با ناراحتی و بغ کرده سرشو تکون داد ـ باشه
لبخند زدم و گونشو بوسیدم که لبخند زد ـ فداتشم من عشق من
اونم متقابلا بوسم کرد و گفت ـ قلب داداش نرو تو اتاق همینجا بشین، باشه؟
سرمو کج کردم و مظلومانه نگاش کردم و با لحن بچگونه گفتم باشه داداش
گونمو که لپ نداشتمو کشید ـ قربونت بره این داداش
چیزی نگفتم که گوشیش زنگ خورد
همونطور که داشت چیپس رو میزاشت توی دهنش گفت ـ هومانه
اینو که گفت قلبم ایستاد ، یعنی چیکار داره؟
جواب داد ـ جونم
مشغول صحبت شد
از حرفاش نمیتونستم حدس بزنم چی میگه ولی چهرش هرلحظه جدی تر میشد تاجایی که اخماش رفت توهم و به من خیره شد
یا حسین.. چیشده یعنی ؟
با گفتن اینکه باشه خودمو میرسونم بهت گوشی رو قطع کرد
آروم گفتم چیشده؟
برگشت سمتم ـ چیزی نشده باید یه سر برم پیش هومان کارم داره
سرمو تکون دادم باشه
ـ بزار اینارو جمع کنم بعدش میرم
برو من خودم جمع میکنم
ـ مطمئن؟
آره
باشه إی گفت و خداحافظی کرد و سریع رفت
فکرم درگیر شد یعنی چیکار داره ؟
#هومان
توی کافه منتظر بودم پیمان بیاد
استرس گرفته بودم و میترسیدم از واکنشش
نمیتونستم تحمل کنم
با اینکه پروا گفته بود نه ولی دوست داشتم یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم
اینبار رسمی میرم خاستگاری و اگه گفت نه میرم و دیگه پشت سرمو نگاه نمیکنم
چند دقیقه إی گذشت که پیمان وارد کافه شد و با دیدنم به سمتم اومد که از جا بلند شدم
دستمو بردم سمتش ـ سلام داداش
به گرمی دستمو فشرد ـ سلام هومان
چطوری پسر
لبخند زدم ـ خوبم تو چطوری
بشین لطفا
نشست و بعداز سفارشمون گفتم ـ راجب پروا خانم میخواستم صحبت کنم.. راستش..
ابروبالا داد ـ چیزی شده؟
ـ نه چیزی نشده
لبخند محوی زد ـ همش خودمونی میگفتی پروا.. یهو گفتی پروا خانم عجیب شد
با خجالت خندیدم ـ نه چیزی نشده که .. ولی ..
یهو گفت ـ وایسا ببینم.. نکنه تو کارای پزشکیش اتفاقی افتاده؟ بگو سریع
ـ نه چیزی نیست فقط..
پرید وسط حرفم ـ خب پس چی
چپ چپ نگاش کردم ـ توروخدا بزار حرف بزنم انقدر نپر وسط حرفم پیماان
خندید ـ وای باشه ببخشید
بگو
سرمو انداختم پایین ـ راستش.. من پروا رو..
دوباره پرید وسط حرفم ـ مودی به روایت تصویر
یه لحظه پرواست یه لحظه پروا خانم
با حرص گفتم ـ توروخداا وای
ـ ببخشید ببخشید بگو
نفس عمیقی کشیدم ـ خب راستش من ..
با صدای باریستای کافه میخواستم فریاد بزنم
ـ بفرمایید سفارشتون
پیمان زد زیر خنده و رو به باریستا گفت ـ مرسی سریع برو
پسره سریع رفت که گفتم ـ خدایا توبه
پیمان همونطور که از خنده ریسه میرفت گفت ـ بگو بگو دیگه قول میدم کسی نیاد
خندم گرفت ولی دوباره نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم ـ راستش پروا رو دوست دارم..
