بـوی خـون : بـوی خـون پـارت 22

نویسنده: mahgolkh591

با صدای هومان برگشتم سمتش ـ پروا اینو ببین ، قشنگه؟
به حلقه ی توی دستش نگاه کردم
نه خیلی سنگینه
مادرش با لبخند گفت ـ با اینکه تو ارزشت خیلی از اینا بالاتره ولی بلاخره باید یچیزی برات بگیریم که نگن دختره حیف شد
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم ولی من یه حلقه ی ظریف‌تر رو بیشتر میپسندم
هومان لبخند زد ـ چشم
رو به فروشنده گفت ـ حلقه های ظریفتونو لطف کنید
فروشنده چند مدل آورد برامون
یکی از حلقه ها خیلی قشنگ بود و به دلم نشست
یه حلقه ی ظریف که یه نگین ریز طلائی روش داشت
خیلی ناز و قشنگ بود
برداشتمش که مادرش آروم گفت ـ پروا جان؟ اینو من خودم دلم نمیاد برات بگیرم
خیلی سبکه
همونطوری آروم گفتم سبک ؟ باور کنید قیمتش بالاتر از اوناست:))
لبخند زد ـ قیمتش مهم نیست دورت بگردم
فروشنده گفت ـ مثل اینکه عروستون کلا ساده پسنده
بزارید یه مدل نشونتون بدم شاید پسندتون شد
یه حلقه ی دیگه آورد
ظریف ولی نگین‌کاری شده بود
خیلی قشنگ بود و مشخص بود خیلی قیمتش بالاست
به هومان نگاه کردم که متوجه شد میخوام چیزی بگم و سرشو آورد پایین که بتونم راحت حرف بزنم
آروم زیر گوشش گفتم این خیلی گرونه ، من نمی ..
خونسرد گفت ـ خوشت اومد؟
آره ، ولی ..
رو به فروشنده گفت ـ همینو میخوایم
دلم میخواست جیغ بکشم
فروشنده لبخندی زد ـ چشم
بعداز گرفتن اندازه ی انگشتمون گفت ـ بعدازظهر ساعت 5 حلقه ها حاضره
تشکر کردیم و بعداز حساب کتاب از طلافروشی اومدیم بیرون
مامانش با ذوق گفت ـ خب حالا اول بریم سراغ لباس پروا جون
البته ما نمیایم
ما فقط برای حلقه اومده بودیم
من و پریسیما خانوم میریم دنبال خرید خودمون
شماهم برین دنبال خرید خودتون
هومان لبخند زد ـ چشم
برگشت سمتم ـ بریم عزیزم؟
بریم
دستمو گرفت و باهم وارد بخش دوم پاساژ شدیم
یکی یکی مزون هارو نگاه میکردیم که گفت ـ چی دوست داری؟ پیراهن ، کت شلوار یا کت و دامن؟
نمیدونم، کت و شلوار تاحالا نپوشیدم
کت دامن و پیراهن پوشیدم ..
ـ و هردوشم بهت میومد
با خجالت سرمو پایین انداختم که ادامه داد ـ بنظر من پیراهن بگیریم ، چون یه جشنم داریم بعدش دیگه
یا نه ، میخوای کت دامن بخریم برای جشن بعدشم یه پیراهن دیگه میخریم
چشام گرد شد و گفتم هومان؟
همونطور که داشت به ویترین لباس ها نگاه میکرد گفت ـ جونم؟
جیبت سنگینه؟
ایستاد و نگام کرد ـ یعنی چی؟ نه سنگین نیست که
نگاش کردم پول تو جیبت سنگینی میکنه؟
خندش گرفت ـ نمیفهمم
واای، پول اضافه داری برای دوساعت جشن میخوای دوتا لباس بگیری واسم ؟
لبخند زد ـ دلم میخواد برات همه کار انجام بدم
با خجالت لبخند زدم ولی لازم نیست
همون پیراهن بنظرم بهتره
بیا بریم اینجا
با لبخند همراهم اومد داخل مزون
چند مدل لباس دیدیم ولی هیچکدوم خوب نبودن
رفتیم مزون بعدی
چندتا از لباسارو دیدیم
اوناهم خوب نبودن که یهو چشمم خورد به یکیشون
هومان گفت ـ نظرت راجب این چیه؟
رد نگاهشو گرفتم و به همون لباسی رسیدم که خودم انتخاب کرده بودم
منم از اون خوشم اومد
ـ برو بپوش ببینیم چطوره
باشه
از فروشنده درخواست کردم تا لباسو بده بهم
رفتم توی اتاق تا بپوشمش وقتی لباسو برام آورد متوجه شدم اونطوری که تو ژورنال نشون میداد نیست
درواقع چون هم صفحات ژورنال سفید بود هم تور لباس سفید بود یجوری نشون میداد که انگار خود پارچه‌ی لباس بلنده ولی اینطور نبود
لباس درواقع کوتاه بود و تا بالای زانوم بود
و از خط مرزیه بین بالاتنه و پایین تنه دامن حریری تا نوک پام داشت که خب تور بود و پام از زیر تور مشخص بود
قسمت بالاتنه هم روی پارچه ی ساتنش حریر سفیدی بود که طرحای ساده و شیکی داشت
آسیتینش هم پف حریری داشت و مچی بود
لباس تقریبا تا روی شونم بود ولی یقه ی بازی داشت که البته کلا قفسه‌ی سینه‌مو پوشونده بود
منظورم اینه که گردنم و روی شونم یه مقدار باز بود ولی خیلی زیاد نبود
از طرفیم تور داشت و کلا اون قسمتو میپوشوند
ولی پایینش ..
