بـوی خـون : بـوی خـون پـارت 8

نویسنده: mahgolkh591

دور آتیش نشسته بودیم و پیام داشت تن ماهی ها رو روی آتیش تفت میداد
من و هومان و سامیار و نازگل نشسته بودیم
هلنا داشت از فرناز و پدرام عکس میگرفت
آرش و پارساهم مشغول بودن
پیمان داشت قلیونارو درست میکرد
هیوا هم سرش تو گوشیش بود
با صدای پیام به طرفش برگشتم ـ پروا بیاا ساندویچارو درست کن
با قیافه ی پوکر نگاش کردم
از جام بلند شدم و به طرفش رفتم که گفت ـ من میرم پیش بچه ها بشینم
آروم گفتم دایی ؟
ـ جونم ؟
تو که میدونی من میترسم تنهایی
کجا میخوای بری
به چشام نگاه کرد و با لبخند ریز گفت ـ ببخشید کوچولو حواسم نبود
نمیرم بیا
لبخند زدم خب
چیپسارو باز کن
باهم ساندویچارو حاضر کردیم و بعداز اینکه کاغذ پیچشون کردیم توی سینی گذاشتیم و رفتیم پیش بچه ها
نفری یدونه برداشتن و مشغول خوردن شدیم
داشتم ساندویچمو میخوردم که یهو چشم خورد به پشت سر پیام که جنگل تاریک بود
حس کردم یکی اونجاست
یکم نزدیکتر اومد که مشخص شد یه دختره
دست تکون داد
با ترس زل زدم بهش
اون کی بود ؟ وسط جنگل چیکار میکنه ؟
دوباره دست تکون داد
با صدای پیام نگاش کردم ـ به کجا خیره شدی ؟
نگاهی به پشت سرش انداختم و با ندیدن اون دختره وحشت کردم
وای
باز اومدم جنگل و توهم زدم
برای اینکه دوباره خیالاتی نشم گفتم هیچی یه لحظه حواسم رفت جای دیگه
پیام سری تکون داد و دوباره مشغول غذا خوردن شدیم
هرچند که ذهنم پیش دختری بود که دیدمش
فرناز ـ پروا تو ساندویچارو درست کردی ؟
سرمو تکون دادم که گفت ـ خیلی خوشمزه شدههه مرسیی
لبخند زدم نوش جونتت
بقیه هم تشکر کردن
بعداز اینکه غذارو خوردیم هلنا وسایلارو جمع کرد
دورهم نشسته بودیم و هرکی از هر چیزی صحبت میکرد
خیره شدم به جنگل
هرکی به چشام نگاه میکرد میفهمید که چقدر ترسیدم
با شنیدن صدایی که کنار گوشم اومد خواستم جیغ بکشم که متوجه شدم هومانه که آروم گفت ـ چرا نگفتی از جنگل میترسی ؟ نمیومدیم اینجا و میرفتیم جای دیگه
آروم گفتم همه موافق بودن من نمیتونستم مخالفت کنم
ـ بلاخره توهم عضوی از جمعی و باید نظر بدی نمیشه که
اشکال نداره
ـ قلبت از ترس تند تند خودشو به سینه‌ت میکوبه
اشکال نداره ؟؟
سرمو انداختم پایین یکم دیگه میریم دیگه اشکال نداره
ـ نه الان میریم
برگشت سمت بچه ها که سریع گفتم نه
توروخدا چیزی نگو
شب آخری بزار خوش بگذره
اخم کرد ـ از ترس داری میلرزی بچه
سردمه واسه همین میلرزم
در کمال ناباوریم هودیش رو از تنش درآورد و گرفت سمتم که همه برگشتن سمت ما
پیمان ـ چیشده پروا ؟
هومان رو به پیمان گفت ـ هیچی پروا خانم سردشه منم هودیم رو دادم بپوشه
با چشمای گرد شده نگاش کردم که با لبخند گفت ـ مگه سردت نیست ؟
به خودم اومدم و گفتم نه ممنون
هومان دوباره گفت ـ بگیر بپوش
پیمان ـ لازم نیست هومان هوا سرده خودت بپوش من لباسمو میدم بهش
هومان ـ نه نمیخواد من لازم ندارم گرمم شده
خواهرتون نباید تو سرما باشه چون بعدش سرما میخوره مریض میشه و سرما برای قلبش خوب نیست
اگه سردم شد میگیرم لباسمو اشکال نداره
و آروم خندید
با تردید به پیمان نگاه کردم که با پلک زدنش تایید کرد
هودی رو از هومان گرفتم و آروم پوشیدم
واقعا سردم بود
هودی یکم واسم بزرگ بود ولی خب اونقدر ضایع نبود
پارسا با خنده گفت ـ توش گم شدی پروا کوچولوو
اخم کردم نیشتو ببند دلقک
ببخشید که مثل شما فیل نیستم
با نیش باز گفت ـ اخیی نینییی
بیا بغل عمو جووون
بیا کوچولو
پارسا آدم باااااش
ـ گوگولییییی
پیام محکم زد پس کلش ـ بتمرگ
پارسا دستشو روی گردنش گذاشت ـ وای دایی آروم ترررر
پیام ـ پروا رو اذیت نکن دلقک وگرنه میزنم بمیری
پارسا با بغض ساختگی گفت ـ یعنی چییی همه طرف اون عجوزه‌إیننننننن
منه بدبخت فلک زده تنهام
و شبیه ماتم گرفته ها زانوشو تو بغلش جمع کرد
وای خندم گرفت
پیام دوباره زدش ـ عجوزه اون عمه هاتن
پارساا ـ وای وای باشه غلط کردم ولم کن
ببین شعور فرهنگی داشته باش
با حرص نگام کرد و یهو پرید سمتم که جیغ کشیدم
از جا پریدم که یه قدم اومد سمتم ـ ببین پروا همه رو با من دشمن کردییییی دیگه با من از شعور فرهنگی حرف نزن که میزنم بمیری
گگگگگ
همه داشتن میخندیدن که پارسا باز اومد جلو
چیههههه خل شدیی یهوووو
میخواستی آدم باشی همه طرفت باشن به من چه
با حرص موهامو کشید که جیغ کشیدممم واای واای وحشیی شدیی باااز
چندبار موهای دوست دخترتو کشیدی که واست عادت شدهههه ؟
سرم درد گرفته بود
به شوخی ولی محکم کشید
هومان یهو گفت ـ پارسا بسه سرش درد گرفت
پارسا ـ نه نمیشه
با حرص گفتم نکن پسرمممم
از کلمه ی پسرم بدش میومد
جلوم وایساد ـ پروا خودت خواستی
دویید دنبالم و منم د برو که رفتیم
با سرعتی که نمیدونم از کجا آورده بودم میدوییدم
اون لحظه مغزم کار نمیکرد که به طرف جنگل دوییدم
صدای پیمان بلند شد ـ پارسا بس کننن تو جنگل نه پروا نباید ...
