امروز هفتم آریا بود..
نه من رفتم نه هیچکدوم از اعضای خانواده..
روی پله ها نشسته بودم و سرمو به نرده تکیه داده بودم
حوصله نداشتم
صدای زنگ در اومد
چند دقیقه بعد دوباره صدای زنگ اومد
وا مگه مامان نیست جواب بده؟
دوباره صدای زنگ اومد که رفتم در رو باز کردم
زن عمو بود
اون اینجا چیکار میکرد؟ مگه مراسم هفتم پسرش نبود؟
اینجا چیکار میکنی؟
اومد تو خونه ـ اومدم انتقام خون پسرمو بگیرم
منظورت چیه؟
بلند داد زد ـ پریسیما؟ کجایی؟
مامان که تاحالا پیداش نبود اومد ـ چیشده؟
زن عمو برگشت سمتم و لبخند مزخرفی زد
رفت سمت مامان و چاقو رو محکم زد توی شکمش
درآورد و زد تو استخون زانوش
دوباره درآورد و زد تو قفسه ی سینش و درآورد و برای آخرین بار زد توی قلبش
مامان بی جون روی زمین افتاد
مات شده زل زدم بهشون
نمیتونستم تکون بخورم یا حرکتی کنم
زن عمو با صدای بلند خندید ـ بچه که نداری بکشمش خیالم راحت شه پس مادرتو کشتم حداقل یکم منو درک کنی
آریا، ساواش رو همینطوری کشت.. مگه نه؟
همینطوری با چاقو بهش ضربه زد دیگه مگه نه؟
خندید ـ دوباره مجبور شدی این صحنه رو ببینی
ببخشیدا
اومد سمتم و چاقو رو زیر گلوم گذاشت و محکم فشار داد ـ توروهم میکشم
برگرد ببین با پسرم چیکار کردی
برگشتم پشت سرم آریا رو دیدم که سرش لای طناب بود و آویزون شده بود
درواقع اعدام شد ولی.. ولی.. تو خونه ی ما؟ چطور ممکنه؟ مگه زندان اعدام نشد؟ مگه نمرد؟ مگه امروز هفتمش نیست؟
اومدم سوال بپرسم که زن عمو چاقو رو جلوی قفسه ی سینم نگه داشت و خندید ـ خفه شو
تو پسرمو اعدام میکنی؟ حالا ببین چیکارت میکنم
و چاقو رو محکم توی قلبم فرو کرد
با صدای بلند جیغ کشیدم که یهو از خواب پریدم
وای
خدایا کمکم کن
این چه خوابی بود
پیمان و مامان و بابا با سرعت اومدم توی اتاقم و پیمان مثل همیشه بغلم کرد
با گریه جیغ کشیدم واای
پیمان سرمو به سینش فشرد ـ جونم.. جون دلم.. آروم.. آروم باش قربون چشات برم من..
با صدای بلند هق هق میکردم
مامان و بابا با بغض نگام میکردن که پیمان گفت ـ شما برین من پیشش میمونم
برین
بابا سریع مامان رو برد بیرون
پیمان با دستش صورتمو قاب گرفت ـ دورت بگردم من خوبی؟ چیزی نشده فقط کابوس دیدی.. باشه؟ آروم باش فداتشم آروم باش..
نفس نفس میزدم
پیمان آروم موهامو نوازش کرد و آروم زمزمه کرد ـ پیمان بمیره برای تو .. تورو توی این وضع نبینه ..
داداشی خستم.. خیلی خسته
من دیگه نمیتونم تحمل کنم
طاقت ندارم
هربار یچیزی میشه و منو اذیت میشه
آریا مرده و زندش واسم پر از درده و اذیتم میکنه
دیگه باید چیکار کنم؟ دیگه چیکار کنم که آروم شم؟ مگه من چیکار کرده بودم که زندگیم اینطوری شده؟ مگه چه گناهی کردم؟ به کی آزار رسوندم؟ چرا زندگیم اینطوری شده آخه؟ بخدا خسته شدم..
همه چی داره آزارم میده..
منو محکم تر تو بغلش فشار داد و روی بازومو نوازش کرد..
روی موهامو بوسید ـ دورت بگردم من اینم میگذره خوشگلم اینم میگذره..
با چشای خیسم نگاش کردم که با خنده گفت ـ با اون چشمای باباقوریت نگام نکن بچه
سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم
به تاج تختم تکیه داد و منو توی بغلش گرفت
موهامو نوازش کرد ـ بخواب
توهم برو بخواب.. صبح باید بری شرکت..
ـ مهم تویی
حاجی شرکت واسه ددی جونه
لبخند زدم ددی جون اخراجت میکنه ها
ـ نه بابا سیسی فهیمی جون نمیزاره
فهیمی کیه؟
خندید ـ دختر آقای فهیمیه بزرگ
زل زدم بهش موضوع چیه؟ قبلا هم راجبش حرف زده بودیاا فکر نکن یادم رفته
ـ تعریف کنم؟
با اینکه حوصله نداشتم ولی گفتم آره تعریف کن
سرشو تکون داد ـ والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون سیسی جون
این دختره یه روز که من شرکت بودم با ددیش اومده بود شرکت برای تایپ گزارشیه بعضی از پرونده ها
بعد این دختره منو دید مثل اینکه روم کراش زد
چشمک بامزه ای زد که خندم گرفت
ادامه داد ـ بعد روش نمیشد بهم بگه
چند روز بعدش که من رفته بودم شرکت باباش برای اینکه پرونده هارو تحویل بگیرم تنها بود
باباش هنوز نیومده بود
اونم دید فرصت مناسبه منو برد تو اتاق خودش
با چشای گرد شده نگاش کردم چی؟
از دیدن حالت چهرم خندش گرفت ـ نه نه کاری نکردیم یعنی باهاش کاری نکردم
بیشتر چشام گرد شد که زد زیر خنده ـ وای
هیچی دیگه بهم اعتراف کرد روم کراشه و منم دیدم یه مقداار (با نوک انگشت نشون داد) همینقدر ازش خوشم میاد
خندم گرفت که گفت ـ هیچی دیگه خلاصه که گفتم اوکی و فلان
چند باری رفتیم بیرون و یکم گشتیم
فعلا که به نتیجهإی نرسیدیم ولی دختر بامعرفتیه
سرمو تکون دادم
همونطور که موهامو نوازش میکرد گفت ـ توچی؟
من چی؟
ـ از کسی خوشت نمیاد؟ یا با کسی دیت نرفتی؟
همه جا که باهام بودی چطوری من رفتم دیت و تو خبر نداری؟ من اصلا تایم و یا حوصله ی اینو دارم که به این موضوع فکر کنم؟
ـ منطقی بود
از فردا بگردیم دنبال دوست پسر برای تو
و خندید که حرصی گفتم نمیخوام
تو برو بچسب به فهیمی جونت
ایش
ـ قربونت برم حسود کوچولووو
ایشه
خندید ـ بخواب دورت بگردم .. بخواب
انقدر با موهام ور رفت که آخر خوابم برد ..