طرحش قشنگ بود و اولین بار بود از این مدل لباس خوشم میومد
ولی نمیتونستم اینو بگیریم چون مناسب نبود و از طرفیم فکر نکنم هومان بزاره اینو بپوشم
البته کسی نیست اونجا ولی خب
همینطوری تو افکار خودم غرق بودم که صدای تقه ای به در خورد ـ عزیزم؟ پوشیدی؟
به خودم اومدم آره آره
ـ ببینم ..
خجالت میکشیدم ولی چاره إی نبود
در رو باز کردم و سرمو انداختم پایین
وقتی حرفی نزد آروم سرمو بلند کردم که دیدم زل زده بهم
با اینکه محرم بودیم ولی یکم معذب بودم
آروم صداش زدم هومان؟
به خودش اومد ـ جونِ هومان؟
این لباس ..
پرید وسط حرفم ـ محشره پرواا .. خیلی بهت میاد
واقعا قشنگه:)
مثل ماه شدی:)
نمیدونم چطوری باید تحمل کنم ولی خب
و بعدش خندید که از خجالت سرخ شدم
آروم گفتم ولی.. من میگم این نه
ـ چرا عزیزم؟ خوشت نیومد؟میخوای بازم بگردیم؟
نه نه، لباسش قشنگه و منم خیلی ازش خوشم اومده
ـ خب پس چی؟
آروم نگاش کردم راستش.. لباسش یطوری نیست؟ آخه از زانو به پایین مشخصه
قسمت شونه و یقه هم بازه
تو .. مشکلی نداری؟
یهو نیشش تا بناگوشش باز شد ـ اولین باره انقدر احساسی داری ازم نظر میخوای
چشم غره ای رفتم و با حرص گفتم یه لحظه جدی باش
خندید ـ چشم چشم
بعدش جدی شد ـ نه عزیزم من هیچ مشکلی ندارم
یه تور بلندتر انتخاب میکنیم که قسمت بالاتنه رو بپوشونه
قسمت پایین تنه هم تورش بلنده و اونقدرام دید نداره
اشکالی نداره یه شبه
تازشمم همه فامیلامونن، نگران نباش
و چشمکی زد
من خودم از این لباسا نمیپوشم ، اما از این خوشم اومده
شب تولد زن داداشتو یادته؟
ـ آره
به اجبار پیمان اونو پوشیده بودم
ـ تو که شنل و جوراب شلواری پوشیده بودی
آره ولی بازم لباسم مشخص بود
ـ اشکال نداره، اگه دوست داری بازم بگردیم من اصلا مشکلی ندارم و خوشحالم میشم وقت ببشتری رو با تو بگذرونم
ولی اگه نگرانیت منم باید بگم که نه عشقم من هیچ مشکلی با این لباس ندارم
اولین بار بود اینطوری بهم میگفت عشقم
لبخند زدم خیلی خب پس ..
