سرمو انداختم پایین که ادامه داد ـ ترجیحا یه مدتی از اینجا دور میشم..
دلم یه طوری شد
گناه داشت.. ولی اگه باهاش ازدواج میکردم بیشتر آسیب میدید..
لب باز کردم گناه داری.. اینطوری آسیب میبینی..
ولی اگه بهت جواب مثبت بدم و باهم ازدواج کنیم
بیشتر آسیب میبینی
سرشو تکون داد و دستشو تو موهاش فرو کرد..
همون لحظه نسکافه هارو آورد و جلومون گذاشت
هیچکدوم میلی به خوردنش نداشتیم و فقط با قاشق همش میزدیم
از جام بلند شدم من برم
آروم گفت ـ میشه بمونی؟
چرا؟
ـ حداقل یه بار بیا بریم یه دوری تو شهر بزنیم..
خواستم حرف بزنم که گفت ـ خواهش میکنم
پس پیمان..
ـ خودم بهش میگم
بشین..
سرجام نشستم که گفت ـ بزار برم حساب کنم برگردم
چیزی نگفتم که رفت و چند دقیقه بعد درحالی که گوشیش دستش بود گفت ـ بریم
به پیمان گفتم گفت باشه و رفت
پاشو بریم
سرمو تکون دادم و از کافه اومدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم
همه ی حرفایی که پیمان درجواب حرفام زده بود رو هومان گفت ..
چیکار کنم؟ دوستش ندارم خب
مطمئنم اون نمیتونه تحمل کنه..
ـ...
#هومان
بعداز اینکه دور زدیم رسوندمش خونشون و خودمم برگشتم خونه
حال مطب رفتن رو نداشتم
وقتی رسیدم خونه مامان با دیدن حال زارم گفت ـ چیشده پسر؟
با دیدن مامان نمیدونم چرا ولی بغض کردم ـ مامان بغلم میکنی؟
با تعجب نگاش کرد ـ چیشده؟؟
چشای پر از اشکمو دید بغلم کرد و موهامو نوازش کرد
چون قدم بلندتر بود یکم خم شده بودم
صداشو شنیدم ـ نمیخوای حرف بزنی پسرم؟ نصفه جون شدم که
بغضمو قورت دادم ـ بهم جواب منفی داد..
ازش جدا شدم که گفت ـ دیدی گفتم؟ بچه تو کجا و اون کجا
منکه دلم نمیاد دختر به اون ریزه میزه إی رو برای تو بگیرم
دوباره با بغض یاکریم گفتم ـ ماماان
اخم کرد ـ یامان.. دختره بیچاره دستت نمیمونه که
خیلی کوچولوعهه هومان
ولی وقتی حال بدمو دید دستمو گرفت ـ بیا بریم بشینیم حرف بزنیم
باشه مامان جان؟
سرمو تکون دادم و باهم توی حال رفتیم نشستیم روی مبل
ـ خب، بگو میشنوم پسرم
ـ چی بگم؟
زل زد تو چشام ـ واا.. خب بگو چیشد دیگه
چرا بهت جواب منفی داد؟
سرمو انداختم پایین ـ دوستم نداره..
قبل از اینکه حرف بزنه گفتم ـ ولی من دوستش دارم
من میدونم چرا دوستم نداره.. ولی.. ولی میدونم اگه ازدواج کنیم یه روزی میرسه که اونم دوستم داشته باشه
مطمئنم اینطوری میشه مامان
مامان با تردید نگام کرد ـ مطمئنی؟ هومان میدونی اگه اینجوری نشه هم زندگیه تو نابود میشه هم اون دختر بیچاره..
سرمو تکون دادم ـ میدونم میدونم ولی اینم میدونم که همونی میشه که من تو ذهنمه..
کاش بهم جواب مثبت میداد.. کاش..
دستشو روی دستم گذاشت ـ میخوای من باهاش صحبت کنم؟
سرمو تکون دادم ـ نه.. نمیخوام اذیتش کنم
فعلا یه مدت نزدیکش نمیشم.. بزار یکم بگذره
مامان هم سرشو تکون داد ـ خیلی خب
بعداز اینکه صحبت کردیم آرومتر شدم و رفتم تو اتاقم
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم
همش تصویرش جلوی چشام بود
من باید ازش دور شم
اون خیلی آسیب دیده.. اگه دوستش دارم نباید اذیتش کنم و یکم ازش دورشم..