ـ..
#پیمان
توی این مدت پروا حالش نسبت به قبل خیلی بدتر شده و بیشتر احساس عذاب وجدان داره
با اینکه آریا قاتل بود ولی بازم حالش بد بود و میگفت
بازم دونفر بخاطر من مردن
چرا انقدر همه چی مزخرفه آخه..
بهم گفت دیگه نمیخوام برم دانشگاه
قبول نکردم ولی برای رفتنشم اصرار نکردم
به هرحال که دیگه نمیره دانشگاه چون واقعا حوصله نداره
نمیدونم روزارو چطوری داریم میگذرونیم ولی هرچی که هست خیلی مزخرفه .
تاز از شرکت اومدم بیرون و سوار ماشین شدم که گوشیم زنگ خورد
هومان بود
جواب دادم ـ جانم هومان
با مکث گفت ـ سلام داداش چطوری
ـ سلام قربونت تو چطوری
ـ خوبم
دوباره مکث کرد و گفت ـ پروا حالش بهتره؟
نفس عمیقی کشیدم ـ نه واقعا
حالش خوب نیست
اهی کشید و گفت ـ ای بابا
غرض از مزاحمت پیمان یه چیزی میخواستم بگم بهت
کنجکاو گفتم ـ چیشده ؟
سریع گفت ـ نه نه اتفاقی نیوفتاده
راستش آخر ماه تولد نامزد برادرمه
داره یه جشن بزرگ میگیره و همه ی دوست و آشنارو داره دعوت میکنه
از اونجایی که برادرم دوستای زیاد نداره و فقط سه چهارنفرن بهم گفت که از دوستای خودم بخوام که بیان جشن
و چون من خیلی از سفر شمال و شماها گفته بودم گفت ازتون خواهش کنم بیاین
و منم دیدم پروا حالش خوب نیست گفتم بهتون بگم حتما بیاین تا اونم حال و هواش عوض شه و یکم بهتر شه
با تردید گفتم ـ پیشنهاد خوبیه ولی فکر نکنم بتونیم بیایم
چون پروا اصلا حوصله ی بیرون رو نداره و حتی دانشگاه نمیره
ولی از بقیه میتونم بخوام که بیان
ـ اونا که بیان ولی شماهم بیاین لطفا
راضیش کنین و بیارینش مطمئنا حالش بهتر میشه
مکث کردم ـ خب بزار ببینم چی میشه بهت خبر میدم
به کیا بگم دقیقا؟
تند گفت ـ همه ی اوناییکه باهم شمال بودیم دیگه
اگه کسی روهم خواستین بیارین باخودتون خوشحال میشیم
سرمو تکون دادم ـ اوکی
مرسی بابت دعوتت
بعدازخداحافظی گوشی رو قطع کردم
یعنی پروا قبول میکنه که بریم؟
وقتی رسیدم خونه مستقیم رفتم توی اتاق پروا
کنار تراس نشسته بود و مثل همیشه سرش روی زانوهاش بود
ـ سلام
بدون اینکه تکون بخوره گفت سلام
آروم رفتم جلو و کنارش نشستم
ـ خوبی؟
اوهوم
ـ نمیخوای نگام کنی؟
سرشو بلند کرد
وای
مشخص بود دیشب تا صبح رو بیدار مونده
موهاشو نوازش کردم و با لبخند گفتم ـ بهتری؟
اوهوم
ـ پرواا یه خبر جاذاااب دارام بارات
نگام کرد چی؟
ـ جشن تولد دعوتیم با ایل و تبارمون
سرشو تکون داد
ـ لباس داری برای جشن تولد یا بریم بخریم؟
من نمیام شماها برین
اخم کردم ـ بیخود
باید بیای حرفم نزناا
اگه تو نیای ماهم نمیریم
چیکار به من دارین آخه
خودتون برین
ـ بدون تو کجا بریم؟ ما میخوایم تورو ببریم حال و هوات عوض شه
من نمیام
ـ خب پس ماهم نمیریم
از جام بلند شدم برم سمت در که صداشو شنیدم ـ تولد کیه؟
برگشتم سمتش ـ زن داداش هومان
چیزی نگفت که کنارش نشستم ـ میشه بریم؟
باشه
ـ ایوللللل
بوسش کردم و دوباره گفتم ـ لباس داری یا باید بریم بخریم؟
همون لباسای قبلی رو دارم
ـ نه میریم بخریمم
یکم فکر کردم ـ عه اون پیراهن آبیه بود خریدم واست
کدوم؟
ـ همونی که اونروز هومان اشتباهی اومد تو اتاق پرو
خب؟
ـ اونو بپوش
اون لباس رو اونجا هومان دیده بود تو تنم من خجالت کشیدم
بعد توقع داری جلوی اون همه آدم بپوشم؟
ـ خب قشنگه
خب میتونی روش اون شنل گیپوری که داری سفیده
اونو بپوشی
بزار ببینم چی میشه
یکاریش میکنیم حالا
سرمو تکون دادم ـ باشه پس
من برم به بچه ها خبر بدم
چیزی نگفت که از اتاقش اومدم بیرون
#پروا
امشب جشن تولد بود
اصلا دلم نمیخواست برم ولی پیمان مجبورم کرده بود بعداز اینکه گفتم میام بازم بهش پشیمون شدم و گفتم نمیام ولی کلی اصرار کرد و مجبورم کرد برم باهاشون
ساعت نزدیکای 6 بود و جشن تولد ساعت 7 شروع میشد
رفتم حموم و همینکه اومدم بیرون در اتاقم باز شد و پیمان با تاپ و شلوارک توسیإی که تنش بود پرید تو اتاقم ـ هااااای بااربیییی
قبل از اینکه حرف بزنم سشورامو زد به برق ـ بیا بشین موهاتو خشک کنم
نشستم روی صندلی که خودش موهامو خشک کرد
ـ بزار موهات باز باشه نبندشون
حوصله ی موهامو ندارمم
ـ نه بزار باز باشه
من میرم بیرون لباستو بپوش صبر کن خودم آرایشت کنم
با تعجب گفتم تو؟
ـ بله سیسی
از اتاق رفت بیرون که لباسمو پوشیدم و چند دقیقه بعد تقه إی به در زد ـ بیام؟؟
بیا
اومد تو اتاق
لباساشو عوض کرده بود
با دیدنم سوتی زد ـ ماشالله چه بهت میاد دختر
بشین آرایشت کنم
نشستم که گفت ـ پوستت سفیده و خوبه پس لازم به کرم پودر و کانتور و این چرت و پرتا نیست
برام ریمل زد و بعدش واسم رژگونه زد
تینت رو برداشت و یکم نگام کرد ـ نه پوستت سفیده تینت بزنم لبات خیلی میاد تو دید
رژ صورتیه کمرنگی برداشت و آروم زد روی لبم