ـ همین ؟
سرمو تکون دادم
ـ لباسو دربیار بریم سراغ خرید بعدی
باشه ای گفتم که در رو بست و منم سریع لباسامو عوض کردم
بعداز اینکه حساب کرد رفتیم سراغ کیف و کفش
ـ پروا واست نوبت آرایشگاه کجا بگیرم؟جایی سراغ داری؟
آرایشگاه چرا؟
ـ برای عقد دیگه
خودم آرایش میکنم
ـ نهههه، بعدش جشنم هست
بابا پارم میکنه
اها اها یه سالن آرایشی میشناسم
اونجا عالیه برات نوبت میرم
حرفی نزدم که گفت ـ برای تاج و تور کجا بریم؟
میگم، تاج نگیریم
ـ چرا؟
تاج بمونه برای عروسی
فقط تور بگیریم که لباسمو بپوشونه
لبخند زد ـ چشم
وارد کفش فروشی شدیم
داشتیم کیف و کفش هارو میدیدیم که خانومه گفت ـ عزیزم لباست چه مدلیه؟
کوتاهه یا بلنده؟
طرح دار باشه یا ساده؟
آروم گفتم راستش من لباسم پایینش تور داره و کفش مشخصه
ـ خب کفشت رو پاشنه دار طرح دار میخوای یا بوت مانند سفید میخوای؟
با حرفش تو فکر رفتم و بعدش گفتم بله بله بوت باشه بهتره
برگشتم سمت هومان و دوباره آروم گفتم اینطوری دیگه نگران مشخص بودن زیر زانوم نیستم
لبخند زد ـ باشه هرطور تو دوست داری
برگشتم سمت فروشنده که هومان گفت ـ میشه مدلاشونو ببینیم؟
فروشنده با لبخند گفت ـ بله طرح های عروسمون اینطرفه بفرمایید
بعداز انتخاب کیف و کفش از اونجا اومدیم بیرون
هومان صدام زد که نگاش کردم
ـ چرا ذوق نداری برای خریدِ عقدت؟
سرمو انداختم پایین وقتی کاری رو با اجبار انجام بدی هیچجوره نمیتونی ازش لذت ببری
اخم کرد و با ناراحتی گفت ـ اجبار؟ چه اجباری؟کسی مجبورت کرده؟
سریع گفتم نه.. نه
بعدش دوباره گفتم اصلا بریم سراغ بقیه ی خریدامون
برای اولین بار خودم دستشو گرفتم بریم سراغ وسایل تو
لبخند تلخی زد و باهام اومد
به انتخاب من کت و شلوار مشگی و بقیه ی وسایلاش رو خریدیم
بعدش هم واسش کفش گرفتیم
وقتی همه ی خریدامونو انجام دادیم هومان گفت ـ شاید باورت نشه ولی ساعت 3 و نیمه
بریم نهار بخوریم یکمم بگردیم تا 5 شه یدفعه بریم حلقه هاروهم برداریم
باشه
وارد یه رستوران شدیم و خواستیم سفارش بدیم که گوشیه هومان زنگ خورد ـ مامانه
جواب داد ـ جانم؟ .. عه خب ماهم اومدیم غذا بخوریم .. آره رستوران فلفل .. باشه چی میخورین ؟ بگین تا بیاین سفارش بدم .. حله
گوشی رو قطع کرد و رو بهم گفت ـ مامانت و مامانم دارن میان
باشه
ـ چی میخوری؟
جوجه
ـ چشم
بلند شد و رفت سفارش بده
بعداز اینکه سفارش داد اومد سرجاش نشست و چند دقیقه بعدش مامان و بهینا خانوم اومدن
بهینا خانوم با ذوق گفت ـ خرید کردین ؟ تموم شد ؟
سرمونو تکون دادیم که گفت ـ خیلی دلم میخواد ببینم خریداتونو ولی بهتره همون روز یهو سوپرایز شیم
هومان لبخند زد ـ بله صد در صد
غذامونو آوردن و بعداز اینکه خوردیم از رستوران اومدیم بیرون
وقتی حلقه هارو تحویل گرفتیم مامان رو به هومان گفت ـ اگه دیگه خرید ندارین ما بریم
هومان اخم کرد ـ خرید که نداریم ولی کجا برین؟ من میرسونمتون
مامان سریع گفت ـ نه نه ممنون پسرم ما خودمون میریم
یکم کار داریم برای همین شما برین
هومان دوباره گفت ـ میمونیم باهم میریم مامان جان
مامان لبخند زد ـ نه پسرم ممنونم ازت
مامان انقدر اصرار کرد که هومان راضی شد و با بهینا خانوم رفتن
مامان؟ چیکار داریم؟ چیزی شده؟
ـ نه دخترم ، یکم خرت و پرت مونده نخریدم
دوست داشتم باهم بریم بخریم
لبخند زدم باشه
ـ...
با نگرانی از خواب بیدار شدم
نمیدونم چم شده بود که یهو از خواب پریدم ولی استرس داشتم و نمیدونستم برای چیه
گوشیم رو برداشتم
با تعجب نگاهی به پیامکا انداختم
هومان امروز مثل همیشه پیام نداده بود ..
هر روز صبح پیام میداد ولی امروز نه..