#پروا
اون روز بعداز اینکه رفتیم یکم دور زدیم منو رسوند خونه و رفت
چندروزی میشه که ازش خبری نیست
فکر کنم دیگه بیخیال شده
نفس عمیقی کشیدم
خدایا میدونم دلشو شکوندم ولی لازم بود
اگه بهش جواب مثبت میدادم بیشتر آسیب میدید..
اصلا چرا منو دوست داره؟ چیشد یهو؟
مثل همیشه کنار در تراس روی زمین نشستم و به کنج دیوار تکیه دادم
زانوهامو تو بغلم جمع کردم سرمو روی زانوم گذاشتم و به بیرون خیره شدم
هوا داشت روشن میشد و یه جورایی لحظه ی گرگ و میش بود
چشام از اشک پر شد
اونشب تقریبا این تایم ها بود که آریا رو اعدام کردن
البته یکم زودتر ..
رفتم تو فکر
چرا همه چی باهم قاطی شده؟
هومان چرا الان ازم خاستگاری کرده؟من هنوز بچم
چطور تونست ازم خاستگاری کنه؟
خدایا کمکم کن
ـ..
با گریه رفتم روی تراس ایستادم
پیمان و هومان آروم میومدن جلو
هومان داد زد ـ داری چه غلطی میکنی؟ بیا اینور ببینم بچه
هقی زدم نزدیکم نیاید.. نیاید نزدیک.. میپرم
بخدا میپرم
پیمان کلافه گفت ـ توروخدا بچه بازی درنیار عزیزدلم
بیا.. بیا بغلم.. بیا قربونت برم
جیغ کشیدم نمیخوام.. من باعث مرگ دونفر شدم.. حالا میخوای نفر سوم روهم بکشم ؟ برید.. از اینجا برید
نمیخوام ببینمتون
هومان نزدیک اومد که گفتم میگم برو عقب
نیااا نزدیک مننننن
نیااااااا
دستاشو به علامت باشه آورد بالا ـ خیلی خب خیلی خب
آروم باش عزیزم آروم باش نمیایم جلو
نترس
نگاهم به پشت سرشون افتاد که از ترس لکنت گرفتم
پیمان و هومان با تعجب نگام کردن ـ چیشده؟
با لکنت گفتم او..اون..اون مگ...مگه...
پیمان با ترس گفت ـ چیشد پروا؟
جیغ کشیدم اون مگه نمردههههه؟ اینجا چیکار میکنههه
با گریه روی زمین نشستم و دستامو روی سرم گذاشتم و جیغ کشیدم دارم دیوونه میشممم
کمکککککککک
اینبار نگاه کردم.. نه تنها آریاا بلکه ساواش هم کنارش بود
یعنی.. یعنی توهم زدم؟ چرا جفتشون اینجان؟
با ترس بهشون خیره شدم شماها.. شماها میخواید دیوونم کنید ؟
با گریه ادامه دادم مگه شما نمردید؟ چطوری اینجا ایستادید؟
صدای جیغ زنعمو با گریه پیچید تو گوشم ـ پسرمم
صدای آریانارو شنیدم ـ پروا خواهش میکنم .. داداشمو ازم نگیر .. من خون بس میشم .. اعدامش نکنین
صدای آریا تو گوشم زنگ میزد ـ ازشون رضایت میگیری .. مگه نه ؟
صدای ساواش پیچید تو گوشم ـ مجبور نیستی به زور یه کاری رو انجام بدی خوشگله، قبول نکن
دستامو محکم روی گوشم گذاشتم و چشامو محکم روی هم فشار دادم
یه قدم رفتم عقب که خوردم به نرده ی تراس
انقدر صداهای توی سرم زیاد بود که صدای پیمان و هومان رو نمیشنیدم
بازم رفتم عقب که اینبار از بالای تراس افتادم پایین و صدای داد هومان و پیمان با صدای جیغ من یکی شد
یهو از خواب پریدم و پیمان و هومان رو بالای سرم دیدم ..
