همه چی طبق چیزی که گفته بودم بود و چون ویدئو با صدا ضبط شده بود حتی صداهامونم بود و این خوب بود
همه زل زده بودن به پروژکتور و حتی قاضی هم محو شده بود
ویدئو رسید به جایی که آریا به ساواش لگد زد
خاله فاطمه هینی کشید و گفت ـ الهی پات بشکنه
آسو شونشو نوازش کرد
کم کم ویدئو رسید به جایی که به آریا گفتم قبول میکنم و خواهش کردم که بهش کاری نداشته باشه و آریا با حرص چاقو رو به شکم ساواش ضربه زد که جیغ کشیدم اونم دوباره چاقو کشید بیرون و اینبار تو زانوی ساواش فرو کرد
خاله فاطمه داشت جون میداد
میدونستم الاناست که از حال بره
اونجایی که کنار ساواش نشستم و دستشو گرفتم و ساواش گفت توروخدا ، بعداز من مراقب مامانم باش
اون بجز من کسیو نداره
خاله فاطمه اشکاش شدت گرفتن
از آریا خواهش کردم بزاره ببرمش بیمارستان که حرصی شد و گفت خفه شو و انقدر ازش طرفداری نکن و اینبار چاقو رو تو قفسه ی سینه ی ساواش فرو کرد
و گفت میتونی بیای با من تا ولش کنم که میخواستم قبول کنم ولی ساواش نزاشت و گفته بود که مجبور نیستی کاری رو به زور انجام بدی و آریاهم دوباره حرصش گرفت و اینبار چاقو رو تو قلب ساواش فرو کرد که صدای جیغ من توی ویدئو و جیغ خاله فاطمه یکی شدن
همه ی اون اتفاقا دوباره توی ذهنم اکو شد ، انگار اون فیلمه داشت هی تکرار میشد
خاله فاطمه برگشت سمت آریا ـ نفرینت نمیکنم ولی ازت نمیگذرم
رضایت نمیدم ولی اگه اعدام نشدی هیچوقت ازت نمیگذرم
آریام پوزخند زد و برگشت سمتم و با لبخند مزخرفی گفت ـ دیدی پروا ؟ تقاص هرکسی که نزدیک تو شه همینه
هرکسی که به تو نزدیک بشه زندگیش به همینجا ختم میشه
همینجا هم میگم که آخر زندگیه اون بچه خوشگل هم همینه
اونم تقاص پس میده و عاقبتش میشه مثل همین یارو ساواش
پس به اون دکی جون بگو ازت فاصله بگیره چون وقتی برگردم زندش نمیزارم
پیمان گفت ـ منظورت چیه ؟ کدوم دکتر ؟ بچه خوشگل کیه ؟
قاضی گفت ـ سکوت ، ( پیمان ساکت شد ولی همچنان با تعجب نگاه میکرد ) برگشت سمت من ـ اون شخصی که راجبش حرف میزنه کیه ؟
به زور لب باز کردم دکتر .. دکتر قلب ، چندباری باهم بودیم که پل طبیعت ، سفر شمال ، مراسم ختم ، و پارک بوده ..
پل طبیعت رو تنها رفته بودم و حالم بد شد که ایشون اونجا بودن و منو رسوندن بیمارستان
سفر شمال رو با بچه های خانواده رفته بودیم و چون ایشون با برادرم یه رفاقتی داشتن با دوست خودشون همراهمون اومدن
مراسم ختم هم دوستای ساواش یه مراسمی گرفته بودن که چون برادرم نمیتونست بیاد من با ایشون رفتم
پارک هم خودم رفته بودم که ایشون هم اونجا بودن و هم رو ملاقات کردیم
هیچ رابطه ای بین من و آقای دکتر نیست و ایشون فقط بخاطر رفاقت با برادرم من رو همراهی میکنن
همین
قاضی سرشو تکون داد ـ خیلی خب
بعداز یکسری صحبت های مهم گفت ـ با توجه به مدارک موجود شما به قتل عمد متهم و به اعدام محکوم میشید
صدای جیغ و گریه ی آریانا و زن عمو بلند شد
زن عمو با التماس رو به خاله فاطمه گفت ـ التماست میکنم
توروخدا پسرمو ازم نگیر
خامی کرد ، جوونی کرد
توروخدا فاطمه خانوم ازت خواهش میکنم
درکت میکنم، میفهمم به خون پسرم تشنه ای ولی بخدا با کشتن پسر من راحت نمیشی
بخدا فایده ای نداره
توروخدا ازش بگذر التماست میکنم فاطمه خانوم
تو رو جون پسرت قسمت میدم
توروخدا فاطمه خانوم
زندگیمو ازم نگیر
آریا با تشر گفت ـ بس کن مامان
آدم کشتم باید اعدام شم دیگه
برگشت سمتم ـ هرچند آخرش عشقم رضایت میگیره و منو نجات میده
ولی خب التماس نکن
ببا نفرت نگاش کردم و با جرعتی که نمیدونم از کجا پیداش کرده بودم گفتم چرا فکر کردی رضایت میگیرم ؟
خندید ـ چون ... مهربونی
عصبی خندیدم بودم ، الان دیگه نیستم و نمیزارم رضایت بدن
آدمی مثل تو حتی اعدام هم واسش کمه
اگه من جای فاطمه خانوم بودم میگفتم به جای اعدام تورو به حبس ابد محکوم کنن
اینطوری ذره ذره آب میشی و میمیری
با اعدام فقط یه لحظهست و میوفتی میمیری
آریا پوزخند زد ـ تو انقدر سنگدل نبودی
نبودم ولی الان هستم و این تقصیر توعه
حیف ، حیف من اونی نیستم که باید رضایت بدم یا برای حکمی که محکوم شدی اعتراض کنم
آریا با حرص گفت ـ یعنی انقدر برای اون بچه سوسول ناراحتی که میخوای پسر عموت رو بکشی ؟
پسر عموی من مرد ، دقیقا همون روزی که ساواش مرد اونم مرد