شونه ای بالا انداختم شاید خوابه یا یادش رفته
بعداز اینکه رفتم سرویس و برگشتم و رفتم پیش مامان تا صبحونه بخورم
مامان بالبخند گفت ـ خوب خوابیدی عزیزم؟
کلافه گفتم آره ولی صبح بد بیدار شدم
ـ چرا؟
نمیدونم دلشوره ی عجیبی داشتم
ـ انشالله که خیره
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
مامان از روی اپن برداشت و آورد واسم
تا خواستم جواب بدم قطع شد
با دیدن شماره ی مادر هومان تعجب کردم
بهینا خانومه
ـ عه، خب جواب بده ببین چیکار داره
شمارشو گرفتم و زنگ زدم
سریع جواب داد ـ الو پروا ..
سلام، جانم؟
با صدای گرفته گفت ـ از هومان خبر داری؟
هومان ؟ نه.. چیشده؟
چرا گریه میکنید؟
ـ دیروز از خرید برگشتیم حالش خوب نبود
نیم ساعتی موند خونه و بعدش رفت
هنوزم خبری ازش نیست
حتی دیشبم نیومد خونه
فکر کردم شاید با تو تماس گرفته
ترس به دلم افتاد یعنی چی؟ مطبش چی؟ با اونجا تماس نگرفتین؟
ـ چرا ، زنگ زدم ولی نرفته بود
با نگرانی گفتم ای وای ، خب .. خب .. باید چیکار کنیم؟
ـ پسر من یکم کج خلقه
فکر میکنم رفته باشه خونه ی خودش
ولی ترسیدیم بریم ، میخواستم ببینم میشه تو بری؟ اگه تو رو ببینه مطمئنم حالش خوب میشه
از طرفیم با تو بد حرف نمیزنه
با درموندگی گفتم باشه آدرسش رو بفرستین
چشمی گفت که گوشی رو قطع کردم
ـ چیشده عزیزم؟
به مامان نگاه کردم و براش تعریف کردم
یکم فکر کرد و گفت ـ برو ولی بزار زنگ بزنم پیمان برات یه ماشین از شرکتشون بفرسته که اونجا منتظرت بمونه
بلاخره تنها نمیتونم بفرستمت
پیمانم الان سرش شلوغه برای سهام‌دار جدید
سرمو تکون دادم که گفت ـ برو حاضر شو
سریع رفتم توی اتاقم و لباسامو عوض کردم
انقدر هول بودم که حتی بهش زنگم نزدم
اومدم پایین که مامان گفت ماشین دم در منتظره
داشتم کفش میپوشیدم که مامان گفت ـ عزیزم مراقب خودت باش ، باشه ؟
چشم
سریع از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و آدرس رو دادم به راننده
نیم ساعت بعد جلوی یه خونه ی دوطبقه ایستاد ـ بفرمایید
ممنون
از ماشین پیاده شدم و به طرف خونه رفتم
در حیاط باز بود که رفتم داخل
کجاست یعنی ؟
طبقه ی خونه ها از جدا بود و انگار یه آپارتمان بود
طبقه ی اول در ها قفل بودن و از پنجره داخل رو دیدم که کسی نبود
از پله های کنار خونه رفتم بالا و به طبقه ی دوم رسیدم
زنگ در رو فشار دادم که صدای هومان شنیدم ـ بله ؟
چیزی نگفتم که در رو باز کرد
با دیدنم چشاش گرد شد
فقط یه شلوارلی مشگی تنش بود و بالاتنه چیزی تنش نبود ..
ـ تو اینجا چیکار میکنی ؟ آدرس اینجارو از کجا آوردی؟
بی مقدمه گفتم تو چرا اینجایی؟
ـ خونمه
خب؟
ـ اومدم خونه ی خودم خب
بدون خبر ؟ از دیروز همه رو از راه به در کردی
همه نگرانت بودن
بعد میگی اومدی خونت؟
نفس عمیقی کشید ـ بیا داخل
پشت سرش رفتم داخل و در رو بستم
یه خونه ی نقلیه قشنگ و ساده بود
مبلای خاکستریه روشن با یه میز وسط قهوه ای
با دیدن پاکت سیگار و یه شیشه که فکر کنم مشروب بود که روی میز بود چشام گرد شد و آروم روی مبل نشستم
چند دقیقه بعد هومان اومد و کنارم نشست
خوبی؟
ـ نه..