با ترس بهشون نگاه کردم
پیمان بغلم کرد ـ دورت بگردم من خوبی؟ خواب بد دیدی فداتشم
هقی زدم خسته شدم ..
موهامو نوازش کرد
نگاه خیره ی هومان رو حس میکردم که چطوری داره بهم نگاه میکنه
الان لابد با خودش میگه چه خوب شد بهش جواب مثبت ندادم وگرنه از دستم دیوونه میشد ..
پیمان از جاش بلند شد ـ وایسا یه لیوان آب برات بیارم
هومان سریع گفت ـ من برم؟
پیمان همونطور که سمت در میرفت گفت ـ نه تو بشین من میرم میارم
پیمان از اتاق رفت بیرون و من با هومان تنها شدم
نگاش رو روی خودم حس میکردم
بغض کردم و آروم گفتم برای همین چیزا بود که جواب مثبت ندادم
چقدر میخواستی بخاطر من بی خواب شی؟
اخم کرد ـ چی میگی؟ چرا فکر کردی که تو اگه قبول میکردی باهام ازدواج کنی من به این چیزا اهمیت میدادم؟
پروا هنوز نفهمیدی؟ من دوستت دارم بچه
این چیزا مهم نیست قرار شد من کمکت کنم تا این اتفاقا تموم شه نه اینکه بیام بخاطرشون سرزنشت کنم
سرمو انداختم پایین که یهو دستمو گرفت ـ پروا تنها مشکلی که من جدی میبینمش اینه که تو دوستم نداری..
ولی بخدا حتی برای اینم من برنامه دارم
بهت قول میدم توهم دوستم داشته باشی و عاشقم شی
البته اگه میخوای عاشق ینفر دیگه شی یا ینفر دیگه تو ذهنته بحثش جداست..
و بعدش مشکوک نگام کرد که گفتم نه
کسی نیست..
نفس عمیقی کشید ـ پروا من مجبورت نمیکنم که با من ازدواج کنی
حتی اصرارم نمیکنم
ولی ازت میخوام بهم یه فرصت بدی
قول میدم تنهات نزارم... خواهش میکنم..
دوباره سرمو انداختم پایین که گفت ـ لطفا..
بازم چیزی نگفتم که گفت ـ با خانواده ها صحبت کنم؟ بیایم برای خاستگاری؟
تیز سرمو بلند کردم و نگاش کردم که گفت ـ چیشد؟
انگار لال شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم
ـ سکوت علامت رضایته
وای.. همه چیز داره خیلی سریع پیش میره..
ـ...
همه چی خیلی سریع پیش رفت
امشب قرار بود بیان خاستگاری..
نمیدونم چطور شد بابا قبول کرد که بیان ولی خب دارن میان
پیراهن بلند یاسی رنگی پوشیدم با یه شال سفید ..