نه من ایستادم نه پارسا
یه شوخی بود ولی نمیدونم چرا به اینجا ختم شد
به خودم که اومدم دیدم وسط جنگل بین درختا ایستادم
نه پارسا بود نه بچه ها
وحشت زده به هرطرف نگاه کردم
صدایی به گوشم خورد که یه قدم به عقب رفتم و وقتی دوباره اون صدا تکرار شد در جهت مخالف دوییدم
نمیدونستم کجام و فقط میدوییدم که یهو پام گیر کرد به یه تیکه چوب و محکم خوردم زمین که صدای جیغم رفت هوا
واای خدایا
هودیه سفیده هومان گلی شده بود و روی آستینش یکم خراش ایجاد شده بود
جیغ کشیدم کمکک
صدایی نیومد
وای
گریم گرفته بود
حالا چیکار کنم
یهو یاد اون دختری افتادم که دیده بودمش
با ترس به اطراف نگاه کردم
میترسیدم به جایی نگاه کنم و اونو ببینمش
دوباره جیغ کشیدم کمککک
پارسااااا ؟ پیمااان ؟ کسی اینجا نیست ؟؟
صدای پارسا اومد ـ پروااا ؟ کجاییی ؟
با گریه گفتم پارساا بیاا من اینجاامم
با نشستن دستی روی شونم جیغ کشیدم و با ترس به صاحب دست نگاه کردم
با دیدن سامیار با وحشت زل زدم بهش
آروم کنارم نشست ـ خوبی ؟ نترس من اینجام
بیا .. بیا بریم
با بغض گفتم نمیتونم
ـ چرا ؟
خوردم زمین .. پام خیلی درد میکنه
همون لحظه پارسا اومد و با دیدن ما سریع دویید سمتمون ـ وای پروا معذرت میخوام نمیخواستم اینجوری بشه
بلند شو بریم
سامیار ـ افتاده زمین پاش آسیب دیده نمیتونه راه بیاد
پارسا سریع یه دستشو برد زیر زانوم و یه دستشم برد پشت کمرم و بلندم کرد
با هزار بدبختی از جنگل رفتیم بیرون که همزمان پیمان و هومان از جنگل اومدن بیرون
پیمان سریع اومد سمتم و کمکم کرد کنار بچه ها بشینم
پارسا با پشیمونی گفت ـ ببخشید پروا
نه پارساا اشکال نداره اتفاقیه که افتاده چیزیم نشده که
پیمان ـ درد نداری ؟
نه داداشی من خوبم .. فقط ..
منتظر نگام کرد که برگشتم سمت هومان متاسفم
هودیت هم کثیف شد هم آستینش خراش افتاد
لبخند زد ـ فدای سرت مهم اینه خودت سالمی
هودی ارزشی نداره
لبخند زدم که گفت ـ ولی خب باید جبرانش کنی
همه با ابروی بالا رفته نگاش کردیم که چشمکی زد ـ به جاش منو ببخش
کار دیگه‌إیم بخوای واست انجام میدم یا چیز دیگه‌إیم بخوای واست میخرم ولی خب منو ببخش
همه تو نگاهشون تعجب بود حتی خود من
آروم لب باز کردم برای چی ؟
نفس عمیقی کشید ـ جلوی بچه ها بگم بهتره
بخاطر اینکه جلوی در اتاق سرت داد زدم
معذرت میخوام من عصبانی بودم نفهمیدم دارم چیکار میکنم
سرمو انداختم پایین که پیمان گفت ـ جریان چیه ؟
قبل از هومان گفتم امروز وقتی خواستم بیام بیدارت کنم دیدم از اتاقشون صدای داد میاد
یه لحظه ایستاادم ببینم چیشده من قصدم فالگوش وایستادن نبود فقط میخواستم ببینم چیشده
بعدش که آقا هومان در رو باز کرد و دید من پشت درم عصبانی شد و سرم داد زد ..
تقصیر منم بود نباید پشت در وایمیستادم
پیمان یکم نگامون کرد ـ اونکه بله نباید وایمیستادی ولی هومان من خواهرمو میشناسم اصلا اهل فالگوش وایستادن و فضولی کردن نیست خیالت راحت
هومان لبخند زد ـ درکل خواستم جلوی همتون ازش عذرخواهی کنم
بیشرف
تو عمل انجام شده قرار میدی منو ؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم که پیمان گفت ـ این یعنی بخشیده
با همون لبخند نگاش کردم و پلکامو رو هم فشردم
بعداز اینکه یکم نشستیم دیگه برگشتیم خونه
مستقیم رفتم توی اتاق و با همون لباسا روی تخت دراز کشیدم
چند دقیقه بعد پیمان اومد تو اتاق و صدام زد ـ پروا؟
آروم گفتم جونم
ـ خوابیدی؟
نه بیدارم
ـ لباساتو عوض کن بعد بخواب
وای حال ندارم داداشی
ـ پاشو ببینم
لباس پسره رو بده بهش بیچاره یخ زد امشب
میخواست فردین بازی درنیاره و هودیشو درنیاره به من چه
لبخند زد ـ برو وزه
برو هودیشو بده بهش
باشه
لباسامو عوض کردم و به پیمان گفتم تو میشه ببری؟
ـ خودت ببر من میخوام لباس عوض کنم
هوف .. باشه
از اتاق بیرون اومدم و به طرف اتاق هومان رفتم و تقه إی زدم
چند لحظه بعد سامیار اومد جلوی در و با دیدنم با لبخند گفت ـ جانم پروا خانم ؟
هودی رو گرفتم سمتش میشه این رو بدید به آقا هومان؟
هودی رو ازم گرفت ـ چشم
لبخند زدم ممنونم
پلکاشو آروم فشرد و لبخند زد
دوباره به اتاق خودمون برگشتم و رفتم زیر پتو
خوابم میومد شدیدد ..
ـ ..
با صدای پیمان تکون ریزی خوردم ـ پرواا ؟ بلند شو پروا کوچولوو
باید راه بیوفتیمم تهران
پلکامو از هم فاصله دادم واای
ساعت چنده ؟ من خوابم میادد من میخوام بخوابمم
خندید ـ نق نزن بچه
پاشو بریم همه منتظرن
عصبی گفتم ایش
ولم کنین دیگه
باز خندید و لپمو کشید ـ پاشو بچه باید بریم دیر شده
با غرغر از رو تخت پایین اومدم که پیمان از اتاق رفت بیرون
وارد سرویس شدم و بعدش اومدم بیرون سریع لباسامو عوض کردم
وسایلارو از روز قبل جمع کرده بودیم و دیگه معطلی نداشتیم
از بیرون سر و صدا میومد که نشون میداد همه بیدارن
صدای تقه ی در اومد
با فکر اینکه پیمانه همونطور که برس دستم بود و داشتم موهامو شونه میکردم گفتم ـ بیا تو
دوباره تقه إی به در زد که رفتم در رو باز کردم فرش قرمز پهن کنم وااستت ؟ بیا د ..