چرا ؟ چیشده ؟
با چشای پراز بغض نگام کرد که دلم ریخت
با ترس گفتم چیشده ؟
سرشو روی شونم گذاشت و آروم گفت ـ حالم بخاطر تو بد بود
من ؟ چرا ؟
ـ اونشب مستقیم بهم گفتی دوست ندارم ، دیروز گفتی با اجبار داری اینکارو انجام میدی
از خودم بدم اومد ، من دلم نمیخواد تورو مجبور به کاری کنم پروا
نمیخوام اجباری روی سرت باشه
از طرفیم دلم نمیخواد از دستت بدم
من از تهِ دلم دوسِت دارم ولی اینکه میبینم به زور داری باهام ازدواج میکنی آزارم میده
از خودم بدم میاد
من نمیخوام اذیتت کنم
نمیخوام اون هیولایی باشم که تو ازش میترسی
من میخوام برای تو یه آدم امن باشم
یه آدمی که تو بهش تکیه کنی
بتونی بهش اعتماد کنی
یه آدمی که تو بهش عادت کنی و دوستش داشته باشی
آدمی که ازش متنفر نباشی
من دلم میخواد اینطوری باشم نه اون آدمی که تو فکر میکنی
من میخوام آدم امن زندگیت باشم پروا:))
با بغض گفتم من از تو متنفر نیستم
باهات هیچ مشکلی ندارم
من قبلا هم گفتم دوست ندارم
دیروزم منظورم از اجبار این نبود که دارم به زور باهات ازدواج میکنم، نه
کسی مجبورم نکرد
من میتونستم بگم نه ولی نگفتم
من حتی در آینده هم نمیتونم با عشق ازدواج کنم پس فرقی نمیکنه
من همه ی ترسم اینه که مثل ساواش یه بلایی سر تو بیاد
من هنوزم خودمو نبخشیدم
من چطور میتونم زندگی کنم وقتی میبینم دونفر بخاطر من مردن ؟
اشک از چشام ریخت که آروم اشکمو پس زد و روی قطره ی اشکی که از رو گونم رد میشد رو بوسید
با لبخند گفت ـ باشه ، بیا راجبش حرف نزنیم
من دیشب تا صبح بیدار بودم
الان احساس میکنم خوابم میاد
از جام بلند شدم خب باشه پس من دیگه برم
اخم کرد و دستمو کشید که افتادم روی مبل ـ کجاا؟
بیا کنارم دراز بکش من خوابم ببره
با ترس نگاهش کردم که یه دستشو زیر زانوم و یه دستشم پشت کمرم گذاشت
از ترس اینکه نیوفتم دستمو دور گردنش گذاشتم
به طرف اتاق خواب رفت و منو روی تخت گذاشت
چراغ رو خاموش کرد و پرده هارو کشید
کنارم همونطوری بدون لباس دراز کشید
روی چشامو بوسید و با لبخند گفت ـ نترس کاریت ندارم
فقط میخوام بخوابم
سرتو بزار رو بازوم
و دستشو آروم برد زیر سرم و دست راستش روهم دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند
یه پاش روهم گذاشت روی دوتا پام
و در کل بگم کلا منو تو بغلش حبس کرد
با اون دستش که زیر سرم بود آروم موهام رو نوازش کرد و بوسه ی کوتاهی زد
چشاشو بست و سعی کرد بخوابه
صداشو شنیدم ـ اونطوری نگام نکن خوابم میاد
چشاش بسته بود ولی سنگینیه نگاهمو حس میکرد
چیزی نگفتم و به سقف خیره شدم
کم کم خوابش برد ..
منم نفهمیدم چیشد که خوابیدم
ـ..
چشامو باز کردم ، با ترس دور و برم رو نگاه کردم و با دیدن اینکه تو بغل هومانم یه لحظه هنگ کردم
چند لحظه بعد یادم اومد که چیشده بود
وای، ماشین دم در منتظر بود
آروم دستشو کنار زدم و از تخت اومدم پایین
به ساعت نگاهی انداختم
نزدیک یکساعتی میشد که اینجا بودم
از پنجره نگاه کردم و با دیدن ماشین که هنوز ایستاده بود نفس راحتی کشیدم
کیفمو برداشتم و خواستم به طرف در برم که با صدای هومان سرجام ایستادم ـ کجا بری؟
برم خونه ، اصلا حواسم نبود که ماشین دم در منتظرمه
باید برم، دیرم شده
اخم کرد ـ مگه من میزارم؟ وایسا باهم میریم
میرسونمت
نه لازم نیست، میرم خو..