تورو نمیشناسم
اون آدمی که ساواش رو کشت رو من نمیشناسم
پسر عموی من اون نبود، پسر عموی من آدم بود نه یه قاتل روانی
آریا مکث کرد ـ پروا عوض شدی ، دیگه شبیه اون پروا کوچولوی سابق نیستی
من همونم ، ولی فقط برای کسایی همون پروای سابقم که همون آدم های سابق هستن نه تویی که تبدیل شدی به یه قاتل روانی و دیگه هیچی از آریای قبلی توی خودت نگه نداشتی
ـ من بخاطر تو این شکلی شدم
بخاطر تو اینکارو کردم
مگه من ازت خواستم ؟؟؟ اینکه تو عاشق کسی شدی که هنوز به سن قانونی نرسیده و نمیفهمه چی درسته چی غلط ، تقصیر منه؟؟
آریا چیزی نگفت که قاضی گفت ـ کافیه
دو ماه بعد ، یعنی آذر ماه ، 20 آذر ماه حکم به انجام میرسه
و از جاش بلند شد که سرباز گفت ـ قیام
همه بلند شدیم که قاضی رفت بیرون و فقط ما موندیم
حالم خوب نبود
ساکت نشستم سرجام
دیگه نمیتونستم حرف بزنم انگار تواناییه حرف زدن رو از دست داده بودم
صدای گریه ی زن عمو و آریانا رو مخم بود
آریا رو بردن که آریانا و زن عمو و عمو دنبالشون رفتن
ماهم بلند شدیم و اومدیم بیرون که زن عمو اومد سمت خاله فاطمه و جلوی پاش نشست ـ به پات میوفتم پسرمو ازم نگیر
خاله فاطمه هنوز تو شوک ویدئو بود
حرف نمیزد
پیمان نگران گفت ـ فاطمه خانوم خوبی؟
چیزی نگفت که پیمان گفت ـ زن عمو فعلا برو
حالش خوب نیست
عمو سعید زن عمو رو به زور برد
هر چی خاله فاطمه رو صدا میزددن جواب نمیداد
یهو گفت ـ یعنی ساواش من اینطوری مرد ؟ وااای ماادر
یهو چشاش سیاهی رفت و افتاد روی زمین
صدای جیغ من و آسو همزمان شد
سیاوش خاله رو گرفت که پیمان گفت ـ بیا ببریمش بیمارستان
سیاوش ـ خودم میبرم دمت گرم
تو فقط اگه میتونی و امکانش هست آسو رو برسون دانشگاه یه یک ساعت دیگه کلاس داره
پیمان ـ اوکی ، پروا هم کلاس داره میبرمشون
پس خبر بده هرچی شد
آسو ـ من نمیرم دانشگاه دلم پیش عمهست
سیاوش کلافه شد ـ نه آسو برو دانشگاه اومدنت فایده نداره
آسو خواست حرف بزنه که سیاوش دوباره گفت ـ حرف نباشه ، برو
دلم نمیخواست برم دانشگاه و دوست داشتم برم پیش خاله فاطمه ولی میدونستم پیمان نمیزاره پس حرفی نزدم و همراهش راه افتادم
توی ماشین به فکر دادگاه بودم
به فکر فیلمی که پخش شد
حالم بد بود
کم کم داشتم میرفتم توی شوک
انگاری باورم نمیشد
دوباره بهم یادآوری شد که این اتفاقا افتاده و حقیقت داره
قلبم تیر میکشید
وقتی جلوی دانشگاه ایستاد از ماشین پیاده شدیم و خداخافظی کردیم
پیمان گفت ـ مطمئنی حالت خوبه ؟ میخوای نری؟
خوبم، فعلا
و خداحافظی کردم و با آسو وارد حیاط دانشگاه شدیم
آسو هی میخواست حرف بزنه ولی جلوی خودشو میگرفت
به هرحال ممنون دارش بودم چون الان اصلا حال بحث کردن رو نداشتم
داشتیم از پله ها میرفتیم بالا که ارسلان و سامان اومدن و پشت سرشون دوست آسو اومد
دوست آسو چپ چپ نگام کرد و دست آسو رو گرفت ـ چیشد عزیزم ؟
آسو بیحال گفت ـ دوماه دیگه اعدامش میکنن
و از جلومون رفتن که ارسلان گفت شما باهم بودین ؟
سرمو تکون دادم که سامان گفت ـ جریان چیه؟ کیو اعدام میکنن؟
اصلا حواسم نبود که اونا درجریان نیستن و چیزی نگم یهو گفتم پسرعمومو
سامان تعجب کرد ـ پسرعموت؟ چرا؟
چیکار کرده؟
به پله ی آخر که رسیدم نشستم رو پله هیچی ولش کن
ـ خب موضوع چیه
کجا بودی اصلا؟ چرا انقدر رنگت پریده؟ خیلی بیحالی
میخوای بری استراحت کنی؟
نه خوبم
ـ خیلی خب بریم کلاس شروع شده
بلند شدم و باهم به سمت کلاس رفتیم و در زدیم
در رو باز کردیم که استاد گفت ـ چقدر دیر اومدین
سامان خونسرد گفت ـ پروا حالش خوب نبود و درضمن تازه کلاس شروع شده دیر نکردیم ما
استاد ابرو بالا انداخت ـ اوکی بیاین تو
رفتیم داخل
سرمو روی میز گذاشتم و چشامو بستم
خوابم نمیومد ولی حال نداشتم به استاد گوش بدم
کلاس که تموم شد همه رفتن بیرون و منم داشتم میرفتم که یهو آسو جلوم ظاهر شد
دستمو روی قلبم گذاشتم که گفت ـ میخوام باهات حرف بزنم
بریم تو حیاط؟
بریم
رفتیم توی حیاط که گفت ـ پروا راستش .. من دلم برای ساواش خیلی تنگ شده
اون داداشم بود
دنبال مقصر بودم برای مرگش
و فقط تورو میدیدم و حتی اون پسره روهم ندیده بودم تاحالا
فکر میکردم همش تقصیر توعه ولی امروز وقتی فیلم رو دیدم فهمیدم توهم خیلی اذیت شدی
متاسفم من دلم سوخته بود
آتیش گرفته بودم و سر تو خالی میکردم