چشمامو باز کردم و با دیدن هومان حرف تو دهنم ماسید عه .. سلام
با لبخند گفت ـ سلام صبح زیباتون بخیر
ممنونم صبح شماهم بخیر
ـ بیا صبحونه بخوریم بعدش راه بیوفتیم
سرمو تکون دادم یه لحظه
برس رو توی چمدون گذاشتم و همراهش رفتیم پایین
بعداز اینکه صبحونه رو خوردیم همه چیز رو جمع کردیم
پارسا ـ خب دیگه بزن بریم، آرش بیا
طبق همون روال قبل بریم دیگه؟
پیمان ـ هرکی هرجور دوست داره
بزار راحت باشن
هومان و سامیار دوباره باهم
پارسا و آرش هم با من و پیمان
فقط اینبار هلنا و نازگل و فرناز با پدرام رفتن و دایی پیام رفت تو ماشین هیوا
و راه افتادیم
آرش ـ داداش ، یه آهنگی چیزی میزاری ؟
پیمان سری تکون داد و یه آهنگی رو پلی کرد
ـ من بی تو پره بارونم بیا ،
میدونی بی تو داغونم بیا ..
ـ ..
نزدیک دوساعتی بود که تو راه بودیم
تصمیم گرفتیم نهار بخوریم برای همینم اومده بودیم رستوران بین راهی
داشتیم غذا میخوردیم
یهو قلبم تیر کشید که قاشق از دستم افتاد توی بشقاب
همه برگشتن سمتم
پیمان ـ چیشد ؟
برای اینکه متوجه نشن لبخند زدم چیزی نیست یهو از دستم افتاد
و برای عادی سازی مشغول غذا خوردن شدم
ولی درد داشتم
نمیدونم چم شده بود آخه یهویی قلب درد گرفتم
نهارو که خوردیم برگشتیم تا سوار ماشین بشیم ولی یهو دوباره قلبم با شدت بیشتری تیر کشید که دستمو روش گذاشتم آخ
پاهام سست شد و بی اراده نشستم روی زمین که پیمان سریع اومد سمتم ـ چیشد پرواا ؟
بی حرف نگاش کردم که یهو یادم اومد قرص امروز رو نخوردم سریع گفتم از تو کیفم .. قرصمو بده بهم
سرشو تکون داد و از کیفم که توی ماشین بود قرصامو آورد ـ کدومه ؟
با دست اشاره کردم به قرصم که بهم داد و یه آب معدنیم از تو ماشین آورد و داد بهم
سریع خوردمش
چند لحظه بعد پارسا و آرش از رستوران اومدن بیرون و با دیدن وضعیت ما سریع دوییدن سمتمون
پارسا با نگرانی گفت ـ چیشده ؟؟
پیمان ـ قرصشو نخورده بود قلبش درد گرفت
پارسا ـ هوف چرا نخوردی؟
یادم رفت
پارسا ـ خیلی خب، اشکال نداره
بیا سوار شو بریم
پیمان ـ پارسا میشینی پشت فرمون؟
آرش توهم برو جلو من و پروا میریم پشت
پروا یکم دراز بکشه سرشو بزاره رو پام
پارسا ـ میخای بشین پشت فرمون من میرم پشت پیشش
پیمان ـ نه یا تو یا آرش یکدومتون برین پشت فرمون ما میریم پشت میشینیم
آرش ـ پارسا تو بشین
پارسا سرشو تکون داد ـ خیلی خب باشه
پارسا نشست پشت فرمون و آرش سمت شاگرد نشست
من و پیمانم رفتیم پشت و پیمان نشست و منم آروم دراز کشیدم و سرمو روی پاش گذاشتم
چشامو بستم و سعی کردم یکم بخوابم
ـ ...
سر میز شام داشتیم غذا میخوردیم که یهو یادم افتاد وقتی شمال بودیم هیراد زنگ زده بود و مارو برای مراسمی که میخوان بگیرن دعوت کرد
پیمان
همونطور که غذا میخورد گفت ـ جونم
وقتی شمال بودیم هیراد بهم زنگ زد
اخماش رفت توهم ـ هیراد کیه ؟
دوست ساواش .. همونیکه باهاش منو بردی بیمارستان
ـ اها .. چی میگفت ؟
دوستای ساواش میخوان واسش یه مراسم بگیرن
زنگ زد گفت من و توهم بریم
ـ کِی ؟
پنجشنبه
ـ من که نیستم نمیتونم برم پس توهم نرو ..
بابا که تا اون لحظه ساکت بود گفت ـ اگه دوست داری برو
بعدش رو به پیمان گفت ـ تو به پروا چیکار داری ؟ دوست داره بره
پیمان ـ خب اگه حالش بد شد چی ؟
بابا یکم فکر کرد ـ مامانت باهاش میره
سریع گفتم نه بابا مراسمش فقط دوستای ساواش هستن
حتی مادر خودشم نیست گفت من و پیمان بریم
بابا دوباره گفت ـ خب با پارسا برو
من و پیمان چشامون گرد شد
پیمان با تعجب گفت ـ بابا اون دلقک جنبه ی مراسم ترحیم رو نداره
بابا آروم خندید ـ بزار پانته‌آ بفهمه راجب پسرش چی گفتی پوستتو میکنه
پیمانم خندش گرفت و بابا با خنده گفت ـ میدونم بچه
ولی خب بهتر از اینه که تنها بره
یکم مکث کرد و دوباره گفت ـ اصلا با دکتره بره
با چشایی که داشت از کاسه درمیومد گفتم کیی ؟؟
پیمان ـ نه باباجان اون خودش کار داره
بعدشم یکم زشت نیست ازش بخوام با پروا بره مراسم ترحیمِ کسی که نمیشناسه ؟
بابا نگامون کرد ـ خب رفیقید با دکتره
باهم رفتین شمال یه هفته تفریح کردین حالا یه دوساعتم بیاد مراسم عزا
چیزی نمیشه که
خودم بهش بگم ؟ منو که زیاد نمیشناسه پس پیمان خودت بگو
پیمان به ناچار گفت ـ باشه
بابا مشکوک نگاش کرد ـ وایسا ببینم ، پنجشنبه کجا میخوای بری تو ؟
پیمان ـ با فهیمی باید برم دنبال کارای بیمه
بابا چپ چپ نگاش کرد ـ فهیمی که هنوز آمریکاست نیومده
تو باکی میخوای بری ؟
پیمان خندید ـ فهیمی آمریکاست ، دخترش که آمریکا نیست ددی جون
من و مامان زل زدیم بهش که بابا گفت ـ پدرسوخته با دخترش چیکار داری ؟
پیمان با لحن خنده داری گفت ـ به ولا قراره بریم دنبال کارای بیمه
خداشاهده کاری باهاش ندارم
بابا خندید ـ باشه ولی حواست باشه که من حواسم بهت هست
پیمان سرشو تکون داد و خندید و دیگه حرفی نزد
منم تو فکر بودم که باید چیکار کنم
آخه چرا هومان ؟ من باهاش نمیتونم کنار بیام
اه
ولی چون بابا گفته باید برم پس باید برم و دیگه نمیتونم اعتراض کنم
ـ ..