ـ همینکه گفتم
ماشین کی هست؟
پیمان از شرکتشون یکی از دوستاشو فرستاده
ـ خیلی خب
گوشیش رو برداشت و یه شماره ای گرفت
وارد اتاق شد و صحبت کرد بعدش دوباره اومد بیرون ـ خب حل شد
وایسا حاضر شم بریم
چی چیو حل شد ؟ رفت؟
ـ آره به پیمان زنگ زدم
بهش گفتم گفت باشه الان میگم راننده بره
از پنجره نگاهی انداختم و دیدم ماشینه داره میره
چیزی نگفتم که گفت ـ بشین تا لباس بپوشم
سر مبل نشستم و دوباره با دیدن مشروب و پاکت سیگار اخمام رفت توی هم
چند دقیقه بعد هومان اومد ـ اینجا چیزی ندارم
بریم وسط راه یه جا وایمیستم غذا بخوریم
چیزی نگفتم و از خونه رفتیم بیرون
سوار ماشینش شدیم و از کوچه اومدیم بیرون
ـ چرا ساکتی؟
بی مقدمه گفتم چرا سیگار و مشروب رو میز بود؟
ـ عصابم خورد بود
خب؟چون عصابت خورد بود ازشون استفاده کردی؟
سرشو تکون داد و دنده رو عوض کرد
اخم کردم اینطوری به خودت آسیب میزنی
لبخند زد ـ تو بیشتر بهم آسیب میزنی تا اونا
یعنی چی؟ یعنی من ..
ـ نه، منظورم اینه که وقتی بهم بی توجهی میکنی و اهمیت نمیدی من حالم بهم میریزه
سیگار و مشروب آرومم میکنه تا بهتر شم
هرچند که زیاد فایده ندارن ولی خب
منطقی نبود
ـ میدونم
نگاش کردم که لبخند زد
ـ ولی این نیم ساعت رو خیلی راحت خوابیدم
با یادآوریه اون نیم ساعت خجالت کشیدم
نمیدونم چرا ولی خجالت میکشیدم از اینکه کنارش خوابیدم
ادامه داد ـ ممنون که کنارم بودی
حرفی نزدم و از پنجره به بیرون خیره شدم
گوشیم زنگ خورد که دیدم شماره ی مامانه
جواب دادم جانم؟
آروم گفت ـ میتونی حرف بزنی؟
آره ، چیشده؟
ـ هیچی میخواستم ببینم خوبین یا نه ، کجایین؟
داریم میایم ،
ـ عه، پس بیاین من غذا درست کردم میخواستم ببینم کی میاین
نه غذا میخوریم میایم
ـ چه غلطا
به هومان بگو بیاین اینجا
گوشی رو نگه داشتم و رو به هومان گفتم مامانم میگه بیاین اینجا غذا بخورین درست کردم
ـ بگو میایم
باشه ای گفتم و به مامان گفتم مامان میایم
ـ باشه عزیزم منتظرم
خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم ..
ـ...
چند روزی به عقد مونده بود و قلبم داشت منفجر میشد
احساس میکردم دارم گناه میکنم
دارم اشتباه میکنم
هومان مثل پروانه دورم میچرخید و من احساس بدی داشتم
من خیلی خودخواهم ، از خودم بدم میاد :))
من دارم زندگیه یه نفر رو خراب میکنم
بازم دارم اینکارو میکنم..
قبلا زندگیه دونفرو ازشون گرفتم و الان دارم زندگیه ینفر دیگه رو خراب میکنم:)
من خیلی احمقم ..
با دلایل خیلی مسخره خودمو قانع کردم و دارم تا آخرش میرم
یعنی تهش چی میشه؟
یعنی واقعا عاشقش میشم؟
هوف
با کلافگی روی تختم نشستم
همه چی داره خیلی زود اتفاق میوفته
با صدای مامان رفتم پایین و وارد آشپزخونه شدم
مامان با دیدنم لبخند زد ـ بشین باباتو پیمانم الان میان شام بخوریم
بکشم یا وایسیم بیان؟
منتظر بمونیم تا بیان
بهتره
رو به روم نشست ـ باشه دخترم
چیزی نگفتم که چند دقیقه بعد گفت ـ از هومان چه خبر؟
بی خبر
ـ چرا؟حرف نمیزنین؟
چرا صحبت میکنیم ولی خب خبر خاصی نیست
اهانی گفت و دیگه حرف نزد
وقتی بابا و پیمان اومدن شام خوردیم و بعدش رفتم توی اتاقم
نگاهم به لباس عقدم افتاد
یعنی جدی جدی دارم ازدواج میکنم؟
هوف