البته یه جوراب شلواری سفیدم پوشیده بودم چون پیراهن یکم بالاتر از مچ پام بود
صندل روفرشیه سفیدمم پوشیدم
به اجبار مامان میخواستم آرایش کنم که در اتاقم باز شد و پیمان اومد داخل
با دیدنم چشاش پر شد و با بغض گفت ـ کی بزرگ شدی تو بچه
و محکم بغلم کرد ـ دیوث من هنوز زن نگرفتم تو چه عجله إی داشتی
خواستم حرف بزنم که خندید ـ شوخی کردم عشق من
میدونم تو خودتم نمیخوای
بخدا اگه الانم پشیمون شدی بگو من خودم میفرستمشون برن
خب؟
سرمو تکون دادم
ـ پس بشین آرایشت کنممم
لبخند زدم و نشستم که آروم به روش خودش آرایشم کرد ـ بیا برق لب بزنمممم واست
آروم برام برق زد و یکم عطر زد به گردنم و مچ دستم
دست به کمر رو به روم ایستاد ـ چی ساختمممم
لپ نداشتمو کشید ـ قربونت برم من فسقلیه من
با صدای زنگ در نگاهی به ساعت کرد ـ اوه اوه رسیدن
بدو بریم پایین
همون لحظه در اتاقم باز شد و پارسا اومد داخل ـ بیاین دیگههه اومدنننن
پارساهم اومده بود امشب
بقیه قرار شد اگه نتیجه ی امشب خوب بود برای جلسه ی بعدیه خاستگاری بیان
پیمان چشم غره رفت ـ باشه حالااا
و دستمو گرفت که رفتیم پایین
بابا با دیدنم لبخند زد ـ آقاا من پشیمون شدم
من دخترمو نمیدم به کسی
مامان با اخم ساختگی و لبخند آروم زد روی دست بابا ـ هیس حرف نزنا
بابا بلند شد ـ بریم که مهمونا اومدن
رفتیم دم در و در رو باز کردیم
به ترتیب اول یه مرد تقریبا هم سن و سال بابا اومد داخل که دستش یه جعبه شیرینی بود
پشت سرش یه خانوم که فکر کنم مامانش بود و دستش یه جعبه بود که فکر کنم کادو بود
مادرش منو بغل کرد و بوسید ـ قربونت برم من دختر قشنگم
لبخند زدم بفرمایید داخل
بعدش برادر هومان و زنش اومدن
با زنش دست دادیم احوال پرسی کردیم
مامان و بابا همشون رو راهنمایی کردن داخل و من و پیمان ایستاده بودیم که سامیار اومد داخل و پشت سرش هومان که گل به دست اومد داخل
با سامیار احوال پرسی کردیم که سامیار زیر گوش هومان یچیزی گفت و خندید و بعدش سامیار با راهنماییه پیمان و پارسا رفتن داخل
هومان گل رو داد دستم و آروم گفت ـ چه خوشگل شدی
لبخند زدم ممنون ..
منتظر نگاهم کرد که با همون لبخندم گفتم چیه؟
ـ من چی؟خوشگل نشدم؟
لبخندم عمیق شد خوشگل شدی
اونم لبخند زد ـ ایول
با دست به داخل اشاره زدم بفرمایید
باهم رفتیم و هومان کنار مادرش و منم کنار پیمان نشستم
بعداز یکسری صحبتای عادی پدرش گفت ـ خب .. آقای رادفر
پسر من معرف حضور شما هست .. منم مقدمه چینی نمیکنم چون بلد نیستم
ما الان اومدیم برای دختر خانم گلتون خاستگاری
ظاهر و باطن همینیه که میبینید
پسر من دکتر متخصص قلب و عروقه و همونطور که میدونید دخترشماهم جزو بیمارای مطبشه و زیر نظر پسرمه
پسرم خودش یه خونه داره ولی هنوز پیش ما زندگی میکنه و کمتر اوقات پیش میاد که بره اونجا یه سر بزنه
ماشین هم داره
چندسالی هست که دستش تو جیب خودشه و من بهش کمکی نمیکنم
از تیپ و قیافهش هم تعریف نمیکنم ولی خب مشخصه که از این نظر هم اوکیه
از لحاظ اخلاقی بعضی وقتا تندی میکنه و کج خلق میشه که به شخصه میپذیرم به من رفته
ولی درکل خوش اخلاقه و برای اعضای خانوادش جونشم میده
از نظر نظم و انضباط هم بیشتر به مادرش رفته و همه چیش منظمه
بابا با دقت به حرفاش گوش میداد که گفت ـ اهل خلاف نیست
سیگارم جلوی من نکشیده ولی یکی دوباری بوده که برای سالهای گذشته هست
مشروبات الکلی هم معمولا تو مراسم ها مصرف میکنه که خب اینم کم پیش میاد
برای مهریه ی دخترتونم پسرم خودش بگه که چیا درحد توانش هست
به علاوه ی چیزهایی که پسرم میگه من خودم به شخصه یه خونه و یه ماشین به انتخاب خودش پشت قواله ی ازدواجش مینویسم
امری اگه هست شما بفرمایید من سرتاپا گوشم ..
بابا سرشو تکون داد ـ گفتنیا رو شما گفتید
بنده از پسر شما همه جوره مطمئنم اما خب راجب دختر من ..