جلوی در خونه منتظر بودم جناب دکتر تشریف فرما بشن
گفت بیام پایین ولی هنوز خودش نیومد
مشغول غر غر کردن بودم که ماشینش جلوی پام ایستاد
سوار شدم سلام
ـ سلام خانم .. خوبی ؟
ممنون شما خوبی ؟
ـ به خوبیه شما ، بفرمایید از کدوم طرف باید برم ؟
راه بیوفتید میگم بهتون ..
سرشو تکون داد ـ چشم
راه افتاد و منم تو راه مسیر رو بهش میگفتم
بعداز حدود بیست دقیقه رسیدیم به بهشت زهرا
ماشین رو پارک کرد و باهم پیاده شدیم
وارد محوطه ی بهشت زهرا شدیم و به طرف دوستای ساواش رفتیم
فقط هیراد و سیاوش رو میشناختم
بهشون سلام کردم و هومان به تبعیت از من سلام کرد و باهاشون دست داد و بهشون تسلیت گفت
روی یکی از صندلی ها نشستم که هومان کنار من نشست
خیره شدم به قبر ساواش که دوتا از دوستاش کنارش نشسته بودن
آسو رو ندیدم نمیدونم نیومده بود یا من هنوز ندیدمش
یهو صدای جیغ اومد که نشون از اومدن آسو بود
روی قبر نشست و شروع کرد به گریه زاری
هومان آروم زیر گوشم پرسید ـ این کیه ؟ خواهرشه ؟
نه ، دختر داییشه مثل خواهر و برادر بودن
ـ پس به خونت تشنه‌ست ، نه ؟
سریع برگشتم سمتش
ولی وقتی فکر کردم دیدم درسته و آروم گفتم اوهوم
اشک تو چشام جمع شده بود و داشتم قبر ساواش رو نگاه میکردم که یهو آسو برگشت سمتم و با دیدن من با عصبانیت گفت ـ تو چرا اینجایی ؟؟؟ برای چی اومدی اینجا ؟
زبونم بند اومد که صدای هیراد به گوشمون رسید ـ من ازش خواستم بیاد
آسو ـ تو غلط کردی ، برای چی خواستی قاتل داداشم بیاد سر خاکش بشینه ؟
خواست بیاد سمتم که سیاوش سریع گرفتش و بهش گفت ـ آسو آروم باش
مراسم رو هیراد و دوستاش گرفتن ما نمیتونیم بحث کنیم که کیو دعوت کرده و کیو دعوت نکرده
درضمن بارها بهت گفتم پروا قاتل نیست انقدر بهش نگو قاتل
چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم
هومان آروم گفت ـ میخوای بریم ؟
بی تفاوت گفتم نه ، این چیزا برای من عادیه
آسو با حرص گفت ـ اهاا قاتل نیستت
الان اصلا برای چی اینجاست ؟ چرا باید اینجا باشه ؟
با گریه ادامه داد ـ اومدی دلمو خون کنی ؟ دست تو دست یکی دیگه اومدی که بگی مهم نیست ساواشو کشتی ؟ آخه چرا ؟
پروا یکم انصاف داشته باش
دلم براش میسوخت
اشک تو چشام جمع شد ولی گریه نکردم
با بغض گفتم منظورت چیه ؟ یعنی چی که دست تو دست یکی دیگه اومدم ؟ منو اینطوری شناختی که انقدر پست باشم ؟ مگه ندیدی چقدر سوختم ؟ فکر کردی واسم راحته ؟ فکر کردی راحته که ببینم مادر ساواش ذره ذره داره از نبودن پسرش آب میشه درحالی که مقصرش منم ؟ نه آسو ، من انقدر خودخواه نیستم
منم دلم سوخته ، شاید بیشتر از تو نه ولی کمتر از تو نبوده
بخدا منم زندگیم بهم خورده
تو یه درد نشو رو بقیه ی دردام
آخه چرا فکر میکنی من کشتمش ؟ آره شاید تقصیر من بوده باشه ولی عمدی نبود آسو
من نخواستم اینطوری بشه
برو از کسی انتقام بگیر که ساواش رو کشته
نه منی که خودم یه قربانی بودم مثل ساواش
با نفرت نگام کرد ـ هیچکدوم از این حرفا از نفرتم نسبت به تو کم نمیکنه
اگه تو نبودی ساواش هیچوقت کارش به اینجا کشیده نمیشد
حق با توعه
ولی الان میگی من چیکار کنم ؟ اصلا میخوای خودمو بکشم ؟ اینطوری خیالت راحت میشه ؟
حالت عادی نداشت و بی تعادل گفت ـ آره ، آره برو خودتو بکش
اینطوری خیالم راحت میشه که قاتل ساواش دیگه نفس نمیکشه
مردن تو همه ی دردای منو دوا میکنه
آدمی مثل تو نباید زنده باشه و زندگی کنه
نباید نفس بکشه
نفس کشیدن آدمی مثل تو حرومه ، حروم
اگه اونا بخاطر تو مردن پس تو چرا باید زندگی کنی
پس توهم باید بمیری
نفسم تو سینه‌م حبس شد ، شاید حق با آسو باشه
شاید من نباید زندگی کنم و حق حیات رو نداشته باشم
چیزی نگفتم که سیاوش گفت ـ بس کن آسو همه اومدن دیگه کافیه
هومان آروم دستمو گرفت که نگاش کردم
ـ بیا بریم ..
نه
دیگه چیزی نگفتم و به حرفاشم گوش ندادم
دوستای ساواش یکی یکی کنار قبرش مینشستن و گریه میکردن
یه خواننده آورده بودن که درموردش بخونه ..
دل سنگ آب میشد ، همه زار میزدن
گریم نمیگرفت و فقط بی حس نگاشون میکردم
هیراد از ته دلش اشک میریخت
حتی خواننده هم گریش گرفته بود
با حس لمس دستام برگشتم سمتش که دیدم دستای هومان تو دستم قفل شد
سوالی نگاش کردم ولی اون به رو به رو خیره بود
چیزی نگفتم و به سیاوش که آروم آروم اشک میریخت خیره شدم
احساس بدی داشتم
حالم خوب نبود و احساس تهوع داشتم
کم کم رسیدیم به آخر مراسم و بعضیا داشتن میرفتن
دوستای صمیمیه ساواش و سیاوش و آسو هم هنوز بودن
خواننده که رفت
هومان ـ بریم ؟
با صدای لرزون گفتم آره بریم
نگران نگاهم کرد ـ چیشد ؟
نمیدونم ، فقط از اینجا بریم
ـ خیلی خب بیا بریم
به طرف قبرش رفتیم و فاتحه خوندیم
همینکه بلند شدم تا برگردیم صدای آسو رو شنیدم ـ هر چه زودتر منتظر شنیدنِ خبر مرگتم !
