداختی
و حالا بعداز یکماه انتظار نداشتم که اصلا منو یادت باشه
ای بابا باز خجالت کشیدم بس کن خب
حرفی نزدم و به یه لبخند ریز اکتفا کردم که خودش گفت ـ چه داداش خوش قلبی داری
نگاش کردم که ادامه داد ـ از وقتی توی این اتاق بستری شدی آروم و قرار نداره و مدام چشاش قرمز میشه
همشم میگه همین یدونه رو داره و نمیخواد از دستش بده
و بعد با لبخند ادامه داد ـ راستشو بگو چیکارش کردی که انقدر دوستت داره ؟ معمولا خواهر و برادرا باهم رابطه ی خوبی ندارن ولی شما خیلی باهم خوبین
رازتون چیه ؟
بعدش آروم نزدیک گوشم گفت ـ ازش آتو داری که انقدر باهات خوبه ؟
یه لحظه خندم گرفت و خندیدم که گفت ـ آفرین بخندد شادی برای قلبت خوبه
خندم جمع شد و جاش رو به یه لبخند ریز داد
ـ این مدت داروهایی که بهت دادم رو استفاده کردی ؟
بله همه رو مصرف کردم
ـ خب ؟ نتیجش چطور بود ؟
نمیدونم فعلا که اینجام
لبخند زد ـ قرار بود بعداز یه ماه بیای
چرا نیومدی ؟
یادم رفته بود ولی امروز مادرم یادآوری کرد و قرار بود باهاتون تماس بگیریم برای نوبت جدید که این اتفاق افتاد
ـ اشکالی نداره
چهارشنبه مطب منتظرتم حتما بیا
باشه
ـ آفرین
خب الان حالت بهتره و میتونی بری خونه
برات برگه ی ترخیصت رو امضا میزنم ولی بیشتر مراقب خودت باش
سرمو تکون دادم و اون از اتاق خارج شد
چند دقیقه بعد پیمان اومد داخل و سریع اومد کنارم
ـ خوبی خوشگل من ؟
آرهه حالم خوبه داداشی
ـ فداتشمم من
این دختره ی بز چی بهت گفت ؟
کی ؟
ـ نازین دیگه
اهاا وای چیزی نگفت که
ـ پس چرا حالت بد شد ؟
بغض کردم راجب ساواش و اون .. اون پسره ی عوضی سوال پرسید
سرمو دست کشید و هوفی کرد ـ باشه عزیزدلم باشه خودتو اذیت نکن
حرفی نزدم که چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و دکتره اومد داخل ـ آقای رادفر این برگه ی ترخیص خواهرتون
میتونید برید
با دیدن اینکه پیمان دستمو گرفته و موهامو نوازش میکنه اومد نزدیک و با خنده گفت ـ انقدر لوسش نکنین وگرنه دو روز دیگه نمیتونین جلوشو بگیریناا
پیمان تکخندی کرد و گفت ـ یکی یدونه ی منه دیگه اینو لوسش نکنم کیو لوس کنم
لبخند زدم و چیزی نگفتم که دکتره گفت ـ حالا من هشدار دادم
راستی به خواهرتون گفتم الان به شماهم میگم که چهارشنبه ساعت 15:20 دقیقه توی مطب منتظرتونم
زودتر نیاید همین تایمی که گفتم توی مطب باشید تا معطل نشید و اولین نفر ویزیتتون میکنم
پیمان با قدردانی نگاهش کرد ـ واقعا ممنونم ازتون مچکرم
با صدای گرفتهإی گفتم ممنونم
چند لحظه خیره نگام کرد و منم به چشاش نگاه کردم
یه لحظه نفهمیدم چیشد ولی سریع به خودم اومدم و نگاهمو ازش گرفتم
پیمان سرفهإی کرد ـ ما میتونیم بریم ؟
دکتره به خودش اومد و با لکنت گفت ـ ب .. بله بفرمایید
از بیمارستان اومدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم
خسته شدم
ـ از چی ؟
از بیمارستان و دکتر
مهربون نگام کرد ـ وقتی مراقب خودت نیستی باید اینجاهاروهم تحمل کنی دیگه عزیزم
خب مگه دست منه
ـ بله
نخیر اصلنم نیست
ـ اگه کمتر گریه و زاری راه بندازی همه چی اوکی میشه
هعی
دیگه حرفی نزدیم
تصمیم دارم فردا برم یکم خرید کنم
برای همینم گفتم فردا میخوام برم خرید
ـ میبرمت
لازم نیست
نگام کرد ـ تنها بری ؟
اوهوم
ـ مشکلی نداری ؟
نه
ـ باشه پس هرطور دوست داری
یکم فکر کردم دیدم تنهایی حوصله ندارم
پس گفتم ـ نه توهم بیاا
تنها دوست ندارم برم
خندید ـ باشه بچه
لبخند زدم و چیزی نگفتم
ـ
توی پاساژ داشتم قدم میزدم و منتظر پیمان بودم تا بیاد
رفته بود آب هویج بستنی بگیرهه
صدبار میگم من دوست ندارم میگه نه خوشمزست یه بار بخور
الانم منتظرم تا آقا تشریف بیاره
چشام خورد به یه پیراهن کوتاه که خیلی ساده و شیک بود
میشد توی تولدای ساده و دوستانه پوشید
ازش خوشم اومد شدیدد
بدون اینکه به این فکر کنم که فعلا جشن تولدی درکار نیست وارد بوتیک شدم
از فروشنده درخواست کردم تا لباسو برام بیاره
خیلی قشنگ بود
رنگش آبی آبرنگی بود
مدلشم ساده و بندی بود
خیلی خوشم اومده بود
توی اتاق پرو رفتم و لباسو پوشیدم
وااای فیت تنم بود و رنگ آبیش با پوست سفیدم خیلی قشنگ بود و بهم میومد
با باز شدن در اتاق پرو با فکر اینکه پیمانه برگشتم و با همون چشای بسته گفتم ـ پیمان چطوره ؟
چشامو باز کردم و با دیدن همون دکتره آریانفر با بهت خیره شدم بهش و اونم زل زده بود بهم
اون اینجا چیکار میکرد ؟
انقدری مبهوت شده بودم که نه جیغ کشیدم نه در رو بستم و نه حتی ازش پرسیدم که چرا در رو باز کرد فقط داشتیم به همدیگه نگاه میکردیم
سرتاپامو رصد کرد که همون لحظه پیمان با دوتا آب هویج بستنی اومد جلوی اتاق پرو ـ پَرو ..