به هومان نگاه کرد و گفت ـ هومان جان درجریان یکسری اتفاقاتی که افتاده هست
نمیدونم به شما چیزی گفته یا نه ولی ..
بابای هومان گفت ـ اگه پسر من درجریان هست و مخالفتی نداشته ماهم حرفی نداریم
چون پسرم خودش بزرگ شده و میدونه چی درسته و چی غلط
پس ما دراین باره دخالتی نمیکنیم
بابا ادامه داد ـ من تا بحال برای دخترم کوتاهی نکردم و هرچیزی که خواسته براش فراهم کردم
پس احتیاجی به این زمینه ها نیست
دختر من از لحاظ روحی یکم حالش خوب نیست و ممکنه تصمیم اشتباهی بگیره
سرمو انداختم پایین که پارسا دستمو تو دستش گرفت و آروم فشار داد و زیر گوشم گفت ـ آروم باش
بابا دوباره گفت ـ من ازتون میخوام یه مقدار به ما فرصت بدید تا من بتونم با دخترم صحبت کنم و بتونم بفهمم واقعا ته دلش چی میخواد
پدر هومان فنجون چایی که دستش بود رو روی میز گذاشت و با متانت گفت ـ چشم جناب رادفر
هرچی شما بخواید
هومان ملتمس به من خیره شد
ته چشاش مشخص بود که ازم میخواد قبول کنم
ولی حق با بابام بود
من نمیتونستم همینطوری قبول کنم
هامین گفت ـ بله جناب حق با شماست به هرحال دختر شماهم سنی نداره و ممکنه احساسی تصمیم بگیره
هومان با حرص دسته ی مبل رو فشار میداد که پارسا براش چشم و ابرو اومد
مادرش لب باز کرد ـ اگه اجازه بدید هومان و پروا جان برن یکم باهم صحبت کنن
بابام سرشو تکون داد ـ البته، بفرمایید
برگشت سمتم ـ دخترم هومان جان رو به اتاقت راهنمایی کن
آروم گفتم چشم
از جا بلند شدم که هومانم از جاش بلند شد و پشت سرم اومد
رفتیم طبقه ی بالا و وقتی وارد اتاق شدیم هومان کتش رو درآورد و پرت کرد رو تخت
و دکمه ی لباسشو باز کرد و مشغول باز کردن دکمه ی آستینش شد
با تعجب بهش خیره شدم چیکار میکنی؟
با حرص نشست روی صندلیه میز آرایشم ـ دارم خفه میشم
چرا؟
نگام کرد ـ فکر کن توی مراسم خاستگاریه خودم نمیتونم حرف بزنم
وای هر لحظه میترسیدم بابات بگه نه دختر نمیدم
خندم گرفت حالا نه که الان دخترشو داده بهت
بلند شد اومد سمتم که خوردم به دیوار
آروم گونمو نوازش کردم ـ همینشم منو یه قدم به تو نزدیک کرد
آب دهنمو قورت دادم و زل زدم بهش
شالم از سرم افتاد که گفت ـ موهای خیلی قشنگی داری تو دختر
آروم گفتم میشه بری عقب؟
یکم خیره نگام کرد و لبخند زد ـ چشم
ازم فاصله گرفت و روی تخت نشست ـ خب خب
خانم خانما بیا بشین حرف بزنیم مثلاا
آروم روی تخت نشستم که گفت ـ چی دوست داری راجبم بدونی؟ بگو تا بهت بگم
چیزی کنجکاوم نکرده.. سوالی ندارم
ـ خیلی خب.. نظرت راجبم چیه؟
دوباره بغض کردم اینکه دوستت ندارم آزارت نمیده؟
ـ چرا خب.. آزارم که میده ولی خب چیکار کنم
نگام کرد ـ من دوست دارم
از ته دلم..
پس اگه مانع دیگه إی نداری بهم جواب مثبت بده
خواهش میکنم..
با همون بغضم گفتم چیشد که به اینجا رسیدیم هومان؟ چرا اومدی خاستگاری؟چرا دوستم داری؟
کلافه نفس کشید ـ خودمم نفهمیدم چیشد.. ولی یهو..