متاسفم
توهم زیاد سختی کشیدی و اذیت شدی
امروز توی فیلم دیدم که چقدر رنجیدی
منو ببخش
ولی بهم فرصت بده تا بتونم باهات کنار بیام
و دستمو گرفت که بغلش کردم
وقتی بغلش کردم یهو زد زیر گریه ـ دلم برای ساواش داره میسوزه
شونشو نوازش کردم و چیزی نگفتم
چیزی نداشتم که بگم
همین که دیگه باهام مثل قبل نبود واسم کافی بود
ازهم جدا شدیم که گفت ـ میشه بعداز دانشگاه بریم سرخاکش؟
بریم
وقتی کلاس آخرم تموم شد توی حیاط منتظر آسو بودم که بیاد بریم سرخاک ساواش
چند دقیقه بعد آسو با همون دختره که دوستش بود اومدن
آسو به دختره گفت ـ معصومه ما دیگه میریم
معصومه نگام کرد ـ باهم میرین؟
آسو لبخند زد ـ آره
معصومه یکم مکث کرد ـ بیا میرسونیمتون
آسو ـ نه لازم نیست میریم خودمون
معصومه دیگه اصرار نکرد و رفت
من و آسوهم ماشین گرفتیم و باهم رفتیم سمت بهشت زهرا
به پیمان مسیج دادم و گفتم با آسو میرم بهشت زهرا
این بماند که کلی دعوام کرد که چرا دارم میرم و فلان
ولی خب درکل
جلوی بهشت زهرا پیاده شدیم و وارد محوطه شدیم
وقتی به قبر ساواش رسیدیم آروم نشستیم
من سمت راست و آسو سمت چپ
آسو پقی زد زیر گریه و زیرلب اسم ساواش رو میاورد
من ولی فقط نگاش میکردم
اصلا گریم نمیگرفت
حدود یکساعتی بود اونجا بودیم
با صدای شخصی برگشتیم سمتش ـ خسته نشدین؟
سیاوش بود
با چشای غمگین لبخند زد و نزدیکمون شد ـ کی اومدین ؟
آسو بینیشو بالا کشید ـ یکساعتی میشه
سیاوش سرشو تکون داد ـ بلند شین بریم
برای امروز بسه
پایین خاک ساواش نشست و فاتحه خوند
اول رفت آسو و دستشو گرفت و بلندش کرد
بعدش اومد سمت من و خواست بهم دست بزنه که خودمو عقب کشیدم
با تعجب گفت ـ چیشدی ؟
خودم بلند میشم.. ممنون
و آروم بلند شدم
سرشو تکون داد و راه افتاد ماهم پشت سرش رفتیم
دوست نداشتم برم باهاش
از اون روزی که تو رستوران ازم خاستگاری کرد درواقع دیگه پیشش احساس امنیت ندارم ولی خب چاره چیه
سوار ماشینش شدیم که اول من رو رسوندن
باهاشون خداحافظی کردم و آیفون خونه رو زدم که همون لحظه ماشین پیمان کنار در ایستاد و پیمان پیاده شد ـ سلامم قلب من خوبی؟
خوبم تو خوبی؟
ـ قربونت
نگاهی به ماشین سیاوش که داشت میرفت انداخت ـ با سیاوش اومدی؟
آره بهشت زهرا بودیم اومد دنبالمون
نمیدونم از کجا میدونست اونجاییم ولی اومد
سرشو تکون داد ـ بریم تو
در رو باز کرد ـ کلید نداری مگه ؟
نه توی ماشینت جا گذاشتم
ـ عه آره راست میگی پیداش کردم یادم رفت بگم بهت
رفتیم داخل خونه و من مستقیم رفتم توی اتاقم
لباسامو عوض کردم و گوشه ی اتاقم روی زمین نشستم
سرمو به دیوار تکیه دادم
داشتم به امروز فکر میکردم
ویدئویی که از اون روز ضبط شده بود
حکمی که برای آریا صادر شد
احساس درد داشتم
از درون داشتم آتیش میگرفتم
کاش میتونستم فرار کنم
خدایاا نجاتم بده بخدا من تحملشو ندارم
من تواناییه زندگی کردنو از دست دادم
تموم مدت همون گوشه نشستم و حتی برای شامم نرفتم بیرون
حوصله نداشتم
حس میکنم هر لحظه دارم بیشتر از قبل افسرده میشم
حوصله ی دانشگاه رو ندارم اصلا و نمیدونم فردا چطور میخوام برم
گوشیم زنگ خورد
با دیدن شماره ی سامان حرصم گرفت و گوشیم رو محکم کوبیدم روی زمین و جیغ کشیدم اه ولم کن دیگه
تند تند نفس نفس میزدم
سرمو بین دستام گرفتم و عصبی نفس میکشیدم
در اتاقم باز شد و پیمان اومد داخل ـ چیشده؟ صدای چی بود؟
نگاش کردم که اومد سمتم ـ گوشیت چیشده؟ چه اتفاقی افتاده پروا؟ چرا جیغ کشیدی؟
عصبی گفتم ولم کن دیگه برو بیرون انقدر بهم گیر نده
دست از سرم بردااار حوصله ندارممم
پیمان از لحن حرف زدنم شوکه شد و با چشای گرد شده نگام کرد ـ تو .. تو چت شده؟
برو بیرون
ـ چی؟
جیغ کشیدم میگم برو بیرون
بلند شد و اومد سمتم ـ پروا؟عزیزدلم؟ چت شده؟
مگه نمیگم برو بیرون؟ نمیخوام هیچکسو ببینم
تنهام بزار
سرشو تکون داد ـ خیلی خب خیلی خب
از اتاق رفت بیرون که پشت سرش رفتم و در رو محکم بستم و پشت در روی زمین نشستم
نفس عمیق کشیدم
از همه چی بدم میاد
از همه ی آدمای دورم بدم میاد
دلم نمیخواد زندگی کنم
دلم نمیخواد اینجا باشم
آریا لعنت بهت، لعنت بهتت
جیغ کشیدم آریا لعنتت بهتتتتتت
گریم نمیگرفت ولی فقط دلم میخواست جیغ بکشم
روی تختم دراز کشیدم و چشامو بستم
آروم آروم خوابم گرفت ..
ـ..