با چشای پر از اشک سرمو تکون دادم
از سیاوش خداحافظی کردیم و به طرف هیراد رفتیم
ممنون از اینکه منو یادت بود و دعوت کردی
پیمان نتونست بیاد
هیراد لبخند زد ـ مشکلی نیست همینکه اومدی کافی بود
راستی به حرفای اون دختره هم توجه نکن عصبانیه نمیفهمه چی میگه
لبخند تلخی زدم حق با اونه
ولش کن ، به هرحال ممنونم ازت
هومان ـ تسلیت میگم بهتون
هیراد نگاش کرد ـ مچکرم
بعدش به من سوالی نگاه کرد ـ معرفی نمیکنی ؟
ایشون ..
موندم چی بگم ، بگم دکتر قلبمه ؟ باور نمیکرد که
هیراد همچنان منتظر بود که هومان گفت ـ دوست پروا خانم هستم
هیراد ـ اها خوشبختم .. یکم قیافتون آشناست برام ،
مکث کرد ـ شما دکتر نیستید ؟ حس میکنم روز مراسم ساواش ، پروا حالش بد شده بود و آوردیمش بیمارستان شما بالاسرش بودید
هومان لبخند زد ـ بله درسته دکتر قلب ایشون هستم
و یه رفاقتیم با برادرشون دارم
هیراد ـ اها
بعدش لبخند زد ـ از آشنایی باهاتون خوشبختم
هومانم با همون لبخندش اظهار خوشبختی کرد
ما دیگه میریم هیراد
بازم ممنون خداحافظ
هیراد ـ مراقب خودت باش خداحافظ
هومان ـ خدانگهدارتون
هیراد با لبخند به احتراممون یکم خم شد ـ خدانگهدار
و از اون محوطه اومدیم بیرون و خواستیم سوار ماشین بشیم که صدایی از پشت سر اومد ـ پروا صبر کن
برگشتم که دیدم سیاوش با دو داره میاد سمتم
چیشده ؟
ـ راستش هم ازت بابت اون روز توی رستوران برای پیشنهادم عذر میخوام هم بابت امروز و حرفای آسو ازت معذرت میخوام
حالش خوب نیست نمیدونه داره چی میگه
اشکال نداره
با مکث کوتاهی گفتم ـ بیشتر مراقبش باش اونم داداششو از دست داده
سیاوش لبخند زد ـ باشه
توهم مراقب خودت باش
سرمو تکون دادم خداحافظ
ـ خدانگهدار
برگشتم سمت ماشین و سوار شدم که سیاوش در رو نگهداشت و رو به هومان گفت ..
#هومان
سیاوش که اومد با پروا حرف بزنه من نشستم توی ماشین
شاید بخوان خصوصی صحبت کنن
از این فکر کلافه شدم
چند دقیقه گذشت و پروا نشست توی ماشین که سیاوش جلوی در ایستاد و برگشت سمتم ـ ممنونم که تشریف آوردید زحمت کشیدید
نگاش کردم و با لبخند گفتم ـ خواهش میکنم وظیفه بود
بهتون تسلیت میگم
لبخند زد ـ ممنونم
ـ خدانگهدارتون
متقابلا گفت ـ خدانگهدار
در رو بست که ماشینو روشن کردم و راه افتادیم
هیچکدوم چیزی نمیگفتیم
از محوطه ی بهشت زهرا کلا خارج شدیم
با صدای زمزمه ی پروا نگاهش کردم
نمیفهمیدم چی میگه
متوجه ی اشکی شدم که از چشش چکید و با دستش پسش زد
سرشو به شیشه تکیه داده بود
زیر لب گفت شاید حق با آسو باشه
آروم پرسیدم ـ چیشده ؟
نگام کرد تقصیر من بود ، حق با آسوعه
ساواش بخاطر من مرد
یهو زد زیر گریه
چیزی نگفتم تا گریه کنه و آروم شه
تصمیم گرفتم نبرمش خونشون و بجاش ببرمش یا خونه ی خودم یا بریم یه جایی که بتونه راحت گریه کنه
چیتگر گزینه ی خوبی بود ، نبود ؟
بدون اینکه حرفی بزنم به طرف چیتگر رفتم
وقتی وارد محیط چیتگر شدیم یهو گفت اینجا کجاست ؟ برای چی اومدیم اینجا ؟
یه گوشیه ایستادم ـ بیا بریم پایین هرچقدر خواستی گریه کن
یهو آروم و با بغض گفت صدای گریم اذیتت میکنه درسته ؟ ببخشید من نمیخوام مزاحمت شم
اخم کردم ـ این چه حرفیه
بیا بریم اونجا بشینیم هرچقدر خواستی گریه کن و حرف بزن
اول خواستم ببرمت خونه ی خودم که تنها باشی ولی کفتم شاید دوست نداشته باشی یا بهم اعتماد نداشته باشی پس گفتم بیاین اینجا هم هوا میخوری هم اذیت نمیشی
چیزی نگفت که دوباره گفتم ـ بیا بریم پایین
پیاده شدم و واسش در رو باز کردم ـ بیا
آروم پیاده شد
همینکه پیاده شد باد مستقیم خورد تو صورتش و
موهاش روی صورتش پخش شد
بخاطر گریه و بد حالیش صورتش بی روح و رنگ پریده بود
انقدر بامزه و خوشگلتر از همیشه شده بود که لبخندی نشست روی لبام
در رو بست که گفتم ـ بیا بریم اونجا
کنارم راه افتاد و تا نزدیکیه دریاچه رفتیم
موهاش چون باز بود هی تو هوا پخش میشد
شالش از روی موهاش افتاد که گفتم ـ چرا موهاتو نبستی ؟
آروم گفت عادت ندارم
ـ اینطوری میره توی چشات و اذیت میشی
نگام کرد اشکال نداره ، الان کش مو همراهم نیست
ـ من کش مو دارم میخوای برات ببندم ؟
به دستم اشاره کردم که گفت با کش موی دوست دخترت میخوای موهامو ببندی ؟
ـ نه ، با کش موی خودت
متعجب نگام کرد من که کش ..