ـ خب .. حالا یه برق لب بزنم
واسم برق لب زد و یکم نگام کرد ـ چی ساختممم
دمم گرم
خودمو تو آینه دیدم
با اینکه زیاد آرایشی نداشتم ولی چون چندماهی میشد که آرایش نکردم چهرم عوض شده بود
ـ من میرم موهامو مرتب کنم
حاضر شو بیا بیرون
باشه ای گفتم که رفت بیرون
شنلمو پوشیدم و عطر زدم
از اتاق رفتم بیرون که پیمانم اومد ـ بریمم؟
سرمو تکون دادم و از پله ها رفتیم پایین و با مامان و بابا خداحافظی کردیم
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
توی راه بودیم که گوشیه پیمان زنگ خورد ـ جون
نمیدونم کی بود و چی گفت که پیمان ماشینو یه گوشه نگه داشت ـ بیا ما همونجا ایستادیم
گوشی رو قطع کرد که پرسیدم کیه
ـ پارساست
داره میاد
چیزی نگفتم که چند دقیقه بعد ماشین پارسا کنارمون ایستاد و پیاده شد اومد سمتمون ـ سلامم
سلام کردیم که پیمان گفت ـ بقیه کجان؟
ـ دارن میان
پدرام و فرناز که باهم میان
آرش و نازگل نمیتونن بیان
هلنا با هیوا میاد
پیامم گفت خودمو میرسونم
پیمان اوکیإی گفت که گفتم تو دیگه چرا ماشین آوردی؟ میگفتی میومدیم دنبالت
سرشو تکون داد ـ حواسم نبود اصلا
مکث کرد ـ خب دیگه بریم بنظرم
سوار ماشینش شد که راه افتادیم
بعداز 20 دقیقه رسیدیم
چرا انقدر راه طولانی بود ؟
پیمان همونطور که داشت ماشینو پارک میکرد گفت ـ نمیدونم والا
اینجا ویلای خودشونه
از ماشین پیاده شدیم و وقتی پارسا به طرف پله ها رفتیم و رفتیم بالا
هومان جلوی در سالن داشت با تلفن صحبت میکرد که با دیدنمون گوشی رو قطع کرد و اومد سمتمون ـ سلام خیلی خوش اومدین
سلام کردیم که با دیدنم چند ثانیه زل زد بهم
سریع به خودش اومد ـ بفرمایین .. بفرمایین داخل
خیلی خوش اومدین
من بین پارسا و پیمان بودم ولی یکم ازشون فاصله داشتم یعنی یکم پشتشون بودم
داشتیم میرفتیم که صدای هومانو شنیدم که آروم گفت ـ خیلی خوشگل شدی
نشنیده گرفتم و رفتم داخل
روی یکی از میزا نشستیم که هومان اومد ـ بقیه کجان؟
پارسا زودتر گفت ـ تو راهن دارن میان
هومان سرشو تکون داد ـ باشه
چند لحظه بعد یکی از پیش خدمتا اومد و شیرینی و شربت گذاشت روی میز و وقتی رفت ینفرم اومد میوه گذاشت
هومان بلند شد ـ از خودتون پذیرایی کنین لطفا
و با ببخشیدی ازمون فاصله گرفت
پارسا یکی از شربتا رو برداشت و خورد ـ عجب شربتیههه
پیمان تو نخور بنظرم
واست خوب نیست
پیمان خندید ـ دلقکه بیشعور
بیا اینو بخور
پارسا غش غش خندید ـ اونو باید ینفر دیگه بخوره نه من
با چشای گرد شده نگاشون کردم چی میگین شماهاا
بیشعورااا
پارسا با خنده گفت ـ گوشاتو بگیر بچه
ایشی گفتم و به جلو نگاه کردم که یکسری ها داشتن میرقصیدن
تعداد زیادی نبودن هنوز
فقط سه چهارتا میز نشسته بودن که روی هرکدوم دو یا سه نفر بودن
هنوز کسی نیومده بود
هومان با یه پسره و دختره داشت صحبت میکرد و چند دقیقه بعد هومان وارد یکی از اتاقا شد و دختره و پسره منتظرش موندن
چه کسل کنندست اینجا
پارسا بلند شد ـ بیا بریم برقصیم دیگه کسل کننده نباشه
چشامو ریز کردم حتماا
برو بابا کی حوصله ی رقص داره
ـ ایشه
پیمان خندید ـ چرا خب
پاشو باهاش برقص حوصلت میاد سر جاش
رو به پارسا گفتم الان بگیر بشین
بزار یکم بگذره بعد بلندشو هنرنمایی کن
خندید و نشست ـ چشم
کم کم مهمونا اومدن و بچه های ماهم اومدن
البته دایی پیام بعدازهمشون رسید
هومان اومد و یکی یکی به همه خوش آمد گفت و بعدش برادرش و زن داداششم اومدن
زن داداشش دختر خیلی خونگرم و مهربونی بود و چهره ی بانمکی داشت
داداشش از خودش بزرگتر بود و اونم مرد خیلی خونگرم و مهربونی بود
داداشش و زن داداشش رفتن ولی هومان نشست پیشمون
پارسا برگشت سمتم ـ پروا توروخدا
تورو مرگ پیمان
پیمانو کفن کنن
پیمان پیش مرگت بشه
چشام گرد شد چتههه
کشتار راه انداختی چرا
ـ بیا بریم برقصیم
خداشاهده قر تو کمرم داره بندری میزنه
برو یکیو پیدا کن برقص باهاش
من حوصله نداره
اینجاهم به زور نشستم
پارسا چشم غره رفت ـ ایشه
پاشو بریم توروخدا
نه
بلند شد و دستمو کشید ـ پاشو ببینم
به زور منو برد وسط
خودش میرقصید و منم فقط نگاش میکردم
بعداز چند دقیقه دستمو گرفت و هی باخودش میکشید
بلاخره خسته شد که رفتم سمت میز و پارساهم دنبالم اومد
همه با خنده نگامون میکردن که حرصی گفتم کوفت
روانیم کرد
پارسا نشست روی صندلی ـ دلتم بخواد
همه آرزوشونه با من برقصن
برو با همون همه ها برقص
پسره ی جلف
همه خندشون گرفته بود ولی از ترس من نمیخندیدن
یکم که گذشت پارسا رو به هومان گفت ـ داداش شماها اینجا گلاب مقدس نمیخورین ؟
هومان با تعجب گفت ـ گلاب ؟ چرا گلاب بخوریم ؟
پدرام زد زیر خنده که پارسا خندش گرفت ـ وا
تو همه ی جشنا گلاب میخورن دیگه
هومان چشاش گرد شد ـ جدی؟ نه ما گلا ..