لبخند زد و نگام کرد ـ یهو دیدم تو شدی همه ی جونم..
با بغض گفتم من قبلا آسیب روحی دیدم.. خیلی شدید بود، من.. من نمیخوام دوباره آسیب ببینم
نه خودم، و نه تو..
با لبخند و اطمینان گفت ـ من بهت قول میدم که هیچ آسیبی نبینی، نه تو و نه من.. قول میدم بهت هیچ آسیبی بهت نرسونم..
حرفی نزدم که گفت ـ مثبت؟ اوکی؟
بازم چیزی نگفتم که دکمه ی لباسشو بست و کتش رو پوشید ـ بازم فکر کن ، بریم؟
آروم زیر لب گفتم بریم
از اتاق رفتیم بیرون از پله رفتیم پایین
همینکه رسیدیم تو سالن مادر هومان گفت ـ چیشد عزیزم؟ نظرت چیه؟
سرمو انداختم پایین و زیر چشمی به بابا نگاه کردم که با لبخند نگام میکرد
آروم گفتم هرچی بابام بگه
مامانش بلند شد ـ پدرت که از ما وقت میخواد
تو چی؟
دوباره آروم گفتم منم.. منم یکم وقت میخوام
مادرش آروم دستاشو روی چشاش گذاشت ـ به روی چشم
برگشت سمت بابام و گفت ـ اگه اجازه بدید من با یه انگشتر دخترتونو نشون کنم برای پسرم .. تا سواتفاهمی ایجاد نشه
بابام سرشو تکون داد ـ بفرمایید
مامانش دستمو گرفت ـ ممنونم
انگشترو گذاشت توی دستم که همه دست زدن و هومان با ذوق بهم نگاه کرد
چقدر خوشحال بود.. کاش منم میتونستم همینقدر خوشحال باشم
شیرینی رو پخش کردن و همه خوردن
مادر هومان رو به مامان گفت ـ شما چرا چیزی نمیگید پریسیما خانوم؟ راجب داماد آیندتون نظری ندارید؟
مامان لبخند زد ـ در خوب بودن پسرشما هیچ شکی نیست و منم بابت اینکه قراره داماد من پسر شما باشه واقعا خوشحالم
گفتنیارو گفتن همه
تنها موضوعی که برای من یه موضع بزرگ به حساب میاد وضعیت روحیه دخترمه
دختر من تازه داره بهتر میشه و من دلم نمیخواد یه ناراحتیه جدیدی براش به وجود بیاد
البته با وجود هومان جان احتمال ناراحتیه جدید خیلی کمه ولی خب بازم هرچیزی ممکنه
من فقط نگران دخترمم همین
چون طی این اتفاقاتی که افتاده دخترم واقعا حالش بهم ریخته..
مادر هومان با تاسف سرشو انداخت پایین ـ من زیاد درجریان نیستم ولی من به شخصه بهتون قول میدم که پسرم بهترین زندگی رو برای دخترتون بسازه
میدونم دخترتون سنش کمه ولی پسر من به سن قانونیش رسیده و مطمئنم که میدونه داره چیکار میکنه
و من آینده ی دخترتون رو تضمین میکنم
مامان لبخندش رو عمیق تر کرد ـ ممنون از لطفتتون
مادر هومانم لبخند زد ـ بهتره دیگه تعارف رو بزاریم کنار، من بهینا هستم
مامان با همون لبخندش گفت ـ خوشبختم بهینا خانوم منم که میدونید پریسیما هستم
بهینا خانوم هم متقابلا گفت ـ منم خوشبختم عزیزم
بعداز یکسری صحبتای جزعی دیگه تصمیم گرفتن برن
بعداز رفتنشون روی مبل نشستم که بابا اومد کنارم و دستمو گرفت ـ دخترم؟
سرمو بلند کردم جانم بابا؟
ـ نظرت راجب هومان چیه؟
چیزی نگفتم که گفت ـ دوست نداری باهاش ازدواج کنی؟
منم دلم نمیخواد
با تعجب نگاهش کردم که با لبخند ادامه داد ـ نه اینکه با هومان مشکل داشته باشما.. نه
تو هنوز کوچولویی
هنوز برای ازدواج کردن کلی راه داری
نمیدونم یهو چیشد که گذاشتم بیان خاستگاری
ولی من به هومان اعتماد دارم و مطمئنم
و میدونم که کنارش خوشبخت میشی
اما نظر تو مهمه
همونطور که خیره به انگشتر توی دستم بودم و داشتم باهاش بازی میکردم گفتم من نظری راجبش ندارم
انقدری ذهنم آشفته هست که فرصت فکر کردن رو نداشته باشم
ولی پسر بدی نیست.. دوستش ندارم اما ازش متنفرم نیستم
فکر کنم بتونم باهاش کنار بیام..