و با دیدن آریانفر با تعجب نگامون کرد
تازه به خودم اومدم و جیغ خفیفی کشیدم و در رو بستم
همونطوری روی زمین نشستم و گریم گرفت
آبروم رفت واای خدایا
انقدری توی این مدت روحیم ضعیف شده بود که با کوچیکترین چیزاهم گریه میوفتادم
چند دقیقه صدای پچ پچ اومد که نشون از احوال پرسی و صحبت پیمان و دکتره بود
چند دقیقه بعد در اتاق زده شد و صدای آروم پیمان اومد ـ پروا ؟ عزیزدلم در رو باز کن
در اتاق پرو رو آروم باز کردم که با دیدن چشای خیسم گفت ـ چیشده ؟ چرا گریه میکنی ؟؟
آبروم رفتت
خندید ـ اشکال نداره عزیزم
و نگام کرد ـ وااای چه لباس قشنگیه
خیلی بهت میاد دختر محشرههه
همه چی از یادم رفت و با ذوق گفتم خوبه ؟
ـ خوبه ؟ عالیههه
واای خیلی دوسش دارمم
ـ بیاا همینو بخرم واستت
با ذوق سرمو تکون دادم و در رو بستم
لباسو عوض کردم و از اتاق پرو خارج شدم و به طرف صندوق که پیمان ایستاده بود رفتم
لباسو حساب کرد و داشتیم از در خارج میشدیم که همون دکتره جلومو ظاهر شد
با دیدنش از خجالت سرخ شدم که لبخند محوی زد
پیمان ـ آقای دکتر کاری چیزی ؟
دکتره همونطور که خیره بهم بود با همون لبخند ریزش گفت ـ نه آقای رادفر ممنون از شما
ما درخدمت باشیم
پیمان ـ دم شما گرم مرسی
بهم گفت ـ شما حالت خوبه ؟
با لکنت گفتم م .. ممنون ..(نفس عمیقی کشیدم تا راحتتر حرف بزنم) با .. بابت اتفاق .. چند دقیقه پیش .. عذر میخوام
چند لحظه نگام کرد ـ نه شما باید ببخشید
من عذر میخوام نباید در رو همینطور باز میکردم شرمنده
چیزی نگفتم و فقط آروم سرمو تکون دادم
بعداز خداحافظی از بوتیک خارج شدیم
هنوز قلبم تند میزد
پیمان ـ خوبی ؟
آره
پیمان ـ ازش پرسیدم چیشده گفت با یکی از فامیلاشون اومده خرید و فکر کرده اون اومده توی این اتاق و یهو در رو باز کرد و تورو دید
خندید و ادامه داد ـ بیچاره ترسیده بود بزنمش
فامیلشون کی بود ؟
ـ با خالش اومده بود
ابروم پرید بالا که یهو گفت ـ مثل اینکه خالش خیلی جوونه
چطور ؟
ابروهاشو تکون داد که رد نگاهشو گرفتم و با دیدنم یه خانوم خیلی جوون و امروزی کنار دکتره دوباره ابروم پرید بالا واوو چه خاله ی خوبی
ـ آره والا معرکست
چپ چپ نگاش کردم چشم چرونی ممنووع
تکخندی کرد ـ چشم باانو
آب هویج بستنیم کو ؟
زد زیر خنده ـ حاجی من هول شدم ریختمش
واااا فکر کنم قسمت نیست اصلا تست کنم
میون خندش گفت ـ وای اشکال نداره بیا بریم غذا بخوریم بعدش برگشتنی میریم هویج بستنی هم میخرم وااست
باشهه
لپ نداشتمو کشید و رفتیم سمت رستوران
نشستیم پشت میز که پیمان گفت ـ چی میخوری ؟
نگاهی به منو انداختم و تا خواستم چیزی بگم پشت سرمو نگاه کرد و گفت ـ عه آقای دکترم که اومد
دکتر کیههه
امیدوارم همونی نباشه که فکر میکنم
ولی با حرف پیمان لبخند پر حرصی زدم خدایا مرسی واقعا
پیمان از جاش بلند شد ـ دوباره سلام آقای آریانفر
از جام بلند شدم و برگشتم و با دیدن دکتر و اون خانومه لبخند زوری زدم و آروم گفتم سلام
جوابمو دادن که با حرف پیمان دلم میخواست کلشو بکنم ـ بفرمایید بشینید
دکتر ـ نه ممنون مزاحم نمیشیم
پیمان ـ اگه پیش ما راحت نیستید که بفرمایید به غیراز این مراحمید خواهش میکنم بشینید
دکتر لبخندی زد ـ چشم
و رو به خانومه گفت ـ بشین مَهتا جان
میز چهارنفره بود و من و پیمان رو به روی هم و دکتر و مهتا هم رو به روی هم
پیمان ـ آقای دکتر چی میل دارید ؟
آریانفر ـ بیرون از محل کار منو دکتر صدا نزنید از رسمی بودن خوشم نمیاد
پیمان ـ چشم بگم آقای آریانفر ؟
آریانفر ـ بازم رسمی شد که ( خندید ) بگین هومان راحت ترم
پیمان ـ هومانِ خالی ؟ دور از ادبه جناب
هومان ـ نه راحت باشید لطفا در عوض منم شمارو ..
