بـوی خـون : بـوی خـون پـارت 25

نویسنده: mahgolkh591

امشب عروسیه هامین بود
یه پیراهن کوتاه تا روی زانوم به رنگ لیمویی پوشیده بودم که قسمت یقه‌ش هالتر بود و چندتا بند از روش شونم آویزون بود
بخاطر پولکی بودن، لباس شدیدا میدرخشید
یه تاج ریسه ای گل دار نواری گوشه ای از موهام رو گرفته بود که به اصرار آرایشگر بود
یه جوراب شلواری به رنگ پوستم پوشیده بودم و موهامم با همون حالت طبیعی‌إیش که موج دار بود باز گذاشتم
آرایش ساده ولی قشنگی هم داشتم
البته که به اصرار هومان رفته بودم آرایشگاه
توی تالار منتظر مامان و بابا و پیمان و بقیه بودم
هومان تو قسمت مردونه بود و داشت به کارا رسیدگی میکرد
بهینا خانوم هم یه پیراهن بلند به رنگ بادمجونی پوشیده بود و موهای نسکافه ای رنگش روهم شنیون زیبایی انجام داده بود
آرایش به شدت زیبا و ملایمی روی پوستش انجام شده بود
با دیدنم به طرفم اومد ـ پروا جانم؟عزیزم؟
جانم؟
ـ خواهر شوهر بزرگم که شیراز بود اومده برای عروسی
مشتاقه که تورو ببینه
بیا بریم
چشمی گفتم و دنبالش راه افتادم
راجبش از هومان شنیده بودم
میگفت آدم سختگیر و معتقدیه
به طرفش رفتیم، یه خانوم تقریبا مسن ولی به شدت سرحال و با اقتدار
چهره ی جدی ولی بانمکی داشت
یه کت و دامن سرمه ای روشن پوشیده بود و روسریه کوتاهی هم سرش بود
و اما جالب تر از همه رژ قرمز جیغی بود که روی لباش زده بود
با دیدنم از جا بلند شد که به احترامش کمی خم شدم سلام کردم و دستش رو به رسم ادب و احترام بوسیدم
لبخند پر از محبتی زد ـ سلام عروس خانوم
سرمو پایین انداختم و با خجالت لبخندی زدم
بهینا خانوم با انرژی گفت ـ ایشونم پروا خانوم عروس کوچولوی ماست عمه خانوم
عمه خانوم لبخندش عمیق تر شد و رو بهم با محبت گفت ـ چهره ی زیبا و دلنشینی داری دخترم
ولی بنظر نمیرسه سنت خیلی باشه؟اینطور نیست؟
بله، من 18 سالمه
اخماش رفت توهم ـ سنت برای ازدواج کم نیست؟
بهینا خانوم تک سرفه ای کرد و خواست حرف بزنه که یهو صدای هومان از پشت سرم اومد ـ من عجله داشتم
عمه خانوم به هومان نگاه کرد ـ چرا عمه؟چرا عجله؟
هومان دستشو دور کمرم حلقه کرد ـ نمیخواستم فرشته ی به این زیبایی از دستم در بره
آروم از بغلش خارج شدم و زیر لب طوری که کسی نشنوه گفتم هومان .. زشته جلوی بزرگتر اینطوری بغلم میکنی
ولی متاسفانه عمه خانوم شنید و با لبخند و ابروی بالا رفته گفت ـ ولی مشخصه که بیشتر از سنی که داره مودب و محترمه
پیشونیم رو بوسید ـ تبریک میگم دخترم
شرمنده من برای مراسمتون نرسیدم بیام
لبخندی زدم این چه حرفیه عمه خانوم
دشمنتون شرمنده ، ما شرمنده ایم که قرار مراسم رو یه تایمی نزاشتیم که شماهم برسید بیاید
عمه خانوم با همون ابروی بالا رفته دوباره لبخند زد و چیزی نگفت