یهو زد زیر خنده ـ وای مردم دهنت سرویس پسر
گلاب چیههه آخه
چرا اتفاقا میخوریم ولی من فکر کردم شما نمیخورین برای همین راجبش چیزی نگفتم
پارسا دستی به ته ریشش کشید ـ نه میخوریم
فقط پیمان چون کافره گلاب نمیخوره
پیمان آروم خندید و گفت ـ یه شب چیزی نمیشه
پارسا دستاشو زد بهم ـ ایوللل
برگشت سمت هومان که هومان گفت ـ الان نمیخوریم ما
ما معمولا وسطای جشن میخوریم
البته اگه میخواین الان میارم براتون
پارسا سریع گفت ـ نه بعدا یه دفعه بخوریم باهم
هومان با خنده باشه إی گفت و از پیشمون رفت
همه برگشتیم سمت پارسا که خندید ـ چیههه یهو حمله کردین
فرناز زودتر گفت ـ خجالت نمیکشی ؟ الان چه وقت مشروب خوردنه؟
پارسا چپ چپ نگاش کرد ـ ولمون کن بابا
تو شمال بخاطر شما خانوما نخوردیم اینجا دیگه ولمون کنین دیگه
هلنا یهو گفت ـ بهش نمیاد اهلش باشه
مگه دکتر قلب نیست ؟
پارسا ابرو بالا داد ـ چه ربطی داره
دکتره که دکتره
مگه دل نداره یه دوتا پیک بزنه بالا؟
هلنا شونه بالا داد و دیگه چیزی نگفت
همونطور که هومان گفته بود وسطای جشن مشروب آوردن و پخش کردن
خودش برای میز مارو آورد
همه ی پسرا برداشتن که هیوا گفت ـ هلنا میخوری؟
همه با تعجب نگاشون کردیم که هلنا آره إی گفت و هیوا بهش داد
پدرامم یه پیک به فرناز داد
همه برگشتن سمت من و هومان گفت ـ توهم میخوری؟
نه
هلنا ـ وا پروا همه میخورن توهم بردار
پیمان قبل از من گفت ـ چون همه میخورن اونم باید بخوره؟
هلنا نگاش کرد ـ دیگه بلاخره نمیشه اون نگامون کنه که
قبل از پیمان گفتم ـ نه من نمیخورم
هومان لبخند زد ـ الان برات شربت میارم
نه ممنون لازم نیست
ـ نه میارم
سریع رفت و با یه لیوان شربت برگشت و داد بهم ـ بفرماا بانوو
تشکر کردم که پارسا گفت ـ عه شیشه ی گلاب کو؟
هومان خندید ـ چیکار کنی؟
پارسا قیافه گرفت ـ دیگه بلاخره دیدی یکی بازم خواست
هومان با خنده سرشو تکون داد و بطریه مشروب رو از روی زمین گذاشت روی میز
پارسا لبخند زد ـ خودتم اگه امکانش هست بشین همینجا
هومان نشست و بعداز اینکه پیکارو زدن به پیکای همدیگه مشروبو سر کشیدن
دور دوم هومان و پارسا و پدرام خوردن
دور سوم و چهارم پارسا و هومان خوردن فقط
خواستن دوباره بخورن که گفتم بسه
برگشتن سمتم که گفتم پارسا کافیه
میخوای پشت فرمون بشینی
اینجوری ادامه بدی مستقیم میری تو دیوار
همه خندیدن که هومانم لبخند زد
جفتشون چشاشون قرمز شده بود و مشخص بود مست شدن
پارسا چشمی گفت و یهو یکی هومانو صدا زد ـ هومان جون؟ میشه بیای یه لحظه
یه دختره بود که با ناز صداش میزد
پیراهن کوتاهی پوشیده و همه ی بدنش معلوم بود
لباس منم کوتاه بود ولی خب برای اون خیلی وضعش بدتر بود
هومان رفت سمت دختره
فک کنم نامزدش بود
برگشتم سمت بچه ها که هیوا یه شیرینی برداشت و خواست بخوره که از دستش افتاد
پارسا آروم زد روی شونش ـ غصه نخور رفیق فلج بودن همین مشکلاروهم داره
هیوا چشم غره ای رفت ـ کوفت
یهو نمیدونم چم شد حالم بد شد
بلند شدم و رو به پیمان گفتم میرم سرویس زود میام
ـ میخوای بیام باهات؟
نه نه خودم میرم
سرشو تکون داد که ازشون فاصله گرفتم
خب حالا سرویس کجاست؟
با صدای کسی برگشتم و هومانو دیدم
ـ کجا میری؟
ب..ببخشید سرویس کجاست؟
لبخند زد ـ بیا ببرمت
ب.. بگید.. خودم میرم..
ـ از اینجا بگم نمیتونی پیداش کنی.. بیا
دنبالش رفتم که سرویس رو پیدا کردم ـ اونجاست
تشکر کردم و بعداز اینکه رفت منم رفتم تو سرویس
دستمو شستم و یکم آب به زیر گردنم زدم
گرمم بود و احساس خفگی داشتم
بعدش اومدم بیرون
حس کردم موهام یه طوری شده
اولین اتاقی که دیدم در رو باز کردم و رفتم داخل
جلوی آینه ایستادم و بعداز اینکه مطمئن شدم اتفاقی برای موهام نیوفتاده خیالم راحت شد
شنلمو درآوردم و دستمو بردم زیر گردنم و موهامو انداختم پشت سرم فقط یکم از چپ و راست آوردم جلو
برگشتم که برم سمت در که صدای درو شنیدم و یهو هومانو دیدم که با لبخند ملیحی جلوی در ایستاده
هول شدم شما.. شما اینجا چیکار میکنین؟ کی اومدین؟
آروم نزدیکم شد ـ خیلی وقته
با چشای ترسیده نگاش کردم و یه قدم رفتم عقب که باز اومد جلو
انقدر نزدیکم شد که خوردم به دیوار ..