با همین افکار خوابم برد
صبح با پیمان اومدم دانشگاه و بعدشم خودش میومد دنبالم
تقریبا دو سه تا امتحان مونده بود
همینکه روی نیمکت نشستم صدای تسنیم از نیمکت بغلی به گوشم خورد ـ وای کاش میشد یه بلایی سرش بیارم
خیلی رو مخمه
بغل دستیش گفت ـ وا تسنیم چیکارت داره مگه
تسنیم با حرص جوابشو داد ـ رزا بخدا اگه بخوای باز ازش طرفداری کنی یه جوری میزنم تو دهنت که پخش زمین شی
دختری که فهمیدم اسمش رزاست گفت ـ وا من کی از اون دختره ی چندش طرفداری کردم
فقط گفتم کاری نداره که
دوباره تسنیم گفت ـ همین دیگه میشه طرفداری
با صدای یکی از بچه ها سرمو بلند کردم ـ پرواا جون فرداشب تولدمه
خوشحال میشم بیای
آیدا یکی از همکلاسیام بود
مژده هم همراهش بود که گفت ـ پروا چرا تولد من نیومدی؟
تولدت؟ کِی بود؟
ـ وا، چند وقت پیش دیگه
یکم فکر کردم اهاا ، گفتم که یه مشکلی پیش اومد نتونستم بیام
به حالت قهر گفت ـ الان تولد آیدا میای تولد من نیومدی
ایش
لبخند زدم ببخشید واقعا من عذرمیخوام
اونروز شرایط نداشتم بیام
اونم اینبار لبخند زد ـ اشکالی ندارهه ولی بیا تولد آیدا جبران کننن
چشم
اینبار آیدا بود ـ هرچند نفرم خواستی با خودت بیار
تو فامیلات دختر پسر هرچی دارین بیار
هرچی تعدادمون بیشتر باشه بیشتر خوش میگذره
چشم
بعداز اینکه آیدا رفت سر و کله ی سامان پیدا شد
ـ به به سلام سیسی
سلام
ـ سلام سیسی چطوری؟هومان چطوره؟
خوبم مرسی اونم خوبه تو چطوری؟ ارسلان کجاست؟
ـ خوبم قربانت
ارسلانم داره میاد
راستی تولد آیدا میای دیگه؟
نمیدونم
ـ بیاااا به هومان بگو باهم بیاین
سرمو تکون دادم ببینم چی میشه خبر میدم
ـ باشهه ولی سعی کن بیاین
باشه
ـ..
#هومان
شماره ی پروا رو گرفتم و زنگ زدم
بعداز سومین بوق صدای آرومش پیچید توی گوشم بله؟
ـ سلام عزیزدلم، خوبی؟
سلام، خوبم مرسی تو خوبی؟
لبخند زدم ـ قربونت خوبم، برای تولد چرا چیزی نگفتی بهم؟
تولد؟کدوم تولد؟
ـ تولد همکلاسیت دیگه
ارسلان بهم گفت که تولد دعوتین
اهاا، لازم نبود
اخم کردم ـ بدون من میخواستی بری؟
نه
ـ پس چی؟
قرار نبود برم اصلا
ـ چرا عزیزم؟
حوصله ندارم
ـ نه دیگه، نشد
حاضر شو میام دنبالت بریم
اگه چیزی لازم داری زودتر میام دنبالت بریم خرید کنیم
نه هومان من ..
ـ هیش ، همینکه گفتم
باشه؟ زودتر بیام؟چیزی لازم داری؟
نه چیزی لازم ندارم
ـ باشه پس
ساعت چند بیام؟
نمیدونم ساعت 7 شروع میشه تو 7:15 بیا دنبالم
ـ چشم، چی میپوشی؟
نمیدونم
ـ اون لباس بنفشه رو بپوش
کدوم؟
ـ عکسش بک گراند گوشیه پیمانه
لبخند زدم ـ بهت میاد
اها، باشه
ـ آفرین عزیزم
مراقبت کن
باشه توهم همینطور
ـ فعلاا
فعلاا
و گوشی رو قطع کردم و با لبخند نفس عمیقی کشیدم
بعداز اینکه کارم تو مطب تموم شد رفتم خونه
سریع دوش گرفتم و شلوار کرم و پیراهن مردونه ی سفید و با یه کراوات بنفش زدم
موهامو مرتب کردم و عطر زدم
اومدم پایین که مامان منو دید ـ به به گل پسرم
خوشتیپ کردی، کجا؟میری پیش خوشگل خانوم؟
لبخند خجالتی‌إی زدم ـ دارم میرم دنبالش بریم تولد یکی از دوستاش
ـ عه ، خوشبگذره عزیزم
تشکرکردم و بعداز خداحافظی به طرف خونشون رفتم
وسط راهم براش یه دسته گل مرتب از گل لیسینتوس خریدم
وقتی رسیدم دم در خونشون مسیج دادم که بیاد پایین