سرمو انداختم پایین
وقتی چیزی نشنیدم خواستم سرمو بلند کنم که صداشو شنیدم ـ میدونم
با تعجب سرمو بلند کردم و نگاش کردم
بی اختیار گفتم ـ پروا چیزی گفته ؟
مشکوک نگام کرد ـ مگه باید چیزی میگفت؟
سریع گفتم ـ نه نه.. منظورم اینه که.. یعنی.. خب.. کلا
پیمان مکث کرد ـ خب؟ ادامه ی حرفت چیشد؟
ـ خواستم اول با تو صحبت کنم
اگه اجازه بدی.. با خانواده.. بیای...
ـ حرفشم نزن
سرمو بلند کردم و نگاش کردم
قلبم از ترس ایستاد ـ یعنی چی؟ چرا؟
نفس عمیقی کشید ـ اولا که اونی که باید اجازه بده شما بیاین خونمون پدرمه
دوم اینکه پروا هنوز بچست
سوم اینکه تاجایی که من خبر دارم پروا علاقه إی بهت نداره
سرمو انداختم پایین و آروم و زیر لب گفتم ـ میدونم
ادامه داد ـ چهارم اینکه پروا از نظر روحی و جسمی خیلی آسیب دیده و دیگه نمیتونه به کسی اعتماد کنه
فکر نکنم با توهم بتونه کنار بیاد..
نگاش کردم ـ هیچ شانسی ندارم؟
یهو گفت ـ چرا دوستش داری؟
از سوالش جا خوردم..
خود پرواهم پرسیده بود
ـ باید دلیل بیارم؟
سزشو تکون داد ـ صد در صد
به صندلی تکیه داد ـ باید بدونم چرا به خواهرم علاقه داری
چی باعث شده که بهش نزدیک شی ..
نفس عمیقی کشیدم و به شات قهوه خیره شدم
ـ خودمم نمیدونم.. نمیدونم چیشد
یهو به خودم اومدم دیدم دوسش دارم.. مطمئن نبودم
من چیزی از دوست داشتن و عشق نمیدونستم
یهو به خودم اومدم دیدم اون تنها کسیه که من میبینم
تک تک اونو حفظ شدم
خواهرت خواب شب رو از من گرفت ..
تا چشامو میبندم میاد جلو چشمم
هرلحظه صداش تو گوشمه
بعضی از لحظه هارو یادم نمیره
شمال رو یادته؟ رفته بودیم جنگل
سردش بود من هودیمو داده بودم بهش..
کاش نمیدادم.. وقتی سردش بود خیلی بامزه شده بود
دلم میخواست همونجا بغلش کنم..
من تک تک اون آهنگارو برای اون خوندم..
هر کلمه إی که به زبون میاوردم به اون نگاه میکردم ولی اون نه
اون حواسش جای دیگه بود
وقتی میدیدم چقدر بخاطر ساواش و آریا اذیت شده دلم میخواست خودمو خفه کنم
دوست نداشتم اذیت شدنش رو ببینم
ازت خواستم شب اعدام آریا باهاتون بیام تا مراقب باشم اگه اتفاقی افتاد کنارتون باشم
ولی بهونه بود
من فقط میخواستم کنار پروا باشم
دلم میخواست تو حال بدیاش کنارش باشم و تنهاش نزارم
دلم نمیخواست تنهایی عذاب بکشه
شماها بودین.. میدونم.. ولی ترجیح دادم منم باشم
دوست داشتم بیام باهاتون
فرداش وقتی بهم زنگ زدی که پروا رو بیارم سمت خروجیه بیمارستان خیلی خوشحال بودم
چون میتونستم بغلش کتم و بیارمش
ولی نزاشت
و فقط گذاشت دستشو بگیرم
ولی همینم واسم کافی بود
همینکه کنار من راه میره واسم کافی بود
یا مثلا اونروزی که بعداز مراسمی که دوستای ساواش براش گرفتن حالش بد بود
بردمش چیتگر..