نگاهی به هومان انداخت و با اخم گفت ـ تو باز رفتی زهرماری کوفت کردی پسر ؟
هومان تک خنده ای کرد ـ عروسیه داداشمه فریبااا باانووووو
عمه خانوم چپ چپ نگاش کرد ـ مرض و فریبا بانو
برو از جلو چشام دور شو
هومان بوسه ای روی پیشونیه عمش کاشت و دستمو گرفت و دنبال خودش کشید
همونطور که دستمو میکشید و به طرف دیگه ای از تالار میرفت گفت ـ چه خوشگل شدی زیبای من
لبخندی زدم که سرجاش ایستاد و اومد جلوم
کتش رو مرتب کرد ـ چطورم؟
نگاهی به کتش و یقه ی پیراهنش کردم
کراواتش یکم کج بود
دستمو بردم سمت یقه‌ش و مرتبش کردم و کراواتشم صاف کردم
آروم گفتم عالی
لبخندی زد و به لبام خیره شد ـ حیف جای بدی هستیم
اخم کردم برو روتو کم کن
خندید ـ عاشق اخم کردنااتمممم بچههه
چشم غره ای رفتم و گفتم نمیشد یکم صبر کنی بعدش بری سراغ مشروب خوردنات؟
ـ اوووو خانوم دلش از یجای دیگه پره پس
زیاد نخوردم عشقم
منتظرم پارسا بیاد
و چشمکی زد و خندید ـ اونشبی که باهم مشروب خوردیم بعدش اتفاقای جالبی افتاد
با یادآوری جشن تولد پانیذ که هومان بهم گفت دوستم داره قرمز شدم
اذیتم نکن
با لبخند گونمو نوازش کرد ـ هرچند جوابی که میخواستمو نگرفتم ولی خب تو بغلم رقصیدی هاا یادتهه؟
نکننن ایش
من میرم پیش بهینا خانوم
قبل از اینکه حرف بزنه برگشتم برم که با دیدن مامان و فرناز که وارد سالن شدن سریع به طرفشون رفتم و دست هومان روهم کشیدم دنبال خودم
بهشون که رسیدیم مامان رو بغل کردم سلاام
ـ سلام دختر قشنگمم
سلام اقا هومان، تبریک میگم انشالله عروسیه شما دوتاا
لبخند خجولی زدم و سرمو انداختم پایین که هومان با لبخند سلام و احوال پرسی کرد
اینبار نوبت فرناز بود محکم بغلش کردم سلامم عزیزمم
خیلی خوش اومدی
فرنازم با لبخند بغلم کرد ـ قربونت برمم
خیلی قشنگ شدی پرواا
رو به مامان گفتم پریسیما؟ خاله پانته‌آ کجاست؟
اون باید عروسشو میاورد نه تو
مامان چشم غره ای رفت بهم ـ تو راهه داره میاد
پدرام و پارساو فرناز باهم اومدن که ماهم اومدیم و همزمان رسیدیم
هومان سریع گفت ـ عه .. پارسا و پدرام اومدن؟
مامان اره ای گفت که هومان برگشت سمتن ـ عزیزدلم من میرم پیششون
مراقبت کنین چیزی شد یا چیزی احتیاج داشتین بهم خبر بدین
پلکامو روهم فشردم که آروم و سریع بوسه ای روی گونم زد ـ فعلا همگی
جلوی مامان یکم خجالت کشیدم که آروم زد به بازوم و شیطون گفت ـ اوهووو چه رمانتیک
فرناز خندید که گفتم بفرمایید داخل
بهینا خانوم اونجاست
به طرف بهینا خانوم رفتن و بعدش روی یه میز نزدیک سِن جاگیر شدن
کم کم کل تالار پر از مهمون شد و همه اومدن
یکسریا وسط درحال رقصیدن بودن و یکسریاهم داشتن از میوه و شیرینای روی میز میخوردن