دو روزی از دادگاه میگذره
دو روزه دانشگاه نرفتم درواقع اصلا حوصله ی دانشگاه رو ندارم
تو این دو روزم خیلی کم پیش میومد که برم بیرون و بین خانوادم باشم
فقط توی اتاق میشینم به یه نقطه خیره میشم و به ساواش فکر میکنم
به اینکه من جونشون گرفتم و مردنش تقصیر من بود
حاضر نبودم کسی رو ببینم
کمتر از دوماه دیگه آریا اعدام میشه
ولی چه فایده؟ همه چی رو که خراب کرد
دیگه مردنش فایده ای نداره ولی دلم خنک میشه
ساعت از 10 صبح گذشته بود
ساعت 1 دانشگاه کلاس دارم ولی نمیدونم برم یا نه
حوصله ی دانشگاه رو ندارم ولی مجبورم برم
لباسامو پوشیدم و تصمیم گرفتم خودم برم و از اتاق اومدم بیرون که همون لحظه پیمان اومد جلوی اتاقم ـ حاضری؟
برای چی؟
ـ بری دانشگاه
خودم میرم
ـ میرسونمت بیا
خودم میرم
چپ چپ نگام کرد ـ بیا بابا لوس
دستمو کشید و رفتیم پایین
از خونه رفتیم بیرون و سوار ماشینش شدیم
انقدر توی فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم
جلوی دانشگاه ایستاد که پیاده شدم خدافظ
ـ مراقب خودت باش
سرمو تکون دادم و وارد حیاط شدم
هنوز نیم ساعتی مونده بود به کلاس
روی نیمکت نشستم و رفتم تو فکر
توی این چند روز خیلی بدتر شدم و اصلا حال و حوصله ی هیچی رو ندارم
با پیمان خیلی بد رفتار میکنم ولی واقعا دست خودم نیست
انگار نسبت به همه چی بی حس شدم و هیچکاری رو نمیتونم انجام بدم
فقط دلم میخواد جیغ بکشم
همین و بس
حتی غذاهم نمیتونم بخورم چون اصلا اشتها ندارم
از روز دادگاه به اینور حالم خیلی بدتر شده
انگار رفتم توی یه شوک و نمیتونم ازش بیرون بیام
انگار زندگیه واقعیم رو گم کردم و دارم توی یکسری توهمات زندگی میکنم
دلم داره از این حجم بغض میترکه و ذهنم داره از این همه اتفاق تلخ منفجر میشه
امروز و فرداست بیوفتم بمیرم
اه
چرا قلبم نمیگیره زودتر بیوفتم بمیرم؟
خسته شدم
دوباره اون روز اومد جلوی چشام
همه ی اتفاقای اونروز مثل یه فیلم از جلوی چشام رد شد
صدای داد ساواش توی گوشم اکو شد
صدای خنده ی آریا
صدای جیغ و التماس خودم
بوی خون پیچید زیر بینیم
داشتم بالا میاوردم
حس میکردم هنوزم دستام خونیه
به دستام نگاه کردم و بلند شدم
سریع به سمت سرویس رفتم
دستامو با آب شستم ولی حس میکردم هنوزم خونیه
ده دقیقه دستام زیر شیر آب بود
شیر آب رو بستم و به خودم توی آینه نگاه کردم من چم شده؟ چرا اینطوری شدم؟ خدایا کمکم کن
یا منو بکش یا نجاتم بده
هوف
از سرویس بیرون رفتم و نگاهی به ساعت انداختم
تقریبا ده دقیقه مونده بود
سریع وارد سالن شدم و در کلاس رو باز کردم رفتم داخب
آسو نبود ولی سامان و ارسلان بودن
سامان با دیدنم سریع بلند شد و اومد سمتم ـ پرواا
تو حالت خوبه؟؟ چرا گوشیتو جواب ندادی؟ بعدشم که خاموش بود از اون روز رفتی خونه خبری ازت نبود
چیشده؟حالت خوبه؟
خوبم
و مستقیم به سمت صندلیم رفتم و نشستم
سامان چند لحظه مات موند و بعدش اومد نشست ـ چیشده؟
هیچی
ـ پس چر...
سامان اصلا حوصله ندارم پس لطفا حرف نزن
ممنون
خواست جواب بده که استاد اومد و بعداز حضور و غیاب شروع به درس دادن کرد
وسطای تدریسش بود که گفت ـ برای این بخش از جزوه دونفر رو میخوام که جلسه ی بعدی یعنی یکشنبه ی هفته ی بعد این مبحث رو ارائه بدن
داوطلب داریم؟
کسی حرف نزد که گفت ـ خودم میگم پس
خودمو با نوشتن سوال روی برد مشغول کردم تا انتخاب کنه
که یهو گفت ـ خانم پروا رادفر با آقای کیوان حمیدی شمادونفر برای جلسه ی بعدی که یکشنبه هست این مبحث رو ارائه بدین
به کیوان نگاه کردم آدم کم بود؟ کی حوصله ی سر و کله زدن رو داره؟هوف
چشم
سرشو تکون داد و ادامه ی درس رو تدریس کرد
بعداز اینکه کلاس تموم شد از کلاس اومدم بیرون که کیفم از عقب کشیده شد
ایستادم و برگشتم که کیوان رو دیدم
لبخند زد ـ سلام
سلام
ـ برای این ارائه کی همو ببینیم؟
فک نکنم لازم باشه همو ببینیم
لب و لوچش آویزون شد ـ بلاخره باید باهم کار کنیم خب
بنظرم تو بیا خونمون ، فرداشب مامان و بابام میخوان برن بیرون و نیستن
تنهام، میتونی بیای کارمونو انجام بدیم
یهو از پشت سامان اومد و دستشو گذاشت رو شونه ی کیوان
و سمت راستشم ارسلان اومد و دستشو گذاشت رو شونش
سامان با لبخند خیلی ملیح گفت ـ آره فکر خوبیه ، ساعت 9 من و ارسلان و پروا میایم
کیوان با وحشت نگاش کرد ـ شماها؟ شماها هم مگه میاین؟
سامان معنادار خندید ـ پس چی؟ تنهایی بری عشق و حال؟
کیوان که فکر کرد سامان داره جدی میگه آروم خندید و دستشو پشت گردنش کشید ـ نه دیگه تنهایی بیشتر کیف میده
سامان نیشخند زد ـ تک خوری ؟ انصاف نیست که
کیوان مکث کرد ـ حالا این یکی رو بیخیال شی
برای بعدی باهم میریم
و برگشت سمت منی که داشتم بی هیچ حسی نگاش میکردم
سامان چشاشو ریز کرد ـ خب پس بیا بریم حیاط باهم صحبت کنیم به توافق برسیم
ارسلان تو و پروا برید بوفه من و کیوان صحبت میکنیم میایم
و دست کیوان رو کشید و رفتن تو حیاط
ارسلان پقی زد زیر خنده ـ فک کنم یا دستش بشکنه یا پاش
چرا؟
ـ سامان الان جرش میده
فک کردی جدی میگه؟ داشت یه دستی میزد
این پسره اصلا آدم خوبی نیست
ندیدی هنوز هیچی نشده داشت واسه شب میگفتی بری خونشون
سرمو تکون دادم اوهوم
ـ خب .. بریم بوفه تا سامان بیاد؟یا میخوای بری؟
بریم هنوز نیومدن دنبالم
ما رفتیم بوفه و بعداز چند دقیقه سامان اومد
پشت سرش کیوانو دیدیم که لنگ لنگون روی نیمکت حیاط نشست(پنجره ی کافه کلا شیشه ای بود)
سامان اومد تو کافه و کنارمون نشست ـ درود بر شماا
ارسلان با خنده گفت ـ چیکارش کردی؟
سامان خندید ـ هیچی کردمش
بی حس نگاش کردم که ارسلان گفت ـ بابا مراعات کن دختره اینجا نشسته
سامان بازم خندید ـ خودیه
برگشت سمتم ـ چیزی نمیخوای بگی؟
نفس عمیقی کشیدم چی بگم
ارسلان مکث کرد ـ چرا انقدر بی حسی؟
همون لحظه گوشیم زنگ خورد که پیمان بود و گفت رسیده
ارسلان منتظر نگام کرد اوکیم من
من میرم اومد دنبالم
فعلا خدافظ
و سریع از کافه اومدم بیرون
ماشین پیمانو دیدم و رفتم سمتش که از ماشین پیاده شد
همینکه بهش رسیدم سریع بغلم کرد
تعجب کردم چیشده؟
ـ هیچی دلم واست تنگ شد
تو این مدت....
نفی عمیقی کشید ـ هیچی ولش کن
خوبی؟
ازم جدا شد خوبم تو خوبی؟
ـ اوهومم
بشین بریم
سرمو تکون دادم و سوار ماشین شدم
ـ...