#هومان
دستشو برد زیر موهاش و آروم مرتبشون کرد
در اتاق رو بستم که با شنیدن صداش برگشت سمت در و با دیدن من هول شد و گفت شما.. شما اینجا چیکار میکنین؟ کی اومدین؟
آروم نزدیکش شدم ـ خیلی وقته
یه قدم رفت عقب
مشخص بود ترسیده
ته چشاش ترسو میدیدم
دوباره رفتم جلو
انقدر نزدیکش شدم که خورد به دیوار
دستامو دو طرف صورتش گذاشتم روی دیوار که با ترس نگام کرد و با لکنت گفت چی .. چیکار میکنی؟
ـ هیش، حرف نزن
توی چشاش نگاه کردم
وقتش بود بگم، مگه نه؟
خواستم ببوسمش ولی پشیمون شدم
به زور لباشو تکون داد برو اونور ..
تکون نخوردم که گفت خواهش میکنم
چشامو بستم لباشو نبینم تا خودمو کنترل کنم
چون هرلحظه ممکن بود ببوسمش
آروم لب زدم ـ پروا باید یچیزی بهت بگم
حرف نزد که نگاش کردم ـ من .. من ازت خوشم میاد و .. یه جورایی بهت علاقه دارم
بدون هیچ حسی داشت نگام میکرد
قلبم تند تند میزد
میترسیدم که نکنه یه وقت منو قبول نکنه و ردم کنه
وقتی چیزی نگفت لبخند زدم ـ دوسِت دارم .
سرشو انداخت پایین و آروم گفت ولی من ندارم ..
شوکه شدم
یه لحظه حس کردم قلبم ایستاد
مات شده نگاهش کردم
این چیزی نبود که میخواستم بشنوم
میدونستم دوستم نداره ولی فکر نمیکردم با شنیدن این حرف از زبون پروا انقدر اذیت شم
بازوشو تو دستام گرفتم
سرمو انداختم و نفس عمیق کشیدم و دوباره گفتم ـ چرا؟ چرا دوستم نداری؟
حس کردم بغض کرده و الان میزنه زیر گریه ..
ـ چرا بغض کردی؟
حرف نزد که بازوشو توی دستام فشردم
آخی زیر لب گفت آروم ..
ـ پروا من دوسِت دارم
مکث کرد
یهو زل زد تو چشام ولی من دوسِت ندارم
ـ آخه چرا؟
به زور گفت برو اونور ..
تکون نخوردم
دوباره گفت خواهش میکنم
بازم تکون نخوردم
سعی کرد هولم بده و بره ولی نتونست
وقتی دید نمیتونه هولم بده یا تکون بخوره با چشای پر از اشک نگام کرد نمیری کنار ؟
سرمو انداختم پایین ـ اونجوری نگام نکن
اختیارمو از دست میدم ..
با بغض گفت چرا دوستم داری ؟
نگاش کردم ـ باید دلیل بیارم ؟
نمیترسی؟
اخم کردم ـ از چی بترسم؟
آروم گفت هرکی دوستم داشت ، هرکی نزدیکم شد آخرش مرد ..
تو نمیترسی که بخاطر من بمیری ؟
لبخند زدم و آروم روی قطره اشکی که از چشاش چکید رو بوسیدم و تو همون حال گفتم ـ مردن اگه بخاطر تو باشه من نمیترسم ..
نگام کرد
چشماش ، وای چشماش :)
من کِی دیوونه ی اون چشما شدم ؟
وقتی برق اشک تو چشماش بود و مژههاش بخاطر گریه به هم چسبیده بودن خیلی بانمک تر میشد ..
چشمای قشنگش با اینکه خیس بودن ولی از همیشه قشنگتر بودن :)
یادم باشه هیچوقت اشکشو درنیارم که با دیدنش نتونم خودمو کنترل کنم ..
با لبخند نگاش کردم که گفت چرا دوستم داری هومان؟
وای ..
چقدر شنیدن اسمم از لبای اون شیرین بود ..
الان عمیقاً عاشق اسمم شدم
چقدر قشنگ تلفظ میکرد ..
به خودم اومدم ـ گفتم که .. دوست داشتن تو مگه دلیل میخواد ؟
نمیخواد؟
ـ نه ..
من دوسِت دارم ..
گفتم که .. من دوسِت ندارم
ـ پروا خواهش میکنم
خواهش ؟ چرا؟
ـ جوابت به من چیه؟
نه .. من نمیخوام با تو ..
انگشتمو گذاشتم روی لبش ـ هیش
نگو .. نگو اینو ..
دلم نمیخواد بشنوم
بخاطر مستی تعادل نداشتم
امشب زیاده روی کرده بودم
هم پیش پارسا خورده بودم هم پیش هامین و بچه ها
داشتم میوفتادم که چشامو بستم و دوباره ایستادم
سرمو بردم سمت صورتش که صورتشو برگردوند برو .. برو اونور.. تو .. حالت خوب نیست .. برو کنار
لبخند نرمی زدم و چشامو بستم و آروم لب زدم ـ چرا؟ چرا نباید حالم خوب باشه؟ وقتی تو بغل منی دیگه چی میخوام؟
دستمو دور کمرش گذاشتم و سرمو روی شونش گذاشتم
دستاشو گذاتش رو شونه هامو سعی کرد هولم بده
آروم از کمرش بلندش کردم تا همقد من شه
با ترس گفت ن .. نکن .. نکن هومان میوفتم ..
لبخند زدم ـ نمیوفتی کوچولو
چرا فکر کردی میندازمت یا از دست من میوفتی؟
توعه کوچولو که وزنی نداری بچه
اینبار با بغض گفت تورو .. توروخدا بزارم زمین .. من .. من میترسم
یکم بیشتر بردمش بالا که از ترس چشاشو بست و دستاشو به شونم محکم فشار داد
یهو ولش کردم که مستقیم افتاد تو بغلم و جیغ کشید وااای
یه دستش رو شونم و یه دستش رو قفسه ی سینم
سرش روهم از ترس به قفسه ی سینم فشار میداد
نگاش کردم که دیدم چشاشم بسته
لبخند زدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم و آروم زیر گوشش لب زدم ـ دیدی چیزی نشد ؟ آخرم افتادی تو بغل من ..
با بغض گفت چرا ولم نمیکنی؟بزار برم از اینجا ..
اخم کردم ـ بهم جواب درست و حسابی ندادی
کجا ولت کنم؟
جوابمو گفتم .. نه .. نمیخوام .. من دوسِت ندارم
دستام شل شد
آروم هولم داد و چون بخاطر مستیم تعادل نداشتم چند قدم رفتم عقب
نگام کرد ببخشید
و خیلی سریع شنلشو برداشت پوشید و از اتاق رفت بیرون
تو تموم این مدت من داشتم نگاش میکردم ..