منم پیش بچه ها نشسته بودم
چون فامیلای من روهم دعوت کرده بودن الان بچه های فامیل همه سر یه میز نشسته بودن و منم کنارشون بودم
البته که آویسا خودش اومد پیشمون نشست ولی همش تو قیافه بود و با نگاهش بهم میفهموند که ازم متنفره
با دستی که روی شونم نشست برگشتم که هومان رو دیدم
با دیدنش اخمام رفت توهم
کل صورتش سرخ شده بود و مشخص بود حالش خوب نیست
از جا بلند شدم که لبخند زد ـ یه لحظه.. یه لحظه میای بیرون دخترم ؟
با تردید پرسیدم خوبی؟
تند گفت ـ خوبم خوبم .. یه لحظه میای؟
اره بریم
دستمو گرفت و دنبال خودش کشید و رفتیم توی اتاق رختکن
در رو بست و نشست روی صندلی
چیشده هومان؟؟
نگام کرد ـ حالم خوب نیست
چرا؟چیشده؟
حرفی نزد که گفتم بیش از اندازه خوردی.. آره؟
با پشیمونی نگام کرد که اخم کردم مگه مجبور بودی خودتو خفه کنی؟ چه خبره
کمتر میخوردی
نمیتونی راه بری اصلا
اصلاا منو یادت هست ؟؟؟ هوشیاری؟
تک خندی کرد ـ مشروب خوردم
با ابروی بالاررفته نگاش کردم که ادامه داد ـ ضربه مغزی نشدم که
با حرص گفتم مسخره بازی درنیاراا
میزنمت مستقیم بری تو زمین
قهقه زد ـ توعه نیم وجبی میخوای بزنی منو؟؟
بلهه بلههه
یهو دستمو گرفت و محکم کشید که چون یهویی بود افتادم توی بغلش
اونم منو روی پاش نگهداشت و با یه دستش کمرمو محکم گرفت و با یه دستش لبامو لمس کرد ـ خب؟ چی داشتی میگفتی کوچولو؟
بوی الکل داشت اذیتم میکرد آروم گفتم هومان.. بوی الکل داره اذیتم میکنه
منو به خودش فشرد و سرشو بلند کرد ـ ببخشید کوچولوم
دوباره سرشو پایین آورد و چونمو تو دستاش گرفت و دوباره لبامو لمس کرد
آروم گفت ـ چه رژ خوش‌رنگی زدی
خواست نزدیکتر بیاد که یهو در باز شد و صدای فرناز اومد ـ پروا کجا ..
یهو با دیدن ما تو اون موقعیت جیغی کشید و منم جیغ کشیدم و سریع دست هومان رو پس زدم
فرناز سریع چشاشو بست و گفت ـ ببخشیددد
بخدا داشتم دنبال پروا میگشتمم نمیدونستمم اینجایین هردوتون
شرمنده وای ببخشید
و در رو بست
با حرص هومانو هول دادم که خندید ـ چیشدی؟
پامو محکم به زمین کوبیدم نخنددد.. آبروم رفت
آروم کنار دیوار نشستم و با بغض گفتم حالا چطوری تو چشاش نگاه کنم؟
چشاشو ریز کرد ـ عشقم؟ زنمی هاااا
اون و پدرامم بارها از اینکارا کردن حالا ما محرمیم
با حرص ایشی گفتم من میرم بیرون
دکمه ی یقه‌شو باز کرد ـ میخوای با این حال ولم کنی؟
منظورت چیه؟
ـ حالم خوب نیست پرواا
بگم پارسا بیاد بریم دکتر؟
ـ الان دکتر من تویی
با حرص گفتم چیکارت کنمم؟؟؟
لبخند تلخی زد ـ هیچی
برو تو جشن ، منم یکم دیگه میرم پیش پسرا
سرمو تکون دادم و به طرف در رفتم
از اتاق رفتم بیرون و در رو بستم و برگشتم ولی یه لحظه سرجام ایستادم
من چیکار کردم؟ یه بار بهم احتیاج داشت و من ..