داشت گریه میکرد و محکم مشت میزد به قفسه ی سینم
بغلش کردم
تو بغل من داشت گریه میکرد
وقتی میدیدم اونطوری از ته دلش داره هق هق میکنه قلبم میسوخت
شب جشن تولد زن داداشم که پروا داشت با پارسا میرقصید داشتم دیوونه میشدم
مگه چه گناهی کرده بودم؟ دلم میخواست با منم برقصه..
یه لحظه از پارسا متنفر شدم که چرا جای منه.. بعدش یادم اومد که پارسا از چیزی خبر نداره
پس بیخیالش شدم
به چشای پیمان خیره شدم و گفتم ـ اگه اونشب پروا باهام نمیرقصید دیوونه میشدم
خیلی با خودم کلنجکار رفتم چون میدونستم تو نمیزاری بهش نزدیک شم
ولی نتونستم.. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اومدم تا باهات حرف بزنم..
نفس راحتی کشیدم و بهش خیره شدم
پیمان بهم خیره شد و گفت ـ حالا که اینارو گفتی پس بزار یچیزیو بهت بگم..
میدونم دوستش داری و خوشبختش میکنی ولی..
توهم حقته که بدونی..
با استرس نگاش کردم که گفت ـ تو اونروز توی ویلا بودی
و دیدی که آریا چه بلایی سر پروا آورد..
تو با این وجود حاضری باهاش ازدواج کنی؟
هرچند پروا مقصر نبود ولی بازم حقته بدونی
خشک شدم ـ مگه.. مگه آریا توی زندان قبل اعدامش نگفت که همه چی دروغ بوده و با پروا کاری نکرده ؟
سرشو تکون داد ـ دروغ گفت ..
چندساعت قبل از اعدام بهم از زندان زنگ زدن و گفتن آریا میخواد باهام صحبت کنه
وقتی رفتم از حال پروا پرسید .. منم بهش گفتم حالش چطوریه
آریا گفت من قبل از اعدام به پروا میگم اینکارو نکردم تا حالش بهتر شه
چون پشیمون بود و میخواست همه چیو عادی جلوه بده تا پروا حالش بهتر شه و یکم افسردگیش کمتر شه
ولی درواقع اون اینکارو کرده بود و پروا دیگه ..
اهی کشید و کلافه سرشو تکون داد
رفتم تو فکر .. مهم نبود ، بود ؟ نه.. نبود
پیمان بهم خیره شد ـ نمیخواد تو رودروایسی بمونی
هرکسی باشه قبول نمیکنه
پروا بی گناهه و تقصیری نداره
خواهرمه و من تا آخر عمرم نوکرشم هستم ولی تو رفیقمی و من نمیتونم گولت بزنم
باید اینارو بدونی ..
نفس عمیقی کشیدم و با دلخوری گفتم ـ دست شما درد نکنه که منو اینطوری شناختی
با تردید نگام کرد ـ یعنی چی؟
ـ من پروا رو برای این چیزا نمیخوام
موشکافانه نگام کرد
انگار باورش نمیشد که ادامه دادم ـ من پروا رو دوستش دارم
این چیزا برای من مهم نیست
من خودشو میخوام .. اینکه قلبش با من و برای من باشه مهمتره تا اینکه تن و بدنش برای من باشه ..
نباید رک بگم اینارو ولی خب شرمندت ..