#هومان
از مطب که اومدم بیرون سوار ماشین شدم و مستقیم به طرف خونه ی ارسلان رفتم
سامیار قبل از من رسیده بود و منتظر من بودن
قرار بود امشب دورهم باشیم
سر راه یک کیلو تخمه گرفتم با یه چندتا چیپس و پفک و خوراکی تا بخوریم
جلوی خونش ایستادم و ماشینو پارک کردم
زنگ در رو زدم که در رو باز کرد و رفتم داخل
ارسلان ـ به به داداش جون خوش اومدی
ـ قربونت
سامیار گوشی به دست اومد ـ دیر کردی چقدر
کتمو درآوردم ـ تازه مطب کارم تموم شد
سامیار نشست رو مبل ـ حله
ـ بچه ها گشنمه بیاین یچیزی بدین بخورم
ارسلان منظور دار نگام کرد ـ بدم بخوری؟
ـ گمشو بیشعور
سامیار قهقه زد که ارسلان گفت ـ والا خب
خودت میگی گشنمه
ـ گمشو
خندید ـ وایسا غذا بیارم
رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد با پلاستیک غذا اومد ـ غذا سفارش دادم زودتر از تو رسید
و پوکر نگام کرد
چپ چپ نگاش کردم که غذاهارو گذاشت روی میز
مشغول غذا خوردن شدیم و بعدش که نشسته بودیم داشتیم قلیون میکشیدیم یهو ارسلان گفت ـ راستی هومان
این دختره بود اونروز توی پارک دیدیمش
دستش زخم بود واسش وسیله گرفتم دستشو پانسمان کردی
یادته؟
با شنیدن حرفش برگشتم سمتش ـ خب؟ چیشده؟
ـ تو دانشگاه ماست
تعجب کردم ـ جدی؟
ـ آره بابا
سامان ازش خوشش اومد همون اولین روز بهش پیشنهاد داد
اخم کردم ـ خب؟
ـ ولی دختره قبول نکرد
وای هومان نمیدونی امروز چیشد
کنجکاو گفتم ـ چیشد؟
ـ یه پسره هست تو کلاس اسمش کیوانه
استاد گفت پروا و کیوان باهم یه مبحثی رو جلسه ی بعدش ارائه بدن
بعد کلاس با سامان اومدیم دیدیم کیوان با پروا داره صحبت میکنه
دیدم میگه فرداشب بیا خونمون تنهام به کارمون برسیم
سامان گفت ماهم میایم تنها نباید عشق و حال کنی که
کیوانم که فکر کرد سامان جدی میگه گفت نه دفعه ی بعدی باهم عشق و حال میکنیم
اینو بزارین برای خودم
سامانم که عصبییی هیچی دیگه بردتش پشت دانشگاه
همچین زدش که لنگ میزد
و غش غش خندید
عصابم خورد شد و بی اراده گفتم ـ ارسلان تو دانشگاه حواست بهش باشه
هرکی نزدیکش شد خودت دهنشو سرویس کن
خب؟
ارسلان با ابروی بالا رفته گفت ـ جریان چیه
ـ اون یه مشکلی واسش پیش اومده
یکم شرایط روحیش اوکی نیست و ضعیف شده
نمیتونه از خودش مراقبت کنه
درواقع افسردگی داره
من اونجا نیستم ولی تو هستی و من مثل چشام بهت اطمینان دارم
هرچیزی شد بهم خبر بده
خب؟
ارسلان سرشو تکون داد ـ چشم داداش
ولی عجب دختریه ، ببین من آدم هیزی نیستما ولی واقعا بدن خفنی داره
لباسایی که میپوشه جذب نیستن و اتفاقا مدلشون حالت گشاد داره
ولی مشخصه بدن خوبی داره
تازه کمرشم باریکه
آخه امروز یه پسره اومد دنبالش بغلش کرد نصف لباسش که جمع شد و وقتی دست پسره دور کمرش حلقه شد مشخص بود کمرش باریکه
خیلیم خوشگله لامصب
یعنی واقعا خیل...
صدای سامیار اومد ـ دیگه بس
ارسلان ـ چرا ؟
سامیار منو نگاه کرد و با نیش باز گفت ـ هومان روش کراشه
ارسلان نگام کرد ـ عه؟ جدی؟ خب پس کنسله
کنجکاو نگاش کردم ـ چی کنسله؟؟؟؟ ازش خوشت میاد؟
ارسلان خندید ـ نه بابا اونطوری نه
دختر خوبیه ولی چون تو بهش علاقه داری بهش فکر نمیکنم
حالا بگو ببینم دوستش داری؟
ـ نه اونطورام که میگین نیست
سامیار پرید وسط حرفم ـ گونخور بابا هست
تو شمال هرچی آهنگ میخوندی برای اون میخوندی
همچین با احساس زل میزدی بهش که مشخص بود بهش حسی داری
هوف کلافه إی کشیدم ـ نمیدونم واقعا
ارسلان ـ خب پس
ماموریت صادر شد از این به بعد باید مراقب اون بانو باشیم تا داداشمون مارو زنده نگه داره
لبخند زدم ـ خیلی ممنون
فک کن زن داداشته و ناموسته
ارسلان و سامیار همزمان صداشون دراومد ـ اووووووو
لبخندم کش اومد و هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم
داشتم قلیون میکشیدم که سامیار گفت ـ هامین چطوره؟ تولد نامزدش کیه؟
ـ دوماه دیگه
آخر آذرماه جشن تولدشه
میخواد جشن بزرگ بگیره میگه همه رو تولد کن هی میگم فقط سامیار و ارسلانن میگه بقیه روهم دعوت کن همونا که باهاشون رفتی شمال
آخه خیلی ازشون تعریف کردم میگه دعوتشون کن
ارسلان ـ کیا؟
ـ داداش پروا و پروا و دختر پسرای فامیلش
سامیار ـ خب دعوت کن
ـ زشته آخه یهو دعوتشون کنم؟
سامیار چپ چپ نگام کرد ـ واا خب باهاشون سفر رفتیم
تازشم باهاش مراسم ختمم رفتی
سرمو انداختم پایین ـ که حالش بد شد
ارسلان که بی خبر بود گفت ـ ختم کی؟ چرا حالش بد شد؟
هوفی کشیدم ـ مشکل قلبی داره و مراسم ختم یکی از بستگانش بود
ارسلان انگار که یچیزی یادش اومده باشه گفت ـ اهاا راستی پسرعموشو چرا میخوان اعدام کنن؟
چشام گرد شد ـ تو از کجا میدونی؟
ارسلان مکث کرد ـ اولین روزی که اومد دانشگاه یکی از دخترای کلاس که اسمش آسوعه باهاش بحث کرد
که چرا زنده ای و فلان
چند روز پیش باهم اومدن دانشگاه و حالش خوب نبود
دوست آسو ازش پرسید چیشد که آسو به دوستش گفت قراره اعدامش کنن
من از پروا پرسیدم کیو قراره اعدام کنن گفت پسرعموشو ولی دیگه چیزی نگفت
ـ مگه دوستین باهم؟
ارسلان برگشت سمتم ـ نه اونطوری فک میکنی نه ولی هم صحبت شدیم اولین روز و از اون روز بیشتر اوقات پیش ماست یعنی درواقع ما پیششیم خودش که اصلا دوست نداره با کسی ارتباط بگیره و زیادم با کسی گرم نمیگیره
خیلیم چشاش بی حسه
صورتش بی روحه و مشخصه که از لحاظ روحی خوب نیست
سرمو تکون دادم ـ آره افسردگی داره
سامیار متفکر لباشو داد جلو و سرشو تکون داد ـ جالب بود
ولی درکل دعوتشون کن حال پرواهم عوض میشه
اوکیإی گفتم و دوباره شروع به قلیون کشیدن کردم
ـ..