چرا ولش کردم همینطوری ؟
اون این همه باهام راه اومد و من ..
کلافه هوفی کشیدم و در اتاق رو باز کردم
سرش رو به دیوار تکیه داده بود و چشاش بسته بود
آروم صداش زدم هومان؟
چشاشو باز کرد و با دیدنم با مهربونی گفت ـ جانم؟ چیزی شده؟
بغض کردم ولی سریع قورتش دادم و به طرفش رفتم
با اینکه برای خودمم قفل بود آروم روی پاش نشستم و خودمو تو بغلش جا کردم
میتونستم چشای گرد شدشو حس کنم ولی خب چیکار کنم
آروم دستش دورم حلقه شد و سرشو فرو کرد تو گودیه گردنم و نفس عمیقی کشید ـ چیشده خانوم کوچولوی من اومد تو بغلم؟
همینطوری
ـ عه؟ همینطوری یهویی؟
سرمو تکون دادم و گفتم ببخشید
من هیچ توضیحی برای رفتارم ندارم
ولی تو باید منو ببخشی
و چشامو ریز کردم و نگاش کردم فهمیدی؟ بااید ..
چیزی نگفت و با لذت نگام میکرد که چشامو مظلوم کردم و گفتم میبخشی دیگه؟ مگه نه؟
تک خندی کرد ـ معلومه که میبخشم کوچولوی من
آروم فرورفتگیه گردنم رو بوسید
خوبی الان؟
ـ آره بابا از اولم خوب بودم فقط میخواستم یکم کنارم باشی
همین
ایشی گفتم و یهو بی اراده یه بوسه ی ریز و سریعی روی گونش کاشتم و از جا پریدم پس حالا که حالت خوبه و منو بخشیدی فعلاااا خداافظ
از اتاق رفتم بیرون که صداشو که با خنده قاطی شده بود شنیدم
ـ ای شیطووون
لبخندی زدم و وارد سالن شدم
به طرف میز بچه ها رفتم ببخشید دیر شد
نشستم کنارشون که فرناز شیطون گفت ـ عیب نداره
آقا هومان کارش واجب بود
سرخ شدم و سرمو انداختم پاایین که آروم زد به بازوم و با خنده گفت ـ خجالت نکش
من و پدرامم از اینکارا کردیم
لبخندی زدم و چیزی نگفتم
بعداز اومدن عروس و داماد هومان و بقیه ی مرداهم هم بهمون اضافه شدن و مراسم مختلط شد
هومان و بقیه ی پسرای جمع ما بهمون اضافه شدن
هومان کنار من و پدرام کنار فرناز و پارسا کنار آویسا نشست
بقیه هم همینطوری پخش و پلا نشستن
آویسا با حرص به پارسا گفت ـ الان چرا کنار من نشستی تو؟
پارسا لبخند حرص دراری زد و خم شد سمتش ـ چون دلم میخواست پیش بانوی زیبایی مثل شما بشینم
آویسا از پارسا متنفر بود و پارساهم همینطور
فقط میرفت اذیتش میکرد
پارسا و آویسا نسبتی نداشتن و چون هردو فامیل من بودن باهم برخورد داشتن
پارسا پسرخالم و آویسا دخترعمم بود
آویسا دوباره روشو برگردوند و با حرص گفت ـ من نمیخوام پیش من بشینی
پارسا لبخندش کش اومد ـ میدونم
هومان دستشو گذاشت رو صندلی پشت سر من و اومد سمت گوشم ـ بهم علاقه دارن؟
آروم گفتم نه بابا
آویسا از پارسا بدش میاد پارساهم هی اذیتش میکنه
خندید ـ پارسا خیلی خوبه خدایی
همون لحظه سر و کله ی ارسلان و سامیار پیدا شد
ارسلان شاد و شنگول گفت ـ سلاااام بر همه
سامیار هم یکم خم شد ـ دروود
سلام کردیم که نشستن رو صندلی دور میز
سامیار رو بهم گفت ـ پروا چیکار کردی؟
متعجب نگاهش کردم چیکار؟ یعنی چی؟