حرفی نزد که آروم سرمو بلند کردم و نگاش کردم که دیدم با لبخند داره نگام میکنه ـ دمت گرم
چیزی نگفتم که گفت ـ با پروا صحبت کنم؟
سرمو تکون دادم ـ اینکارو میکنی؟
سرشو تکون داد که با ذوق گفتم ـ وای
دستمو بردم پشت سرم و با خوشحالیه وصف نشدنی گفتم ـ وای.. مرسی واقعا
لبخند زد که دستمو بردم جلو
دست داد باهام و با اخم ولی لبخند گفت ـ اگه پروا قبول کرد و من خواهرمو دادم دستت دیگه سفارش نمیکنم
جون تو و جون پروا.. فهمیدی؟
سرمو تکون دادم و دستمو رو چشام گذاشتم ـ چشم.. هرچی شما بگی
خندید و سرشو تکون داد ـ چه عجولی تو پسر
بیا اینارو بخوریم سرد شد
سرمو تکون دادم و مشغول شدیم
بعداز اینکه پیمان رفت به صندلی تکیه دادم و با ذوق نفس عمیقی کشیدم
خدایا میشه بهم جواب مثبت بده؟ قول میدم خوشبختش کنم
درحدی که حتی یادش نیاد چقدر سختی کشیده..
خدایا کمکم کن..
کمکم کن بتونم به دست بیارمش
از کافه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم
نگاهی به ساعت انداختم
اوه اوه دیرم شده
نیم ساعتی دیر کردم
پامو رو گاز فشردم و ده دقیقهإی رسیدم مطب و رفتم بالا
بعداز اینکه کلی عذرخواهی کردم بابت تاخیرم رفتم توی اتاق تا اولین نفر بیاد داخل
تقه إی به در خورد که صدامو صاف کردم ـ بفرمایید داخل
اومدن داخل
یه مرد مسن و یه دختر حدود 22_23 ساله بودن
سلام کردن که از جام بلند شدم ـ سلام.. بفرمایید..
ـ....
ساعت نزدیکای 10 شب بود که رسیدم خونه
وارد خونه شدم و سلام کردم که مامان کفگیر به دست از آشپزخونه اومد بیرون ـ سلام به پسر خوشتیپ خودم
لبخند زدم ـ سلام مامان جون
نزدیکم اومد و صورتمو بوسید ـ خسته نباشی مهندس
با کنایه گفته بود
ابرو بالا دادم ـ باز چیشده؟
چشم غره رفت ـ صبح ساعت 6 پا میشی میری 11 شب میای
خجالت نمیکشی؟حداقل یه دوست دختری، نامزدی، زنی چیزی بگیر بیار اینجا سرگرم شیم
زدم زیر خنده ـ پس بگو این همه مقدمه چینی برای این بود
عروس میخوای؟
دستامو روی چشام گذاشتم ـ به روی چشم مادر
اتفاقا امروز رفته بودم خاستگاری
با حرص گفت ـ غلط کردی
خندیدم ـ وا چرا
ـ بدون من رفتی؟باید عروسمو ببینماااااا
لبخند زدم و با فکر به پروا گفتم ـ دختر خوشگلیه .. نگران نباش
ـ به سلیقه ی تو شک ندارم مادر ولی خوشگلی ملاکه؟
دوباره گفتم ـ نه خوشگلی که ملاک نیست ولی اون از همه لحاظ خوشگله
مثل شمااا..
خندش گرفت و مهربون خندید ـ قربونت برم پسرم
حالا عکسشم داری؟ کی هست؟ دوست دخترته؟
ـ مامان من دوست دختر دارم؟
ایشی گفت ـ خب من چمیدونم
کیهه؟
ـ یادته با سامیار و دوستام رفتم شمال؟
یکم فکر کرد ـ همون دوستایی که میگفتی خواهرش مشکل قلبی داره و زیرنظر توعه؟
سرمو تکون دادم ـ آره آره
ـ خب؟به اونا چه ربطی داره؟ نکنه تو سفر شمال عاشق یکی از فامیلاش شدی؟
یکم من من کردم ـ چیزه.. همون دختره که مشکل قلبی داره..