ـ یکی از کش موهات دسته منه
بازم همونطوری نگام کرد که با خنده گفتم ـ اونطوری نگام نکن یه کاری دستت میدما
با ابروی بالا رفته زل زد بهم که گفتم ـ اونشب که از جنگل برگشتیمو یادته ؟
سرشو تکون داد که ادامه دادم ـ وقتی هودیمو دادی به سامیار و اونم واسم آوردش یه کش موی مشگی مونده بود لای هودی
منم برداشتمش گذاشتم توی دستم که هروقت دیدمت بهم بدم و یادم نره
به کش موی دور دستم نگاه کرد و گفت یعنی این مال منه ؟
با لبخند سرمو تکون دادم ـ بیا موهات رو ببندم
نه خودم میبندم
برای اینکه معذب نشه کش مو رو دادم بهش تا موهاش رو ببنده و بعدش گفتم ـ ولی وقتی رسیدیم خونتون باید کش مو رو بهم برگردونی
مگه نگفتی مال منه ؟ خب چرا دوباره بدمش بهت ؟
ـ خب توی دستم بوده عادت کردم
چیزی نگفت که گفتم ـ بشینیم ؟
سرشو تکون داد و آروم روی زمین نشست که یکم مکث کردم و کنارش نشستم
به پیمان مسیج دادم و گفتم که مراسم تموم شد و پروا رو آوردم بیرون تا حالش بهتر شه و پیمانم بعداز سوال پیچ کردنم گفت باشه
پروا به دریاچه زل زد و چند ثانیه سکوت کرد و یهو گفت ـ شاید حق با آسو باشه شاید من نباید زندگی کنم
اخم کردم ـ یعنی چی ؟ این حرفا چیه دختر ؟ مگه تو کشتیش ؟
من نکشتم ولی تقصیر من بود
اگه من نبودم ساواش الان زنده بود
آسو حرف بدی نزد ، حق با اون بود
کسی از من شکایت نکرد تا اعدام شم ، ولی این دلیل نمیشه که باید زنده بمونم
من نباید زنده باشم
نفس کشیدن آدمی مثل من حرومه ، حروم
عصبی و کلافه پوفی کشیدم ـ نه پروا اینطور نیست
بلند گفت چرا .. اتفاقا همینطوره
تقصیر من بود ، من جوون مردم رو کشتم و الان دارم خیلی عادی زندگی میکنم
چقدر میتونم پست باشم آخه
اشک تو چشاش جمع شد کاش اونروز ساواش نمیومد تا نجاتم بده
کاش نمیومد که تهش اینطوری بشه
کاش ..
بی تعادل گفت همش تقصیر من بود ، آره .. آره همش تقصیر من بود
ـ پروا .. عزیزم آروم باش
نه .. همش تقصیر من بود .. حق با آسوعه
من نباید زنده باشم
من نباید زندگی کنم
اون داره از داغ ساواش میمیره
خاله فاطمه داره زجر میکشه و سیاوش اندازه ی صد سال پیر شده
اینا همش تقصیر منه ، همش بخاطر منه احمقه
اگه آریای کثافت اینکارو نمیکرد الان همه چی خوب بود
الان وضعیت مثل قبل بود
ـ پروا ؟ آروم باش عزیزم .. به من گوش کن
اشک از چشاش ریخت نه .. نه .. نه .. نمیشه .. نمیتونم
من .. من باعث مرگش بودم .. همش تقصیر من بود
از جاش بلند شد که سریع بلند شدم
سردرگم بود من .. من .. چرا نمیمیرم ؟ چرا آخه ؟
برگشت سمتم چرا نجاتم دادی ؟ ها ؟
جیغ کشید و با دوتا دستاش محکم کوبید به قفسه‌ی سینه‌م میگم چرا نجاتم دادی ؟؟ چرا هربار حالم بد شد تو نجاتم دادی ؟؟ چرا نزاشتی بمیرمم ؟؟ چرا بهم دارو دادی ؟ چرا سعی کردی حالم خوب شه ؟ چرا جلوی مردنم رو گرفتی ؟ چرا ؟ واست راحت بود ببینی دارم زجر میکشم ؟ واست راحت بود ببینی همش از عذاب وجدان گریه کنم و نابود شم ؟ دوست داشتی ذره ذره آب شدنمو ببینی ؟ آخه چرا ؟ انقدر پستی ؟ البته حقمه ، که ذره ذره زجر بکشم و بمیرم ولی تو .. تو چرا همش نجاتم دادی ؟ چرا خواستی که من خوب شم ؟ چرا نزاشتی بمیرم ؟ 
چرااا لعنتی ؟ چرا ؟
با گریه و جیغ این حرفا رو میزد و محکم به قفسه ی سینه‌م ضربه میزد
با اینکه محکم و تند تند میکوبید دردی حس نمیکردم
اینکه میدیدم اینطوری داره گریه میکنه و زار میزنه قلبمو میسوزوند
اگه بغلش کنم چیزی نمیشه ، میشه ؟
مچ دوتا دستاشو گرفتم ـ خیلی خب عزیزدلم آروم باش
دوباره گفت نه نه .. من خیلی خودخواهم
توهم خودخواهی ، خودخواهی که خواستی درد کشیدنمو ببینی و نزاشتی بمیرم
تو .. تو .. تقصیر توهم هست .. تو نباید میزاشتی زنده بمونم
هقی زد که یهو بغلش کردم
بر خلاف چیزی که تصور میکردم سرشو به قفسه ی سینه‌م چسبوند و دستشو هم گذاشت رو سینه‌م
آروم موهاشو نوازش کردم که صدای هق هق آرومش به گوشم خورد
ـ هیش .. هیش عزیزدلم آروم باش .. آروم ..
لباسمو توی مشتش گرفته بود و آروم اشک میریخت
سرمو انداختم پایین و با دیدن مژه های بلند و خیسش آروم لبامو روی موهاش گذاشتم و بوسیدمش
پیراهنم از اشکای خیس شده بود
زیر لب گفت کاش اینطوری نمیشد
کاش اینکارو نمیکردم
اگه قبول میکردم و آریا رو رد نمیکردم ساواش زنده بود
اگه در برابر آریا مقاومت نمیکردم خودم نابود میشدم ولی حداقل زندگیه ساواش نابود نمیشد
کاش به آریا نه نمیگفتم
نهایتش میمردم و حداقل عذاب وجدان نداشتم
یه لحظه با فکر اینکه اون عوضی دستش به پروا خورده باشه و اذیتش کرده باشه عصبی شدم و پروا رو از خودم جداش کردم و خیلی غیرارادی چونه‌شو توی دستم گرفتم و عصبی گفتم ـ دیگه حق نداری این حرفو تکرار کنی ، فهمیدی ؟؟
چیزی نگفت و فقط با چشای خیسش نگام کرد که عصبی تر گفتم ـ فهمیدی یا نه ؟؟
انقدر احمقی که حاضری اون عوضی دستش بهت میخورد و زیر دستش عذاب میکشیدی تا ساواش نمیره ؟ ساواش بخاطر اینکه تو سالم بمونی و آریا اذینت نکنه جونشو از دست داد اونوقت تو ..
با گریه گفت کاش جونشو برای من نمیداد
کاش اینکارو نمیکرد
اگه آریا بهم دست میزد دیگه کاری بود که شده بود
نهایتش مجبور میشدم زنش شم یا خودکشی کنم و بمیرم
ولی اینطوری من باید تا آخر عمرم عذاب بکشم که چرا یه آدم دیگه بخاطر من مرده ..
محکم چونه‌شو فشردم ـ بس کن پرواااا ، دهنت رو ببند و انقدر مزخرف نگو
مطمئنا ساواش انقدر بی غیرت نبود که بی حرکت و بی حرف یه گوشه وایسه و ببینه آریا همچین بلایی سرت بیاره و توهم از روی درد نتونی حتی از جات تکون بخوری
حرف زدن راجبش برات آسونه ولی مطمئنم اگه توی اون موقعیت قرار میگرفتی و ساواش هم کاری انجام نمیداد تو حاضر بودی هرکاری کنی تا همه چی برگرده به عقب و همه چی درست شه تا توهم مجبور نباشی انقدر اذیت شی ..