پیمان ـ پیمان هستم
هومان ـ آهان درسته پیمان ، پیمان صدا میکنم مشکلی ندارید ؟
پیمان ـ نه چه مشکلی
هومان ـ پس خوبه ، آقا پیمان شما چی میل دارید ؟
پیمان ـ شما بفرمایید
هومان نگاهی به مهتا انداخت ـ چی میخوری ؟
بعدش گفت ـ اوه ببخشید یادم رفت معرفی کنم
ایشون خاله ی بنده هستن مّهتا خانوم
پیمان ـ ایشونم که میشناسی خواهر بنده هستن پروا خانوم
همه اظهار خوشبختی کردیم که هومان دوباره از مهتا پرسید چی میخوره که مهتا گفت ـ جوجه میخورم
پیمانم ازم پرسید که گفتم جوجه
هومان چند لحظه نگام کرد و بعدش اون و پیمانم گفتن جوجه
بعداز کلی اصرار و تعارف پیمان رفت تا سفارش بده و حساب کنه
مهتا رو بهم گفت ـ شما چند سالته عزیزم ؟
با لبخند گفتم نزدیکای 18
مهتا ـ ایجانم عزیزم منم 31 سالمه
واای اصلا بهش نمیخورههه
دوباره لبخند زدم اصلا بهتون نمیخوره
با صدای آروم خندید ـ ممنون عزیزم
وقتی میخندید چاله گونه داشت
چهره ی به شدت زیبایی داشت و خیلی به دل مینشست و همچنین دختر آروم و مودبی بود
هومان خطاب به من گفت ـ حالت بهتر شده ؟
ممنون بهترم
هومان ـ چهارشنبه میای دیگه ؟
بله
هومان ـ خوبه
دیگه حرفی نزدم
چند دقیقه بعد پیمان اومد نشست که گوشیش زنگ خورد
با دیدن شماره اخماش رفت توهم که پرسیدم کیه ؟
نگام کرد و با لبخند گفت ـ یکی از دوستامه
خب جوابشو بده
ـ بعدا صحبت میکنم
قطع شد و دوباره زنگ خورد که هوف کلافه إی کشید و جواب داد
ـ بله ؟
ـ...
ـ سلام ممنون تو خوبی
ـ...
ـ شکر ، بله ؟
ـ......
اخم کرد ـ بیرون
ـ..
ـ نه
ـ......
ـ یه بار گفتی گفتم نه دیگه دنبال دلیل نباش
ـ....
ـ گفتم که نه نمیارمش اونجا
موشکافانه زل زدم بهش ، موضوع چیه
ـ نه آقا نه من از سر راه نیاوردمش که هربار بخاطر همچین مسائلی حالش بد شه
همون شب کافی بود
از این به بعد بیارمش خودم میام باهاش و نهایتش یکساعت بمونه
ـ.......
ـ ادامه ندیم بهتره
یه لحظه عصبی شد ـ آقا سیاوش گفتم نه
درسته اون خانوم عزاداره ولی دلیل نمیشه خواهر من هربار بخاطر ایشون بره بیمارستان بستری شه
ـ...
ـ بعدا صحبت میکنیم
ـ..
ـ خدانگهدار
و گوشی رو قطع کرد و دید خیره بهشم با لبخند گفت ـ چیه ؟
چیشده ؟
ـ مادر ساواش میخواست بری پیشش که گفتم نه
اها
ترجیح دادم الان راجبش حرف نزنم پس دیگه چیزی نگفتم تا غذارو بیارن
پیمان و هومان مشغول صحبت شدن و من و مهتاهم داشتیم به در و دیوار نگاه میکردیم
چند دقیقه بعد غذارو آوردن ولی حتی نتونستم نصفشو هم بخورم
جلوشون راحت نبودم مخصوصا که هومان هر چند دقیقه زیرچشمی نگام میکرد
به زور یکم از غذارو خوردم ولی کوفتم شد
پیمان ـ چرا نمیخوری ؟
همه برگشتن سمتم که هول شدم خب .. نمی .. نمیتونم بخورم سیر شدم ممنون
پیمان ـ تو که چیزی نخوردی
نه کافیه
هومان ـ اگه جوجه دوست ندارید میخواید یچیز دیگه براتون سفارش بدم ؟
نگاش کردم
عمیق
خیلی عمیق
خیلی بیشتر از عمیق
خب شاسگول تعارف نداشتم که خودم گفتم جوجه
وای خدایا
نه ممنون
پیمان ـ برات غذا بگیرم اگه خونه گرسنت شد بخوری ؟
نه داداش کافیه
پیمان ـ باشه
بقیه هم غذاشونو خوردن و پیمان که حساب کرده بود هومان گفت ـ یه نهار طلب شماا
پیمان ـ این چه حرفیه جناب نفرمایید
هومان لبخند زد و بعداز تشکر و خداحافظی از هم جدا شدیم
پیمان ـ چرا غذاتو نخوردی ؟
سیر شدم
پیمان ـ باشه
دیگه چیا لازم داری ؟
ـ
امروز چهارشنبه بود و قرار بود بریم مطب اون یارو هومان
ازش خجالت میکشیدم
لباسامو پوشیدم و با صدای پیمان رفتم پیشش و از خونه زدیم بیرون
سر ساعت رسیدیم مطب که منشی گفت بفرمایید داخل
خداروشکر معطلی نداشتیم
همه با اعتراض زل زدن بهم که هیچی نگفتم و با پیمان به طرف در اتاق رفتیم
در زدیم و با بفرمایید هومان وارد اتاق شدیم
آروم سلام کردم و پیمانم سلام کرد
هومان ـ سلام خوش اومدید بفرمایید بشینید
تشکر کردیم و نشستیم
هومان ـ خب وضعیت این یه ماه چطور بود ؟
پیمان ـ بد نبود حالش بد میشد ولی خب به نسبت کمتر بود
هومان ـ خب خوبه
اول یه اکو میگیرم تا چک کنم
پیمان ـ باشه
هومان به یه در اشاره کرد و خطاب بهم گفت ـ شما برو اونجا و آماده شو تا من بیام
پیمان ـ بیام کمکت ؟
نه کمک لازم نیست
میدونست میترسم و از تنها بودن بدم میاد برای همین گفت ـ بیام پیشت وایسم ؟
هومان ـ نه لازم نیست کار خاصی انجام نمیدم فقط یه اکوی سادست
پیمان آروم خندید و با صدای آروم گفت ولی من شنیدم ـ یکم دلنازکه خواهر من و برای همینم همه جا باهاشم
هومان ـ اینو که متوجه شدم ولی خب اگرم بیاید باید این سمت وایسید و به دستگاه نزدیک نشید پس نیاید بهتره