#پروا
با ترس از اتاق اومدم بیرون
در رو بستم و نقس عمیقی کشیدم
اون چش شده؟ چرا اینطوری کرد یهو؟
انقد کمرمو محکم فشار میداد که جای دستاش درد گرفته بود
به طرف سالن رفتم و نزدیک میز شدم
نشستم رو صندلی که پیمان گفت ـ چقدر دیر کردی
آروم لبخند زدم کارم طول کشید
ـ خوبی؟
آره
ابرو بالا انداخت و آروم گفت ـ نیستی
قلبت تند میزنه ، سرخ شدی ، از یچیزی ناراحتی
چیشده؟
ای وایِ من
حالا نمیشد اینارو نمیگفتی؟
دوباره لبخند زدم نه اوکیم من
یکم دل درد گرفتم همین
ـ با اینکه این نیست قضیه ولی اوکی
دیگه حرفی نزدم که چند دقیقه بعد هومان درحالی که خمار خمار بود اومد پیشمون نشست
یکم که گذشت یه آهنگ ملایم گذاشتن برای رقص دونفره
فرناز و پدرام رفتن
هیوا و هلناهم باهم رفتن
پارسا بلند شد و دستشو به طرفم دراز کرد
زل زدم بهش چیه؟
ـ بریم برقصیم
چشم غره إی رفتم برو بابا
پارسا برگشت سمت پیمان ـ پیمان تو بیا
هومان پقی زد زیر خنده که پارسا خندش گرفت
دوباره گفت ـ پیمان با پروا میخوای برقصی؟
پیمان نگام کرد و دوباره گفت ـ نه الان حال رقصیدن رو ندارم
پارسا دستمو گرفت ـ ایشالله پیمان بمیره
بیا بریم برقصیم
چشامو گرد کردم چیکار به داداش من داریییی
دستمو کشید ـ بریم
کلافه هوفی کشیدم و همراهش رفتم
دستشو دور کمرم گذاشت و منم دستمو دور گردنش گذاشتم
خندید ـ اون تمرینای بچگی یه جا بدردمون خورد
لبخند زدم که با ریتم آهنگ هماهنگ شدیم
رسیده بود به اوج آهنگ که دستمو گرفت و من رفتم عقب چرخیدم که دستمو ول کرد و دوباره دستمو گرفت
منو کشید سمت خودش و اینبار یه دستشو گذاشت دور کمرم و یه دستمم گرفت تو دستش
منم یه دستمو رو شونهش گذاشتم
چشامو باز کردم و با دیدن هومان جا خوردم
لبخند نرمی روی لبش بود
آروم کنار گوشم گفت ـ وقتی داشتی باهاش میرقصیدی و دستاش روی کمرت حرکت میکرد داشتم دیوونه میشدم
لبخند آرومی زد و سرشو کج کرد ـ یکمم با من برقص خب نامرد ..
نمیتونستم مخالفت کنم چون وسط پیست رقص بودیم و اگه میزاشتم میرفتم همه چی بهم میریخت
از طرفی هومان حالش خوب نبود چشاش قرمز شده بود و خمار نگام میکرد
پس آروم باهاش رقصیدم
اون به من زل زده بود ولی من سرم پایین بود
تا آخر رقص بهش نگاه نکردم و وقتی رقص تموم شد سریع ازش فاصله گرفتم و به طرف میز رفتم
فقط پیمان نشسته بود
با شرمندگی نشستم سرجام و خواستم حرف بزنم که گفت ـ حس میکنم هومان دوستت داره
مات و مبهوت نگاهش کردم که نگام کرد و ادامه داد ـ وقتی داشتی با پارسا میرقصیدی نگاهش هم ناراحت بود هم عصبی
بعدش بلند شد و اومد وسط پیست و یکیو فرستاد با پارسا و زود دستای تورو گرفت
پارساهم خنگ بازی درنیاورد و به رقصیدن ادامه داد
لبخند زد ـ کم خاطرخواه نداریااا کوچولو
سرمو انداختم پایین ببخشید
متعجب گفت ـ چرا ببخشید؟
با شرمندگی گفتم آخه.. با هومان رقصیدم..
نمیتونستم بیام اینطرف
آخه وسط رقص بودیم
لبخند زد و دستمو گرفت ـ چرا عذرخواهی میکنی؟ تو که کار بدی نکردی عزیزدلم
فقط رقصیدی، همین
اگه خودت اذیت شدی که بحثش جداست وگرنه من که چیزی نگفتم بهت بچه
و آروم گونمو بوسید ـ کوچولوی مظلوم
چیزی نگفتم و فقط سرمو انداختم پایین
دیگه تا آخرجشن از جام تکون نخوردم و کنار پیمان نشستم
پارسا که تو حال خودش نبود و با هومان میرقصید
جشن که تموم شد از سالن اومدیم بیرون که هومان اومد ـ خیلی ممنونم زحمت کشیدید
پیمان لبخند زد ـ خواهش میکنم وظیفه بود
خیلی خوش گذشت دمت گرم
هومانم متقابلا لبخند زد ـ قربان شما
برگشت سمتم ـ از شماهم ممنونم که اومدی
سرمو تکون دادم و آروم زیر لب گفتم خواهش میکنم
بعداز خداحافظی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
تو ماشین گفتم بقیه کِی میان؟
شونه بالا داد ـ نمیدونم، پیام که زودتر رفت
هیوا و هلناهم داشتن میومدن
فرناز و پدرامو خبر ندارم پارساهم که فعلا بهش خوش گذشته
و خندید که منم لبخند زدم
وقتی رسیدیم خونه رفتم حموم و بعدش با همون حوله گرفتم خوابیدم
#هومان
لبخند محوی روی لبام بود و داشتم به چند دقیقه پیش فکر میکردم
اونجایی که با چشای نازش زل زده بود بهم و با التماس میگفت ولش کنم
من چطوری میتونم ازش بگذرم؟ چطوری بترسم از اینکه دوستش دارم؟
اگه منم مثل ساواش و آریا به ناحق بمیرم چی؟ مهمه اصلا؟ بنظر من که مهم نیست
من پروا رو دوستش دارم
نمیتونم ازش بگذرم
چقدر کوچولو و ریزه میزست ، خداا
وقتی دستام دور کمرش بود دلم میخواست بچلونمش از بس که کمرش باریک بود و خودشمم نرم بودد
ووییی
خیلی بغلی بودد
با کوبیده شدن میز سرمو بلند کردم و با دیدن پارسا با گیجی گفتم ـ چیشد؟
پارسا رو به روم نشست و چشاشو ریز کرد ـ دوستش داری؟
با بهت گفتم ـ کیو؟
پارسا لباشو جمع کرد و مرموز گفت ـ منو سیاه نکن من خودم ذغال فروشم
دوستش داری؟ بگو ببینم
شت.. از کجا فهمید؟
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم ـ فکر کنم آره..