اشاره ای به دخترا زد و گفت ـ قرار بود دستمو بند کنی
خندم گرفت و آروم خندیدم هنوز هیچی
فرصت بده خب
هومان هم خندید و گفت ـ بزار ما جای پامونو محکم کنیم بعدش برای شماهاهم یکاری میکنیم
سامیار نیشش باز شد ـ چشم
تا آخر جشن همه چی به خیر و خوشی گذشت
قرار بود فقط ما جَوونایی که دوست داریم بریم دنبال عروس و داماد
من و هومان باهم ، پارسا و پدرام و فرناز باهم
و سه تا ماشینم دوستا و فامیلای هامین و پانیذ بودن
دنبالشون رفتیم و تا دم خونشون باهاشون بودیم و بعدش ما برگشتیم
دلم درد میکرد و هر چند دقیقه یهو تیر میکشید
تو ماشین رو به هومان گفتم منو میرسونی خونه یا ماشین بگیرم؟
اخم کرد و نگام کرد ـ چی؟
ماشین بگیری؟
هول شدم ، این چی بود گفتم نه..نه.. منظورم اینه که اگه خسته إی یا ..
سرشو برگردوند سمت جاده و گفت ـ نیستم
ولی .. میخوای بری خونه؟
با تعجب گفتم پس چیکار کنم؟
ـ بریم خونه ی ما ، یا بریم بیرون
به صندلی تکیه دادم بریم خونتون
حال بیرون رو ندارم ، یکم دلم درد میکنه اگه بزاری برم خونه ی خودمون خیلی بهتره ..
یهو دیدم بغل خیابون ایستاد و برگشت سمتم ـ دل درد؟ باز برای چی؟ میخوای بریم دکتر؟
یهو دلم تیر کشید که با دستم فشارش دادم و به زور گفتم نه نه یکم استراحت کنم خوب میشم
منو میرسونی خونمون؟
اخم کرد و با چشایی که نگرانی توشون مشخص بود گفت ـ نه نه با این حالت نمیتونم بزارم بری خونه
باید پیشت باشم
بریم خونه ی ما
صبح زود میبرمت خونتون ، باشه دور چشات بگردم؟
باشه ای گفتم و چند دقیقه بعد جلوی خونشون بودیم
مستقیم رفتم بالا و وارد اتاقش شدم
اولین باری بود که اومده بودم شب خونشون بمونم
یکم بعد هومان داخل اومد و با دیدن منی که روی تختش نشسته بودم و دستم رو دلم بود و سرم پایین بود با نگرانی دویید سمتم و کنارم روی زمین زانو زد
دستمو گرفت ـ خوبی دورت بگردم ؟ گفتم بریم بیمارستان گوش ندادی
چشام پر از اشک شد هومان ..
ـ جونم؟
خیلی درد دارم
ـ چرا اینطوری شدی فداتشم ؟ چی خوردی ؟
نمیدونم
ـ خیلی خب دراز بکش من برات دمنوش میارم
وای .. من لباس ندارم
نفس عمیقی کشید ـ مامان اینا فک کنم خوابن نمیتونم برم تو اتاقشون
بیا یکی از لباسای منو بپوش
سمت کمدش رفت و یه تیشرت به رنگ نباتی درآورد با یه شلوارک کوتاه
گرفت سمتم ـ اینارو بپوش من برم برات دمنوش بیارم
باشه ای گفتم و لباسارو ازش گرفتم
ـ کمک نمیخوای؟
نه مرسی
باشه ای گفت و از اتاق رفت بیرون
لباسارو عوض کردم و آروم روی تخت دراز کشیدم
چند دقیقه بعد هومان با یه سینی که توش یه استکان دمنوش با قاشق بود اومد تو اتاق و روی پاتختی گذاشتش و رو بهم گفت ـ بلند شو بشین عزیزم
کمکم کرد نشستم و مجبورم کرد دمنوش رو بخورم
بعدش دوباره دراز کشیدم و اونم لباساشو عوض کرد و اومد کنارم دراز کشید
منو تو بغلش گرفت و تا سه نشمرده خوابش برد ..