# پروا
روی تختم نشسته بودم که صدای پیام از گوشیم اومد
نگاه کردم دیدم یکی به اسم کیوان پیام داده
سین زدم که گفت برای ارائه ی دانشگاه پیام دادم که تازه دوهزاریم افتاد کیوانه
گفت هرچیزی که هست رو بفرست من پاورپوینت میزنم
گفتم نه بفرسته خودم انجام بدم
اوکیإی گفت و چند دقیقه بعد خلاصه ای از ارائهشو فرستاد
سین زدم و دیگه جواب ندادم
تا 12 شب نشسته بودم و مشغول درست کردن پاورپوینت بودم چون فردا ارائه داشتیم و آقای کیوان خان تازه یادش افتاد
هربار یادمون میرفت
پاورپوینت تموم شد که واسش فرستادم تا ببینه
بعدش وسایلامو جمع کردم و خوابیدم
ـ..
صبح نزدیکای ساعت 6 بود از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد
خودمو با گوشیم و عکسای ساواش سرگرم کردم
آلبوم رو برداشتم و یکی یکی ورق زدم
همه ی خاطرات بچگیم اومدن جلوی چشام
انقدر توی خاطراتم غرق بودم که نفهمیدم چطوری گذشت
وقتی تقه ای به در خورد به خودم اومدم بله؟
صدای پیمان اومد ـ پیمانمم
بیا تو
در رو باز کرد ـ فکر کردم خوا...
با دیدن آلبوم جلوم حرفش نصفه موند و نگام کرد و گفت ـ باز که داری خودتو میکشی بچه
چیزی نگفتم که کنارم نشست ـ نمیخوای بس کنی دورت بگردم؟
خسته نشدی؟ تا کی میخوای ادامه بدی؟ببین خودتو دیگه چیزی ازت نمونده
مگه تو چند سالته که بخوای اینطوری خودتو از بین ببری؟
آریا نابودم کرد داداشی نابود
دیگه انگیزه ای برای زندگیم ندارم
همش باید عذاب وجدان داشته باشم که بخاطر من ساواش مرد و کشته شد
دستمو گرفت ـ قربونت برم من تقصیر تو نبود
آریا چون یه آدم دیوونه ای بود اینکارو کرد
هیچکس از تو شاکی نیست قربون چشات برم من
الانم پاشو اشکاتو پاک کن باید بری دانشگاه دورت بگردم من
سرمو تکون دادم که گفت ـ میرم بیرون تو حاضر شو بیا پایین
خب؟
باشه
از اتاق رفت بیرون که من حاضر شدم و وسایلامو برداشتم و رفتم پایین
صبحونه و خوردیم و راه اومدیم سمت دانشگاه
جلوی دانشگاه که ایستاد گفت ـ خودم میام دنبالت و بهت زنگ میزنم
باشه
گونمو بوسید ـ مراقب خودت باش و انقدرم فکر و خیال نکن، خب؟
باشه
ـ آفرین کوچولوم برو
از ماشین پیاده شدم و وارد حیاط شدم..
وسطای کلاس بود که استاد گفت ـ خانم رادفر و آقای حمیدی امروز ارائه داشتید
آماده اید؟
بلند شدم بله استاد
روی پروژکتور فایل رو پخش کردم و بعداز اینکه ارائه دادم نوبت کیوان بود
آروم گفت ـ میری بشینی؟
نگاش کردم پس چیکار کنم
ـ بزار ارائه ی منم تموم شه بعد
صدای استاد اومد ـ دارید چیکار میکنید؟ آقای حمیدی سریعتر
کیوان چشمی گفت و شروع کرد
منم همونجا ایستادم تا ارائهش تموم شه
وقتی تموم شد رفتیم سرجامون و تا آخر کلاس دیگه آروم نشستم سرجام تا کلاس تموم شد
بعداز کلاس داشتم میرفتم بیرون که کیوان جلومو گرفت ـ ممنون بابت پاورپوینت و ممنون بابت اینکه وایسادی تا برای منم تموم شه
سرمو تکون دادم خواهش میکنم
و خیلی سریع ازش فاصله گرفتم و رفتم تو کتابخونه
روی صندلی نشستم و سرمو رو میز گذاشتم
چشامو بستم بلکه آروم شم
چند دقیقه ای گذشت که یهو دستی نشست روی سرم و از روی مقنعه سرمو نوازش کرد
مثل برق گرفته ها از جا پریدم و با دیدن کیوان اخم کردم با حرص از جام بلند شدم چیکار میکنی؟
لبخند زد ـ ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم
پرسیدم داری چیکار میکنیی
ـ سرتو نوازش میکنم
صدای ارسلان از پشت سرش اومد ـ شما خیلی غلط میکنی
و دستشو روی شونه ی کیوان گذاشت ـ مگه سامان راجب این قضیه باهات صحبت نکرد؟
کیوان آب دهنشو قورت داد و گفت ـ چه خبرتونه دوتایی دورش کردین
نمیخورمش که
یکم دلرحم باشین بابا زیادیتون میشه
دوتاتون ریختین سرش نمیزارین من نزدیک شم که چی
بابا منم بیام چیزی ازش کم نمیشه
ارسلان محکم کوبید تو دهنش ـ خفه شو حرومی
گمشو برو بیرون ببینم احمق لاشی
ترس برم داشت
همه ی حوادث اون روز اومد جلوی چشام
کیوان شده بود آریا و ارسلان شده بود ساواش
وحشت کردم نکنه بازم اون اتفاق بیوفته؟
نه
نه
نه
خدایا نه
لطفاا
کیوان پوزخند زد ـ چه مرگته
دلت میخواد بمیری؟
با این حرفش بیشتر وحشت کردم
وای نه
نکنه یه بلایی سر ارسلان بیاره؟
نه نه نه وای
سرمو به چپ و راست تکون دادم و جیغ کشیدم نهههه
نشستم روی زمین و سرمو بین دستام گرفتم بسهه
جفتشون برگشتن سمتم
تعجبو تو نگاهشون میدیدم ولی دست خودم نبود
شوک عصبی بهم وارد شده بود و دست خودم نبود
میلرزیدم و فقط میگفتم نه
ارسلان به خودش اومد و نزدیکم شد
جز ما سه تا کسی توی کتابخونه نبود
ارسلان با ترس گفت ـ پروا؟خوبی؟پرواا؟؟ آروم باش یه لحظه
چیزی نشده
چرا اینطوری شدی تو؟ آروم باش توروخدا
کیوان که سریع از تو کتابخونه رفت بیرون و ارسلان سعی داشت یکاری کنه آروم شم ولی دست خودم نبود و داشتم دیوونه میشدم
فقط متوجه شدم یکی از معاونارو صدا زد تا منو برسونه بیمارستان و بعدش دیگه چیزی نفهمیدم..