بیا پیمان توروخدا
داشتم دعا میکردم که پیمان گفت ـ پس همینجا منتظر میمونم اگه اتفاقی افتاد خبرم کنید
هومان ـ چشم
وارد اتاقه شدم
یا حسین چقدر بزرگهه و چقدر دم و دستگاهه اینجااستت
واای من میترسم
نفس عمیقی کشیدم آروم باش پرواا یه اکوی سادست قرار نیست بکشتت که
قبلا هزاربار اکو انجام دادی و چیزی نشد
آروم باش
با بسته شدن در سرجام خشک شدم که صدای هومان درحالی که رده ی خنده توش بود اومد ـ بله قرار نیست بکشمت خانم آروم باش
از خجالت سرمو انداختم پایین که گفت ـ خجالت نکش بچه
برو دراز بکش
به طرف تخت رفتم و روش دراز کشیدم
کنارم روی صندلی نشست ـ لباستو بده بالا
ای واای اصلا حواسم نبود که احتمال داره اکو بگیره
لباسی که تنم بود بلند بود و پشتش زیپ داشت
وقتی تردیدم رو دید گفت ـ چیشده ؟
چیزی نگفتم و آروم نشستم
دستم به پشتم نمیرسید و نگاش کردم
داشت منتظر نگام میکرد که با دیدن حالت چشام با مهربونی و آروم گفت ـ میخوای کمکت کنم ؟
بدون اینکه حرف بزنم روی تخت پشتم نشست
شالمو کنار داد و آروم زیپ لباسمو باز کرد
زیر لباسم یه کراپ ساده پوشیده بودم
لباسی که تنم بود مانتو بود که مثل پیراهن بود و زیپ داشت
آروم لباسمو به سمت جلو هول داد که گوشه ی لباسمو گرفتم وقتی دستش با پوستم برخورد کرد یه لحظه تنم داغ شد که گفت ـ میتونی لباستو دربیاری ،
آروم گفتم ممنون
مانتومو درآوردم و دراز کشیدم
کراپی که تنم بود آستینش سه ربع بود
لباسمو به سمت بالا کشید و مایع لزجی رو روی بدنم زد
آروم دستکاهارو بهم وصل کرد
هر چند دقیقه اونارو روی بدنم تکون میداد یا جابه جاشون میکرد
یهو همونطور که نگاهش به مانیتور بود گفت ـ ببینم ، استرس داری ؟
با صدای لرزون گفتم یکم
برگشت سمتم ـ برای چی ؟ از چیزی میترسی ؟
چند لحظه نگام کرد ـ نکنه از من ..
سریع گفتم نه نه
ـ پس چرا استرس داری ؟
نگامو دزدیدم ن .. نمیدونم
مهربون نگام کرد ـ نگام کن
برگشتم سمتش که گفت ـ نگاهت به چشای من باشه
خب ؟ اصلا استرس نداشته باشه
زود تموم میشه
سرمو تکون دادم و به زور به چشاش خیره شدم
نگاهش آروم بود
خیلی آروم ..
دیگه استرس نداشتم و برعکس با آرامش نگاهش کردم
اونم نگام کرد
نگاهش مهربون بود و اینو دوست داشتم
دیگه چیزی نفهمیدم
حتی متوجه نشدم چندبار اونارو روی بدنم تکون داد
فقط یهو گفت ـ تموم شد
چند لحظه صبر کن اینارو دربیارم
چیزی نگفتم که آروم اون وسایلارو ازم جدا کرد
خواستم بلند شم و ازش دستمال بخوام تا اون مایع هارو تمیز کنم که گفت ـ بلند نشو صبر کن
خودش دستمال گرفت و مایع های روی بدنم رو پاک کرد
بعد از اینکه تموم شد با لبخند گفت ـ حالا میتونی بلند شی
مطمئنا انقدر دستات میلرزید که نمیتونستی خودت اینکارو انجام بدی
تازه متوجه ی دستم که میلرزید شدم
اوه من چم شده
کمکم کرد بلند شم
دیدم منتظر نگام میکنه که زل زدم بهش
نگاه پرسشگرمو که دید گفت ـ منتظرم لباستو بپوشی زیپشو ببندم
با خجالت اهانی گفتم
مانتومو پوشیدم که اومد و زیپشو برام بست
تشکر کردم و از تخت اومدم پایین
کفشمو پوشیدم و باهاش از اتاق رفتم بیرون
پیمان ـ خوبی عزیزم ؟
آره
پیمان ـ خب بشین
باشه إی گفتم و کنارش نشستم
چند دقیقه بعد هومان با چندتا برگه اومد و سر جاش نشست
هومان ـ خب نسبت به قبل داروها تأثیر گذاشته و تقریبا میشه گفت بهتره
ولی هنوزم نشد جلوشو بگیریم
اگه سعی کنی بیشتر از قبل به خودت اهمیت بدی و کمتر خودتو اذیت کنی مطمئنا بهتر از این میشی
خطاب به پیمان گفت ـ همون چیزایی که قبلا گفتم تو هیجان و استرس و جاهای غمگین و فضای بسته نباید باشه
اگه همین روند ادامه داشته باشه مطمئنا حالش بهتر میشه و بلاخره این مشکل ریشه کن میشه
به عمل نیازی نیست ولی داروهارو باید مصرف کنه
همین داروها فعلا کافیه
برگشت سمتم ـ ولی هروقت تپش قلب آزار دهنده داشتی و یا تنگی نفس اومد سراغت این داروهای جدیدی که میدم رو استفاده کن
باشه إی گفتم و بعداز گرفتم نسخه ی دارو از مطب اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم
ـ
گوشیه ی اتاقم نشسته بودم و تو فکر بودم
در اتاقم رو قفل کرده بودم
نمیخواستم کسی بیاد پیشم
میخواستم یکم تنها باشم
گوشیمم خاموش کرده بودم و روی تخت گذاشته بودمش
عکس ساواش دستم بود و خیره بهش بودم
چرا اینکارو کرد ؟
چرا جونشو برای من از دست داد ؟
چرا اومد نجاتم بده ؟
اصلا اون از کجا میدونست که من تو خطرم ؟
باز گریم گرفته بود
توی این مدت همش کارم شده بود گریه کردن و اشک ریختن ..