و به بابام نگاه کردم
لبخند زد ـ جواب مثبت؟
سرمو انداختم پایین که محکم بغلم کرد و گونمو بوسید ـ قربونت برم کوچولوی بابا
لبخند زدم و خودمو تو بغلش جا دادم
خیلی به این آغوشش احتیاج داشتم..
ـ..
#هومان
مامان و بابا باهم رفتن
منم با سامیار البته سامیار با من اومد و هامین و زنشم با ما بودن
من و سامیار جلو و هامین و زنش پشت
تو ماشین از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم و نمیتونستم رانندگی کنم پس سامیار نشست پشت فرمون
صدای آهنگو تا ته زیاد کردم و همزمان با آهنگ داد زدم ـ پرررررر میزنهههههه
دلمممم واسه توو عشقمم واسه هرشببب دیدنتتتتت
همه اول با تعجب و بعدش با خنده نگام میکردن
از ذوق داشتم منفجر میشدم
ـ باورممم نمیشهههههه خداااا
هامین دستشو رو شونم گذاشت ـ درک میکنم
و زدن زیرخندهه
دوباره با ریتم داد زدم ـ پررررر میزنههههه
دلم واسه تو عشقممم واسه هرشببب دیدنتتتتت
میدونی که بخاطرت داره قلبممممم میزنهههههه
سامیار با خنده گفت ـ وای وای این از دست رفت
با ذوق تند تند سرمو تکون دادم ـ باور کن از خوشحالی سر از پا نمیشناسم سامیار
هامین و زنش رو رسوندیم خونه ی مادرزنش
سامیار برگشت سمتم و با خنده گفت ـ میترسم از ذوق زیاد پشت فرمون مستقیم بری تو دره
امشب بیا خونه ی ما
سامیار خودش خونه نداشت و پیش خانوادش زندگی میکرد
من خونه داشتم ولی بازم پیش خانواده زندگی میکردم
ارسلان هم قبلا یه بار ازدواج کرد و از زنش جدا شد
البته عقدم نکرده بودن و فقط نشون هم بودن که یهو نامزدیشون بهم خورد و دیگه به عقدم نرسید
از اولم مستقل بود و خونه ی جدا داشت و با خانواده زندگی نمیکرد
سرمو تکون دادم ـ باشه باشه بریمم
قبل از اینکه راه بیوفته گفتم ـ بریم پیش ارسلان؟ من واقعا خوابم نمیبره و نمیخوام خانوادت اذیت بشن
سامیار سرشو تکون داد ـ حله
بریم ببینیم چرا نیومد باهامون
دور زد و به سمت خونه ی ارسلان راه افتادیم
البته قبلش سامیار بهش پیام داد و گفت که داریم میایم خونتون و ارسلانم گفت بیاین
وسطای راه بودیم که یهو داد زدم ـ سامیارررر
بزنن کناررررر
بیچاره سریع ترمز کرد ـ چتهههه
هنوز ماشین از حرکت واینستاده بود در رو باز کردم ـ وایسا شیرینی بخرم
چپ چپ نگام کرد ـ آرومتر بگو خب مرد
ریدم به خودم
خندیدم ـ پوزش
چشم غره رفت ـ پذیرش
پیاده شدم و از قنادی یک کیلو شیرینی خامه إی خریدم
از سوپر مارکت بغل دستیشم کلی خوراکی خریدم برای آخرشب
پریدم تو ماشین ـ بزن بریمم