محکم زد روی دستش ـ وای خاک بر سرم
چشام گرد شد ـ چرا مامان؟
ـ عاشق اون دختره شدی؟
سرمو انداختم پایین که مهربون گفت ـ عکسشو داری ببینمش؟
ـ آره دارم.. نشون میدم بهت
سرشو تکون داد ـ خب خب.. بقیه ی داستان چیشد؟
ادامه دادم ـ ازش خوشم میومد
کم کم دیدم نه دوستش دارم و یجورایی عاشقش شدم
بهش گفتم.. گفت نه
مامان پرید وسط حرفم و ناراحت گفت ـ عه.. چرا؟
ـ خب مامان جان بزار حرفمو بزنم
سریع گفت ـ خب خب بگو ببخشید حواسم نبود
ادامه دادم ـ گفت نه.. منم خیلی اذیت شدم.. بعدش چند روز بعدش اومد مطب
ازم میترسید.. میترسید از اینکه بهم جواب منفی داده لج کنم و بهش آسیب بزنم..
وقتی رفتیم برای اکوی قلبش .. داداشش تو اتاق من منتظر نشسته بود چون نباید میومد توی اتاق اکو و ما دونفری توی اتاق اکو تنها بودیم و ..
یهو دوباره زد روی دستش ـ خاک به سرم ..
با ترس گفتم ـ چراا؟ خدانکنههه
چیشدههه
ـ نکنه دختره اومد پیشت برای معاینه یا چمیدونم همین چی چی کوفتیه اکوعه چی چیه همون کاری باهاش کردی؟اذیتش نکردی که؟
قلبم ایستاد ـ یاحسین مامان این حرفا چیه
من اهل این حرفام؟
یکم فکر کرد ـ نه اهلش نیستی حواسم نبود .. خب؟ بعدش چیشد؟
ـ دیدم خیلی ازم میترسه
درحدی که روی ضربان قلبش اثر گذاشته و نمیتونست آروم باشه
باهاش حرف زدم و گفتم آدم پستی نیستم و به زور کاری رو انجام نمیدم پس توهم ازم نترس
آروم شد و تونستم اکو بگیرم
نتونستم تحمل کنم و بعدش ..
چشاشو گرد کرد ـ یا امام هشتم چیکار کردی؟
ـ وای مامان
بزار بگم خب
بعدش نتونستم تحمل کنم و با داداشش قرار گذاشتم و امروز دیدمش و باهاش صحبت کردم
قرار شد با پروا صحبت کنه و بهم خبر بده که بریم خاستگاری
لبخند زد ـ پس اسمش پرواعه؟ چه اسم قشنگی داره..
سرمو تکون دادم ـ خودشم قشنگه
با کفگیر زد رو دستم ـ خب حالا
عکسشو ببینممم
همونطور که تو گوشیم دنبال عکسش میگشتم گفتم ـ مهتا دیدتش..
مامان ابرو بالا داد ـ کِی دید؟
ـ چند وقت پیش باهم رفته بودیم خرید
پروا و داداششم اونجا بودن و بعدش باهم نهار خوردیم
عکسش رو پیدا کردم ـ ایناهاش
مامان گوشی رو از دستم گرفت ـ وااای خداااا
چقدر خوشگل و کوچولوعهههه
وویییی
مکث کرد
یه نگاه به من و یه نگاه به عکس کرد و دوباره گفت ـ چرا فکر کردی باباش اینو میده دست تو؟
اخم کردم ـ چرا؟
مامان چپ چپ نگام کرد ـ مگه عقلش کمه که دختر دسته گل و کوچولوشو بده به توعه نره غول؟
ـ واا مامان
همونطوری گفت ـ کوفت
من که بودم نمیزاشتم
دوباره با محبت به عکس نگاه کرد ـ وای خیلی ریزه میزست
لبخند زدم ـ اوهوم خیلی
مامان گوشی رو داد بهم ـ امشب با پدرت صحبت میکنم برای خاستگاری
دل تو دلم نیست از نزدیک ببینمش
لبخند زدم ـ باشهه
ـ برو.. برو پسرم تو اتاقت استراحت کن
قربونت قد و بالات برم من
گونشو بوسیدم و مستقیم رفتم تو اتاقم
دوش گرفتم و با همون حوله خوابیدم
#پروا
در اتاقم باز شد و پیمان اومد داخل و کنارم روی تخت نشست ـ پروا میخوام باهات صحبت کنم
چیشده؟
ـ رک میگم و میرم سر اصل مطلب
چون مقدمه چینی بلد نیستم
خب
ـ راجب هومانه
تعجب کردم خب؟
ـ تورو از من خاستگاری کرد
ها؟
مات موندم
منکه بهش گفته بودم نه.. پس چرا راجبش با پیمان صحبت کرد؟
ـ زنگ زده بود برای همین
رفتم دیدمش
باهام صحبت کرد
فهمیدم دوستت داره
البته منکه بهت گفته بودم دوستت داره
تو باورت نمیشد
یچیزیم گفت که فهمیدم واقعا دوستت داره و عشقی که نسبت بهت داره کشکی نیست ..