چند دقیقه بعد در حیاط باز شد و پروا اومد
چقدر خوشگل شده بود:)))
شومیز و دامن بنفشی که پوشیده بود خیلی بهش میومد
یه مانتوی کرمی طور روی لباسش پوشیده بود ولی همینطوریم مشخص بود که چقدر قشنگه و بهش میاد
آرایش نرمی هم روی پوستش انجام داده بود و یه جوراب شلواری کرم تنش بود
سوار ماشین شد
ـ سلام خوشگل خانوم
لبخند زد سلام ،
ـ خوبی؟
خوبم ممنون، تو خوبی؟
ـ قربونت برم
از پشت صندلی دسته گل رو بهش دادم
با لبخند متعجبی گفت این برای منه؟
پلکامو روهم فشردم ـ بله
واای، ممنون خیلی قشنگه
ـ به قشنگیه شما که نمیرسه
لبخند خجولی زد و تشکر کرد
ـ راستی کادو چیزی گرفتی؟
همونموقع که دعوتم کرد به مامان گفته بودم
و گفتم نمیخوام برم
مامان خودش رفت یه کادو به سلیقه ی خودش خرید گفت شاید رفتی حداقل کادو حاضر باشه
ـ خب خوبه پس
اوهوم
ـ بزن بریممم
آدرسو ازش گرفتم و راه افتادیمم
حدود یه ربع بعد رسیدیم جلوی خونشون
وقتی وارد خونه شدیم یه دختری اومد سمتمون ـ سلااااام خیلی خوش اومدین
و پروا رو بغل کرد ـ ممنون که اومدی پرواا
پروا لبخند زد و خواهش میکنمی گفت
دختره به من اشاره کرد ـ معرفی نمیکنی؟
پروا یکم نگام کرد و بعداز چند ثانیه مکث گفت هومان ، همسرم
برگشت سمتم و به دختره اشاره کرد آیدا ، صاحب تولد
لبخند زدم ـ خوشبختم
تولدتون هم مبارک باشه
دختره هم لبخند زد ـ متشکرم
بعدش گفت ـ بفرمایید داخل
اگه میخواین برین پیش ارسلان و سامان اونا اون آخر نشستن
تشکر کردیم و به سمت بچه ها رفتیم
اوهو، ارسلان و سامان با دوتا دختر نشسته بودن
کنارشون رفتیم و سلام کردیم
ارسلان از جا پرید ـ عه وااا هوماااان
چه عجب
تسنیم چشم غره ای به پروا رفت ولی با من درست احوال پرسی کرد
یکیشون به پروا سلام کرد
با سامان و ارسلانم احوال پرسی کردیم و نشستیم
همونی که به پروا سلام کرده بود که فهمیدم اسمش رزاست یکم من من کرد و بعدش گفت ـ معرفی میکنی پروا جان؟
پروا لبخند زد هومان ، همسرم
اونیکی که اسمش تسنیم بود چشاش گرد شد ـ ازدواج کردی؟
پروا سرشو تکون داد بله
ـ کِی؟یعنی .. چجوری؟
ارسلان پقی زد زیر خنده ـ یعنی چی چجوری؟ ازدواج کردن دیگه
برگشت سمتمون ـ عقد کِیه ؟
قبل از پروا گفتم ـ قرارشد آخر ماه بعدی عقد کنیم
بعدش عروسی بمونه برای تولد پروا
یعنی شهریور ماه
ارسلان سرشو تکون داد ـ خب برنامه ی عروسیتون چیه؟
نگاهی به پروا انداختم و بعدش گفتم ـ یه برنامه هایی دارم ولی خب
پروا چیزی نگفت و ارسلان گفت ـ چه برنامه ای؟
چشامو ریز کردم ـ الان که نمیشه بگم
سوپرایزه
و چشمکی زدم که ارسلان با خنده گفت ـ اوهووو
خندیدم ـ بله
اینبار سامیار گفت ـ عروسیه هامین کِیه؟ اول شمایید یا اونا؟
ـ نه اول هامین که ماه بعدیه عروسیه ماهم که شهریوره دیگه
سامیار سرشو تکون داد
با ارسلان اومده بود فک کنم چون دعوت نبود که
نگاهی به پروا انداختم که تو خودش بود
دستشو گرفتم که برگشت سمتم
ـ چیشده عزیزم؟
چیزی نیست
ـ خوبی؟
اوهوم
دیگه چیزی نگفتیم
جشن جالبی بود
بعداز تموم شدنش از سالن اومدیم بیرون
سامیار و ارسلان و سامان باهم رفتن و منم پروا رو رسوندم خونشون
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.