خجالت کشیدنشو به وضوح حس میکردم ولی مجبور بودم اون حرفارو بزنم چون داشت رسما خودشو به کشتن میداد
آروم لب زد دردم گرفت ، میشه چونه‌مو ول کنی ؟
اوه
تازه به خودم اومدم و چونه‌شو ول کردم که دوباره آروم گفت یعنی مردن ساواش می‌ارزید به اذیت نشدن من ؟
ـ ببین پروا هنوزم آدمایی مثل ساواش پیدا میشن که اینکارو انجام بدن
چرا ؟ چون مردن می‌ارزه به بی آبرو نشدنِ ناموست
و این برای آدمای با غیرتی مثل ساواش خیلی مهمه
من نمیخوام معذب شی پروا من مجبورم راجب این چیزا حرف بزنم تا تو بس کنی عزیزم
سرشو انداخت پایین که همون لحظه یه نفر اومد سمتمون ـ مشکلی پیش اومده ؟
نگاش کردم ـ نه چه مشکلی ؟
مرده یکم نگام کرد ـ فکر کردم دعواتون شده
ـ نه دعوامون نشده
دوباره گفت ـ نسبتتون چیه ؟
بدون هیچ هول شدنی گفتم ـ نامزدمه
ـ اوکی
و ازمون دور شد که برگشتم سمت پروا
ـ خوبی عزیزم ؟
با بغض گفت نه .. نه خوب نیستم
حرفای تو برای درد من قانع کننده نبودن
اینا دلیل نمیشن که بخاطر مرگش ناراحت نباشم و عذاب وجدان نداشته باشم
نگام کرد و مظلوم گفت تقصیر منه
بخدا که تقصیر منه
من اگه نبودم ساواش نمیمرد
ـ باز برگشتی سر خونه ی اول که عزیزم
چشاشو محکم فشرد و دستشو روی سرش گذاشت
یهو جیغ کشید وای .. وای .. من کشتمش .. تقصیر من بود .. چرا نزاشتی بمیرم ؟ چرا آخه .. من نباید زنده بمونم
دستشو روی قلبش گذاشت من .. من نباید نفس بکشم
من .. من ..
وای ..
یهو بیهوش افتاد جلوی پام
هول شدم و سریع نشستم کنارش و آروم به صورتش زدم ـ پروا ؟ پروا عزیزم ؟ چشاتو باز کن قربونت برم .. چشاتو باز کن
چند نفر دورمون جمع شدن ـ چیشده آقا ؟؟
تند گفتم ـ حالش بد شده
بلند شدم و سریع یه دستمو پشت کمرش و یه دستمم زیر زانوش گذاشتم و بلندش کردم
گذاشتمش توی ماشین و به سمت بیمارستان راه افتادم
ـ ..
با دو وارد بیمارستان شدم و داد زدم ـ یکی بیاد کمک
دوتا پرستار اومدن سمتم
پرستار ـ چیشده آقای دکتر ؟
به پروا که توی بغلم بود اشاره کردم ـ مگه نمیبینین بیهوشه ؟ یا برانکارد بیارین یا بگین کدوم اتاق ببرمش
دکتر مسلمی تا منو دید سریع اومد سمتم ـ چیشده پسرم ؟ چرا اینطوری شده ؟
ـ داشت صحبت میکرد .. یعنی حالش خوب نبود یهو بیهوش شد
مسلمی سرش رو تکون داد ـ خیلی خب بیارش توی این اتاق
پشت سرش رفتم و پروا رو گذاشتم روی تخت که دکتر بعداز معاینه به پرستارا گفت ـ ماسک اکسیژن بیارین وصل کنین بهش
پرستارا سریع رفتن دستگاه آوردن و به پروا وصل کردن
دکتر مسلمی نگام کرد ـ وضعیت قلبش چطوره ؟ زیر نظر توعه ؟
ـ بله زیر نظر منه و تا الان که وضعیت قلبش خوب بود
یعنی داروهایی که دادم رو مصرف کرد و حالش بهتر بود
دکتر مسلمی به پروا خیره شد ـ نگران نباش یه شک عصبی بود
ولی بخاطر قلبش یکم مشکل تنفسی براش ایجاد شده
الانم دیگه کم کم بهوش میاد
سرمو تکون دادم که گفت ـ خودت میتونی معاینه‌ش کنی تا مطمئن شی
لبخند زدم ـ چشم ممنونم ازتون
دکتر مسلمی هم لبخند زد و بهم گفت ـ من تورو مثل بابات میشناسمت
نگاه تو به این دختر عادی نیست پسرم
دکتر مسلمی یکی از دکترای مسن این بیمارستان بود و با بابا رفیق بودن و منو از بچگی میشناخت
چیزی نگفتم که چشمک زد و گفت ـ ولی خودمونیم خیلی دختر خوشگلیه ها
چند سالشه ؟
ـ 17
متعجب گفت ـ چقدر کوچولوعه خیلیم ریزه میزست
لبخند زدم کوچولو و بامزه
ولی برگشتم سمت دکتر و با لبخند گفتم ـ بله ولی دکتر اونطوری که شما فکر میکنین نیست
با ابروی بالا رفته نگام کرد ـ به من و پدرت نمیتونی دروغ بگی بچه جون
الانم معاینه‌ش کن و ببین چیزی لازم داره بیاریم یا نه
من باید برم به مریض دیگه‌م برسم
ـ چشم دکتر
از اتاق رفت که به سمت پروا رفتم
دوباره در باز شد و دکتر اومد داخل ـ به خانوادشم خبر بده
و سریع رفت بیرون
اوه اوه یادم رفته بود
به پیمان زنگ زدم و گفتم بیاد بیمارستان
به سمت پروا رفتم و با وسایلای روی میز که برای دکتر مسلمی بود معاینه‌ش کردم
دکمه ی اول لباسشو باز کردم ولی پشیمون شدم
بنظرم اکوی قلب بمونه برای وقتی که بیدار شد
بدون اجازش نباید بهش دست بزنم
چه پوست سفیدی داشت
اون گردنبند نقره‌إی دور گردنش زیادی خودنمایی میکرد
دکمه ی لباسشو بستم که حس کردم بیدار شد و یهو با دستش دستمو گرفت که آروم ماسک رو از روی صورتش برداشتم که به زور لب زد داری چیکار میکنی ؟
ـ میخواستم ازت اکو بگیرم ولی پشیمون شدم و گفتم هروقت بهوش اومدی بعدش انجام بدم
دکمه ی اول لباستو باز کردم و بعدش بستم
ببخشید که بدون اجازت اینکارو کردم
سرفه‌إی کرد باشه
دوباره ماسک رو گذاشتم روی صورتش
ـ بهتری ؟
چشماشو به نشونه ی تایید روی هم فشرد
یهو اشک از چشاش ریخت که گفتم ـ درد داری ؟ چیشدی ؟
ماسک رو از روی دهنش برداشتم و گفتم ـ چیشد پروا ؟
یکم .. احساس خفگی دارم
ـ کم کم بهتر میشی ، بهت دارو تزریق کردن تا اثر بزاره یکم طول میکشه
سرشو تکون داد و چیزی نگفت
یکم بعد گوشیم زنگ خورد