تازشم اون بچه نیست و 27_28 سالشه و میفهمه
مطمئنا حرفاش حقیقته
گفت باهات صحبت کنم و نتیجه رو بهش بگم
آروم گفتم من دوستش ندارم..
ـ من مجبورت نمیکنم عزیزدلم
فقط دارم راجبش بهت میگم
هرجوری که تو دوست داری
ولی پسر خوبیه و میشه تضمینش کرد
اون ازت مراقبت میکنه
مطمئنم و بهت قول میدم
میخوای باهاش صحبت کنی و خودت دلیل نه گفتنت رو بهش بگی؟ قانعش کن که دیگه بهت فکر نکنه
هیچکس جز خودت نمیتونه قانعش کنه
باشه؟
با بغض گفتم چی بگم بهش؟
ـ دلیل نه گفتنت رو... اصلا بگو ببینم چرا قبولش نمیکنی؟
دوستش ندارم
ـ آره ولی بعضی از دوست داشتنا بعداز ازدواج اتفاق میوفته
دلیل بعدی؟
اگه برای من اینطوری نشد چی؟
ـ دلیل بعدی؟
من هنوزم به ساواش و آریا فکر میکنم
من چطور میتونم ازدواج کنم درحالی که هنوز فکرم درگیر ینفر دیگست؟
اشکمو پاک کرد ـ قربون چشات برم من
دورت بگردم من عشق من
تو که به اونا از لحاظ عاطفی نگاه نمیکنی
تو فقط بخاطر اتفاقی که حتی خودتم توش مقصر نیستی عذاب وجدان داری
وگرنه جز این مشکلی نداری که
دلیل بعدی؟
اگه نتونم باهاش کنار بیام اون گناه داره داداش.. اون حق داره با یکی باشه که دوستش داشته باشه
یکی که کنارش باشه
اون حق داره یه زندگیه آروم داشته باشه
اونکه نباید بخاطر من آسیب ببینه
ـ دلیل بعدی؟
با بغض گفتم از دوست داشتن من نمیترسه؟ چرا دوستم داره؟اگه اونم مثل ساواش و آریا یه بلایی سرش بیاد من چیکار کنم؟
دستامو گرفت ـ قربونت برم من
چرا باید بلایی سرش بیاد؟
اشکم ریخت اونا چرا این بلا سرشون اومد؟ به همون دلیل ..
نفس عمیقی کشید ـ باشه عمر من
منکه از خدامه پیش خودم بمونی
ولی برو با خودش صحبت کن شاید تورو راضی کرد
از طرفیم شاید تونستی قانعش کنی که دیگه بهت فکر نکنه
باشه؟ اینطوری بهتره
وگرنه تا آخر عمرش درگیر تو میشه
باشه
ـ آفرین.. من باهاش صحبت میکنم که یه روز برین ببینین همدیگه رو
سرمو تکون دادم که گفت ـ حالا دراز بکش و استراحت کن
خب؟
باشه
ـ...