قلبمو چنگ زدم تا دردش کمتر شه
دلم داشت آتیش میگرفت
صدای هق هقم فضا رو پر کرده بود
نگاه ملتمسش لحظه ی آخر یادمه
لبخند دردآلودش جلوی چشاام بود
قلبم داشت میسوخت
من این همه سال آروم زندگی کردم
بدون هیچ عذابی
به هیچکسم آسیبی نرسوندم
چرا باید الان یهو زندگیم انقدر تاریک بشه ؟
خدایا نجاتم بده
دلم میخواست بمیرم
دلم نمیخواست زنده بمونم
احساس بدی داشتم
احساس میکردم دارم تموم میشم
اولین بار بود که به خودکشی فکر میکردم
اگه میمردم چی میشد ؟
حداقل آسو راحت میشد
دیگه نگران این نبود که قاتل برادرش زندست
بدون اینکه به خانوادم فکر کنم داشتم نقشه ی خودکشیم رو میکشیدم
تو خونه نمیشه
تو خونه سریع پیدام میکنن و میبرنم بیمارستان
اگه برم بیرون مطمئنا تا بگردن دنبالم کار از کار میگذره
نگاهی به ساعت انداختم که نزدیکای 5 بود
کمتر از یکساعت دیگه پیمان میرسه
قبل از اینکه بیاد باید برم بیرون
سریع بلند شدم
منکه قرار نیست زنده بمونم دیگه چرا وقتم صرف لباس شه
دم دستی ترین لباس رو پوشیدم و سریع از خونه رفتم بیرون
خداروشکر مامان داشت تلفن صحبت میکرد و حواسش نبود
یه تاکسی گرفتم و از خونه دور شدم
راننده ـ خانم کجا میخواین برین ؟ میرسونمتون
برگشتم و به پشت سر نگاهی انداختم تا ببینم کسی هست یا نه و سریع گفتم پل طبیعت ، فقط لطفا سریعتر برید
راننده با حالت عجیبی نگام کرد و سرشو تکون داد
سرعتشو بیشتر کرد
تقریبا چهل دقیقهإی میشد که توی راه بودیم
صدای زنگ گوشیم بلند شد
پیمان بود
از ترس داشتم میلرزیدم
نه میتونستم جواب بدم نه میتونستم جواب ندم
ـ خانم رسیدیم
تشکر کردم و کرایه رو حساب کردم
از ماشین پیاده شدم
زیاد شلوغ نبود
چند نفر بودن
عجیبه که اینجا خلوته
بعداز اینکه هزینه ی ورودی رو دادم رفتم روی پل
تقریبا به وسطش رسیده بودم
همونجا ایستادم و از بالا به پایین نگاه کردم
انقدر نرده و حفاظ داشت که پریدن ازش سخت بود
ولی غیرممکن نبود
میشد پرید
نگاهی به اطراف انداختم
افراد کمی تو تردد بودن و حواسشون بهم نبود
خیلی عجله داشتم انگار قرار بود کار مهمی انجام بدم
همش تصویر ساواش جلوی چشام بود
لحظه ی جون دادنش
لحظه ی کشته شدنش
هیچی به ذهنم نمیرسید
اومدنم به اینجا اشتباه بود
شاید میتونستم خونه جلوی خودمو بگیرم اما اینجا ..
گوشیمو خاموش کردم و کنار پل گذاشتم و اشکمو پس زدم
تهِ زندگیه منم همینجا بود
آریا منو نکشت ولی خودم خودمو میکشم
لاقل دیگه با عذاب وجدان و حسرت زندگی نمیکنم
انقدری بیخیال بودم که درد قلبم رو حس نمیکردم
وقتی دیدم کسی حواسش نیست و تقریبا دورم خلوته آروم روی نرده نشستم که توجه خیلیا بهم جلب شد ولی بی اهمیت بودم
صدای پچ پچ خیلیا میومد ولی خب مهم نبود
چشامو بستم و خودمو ول کردم
بدون اینکه به چیز دیگه ای فکر کنم خودمو رها کردم
ولی به جای اینکه به سمت چپ پرت شم
یهو به سمت راست توسط شخصی کشیده شدم و پرت شدم
فقط متوجه شدم منو تو بغلش گرفته ولی بخاطر من تعادلی نداشت و افتاد روی زمین
بخوام دقیق بگم اینطوری بودیم که نشسته بود روی زمین و پاهاشو دراز کرده بود و همونطور منو تو بغلش گرفته بود و سرمو به قفسه ی سینش فشار میداد
تند تند نفس میکشید و قفسه ی سینش بالا و پایین میشد
چشامو باز نکردم حتی نگاهش کنم
به هرحال ازش ممنون نبودم
من نمیخواستم زنده بمونم
یهو فریاد زد ـ به چی زل زدیدد ؟ از اینجاا برید
و بلند تر داد زد ـ سررررریع
یهو همهمه ایجاد شد
صداش آشنا بود
وای
نکنه هومانه
چشامو باز کردم و با دیدن هومان آه از نهادم بلند شد نگام کرد و موهامو از رو صورتم کنار زد ـ حالت خوبه ؟
آروم لب زدم خوبم
میشه ولم کنید ؟
یهو انگار به خودش اومد و منو از خودش جدا کرد
یهو عصبی فریاد زد ـ داشتی چیکار میکردی ؟
بغض کردم که شونمو گرفت و محکم تکونم داد و بلند تر گفت ـ با توأم ، داشتی چیکار میکردی ؟
اشک تو چشام جمع شد و نتونستم حرف بزنم که عصبی تر از قبل گفت ـ چرا لااال شدیی ؟ میگم داشتی چه غلطی میکردی ؟
به زور لب زدم دا .. داد نزن .. توروخدا
ازش فاصله گرفتم و به دیواره پل تکیه دادم و پاهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو انداختم پایین که دوباره گفت ـ داشتی چیکار میکردی ؟ میخواستی خودتو بکشی ؟ که چی بشه ؟ انقدر احمقی ؟
بیشتر تو خودم جمع شدم و بغضم شکست و اشک از چشام ریخت
ولی دل و جرعت پیدا کردم و لب باز کردم آره میخواستم خودمو بکشم چون .. چون .. چون خسته شدم
تحمل ندارم
نمیتونم تحمل کنم
همش عذاب وجدان دارم
ساواش بخاطر من مرد
داد زدم میفهمییی ؟
بخاطر من
من باعث مرگش بودم
چرا باید من زنده بمونم و جوون مردم بخاطر من زیر دومتر خاک باشه ؟
ساواش بخاطر من مرد
بخاطر من
بخاطر من کشته شد
دیگه کنترلی رو خودم نداشتم و فقط میگفتم بخاطر من مرد .. ساواش بخاطر من مرد .. بخاطر من .. همش تقصیر من بود .. همش بخاطر من بود
بخاطر منه احمق
دیگه گریه نکردم
دیگه جیغ نکشیدم
دیگه هق هق نکردم
دیگه اشک نریختم
فقط داشتم حرف میزدم
فقط میگفتم بخاطر من بود
دیگه چیزی نفهمیدم
چشام رفت روی هم و بیحال همونجا افتادم
فقط زیرلب میگفتم همش تقصیر من بود .. من باید بمیرم ..