صداشو شنیدم ـ ایجان یکی اینجا عاشق شده
چیشد که عاشقش شدی؟
نگاش کردم ـ نمیدونم.. خودمم نفهمیدم
فقط یهو دیدم شده یه تیکه از جونم..
لبخندشو دیدم ـ خب بگو ببینم.. دختره کی هست؟ من میشناسمش؟ کاری از دستم برمیاد؟
با تعجب نگاش کردم
مگه نمیدونست؟ نفهمید اون دختره پرواست؟
نگاه متعجبمو دید گفت ـ چیه؟
همونطوری گفتم ـ یعنی تو نمیدونی اون کیه؟
شونه بالا انداخت ـ از کجا بدونم؟ فقط وقتی حالتو دیدم فهمیدم یجاری کار میلنگه
بگو ببینم کیه
یکم من من کردم ـ راستش.. اون دختره..
سرمو بلند کردم ـ پرواست..
با چشای متعجب زل زد بهم ـ پروای خودمون؟
سرمو تکون دادم
ترسیدم نکنه عصبانی شه و بریزه سرم
یا بگه نباید بهش فکر کنم
دستی به ته ریشش کشید ـ مطمئنی دوستش داری؟
سرمو تکون دادم که گفت ـ از احساس پروا چیزی میدونی؟
ـ نه
اخماش رفت توهم ـ هومان خودت درجریانی لازم نیست من بگم
پروا خیلی آسیب دیده مخصوصا روحی .. پروا کلا دختر آروم و ساکتیه ولی از وقتی این اتفاق افتاد دیگه کم پیش میومد ما صداشو بشنویم
حالش خوب نیست
من نمیتونم توی این موضوع خیلی دخالت کنم ولی به عنوان پسرخالش که نه، به عنوان داداش بزرگترش دارم بهت میگم
کمکت میکنم ولی .. کوچیکترین آسیبی از جانب تو به پروا برسه قسم میخورم زندت نمیزارم هومان
تو خانواده ی ما .. خانواده ی پدریشو نمیدونم ولی تو خانواده ی مادریش که ما هستیم خط قرمز هممون پرواست
چه بزرگ و چه کوچیک
پروا برای ما یه جور دیگست ، هرکدوم از ما به نوبه ی خودمون از پروا مراقبت میکنیم
توی اون اتفاق نه تنها پروا بلکه ماهم از دیدن این وضعیتش حالمون بد شد و آسیب دیدیم
من پروا رو از خواهر بیشتر دوست دارم
پروا برای من یجور دیگست
حالا پیمان بماند .. اون حتی از ماهم سختگیر تره که خب طبیعیه
چون پیمان برادرشه و مطمئنا بیشتر از ما واسش عزیزه
پس حواستو جمع کن
هروقت خواستی پا پیش بزاری رو من حساب کن
با لبخند نگام کرد که منم لبخند زدم ـ باشه
مرسی ازت
بازم با لبخند نگام کرد و چیزی نگفت
چند لحظه بعد گفت ـ من دیگه برم
همه رفتن من اینجا پلاسم
و خندید که منم خندیدم ـ زحمت کشیدی پارسا خوشحالم کردین که اومدین
بعداز خداحافظی پارسا رفت
من موندم و سامیار و ارسلان و هامین
زن هامین که رفت خونه
سامیار اومد سمتم ـ خب هومان الان باید چیکار کنیم؟
به گوشیم نگاهی انداختم ـ فعلا هیچی
دیروقته بهتره بریم خونه فردا دوباره بیایم البته اگه تایم داشتیم
من 6 میام اینجا چون 11 باید مطب باشم زود میام که زودتر کار تموم شه
شماهم اگه تایم داشتین بیاین
سامیار سرشو تکون داد ـ اوکی پس ما میریم فعلا
خداحافظی کردیم و اونا رفتن
هامینم رفت و منم در ویلارو قفل کردم و سوار ماشین شدم
وقتی رسیدم خونه رفتم حموم و دوش گرفتم
بعدش که بیرون اومدم با همون حوله روی تخت دراز کشیدم
خوابم نمیبرد
همش تو فکر پروا بودم..
چرا دوستم نداره؟ یعنی اگه خاستگاری کنمم باز جوابش منفیه؟
چیکار کنم؟
زل زدم به سقف
لبخند نشست رو لبام
وای وقتی امشب تو بغل من داشت میرقصید..
وای وای
دیوونش شده بودم
نمیتونم توصیفش کنم
موهای قشنگی داره
پوست سفیدی داره
چشای نازی داره
مژه های بلندی داره
گونش همیشه قرمزه
بدن خوبیمم داره ، لباش وای لباش ..
از همه مهمتر .. قلب مهربونی داره و با شخصیته ..
هیچکدوم از اینا منو به وجد نمیاره
نمیدونم چمه
هیچکدوم از اینا حس خاصی نمیدن بهم
نمیپونم چرا دوسش دارم
فقط میدونم دوسش دارم و بدون اون نمیتونم تحمل کنم:)
کاش مال من شه:)
گوشیم پیامک اومد که برداشتمش
ساعت دقیقا دوازده بود
یعنی سر تایم چهارتاصفر آرزو کردم برای من شه؟
کاش واقعا همینطور شه:)))
#پروا
چند روزی از جشن تولد میگذشت
امروز قرار بود بریم مطب هومان برای چکاپ
میترسیدم برم
درواقع ازش خجالت میکشیدم
دلم نمیخواست باهاش رو به رو شم
ولی خب مجبور بودم و نمیتونستم راجبش به پیمان چیزی بگم..