وارد کافه شدم
پیمان گفت توی ماشین میشینه تا من تنها با هومان صحبت کنم
با دیدن هومان پشت یکی از میز ها نفس عمیقی کشیدم و به طرفش رفتم
با دیدنم از جاش بلند شد و لبخند زد ـ سلام
آروم گفتم سلام
ـ بشین
تشکر کردم و نشستم
ـ خوبی؟
خوبم ممنون تو خوبی؟
ـ منم خوبم.. چی میخوری؟
ممنون چیزی نمیخوام
اخم کرد ـ اینطوری که نمیشه
باریستای کافه رو صدا زد و به انتخاب خودش دوتا نسکافه سفارش داد
پسره که رفت هومان گفت ـ الان حرف بزنیم یا بعداز اینکه نسکافه رو خوردیم؟
الان..
ـ چشم
مکث کرد ـ خب.. من هم به تو گفتم هم پیمان
پیمانم بهت گفته که الان اینجایی
بهم گفت که جوابت منفیه و منم گفتم حداقل یه دلیل واسم بیارین..
بعدش گفت بیام ببینمت و حرف بزنیم
خب؟ من منتظرم خانم کوچولو
آروم گفتم چی بگم خب
ـ دلیل نه گفتنت رو..
اها..
منتظر نگام کرد ـ خب..؟
نفس عمیقی کشیدم و با استرس گفتم من دوستت ندارم..
ـ میدونم
ولی بعضی از دوست داشتنا بعداز ازدواج پیش میاد و عمیق تره..
اگه بهم جواب مثبت بدی قول میدم خودتم یه روزی عاشقشم شی
با خنده چشمک زد و گفت ـ دلیل بعدی؟
من هنوزم به ساواش و آریا فکر میکنم.. نمیتونم از فکرشون بیام بیرون
ـ تو که عاشقش نبودی
پس بهشون از لحاظ عاطفی فکر نمیکنی
پس مهم نیست..
بعداز ازدواج قول میدم نزارم حتی یه دقیقه هم به فکرش بیوفتی
بغض کردم اگه نتونستم چی؟ اگه بیشتر بهشون فکر کردم چی؟ این گناهه.. اینکه کنار شوهرم به مرد دیگه إی فکر کنم گناهه.. درست نیست.. من نمیتونم تا وقتی که ذهنم پیش ینفر دیگست تورو وارد زندگیم کنم
لبخند زد و مهربون گفت ـ عزیزم.. بغض نکن و آروم حرف بزن
میتونی.. قول میدم کمکت کنم
گناه نیست.. تو نسبت بهشون احساس عذاب وجدان داری
فکر بدیم راجبشون نداری پس گناه نیست
تو قلبت پاکه برای همینم اینطوری فکر میکنی دورت بگردم
دلیل دیگه إیم هست؟
سرمو بلند کردم و تو چشاش خیره شدم
سخت بود ولی انجامش دادم هومان.. تو حقته که یه زندگیه خوب و آروم داشته باشی..
تو حقته که با یکی ازدواج کنی که دوستت داشته باشه
تو حقته که طعم عشق دوطرفه رو بچشی و با عشق کنار همسرت زندگی کنی..
من برای تو نمیتونم اون همسری باشم که تو میخوای و باید باشم
من اصلا بهت فکر نمیکنم..
بعدش آروم گفتم من دوستت ندارم هومان..
حرفی نزد که آروم نگاش کردم
کلافه به صندلی تکیه داده بود ولی لبخند میزد تا ناراحت نشم
کلافه نفس کشید ـ دست کشیدن از تو سخته
چندماهی نیست که باهات آشنا شدم ولی بدجوری تو دلم خودتو جا کردی..
به خودم قول داده بودم که اگه اینبار گفتی نه برم و دیگه پشت سرمو نگاه نکنم تا توهم اذیت نشی
ولی نمیشه.. نمیتونم.. سخته..
سرمو انداختم پایین که ادامه داد ـ ترجیحا یه مدتی از اینجا دور میشم..