و دیگه چیزی حس نکردم
ـ ..
#هومان
همینطور داشت جیغ میکشید و میگفت بخاطر من مرد
من که چیزی سر درنمیاوردم فقط زل زده بودم بهش که یهو چشاش بسته شد و بیحال افتاد همونجا
ولی هنوز زیر لب یچیزایی زمزمه میکرد
هول کرده سریع سمتش رفتم و تو بغلم گرفتمش و سریع به طرف خروجی رفتم که سامیار با دیدنم اومد به سمتم ـ چیشده هومان ؟ این کیه ؟
تند تند گفتم ـ تو فقط برو اونجا اون کیف و موبایل رو بردار بیا سمت ماشینم
سریع
سوار ماشینم شدیم و با اومدن سامیار سریع به سمت بیمارستان راه افتادم
وقتی رسیدیم رفتم داخل و از چندتا پرستار خواستم بیان کمک
سریع بردنش توی اتاق
دم اتاق نشستم روی زمین که سامیار اومد ـ هومان این دختره کیه ؟
نگاش کردم ـ یکی از بیمارای مطبه و داداشش رفیقمه
سامیار ـ خب موضوع چیه
اونجا چرا بود
ـ نمیدونم منتظرم بهوش بیاد تا ازش بپرسم
همون لحظه پرستار اومد بیرون که به سمتش رفتم ـ چیشد ؟
پرستار نگامون کرد ـ چیزی نیست آقای آریانفر
یه مقدار ضعف داشت و شک عصبی بهش وارد شد که بهش سرم وصل کردیم و حالش خوبه
نفس راحتی کشیدم و تشکر کردم که ازمون دور شد
سامیار ـ به خانوادش خبر نمیدی ؟
یهو یادم اومد ـ وای یادم نبود
الان خبر میدم
سریع گوشیمو درآوردم و شماره ی برادرشو گرفتم
با چندتا بوق جواب داد ـ سلام آقای آریانفر ، ببخشید الان اصلا تایم مناسبی برای صحبت کردن نیست
سریع گفتم ـ راجب پرواست .. یعنی پروا خانم
سریع گفت ـ ازش خبر دارید ؟ کجااست ؟ چند ساعتی میشه که پیداش نیستت
داشت ادامه میداد که هول شدم ـ بیمارستانیم
مات موند ـ بیمارستاان برای چیی ؟
تند گفتم ـ داستانش مفصلهه سریع بیاید لطفا
البته حالش خوبه
نیومدید هم مشکلی نیست من میارمش خونتون
داداش هول شده گفت ـ نه نه الان خودمو میرسونم
و سریع قطع کرد
نفس عمیقی کشیدم و تقهإی به در زدم
در رو باز کردم و وارد اتاق شدم
دستش روی چشاش بود که آروم صداش زدم ـ پروا ؟
نگام کرد و با لکنت گفت س .. سلام
لبخند زدم ـ بهتری ؟
سرشو تکون داد که کنارش روی تخت نشستم و گفتم ـ داداشت داره میاد
ترسیده سرجاش نشست وای
ـ نترس چیزی نمیشه
من نمیترسم .. خجالت میکشم
شرمندش میشم
راستش اون همه ی تلاششو میکنه تا من حالم خوبه ولی من امروز چیکار کردم ؟
سعی کردم خودمو بکشم
داشتم همه ی زحمتاشو به هدر میدادم
اون حتما ازم ناراحت میشه
پشیمونم خیلی پشیمون
دوتا دستاشو جلوی صورتش گذاشته بود و هق هق میکرد
خیلی جلوی خودمو گرفتم که بغلش نکنم
با دیدن اشکاش حس کردم قلبم آتیش گرفته
احساس مزخرفی داشتم
نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شم
دستشو گرفتم
ـ آروم باش
اون حتما بهت حق میده
باهاش حرف میزنم من
نگران نباش عزیزم
چیزی نمیشه
چند لحظه با چشاای ناز و خیسش با بهت نگام کرد
خودمم شکه شدم
چشای ناز ؟
این چه توصیفی بود که به کار بردم ؟
اصلا چیشد یه دفعه که از نگاهش اینجوری دلم آروم گرفت ؟
با صداش به خودم اومدم میشه برم ؟ خجالت میکشم الان با پیمان رو به رو شم
اخم کردم ـ کجا با این عجله ؟ سرمت هنوز تموم نشده
بعدشم گفتم که پیمان درکت میکنه نگران نباش
اصلا من بهش چیزی نمیگم ، باشه ؟
بهش میگم که اومده بودی روی پل کنار نرده ایستاده بودی یهو حالت بد شد
خوبه ؟
نمیخوام بهش دروغ بگم
ـ تو دروغ نمیگی من دروغ میگم
چشاشو ریز کرد بازم من باید تایید کنم خب
لبخند زدم ـ حالا یکاری میکنیم
دیگه چیزی نگفت و گوشهی تخت تو خودش جمع شد
نمیتونستم جلوی لبخندمو بگیرم
با صدای آرومش زل زدم بهش همش تقصیر من بود .. کاش اینجوری نمیشد .. ساواش بخاطر من مرد .. جَوون مردم بخاطر من مرد .. بخاطر من افتاد گوشه ی قبرستون .. بخاطر من ..