پیمان بود
از اتاق رفتم بیرون و جواب دادم و گفتم که توی کدوم اتاقیم
پیمان که اومد با ترس گفت ـ چیشده ؟ پروا کجا ؟ چه بلایی سرش اومده ؟
سرمو انداختم پایین ـ من شرمندتون شدم
خواهرتون دستم امانت بود نباید میزاشتم این اتفاق بیوفته
پیمان نفس عمیقی کشید ـ نه هومان پروا شرایط قلبیه مناسبی نداره
تقصیر تو نیست پسر دشمنت شرمنده
الان بزار ببینمش
سرمو تکون دادم ـ چشم بازم شرمنده
در اتاق رو باز کردم و گفتم ـ بفرمایید
وقتی پیمان رفت داخل من دیگه نرفتم و گفتم شاید بخوان تنها صحبت کنن
#پروا
پیمان وارد اتاق شد و با دیدنم اشک تو چشاش جمع شد ـ دورت بگردم من چه بلایی سرت اومده قلب من ؟
نزدیکم شد و ماسک رو برداشت ـ چیشده پروا ؟ حالت خوبه ؟ نکنه باز اون دختره چیزی بهت گفته ؟
نه داداشی ، یکم فضاش سنگین بود حالم بد بود
چیزی نیست
کلافه هوفی کشید ـ کی مرخص میشی ؟
نمیدونم از هومان بپرس اون با دکتر صحبت کرد
سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون
احساس خفگی داشتم و قفسه ی سینه‌م درد گرفت
نفهمیدم چم شده بود
فقط کلی جیغ کشیدم و کلی به سینه ی هومان زدم
بیچاره یه آخ نگفت
هوف
چند دقیقه بعد پیمان اومد ـ میگه دکتر گفته حالت بهتر شده
ولی بهتره که امشب رو بستری باشی
وای نه توروخدا
ـ دیگه باید بمونی کاری از دستمون بر نمیاد دورت بگردم
بغض کردم من از اینجا بدم میاد ، اه
چند دقیقه بعد هومان اومد تو اتاق ـ آقا پیمان شما اگه کار داری میتونی بری من پیشش میمونم
پیمان نگاش کرد ـ نه بابا مگه میشه خواهرمو ول کنم برم اصلا چه کاری مهمتر از پروا برای من هست
هومان دوباره گفت ـ به هرحال صبح باید بری سرکارت خب
پیمان لبخند زد ـ شرکت برای پدرمه برم نرم مشکلی پیش نمیاد
شماهم صبح باید برید مطب
هومان هم لبخند زد ـ نه من صبح شیفتم همین بیمارستانه میتونم بمونم جبران کنم
پیمان کنجکاو گفت ـ چه جبرانی ؟
هومان با شرمندگی لب زد ـ شما خواهرتو امانت دادی دستم نباید میزاشتم به اینجا برسه
پیمان لبخند زد ـ نه بابا این چه حرفیه
بعداز کلی تعارف تیکه پاره کردن قرار شد پیمان تا صبح بمونه بعدش بره سرکاش و هومان بمونه پیش من
البته من که میدونم پیمان نمیره و میمونه ولی خب
ـ..
ساعت از 2 نیمه شبم گذشته بود
پیمان روی صندلی کنار تختم نشسته بود و با گوشیش ور میرفت
چرا هربار نجاتم میدن ؟ چرا نمیزارن بمیرم آخه ؟ هوف
خدایا کمک ..
در اتاق باز شد و هومان اومد داخل ـ ببخشید دیر کردم
یکی بیمارا یکم بدحال بود دیگه مجبور شدم بمونم
پیمان ـ نه آقا این چه حرفیه من که گفتم تا صبح هستم
هومان لبخند زد و چیزی نگفت
کنار پیمان روی صندلی نشست
پیمان حالش خوب نبود و این به وضوح مشخص بود
نگران بود و اینو میدونستم ولی نمیتونستم حرفی بزنم
امروز روز بدی بود
نفهمیدم چم شده
خیلی با هومان بد حرف زدم و خیلیم زدم روی قفسه‌ی سینه‌ش
دستم زیاد زور نداشت ولی مطمئنم دردش گرفت
نفس عمیقی کشیدم و چشامو بستم
خیلی سریع خوابم برد
ـ ..
چشمامو که باز کردم دیدم هومان و پیمان دارن باهم صحبت میکنن
هومان گفت ـ آقا پیمان شما برو به کارت برس قول میدم مراقبش باشم
پیمان با تردید گفت ـ نه من دلم نمیاد تنهاش بزارم
نگرانشم
هومان با اطمینان گفت ـ هرچی شد خبر میدم
شما خسته شدی و سرکارم که باید بری پس بهتره الان بری
من اینجا هستم نگران نباش
بعداز کلی تعارف پیمان مجبور شد بره
هومان کوتاه نمیومد
پیمان بلاخره رفت و من و هومان تنها شدیم
هومان اومد سمتم ـ بهتری ؟
سرمو تکون دادم اوهوم
ـ خب خوبه
الان واست صبحونه میارن بلند شو بخور بعدش باید دارو بخوری
چیزی نگفتم که همون لحظه سینی صبحونه رو آوردن
اومد و میز رو آورد جلوم و سینی رو روی میز گذاشت ـ بفرمایید خانم
خواستم استکان چایی رو بردارم ولی دستم میلرزید
ـ میخوای من بهت بدم ؟ دستات میلرزه
سرمو انداختم پایین که گفت ـ خجالت نکش
چیزی نیست که ، جون نداری دستتم برای همین میلرزه
خودم کمکت میکنم
استکان چایی رو گرفت سمتم و به لبام نزدیک کرد
آروم آروم کمکم کرد چایی رو بخورم
بعدش خودش واسم نون و پنیر لقمه کرد و گذاشت توی دهنم
گشنم نبود ولی بخاطر دارو مجبور بودم بخورم
بعد از اینکه تموم شد بهم قرصم رو داد ـ حالا میتونی دراز بکشی و یکم استراحت کنی
ساعت 2 مرخصی و میتونی بری
خودم میبرمت خونتون
پدر و مادرت از دیشب تاحالا صد بار به پیمان زنگ زدن و گفتن میخوان بیان
پیمان نزاشت و گفت نه
نیان بهتره
چیزی نگفتم که دوباره گفت ـ ولی خب یه دختر کوچولو بیشتر ندارن که
الانم تو راهن و دارن میان دخترشونو ببینن
ای وای .. من که خوبم چرا دارن میان خب
ـ دلشون طاقت نمیاره و برای همین میخوان بیان
بغض کردم و زانوهامو توی بغلم جمع کردم همش تقصیر منه
ـ وا چی تقصیر توعه ؟
با چشای خیس نگاهش کردم نمیدونم .. ولی همه چی تقصیر منه
_ ادامه در پارت بعد ..
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.