ـ...
#هومان
تازه کار یکی از بیمارا تموم شد و رفت بیرون
حدود یکساعتی بیکار بودم تا بیمار بعدی بیاد که همون لحظه گوشیم زنگ خورد
ارسلان بود که جواب دادم
ـ جونم داداش؟
هول شده گفت ـ سریع خودتو برسون بیمارستان
پروا حالش بد شده
و سریع گوشی رو قطع کرد
اینو که گفت نفهمیدم چیشد که سریع از اتاق زدم بیرون ـ یه مشکلی پیش اومد قرارارو کنسل کنین
و بدون اینکه منتظر حرفی باشم سریع از مطب اومدم بیرون و به سمت بیمارستان حرکت کردم
ـ...
وارد سالن شدم و با دو به طرف اتاقی که ارسلان گفته بود رفتم
دم در اتاق بود که با دیدنم سریع گفت ـ سلام اومدی
ـ آره کجاست؟چیشده؟
نفسشو داد بیرون ـ توی کتابخونه اون پسره مزاحمش شد
منم باهاش درگیر شدم که یهو جیغ کشید نه بسه و نشست رو زمین
هی میلرزید و معلوم نبود چش شده
کلافه هوفی کشیدم ـ از درگیری میترسه
خاطره ی خوبی نداره
الان حالش چطوره؟
ـ بد نیست برو ببینش
من شماره ی فامیلاشو نداشتم و فقط به تو زنگ زدم
سرمو تکون دادم ـ کار خوبی کردی خودم به داداشش خبر میدم
در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل
چهارنفر تو اتاق بودن و تخت دوم پروا بود
لباس بیمارستان تنش بود و سرش سمت پنجره بود
به سمتش رفتم و آروم صداش زدم ـ پروا؟
برگشت سمتم و با دیدنم سلام کرد
ـ حالت خوبه؟
نگاهی به خودش کرد بنظرت حالم خوبه؟
سرمو انداختم پایین که گفت ارسلان بهت خبر داد؟
ـ آره
سرشو تکون داد خیلی ترسید بنده ی خدا
ـ چرا اینطوری شدی؟
به رو به رو خیره شد ترسیدم
اون و کیوان درگیر شدن و من.. ترسیدم نکنه کیوان بخواد بخاطر من یه بلایی سر ارسلان بیاره
شده بود شبیه اون روزی که آریا ، (آب دهنشو قورت داد)ساواش رو کشت
نفهمیدم چم شد
دستشو گرفتم که نگام کرد دلت واسم میسوزه ، مگه نه؟
من نیازی به ترحم و دلسوزیه تو ندارم
پس انقدر بهم نزدیک نشو
میدونستم حالش خوب نیست و نمیدونه داره چی میگه پس فقط سرمو تکون دادم ـ باشه
زل زد بهم که منم نگاش کردم
رنگش پریده بود و فقط لبای صورتی و کوچولوش تو دید بودن
موهاشم دورش پخش بود
ـ کی مرخص میشی؟
شونشو تکون داد نمیدونم
ـ باشه
گوشیمو درآوردم و شماره ی پیمانو گرفتم که با دوتا بوق جواب داد ـ جانم داداش
نفس عمیقی کشیدم ـ شرمنده هربار زنگ میزنم خبر بد دارم واست ولی بیا بیمارستان پروا حالش خوب نیست
همچین داد زد گوشم سوت کشید ـ چییی؟؟ یعنی چییی مگه دانشگاه نبودد؟
ـ بیا توضیح میدم
سریع گفت ـ خیلی خب خیلی خب
گوشی رو قطع کردم و براش شماره ی اتاقو مسیج زدم که پروا نگام کرد کی بود؟
ـ داداشت
چیزی نگفت و سرشو برگردوند سمت پنجره که نگاش کردم
دوستش دارم؟ چه حسیه آخه
برگشت سمتم چرا زل زدی بهم؟؟ کار و زندگی نداری تو؟ پاشو برو دیگه
میخواستم بگم زندگیه من تویی ولی گفتم الان میزنه تو دهنمو پارم میکنه
چیزی نگفتم که گفت من دوست ندارم مزاحم کسی بشم
توهم دکتری مطب سرت شلوغه پس لطفا شرمندم نکن
لبخند زدم ـ مزاحم نیستی من وقتم آزاده
دیگه چیزی نگفت و نفس عمیقی کشید
همون لحظه در باز شد و پیمان اومد داخل و با دیدن پروا و من سریع اومد سمتمون و دست پروا رو گرفت و گفت ـ خوبی زندگیه من؟
پروا سرشو تکون داد خوبم
ـ چیشد؟چه اتفاقی افتاد؟مگه دانشگاه نبودی؟ پس چرا..
سریع گفتم ـ بریم بیرون من توضیح میدم
و بردمش بیرون که گفت ـ چیشده؟
ـ دوست من یعنی ایشون(به ارسلان اشاره کردم) با پروا همکلاسه
من بهش گفته بودم چیزی شد بهم خبر بده
امروز یکی از پسرای دانشگاه مزاحم پروا شده بود و ارسلان با پسره درگیر شد
پرواهم با دیدن اون صحنه مثل اینکه یاد اونروزی افتاد که..