صداش آرومتر شد که نگاش کردم دیدم قفسه ی سینشو تو مشتش گرفته و فشار میده
از درد اخماش رفته بود تو هم
از جا پریدم ـ چیشده ؟
به زور لب زد هیچی ، یه .. یه گرفتگیه سادست
اخم کردم ـ به دکتر قلب داری دروغ میگی ؟
چشاش پر از اشک شد که گفتم ـ چرا گریه میکنی ؟ انقدر دردت زیاده ؟
سرشو تکون داد که از روی میز پاکت قرص رو برداشتم و با یه لیوان آب سمتش گرفتم ـ اینو بخور زود اثر میکنه
دردت کم میشه
قرص رو ازم گرفت و خورد
ـ حالا دراز بکش و استراحت کن
دراز کشید و پتورو روی سرش گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون
همینکه اومدم گوشیم زنگ خورد تا خواستم جواب بدم چشام خورد به در ورودی که پیمان داشت گوشی زیر گوشش بود و داشت دنبال اتاق میگشت
سریع جواب دادم ـ اتاق 17
سرتو بلند کن رو به رو ایستادیم
سرشو بلند کرد و با دیدنم سریع اومد به سمتمون
بعداز سلام و احوال پرسی گفت ـ کجاست ؟ حالش خوبه ؟
ـ آره ولی قبلش باید حرف بزنیم
سرشو تکون داد و با ترس گفت ـ چیزی شده ؟
ـ نه چیزی نشده
فقط لطفا رفتین پیشش آروم باشین
حالش خوب نیست
پیمان مبهم نگام کرد ـ یعنی چی ؟ مگه چیشده ؟ اصلا کجا بود پروا ؟
ـ پل طبیعت
ـ اونجا چرا؟
نفس عمیقی کشیدم ـ نمیدونم انگاری اومده بود هواخوری
یهو حالش بد شد
با شک ازم پرسید ـ شماهم اونجا بودی ؟
ـ بله اول نشناختمش ولی یهو که حالش بد شد متوجه شدم خواهرتونه
ـ خیلی خب خیلی خب بریم ببینمش
در اتاق رو باز کرد و رفتیم داخل
#پروا
در اتاق باز شد و پیمان و هومان اومدن داخل
با دیدن پیمان با خجالت و شرمندگی سلام کردم که اومد سمتم
چند ثانیه نگام کرد و یهو محکم بغلم کرد ـ قربونت برم من عمر داداش
کجا غیبت زد ؟ مگه نگفتم هرجا خواستی بری بهم بگو خودم میبرمت ؟ اگه امروز آقای آریانفر نبودن کی میخواست نجاتت بده دورت بگردم من ؟
زدم زیر گریه ببخشید داداشی
دیگه .. دیگه اینکارو نمیکنم
ـ فداتشم من گریه نکن
هومان با حال گرفته از اتاق رفت بیرون که چیزی نگفتم
از پیمان شدم که دیدم چشاش قرمز شده
لبخند زد
گریه میکنی ؟
چهرش جمع شد ـ نگرانتم من
اشکامو پاک کرد ـ تو گریه نکن قربونت برم من
سرمو تکون دادم که گفت ـ الان که حالت بهتره موافقی بریم از اینجا ؟
سریع گفتم آره .. آره بریم
بعداز اینکه کارای ترخیصم رو انجام داد از بیمارستان خارج شدیم
هومان و یه پسره هم اومدن کنارمون و دوباره سلام کردن
پیمان ـ ممنونم آقای آریانفر خیلی لطف کردید
هومان ـ این چه حرفیه وظیفه بود آقا پیمان نگید اینطوری
پیمان لبخند زد ـ بازم ممنون
هومان ـ خواهش میکنم
بهم نگاه کرد و دوباره گفت ـ اگه کاری چیزی بود من درخدمتم حتما بهم بگین خودمو میرسونم
پیمان ـ چشم مچکرم از شما
دیگه نمیتونستم وایسم تنم حس نداشت که بیحال به پیمان گفتم ـ داداش بریم ؟ من حالم خوب نیست
پیمان ـ بریم بریم
بعداز کلی تعارف و اینا بلاخره خداحافظی کردیم و سوار ماشینش شدیم و پیمان راه افتاد
ـ از این به بعد بازم تکرار میکنم
هرجا خواستی بری بگو خودم میبرمت
باشه قربونت برم ؟
نمیخوام حالت بد شه
اینبار شانس آوردیم این دکتره اونجا بود وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد واست
چیزی نگفتم و سرمو به ماشین تکیه دادم
ـ..
چند روزی از اون ماجرا میگذشت و توی این چند روز پیمان همش حواسش بهم بود
هنوزم نفهمید که اونروز چه اتفاقی افتاده بود
با صدای مامان از اتاق رفتم بیرون و رفتم طبقه ی پایین و توی حال کنارش نشستم
جانم مامان ؟
ـ قربونت برم عزیزم جانت بی بلا
نگاش کردم تا ادامه بده
ـ شام دعوتیم
مامان من اصلا حوصله ی مهمونی ندارم
ـ چرا قربونت برم ؟ تا کی میخوای تو خونه بشینی عزیزدلم ؟
اشک تو چشام جمع شد دلم نمیاد برم جایی
احساس بدی بهم دست میده
ـ ولی امشب رو باید بیای
نه
ـ تو خونه نمیتونم تنها بزارمت
خب ..