لباسامو با یه جین مشگی و پیراهن مردونه ی آستین کوتاه مشگی که دکمه دار بود و یه مانتوی لیمویی و شال مشگی عوض کردم
ریمل و برق لب زدم و از اتاق رفتم بیرون که همون لحظه پیمان اومد و باهم از خونه رفتیم بیرون
وقتی به مطب رسیدیم منشی گفت باید یکم منتظر بمونیم
یه نفر داخل بود و قرار بود دونفر دیگهأم برن و بعدش ما بریم
منتظر نشسته بودیم که هومان اومد بیرون و رو به منشی گفت ـ خانم برای آقای امینی که فردا نوبت گذاشتید رو لغو کنین و بزارین برای سه شنبه ساعت 6
منشی چشمی گفت و هومان برگشت بره تو اتاق که مارو دید
با دیدنم لخند محوی زد و رو بهمون سلام کرد و دوباره برگشت سمت منشی
اینبار آرومتر حرف زد که نشنیدم چی گفت
وقتی رفت تو اتاقش چند دقیقه بعد دونفر از تو اتاق اومدن بیرون که منشی گفت ـ خانم رادفر بفرمائید داخل
با پیمان بلند شدیم و بعداز اینکه تقه إی به در زدیم هومان گفت بفرمایید داخل و ماهم وارد شدیم
سلام کردیم که هومان با خوش رویی گفت ـ سلام خیلی خوش اومدین
بفرمایین
روی کاناپه نشستیم که هومان رو به من گفت ـ شما برو اتاق روی تخت آماده شو تا من بیام ازت اکو بگیرم
آب دهنمو آروم قورت دادم و بلند شدم
به طرف همون اتاقه رفتم و در رو بستم
مانتوم رو در آوردم و روی تخت نشستم
با ترس به زمین خیره شدم که در باز شد و هومان اومد داخل
از ترس قلبم تند میزد و مطمئن بودم که قراره اکویی که میگیره خراب شه
با صداش به خودم اومدم ـ پروا؟ حواست کجاست؟
چی..چیزی گفتین ؟
سرشو تکون داد ـ آره، گفتم دراز بکش
سرمو تکون دادم و آروم دراز کشیدم
چندثانیه خیره نگام کرد و آروم خودش دکمه های لباسمو باز کرد و گفت ـ لباس زیرتو درمیاری یا بندش رو میاری پایین؟
با خجالت رومو برگردوندم و خواستم حرف بزنم که گفت ـ صبر کن
خودش آروم بند لباس زیرمو از دوطرف شونهم برد پایین و رو بهم گفت ـ خجالت نکش بارها ازت اکو گرفتم
بهم پشت کن و به اون سمت پهلوت دراز بکش
همونکاری که گفت رو انجام دادم
روی قفسه ی سینم یکم ژل زد و دستگاهای ریز رو بهم وصل کرد و شروع به اکو گرفتن کرد
چند لحظه بعد گفت ـ پروا از من نترس
من هیولا نیستم که بخوام بخورمت
اینجاهم تنها نیستیم که بخوام بلایی سرت بیارم
آدمی نیستم که به زور یه کاری رو انجام بدم
وقتی بهت پیشنهاد دادم و تو قبول نکردی ناراحت شدم و هنوزم دنبال یه راهیم تا راضیت کنم ولی انقدر آدم پستی نیستم که بخوام اذیتت کنم یا به زور مجبورت کنم با من باشی ..
پس از من نترس .. خب؟ هرچی قسمت باشه همون میشه
آروم گفتم باشه
که گفت ـ میتونی بلند شی
با تعجب برگشتم سمتش که با لبخند گفت ـ سعی کردم با حرفام آرومت کنم تا سریع اکو بگیرم که خداروشکر جواب داد و تو حواست پرت شد و من تونستم کارمو انجام بدم
با دستمال ژل روی قفسه ی سینمو پاک کرد و آروم بند لباسمو آورد بالا و خودش دکمه های لباسمو بست
دستمو گرفت و کمکم کرد بلند شم
وقتی نشستم گفت ـ خوبی؟
سرمو تکون دادم خوبم
با لبخند گفت ـ بریم بیرون
مانتوم رو پوشیدم و وقتی شالم رو گذاشتم رفتیم بیرون
کنار پیمان نشستم که دستمو گرفت ـ خوبی؟
خوبم
هومان نشست سرجاش ـ خب .. نتیجه خوب بود
مثل اینکه حالش داره بهتر میشه خداروشکر
ولی از دوز داروها کم نمیکنم چون فعلا بیاد با همینا پیش بره
نیازی به جراحی هم نیست خداروشکر همه چی اوکیه
پیمان لبخند رضایت بخشی زد ـ خب خداروشکر
بعداز اینکه کارمون تموم شد از مطب اومدیم بیرون که پیمان گفت ـ خب موافقی بریم یه بستنی بخوریمم؟
بریم ..
....
مامان رفته بود خونه ی خاله پانتهآ و منم خونه بودم
بابا شرکت بود و پیمان رفته بود سرکوچه سوپرمارکت خرید کنه که البته الانا باید برسه و بیاد خونه
داشتم به هومان فکر میکردم
چرا دوستم داره؟
چیشد فهمید دوستم داره؟
یعنی واقعا نمیترسه از اینکه بخاطر من بلایی سرش بیاد؟
یاد ساواش افتادم.. اون دوستم نداشت
اون حتی به من فکرد نمیکرد ولی بیگناه کشته شد..
این حقش نبود
حقش نبود که اینطوری بمیره و جَوون مرگ شه
آریا چی؟ حقش بود؟
نه.. اونم حق جَوونیش نبود که اینطوری حیف شه ولی اون فقط تقاص کارشو داد
اون فقط بخاطر کاری که انجام داد تنبیه شد
چرا همه چی یهو خراب شد؟
چرا بخاطر من اونا آسیب دیدن؟ مگه چه گناهی کردن؟
هومان رو کجای دلم بزارم؟ من نمیتونم بهش فکر کنم
نمیتونم اونو به زندگیم بیارم
نمیتونم بهش آسیب بزنم
من نمیخوام اونم یه قربانی باشه
صدای در خونه که اومد برگشتم سمتش
پیمان بود
اومد تو سالن پذیرایی و کف حال دراز کشید و نفس عمیقی کشید ـ خسته شدم
چرا؟
ـ پیاده رفتم خب
وااا... دو قدم بیشتر نبود که
ـ همه جا با ماشین رفتم عادت کردم
تنبل شدم
سرمو تکون دادم که گفت ـ بیا رو زمین بشینیم اینارو بخوریم
فعلا که پریسیما نیست بزنیم خونه رو بترکونیم
لبخند زدم بعدش بیاد میکشه مارو
ـ ول کن
تا بیاد یا تمیز میکنم یا میگم یکی بیاد کمک
لبامو جمع کردم باشه
کنارش روی زمین نشستم که گفت ـ بیا برات مارشمالو خریدم
مرسی
چندتا بسته مارشمالو داد بغلم ـ هرمدلی داشت خریدم
نگاهی به بسته ها انداختم عه ازینا
خوشمزست
مرسییی
دستشو گرفت سمتم ـ دستمو ببوس
دستشو پس زدم لوس
خندید و سرشو تکون داد ـ یه تشکرم بلد نیستی
تشکر کردم خب
ـ قبول نبود که
من نپذیرفتم
چپ چپ نگاش کردم و چشم غره إی رفتم اشکال نداره
ـ بیشرف
یکی یکی بسته ی خوراکی هارو باز کرد و کنارهم گذاشت ـ بیا فعلا اینارو بخوریم بعدا راجبش صحبت میکنیم
موافقم
شروع کردیم
منی که همیشه عاشق خوراکی بودم و تا تهشو جارو میکردم الان فقط چندتا دونه خوردم و کنار رفتم
پیمان با تعجب گفت ـ کجااا؟
نمیخورم دیگه
ـ چیزی نخوردی که
نمیتونم بخورم مرسی