تند سرشو تکون داد ـ خب
ادامه دادم ـ انگاری شوک عصبی بهش وارد شد و حالش بد شد
ارسلانم سریع رسوندش بیمارستان و چون شماره ی شمارو نداشت به من زنگ زد
پیمان کلافه نفس عمیقی کشید و گفت ـ ممنونم ازت و ( برگشت سمت ارسلان) از شماهم ممنونم زحمت کشیدی
ارسلان ـ نه بابا این چه حرفیه وظیفه بود
پیمان لبخند زد که گفتم ـ ببخشید ولی پروا چش شده؟ اول اینکه یه مدته نیومدید مطب و دوم اینکه انگار یکم بیشتر از قبل عوض شده و با شماهم(نگاش کردم) ببخشید ولی انگار مثل قبل نبود
پیمان سرشو تکون داد و کلافه نفس کشید ـ آره متاسفانه افسردگیش هر لحظه داره بدتر میشه و روانشناسم نتونست کمکش کنه
از طرفیم قرار اعدام پسرعموم مشخص شد و پرواهم از روز دادگاه واقعا داره بدتر میشه چون فیلم اون روز رو توی دادگاه پخش کردن و پرواهم دید و حالش هی داره بدتر میشه
نمیدونم چه خاکی باید به سرم بگیرم
دستمو رو شونش گذاشتم ـ منم نمیدونم باید چیکار کنی ولی هرکاری که لازمه انجام بدی رو انجام بده و منم کنارتون هستم و تنهاتون نمیزارم تا حال پروا خوب بشه
رو من حساب کن
پیمان لبخند زد ـ خیلی ممنونم ازت هومان
سرمو تکون دادم که پرستاری وارد اتاق شد که پیمان پشت سرش رفت داخل
به دیوار تکیه دادم و نرفتم داخل
به ارسلان گفتم ـ کلاس نداری؟
ارسلان نگاهی به ساعتش کرد ـ نیم ساعت دیگه ولی فعلا که اینجاییم
ـ برو.. برو به کلاست برس
ارسلان چپ نگام کرد ـ. چرا فکر کردی تنهات میزارم
میمونم اینجا تا کارش تموم شد
لبخند زدم و آروم زدم رو شونش ـ برو دمت گرم به کلاست برس چیزی شد خبر میدم
خواست مخالفت کنه که گفتم ـ برو حرف نزن
انقدر اصرار کردم که بلاخره رفت
چند لحظه بعد پیمان اومد بیرون و با دیدنم اومد به سمتم و گفت ـ نیم ساعت دیگه مرخص میشه ممنون که تا اینجا اومدی و کنارش بودی
شرمندم کردی
اخم کردم ـ این چه حرفیه پرواهم مثل..
حرف تو دهنم موند مثل چی؟خواهر؟ نه هرگز.
آروم گفتم ـ وظیفه بود
پیمان لبخند محو و معناداری زد ـ بازم دمت گرم
بعداز کلی تعارف و اصرار بهم گفت برم و دیگه نزاشت بمونم
حتی دیگه نشد پرواروهم ببینم و از بیمارستان اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه
دیگه حوصله ی مطب رو نداشتم و مستقیم رفتم خونه..
#پروا
روزای زندگیم خیلی کسل کننده و مسخره داره میگذره
البته فقط با دانشگاه میگذره
میرم دانشگاه برمیگردم خونه و توی اتاقم حبس میشم
حوصله ی کسی رو ندارم
میلی هم به غذا خوردن ندارم
از همه چی بدم میاد
حس تنفر به همه جا و همه چیز
زن عمو و آریانا کارشون شده که بیان اینجا و برن خونه ی خاله فاطمه تا رضایت بگیرن
ولی توی این مدت حتی یه بارم راضی به دیدنشون نشدم
یه ماه از روز دادگاه گذشت و هر روز مزخرف تر از روز قبل میگذره
انگار هرچی به روز اعدام آریا نزدیک میشیم بیشتر گوشه گیر میشم
نفس عمیقی کشیدم و سرمو به دیوار اتاقم تکیه دادم
دیروز دانشگاه نبودم و امروز قراره برم
از اونروزی که تو دانشگاه حالم بد شد دیگه کیوان نیومد سمتم و بابت این خوشحال بودم
و از اونروزم به اینور هومان رو ندیدم دیگه و نزدیک دوماهه مطبشم نرفتم و فقط داروهارو مصرف میکنم
ماه بعدی قراره آریا رو اعدام کنن
احساس ترس و وحشت دارم
همش احساس میکنم قراره اتفاق بدی بیوفته
ساعت 2 کلاس دارم و الان ساعت یکه
حاضر شدم که صدای پیمان اومد ـ حاضری؟
آره بریم
منو رسوند دانشگاه و گفت ـ نیم ساعت قبل از تموم شدن کلاست بهم زنگ بزن شاید نتونم بیام امروز فقط بهم خبر بده یکیو میفرستم دنبالت
سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم
همینکه پیاده شدم و وارد حیاط شدم گوشیم زنگ خورد
فرناز بود که ریجکت کردم چون اصلا حوصله ی صحبت کردن رو نداشتم
گوشی رو گذاشتم تو کیفم و به طرف پله ها رفتم که همون لحظه یکی از دخترای کلاس اومد سمتم ـ سلامممم پرواا
برگشتم سمتش سلام
ـ چطوری دختر
خوبم ممنون تو چطوری
ـ قربونتت، پروا فرداشب تولدمههه میخواستمم دعوتت کنم
و یه کارتی گرفت سمتم ـ بفرمایید
ازش گرفتم که گفت ـ بیا حتما، باشه؟
سرمو تکون دادم سعی خودمو میکنم
ممنون بابت دعوتت
لبخند زد که ازش فاصله گرفتم و وارد سالن شدم و رفتم توی کلاس
رو یکی از صندلی های آخر کلاس نشستم و سرمو روی میز گذاشتم و تو فکر رفتم
چطوری اونشب باید اعدام شدن آریا رو ببینم؟ دلم خنک میشه مگه نه؟ خیالم راحت میشه که بلاخره تقاص کارشو پس داده نه؟
بیچاره ساواش که بخاطر من مرد
لعنت بهت آریا
با کوبیده شدن دستی روی میز با ترس نشستم سرجام و با دیدن سامان عصبی شدم چته؟
خندید ـ هیچی والا میخواستم بیدارت کنم نخوابی
با عصبانیت گفتم مگه مریضی ؟ مگه نمیبینی حوصله ندارم؟ نیا سمتم دیگه، اه
و سریع از جلوش رد شدم و از کلاس زدم بیرون
وارد سرویس شدم
هوف من چم شده
اون فقط داشت شوخی میکرد همین
چرا پریدم بهش آخه
الان حتما کلی از دستم ناراحت شده و دلخوره
خداروشکر فقط بچه های کلاس چیزی نشنیدن
سرمو بین دستام گرفتم خدایا کمکم کن دارم دیوونه میشم
صورتمو آب زدم و از سرویس اومدم بیرون که دیدم سامان جلوی در سرویسه
با دیدنم گفت ـ خوبی؟
سرمو تکون دادم متاسفم
من یکم حالم خوب نبود متوجه نشدم چی دارم میگم بیخشید
لبخند زد ـ نه بابا این چه حرفیه رفیقا از هم ناراحت نمیشن
لبخند زدم که گفت ـ بریم استاد اومده
اوه اوه الان پارمون میکنه
سرمو تکون دادم بریم