ـ پیمانم قراره باهامون بیاد
توروهم قراره ببریم
نه مامان
من نمیام خونه میمونم
اخم کرد ـ بیخود
باید بیااای
مامان توروخدا
اصلا خونه ی کی قراره بریم ؟
ـ عمت
خون تو رگام یخ بست کدوم ؟
ـ یه عمه بیشتر نداری که مادر
زل زدم بهش مامان ؟
توقع نداری بیام توی جمعی بشینم که خانواده ی اون عوضی هم اونجاست ؟
ـ اونا نمیان
چطور باور میکنی ؟ صد در صد اوناهم میان
اونا با عمه سامره خیلی گرم و صمیمیأن
عمه سامره که با ما زیاد اوکی نبود الان چرا دعوتمون کرده ؟
ـ نمیدونم والا مادر یهو زنگ زد گفت شام بیاین خونمون
از جام بلند شدم من نمیام
شما چطور میخواید برید ؟
از جاش بلند شد ـ نمیریم مادر نمیریم دورت بگردم من
فقط خواستم ببینم نظر تو چیه
دوست داری تو جمعشون باشیم یا نه
اشک تو چشام جمع شد دوست ندارم و نمیخوام برم بینشون
مامان ـ باشه قربونت برم من باشه
حالا بگو ببینم با مادرت میای بریم بازار یا نهه ؟
و چشمکی زد که لبخند زدم و خواستم بگم نه ولی پشیمون شدم
چه گناهی کرده بود که من در برابرش باید روزای خوبشو ازش میگرفتم ؟
میام مامان میام
ـ..
در اتاقم با شتاب باز شد که از جا پریدم یا امام حسین
چیشده پیمان ؟
شیطنت آمیز خندید ـ میخوام ببرمت با دوست دخترم آشناا شییی
بی تفاوت نگاش کردم که گفت ـ چیه ؟
تموم شد ؟
ـ واا
اگه تموم شد میشه تنهام بزاری ؟
لبخند تلخ و آرومی زد ـ باشه عزیزم
در رو بست و رفت
نفس عمیقی کشیدم
پشیمون شدم
ناراحت شد ازم
حق داشت
اپن فقط میخواست منو از این حال دربیاره
هرچند میدونم که دوست دخترو شوخی کرد ولی خب کلا میخواست منو بخندونه
هوف
از جا بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون
به طرف اتاقش رفتم و خواستم در رو باز کنم که صداشو شنیدم داشت میگفت ـ اون اصلا حالش خوب نیست
چندبارم سعی کردم ببرمش بیرون اما نشد چون نمیاد و اوکی نیست
منم نمیتونم بهش اجبار کنم چون اذیت میشه
واقعا نمیدونم باید چیکار کنم
دلم نمیاد یکی یدونمم اینطوری باشه حالش
عصابم خورده پدرام
پدرام ؟ پسرِ خاله پانتهآ رو میگفت ؟
از فالگوش وایسادن خوشم نمیومد و الانم یهویی شنیدم
ترجیح دادم بقیه رو نشنوم و در رو باز کنم
تقه إی به در زدم و در رو با کردم که پیمان با دیدنم سریع گفت ـ زنگ میزنم بهت
و گوشی رو قطع کرد ـ جونم ؟
با حالت مظلوم و بچگونه گفتم میشه یکم بهم وقتتو بدی ؟
خندید ـ شما جون بخواه خوشگلههه
بگو ببینم چیشده ؟
به طرفش رفتم حوصلم سر رفتهه
ـ نظرت عوض شد ؟
سرمو تکون دادم آره بریم بیرون
ـ باشههه سریع حاضر شووو که بریمم
باشهه
از اتاقش اومدم بیرون و بر خلاف میل باطنیم لباسامو عوض کردم و با صداش که میگفت حاضری جوجه ؟
آره إی گفتم و از اتاق رفتم بیروون ..
ـ..
سر میز شام بودیم و داشتیم از لازانیایی که مامان درست کرده بود میخوردیم
پیمان رو به بابا گفت ـ بابا فردا گفتی چیکار کنم ؟ یادم رفته
بابام خندهإی کرد ـ تو با این حافظه چطور میخوای زن بگیری ؟
پیمان ـ چه ربطی دارهه بابااجان
بابا ـ خیلی ربط داره پسر
پیمان خندشو خورد ـ خب حالا
گفتین چیکار کنم ؟
بابا ـ مادرتو ببر خونه ی خالت
بعدش بیا شرکت که سرمون شلوغه
پیمان چند لحظه نگام کرد و گفت ـ پس پروا چی ؟
بابا چند لحظه نگام کرد و بعدش با اخم گفت ـ سیاوش قراره بیاد دنبالش
با تعجب زل زدم به بابا که پیمان با اخم گفت ـ واسه چی ؟
بابا ـ نمیدونم والا میگفت میخواد باهاش حرف بزنه
پیمان ـ منم برم باهاشون ؟ اصلا کجا قراره برن ؟
بابا ـ نه پسرم لازم نیست
من به سیاوش اطمینان دارم که قبول کردم
قراره برن رستورانی جایی بعدشم برن یکم بگردن شهربازیإی جاایی
پیمان نگام کرد و گفت ـ پروا اگه دوست نداری بری بهم بگو
نه دوست داشتن که چیز مهمی نیست یه روزه دیگه ولی خب چندان تمایلی ندارم
بابا ـ اصلا نمیخوای بری ؟ یه بار ازم خواهش کرد نتونستم دست رد بزنم به سینش
اشکال نداره بابایی میرم باهاش
پیمان ـ خب بابا دوست نداره
بابا ـ پیمان جان پسرم نگران نباش اتفاقی نمیوفته
پیمان دیگه چیزی نگفت و فقط نگران نگاهم کرد
موقع خواب همش به فکر این بودم که چرا سیاوش میخواد منو ببینه ؟
چه اتفاقی افتاده ؟
ولی نتیجهإی نگرفتم و خیلی زود خوابم برد