..
صبح با صدای هومان از خواب بیدار شدم
با لبخند کنارم نشسته بود که از جام بلند شدم
ـ بریم پایین صبحونه بخوریم
لباس ندارم
با اینا که نمیتونم بیام
ـ فقط مامان هست
بابا رفته سرکار
با خجالت گفتم نه من خجالت میکشم
زشتهه اینطوری
دستشو دور کمرم حلقه کرد ـ عزیزم
خجالت نداره که
فردای روز عروسی پس چطوری میخوای با مامانم رو به رو شی ؟
مکث کردم
بعداز یک دقیقه تازه فهمیدم منظورش چیه
سرخ شدم و ترس کل جونمو گرفت
آروم خندید ـ شوخی کردم بچه
بیا بریم پایین ، مامانم بهت محرمه و مثل مامان خودته
من پیش پریسیماهم اینطوری نگشتم تاحالا
ـ عیب نداره بیا بریم حالا
با اصرار هومان از اتاق رفتیم بیرون ولی من هنوز ذهنم درگیر حرفش بود
انقدری ذهنم درگیر بود که اصلا حواسم نبود شب عروسی قراره چی بشه ..
من چه غلطی کردم آخه
وارد آشپزخونه شدیم که مادرش با لبخند اومد طرفمون
ـ سلاامم خوشگلااای من
سرمو انداختم پایین سلام
ـ صبحتون بخیرر
بشینین براتون چای بریزم
پشت میز نشستیم که به هومان نگاهی انداختم
پلکی زد و آروم گفت ـ دیدی خجالت نداشت ؟
چیزی نگفتم که بهینا خانوم واسمون چای ریخت و گذاشت جلومون ـ من میرم بیرون شما راحت باشین
خیلی یهویی دستشو گرفتم نه
شماهم بشینین
لبخند زد ـ صبحونه خوردم من
اشکالی نداره ، یه چای هم باما بخورین
با ذوق چشمی گفت و برای خودشم چای ریخت
کنارمون نشست و باهم مشغول شدیم
بعداز اینکه صبحونه رو خوردیم هومان من رو رسوند خونمون و خودش رفت
منم مستقیم وارد اتاقم شدم تا برم حموم و یه دوش بگیرم
ـ..
کم کم داشتم به وجود هومان توی زندگیم عادت میکردم و باهاش کنار میومدم
تقریبا هر روز یه اثری از هومان جلوی چشام بود
یه شب درمیون واسم گل میخرید میاورد
یا کادو میگرفت
کلی بهم ابراز علاقه و محبت میکرد ولی دریغ از یه علاقه ی ریز از طرف من ..
خب چیکار کنم
تقصیر من نبود که
نمیتونستم عاشقش بشم
اون مشکلی نداشت ، من میترسیدم
میترسیدم آسیب ببینم
تفکرات بچگونه إی که داشتم سد راهم میشد
ولی خب
کم کم داشتم بهش عادت میکردم و اونو جزوی از خودم میدونستم
تونستم بهش اعتماد کنم و مطمئن باشم که اون بهم آسیبی نمیزنه و همیشه کنارمه
و من میتونم بهش تکیه کنم بدون اینکه از چیزی بترسم
این احساس امنیتی که بهم میداد واسم خیلی مهم بود و ارزش داشت
با صدای استاد که داشت صدام میزد از فکر و خیال دراومدم بله استاد؟
ـ حواستون کجاست خانم رادفر؟
ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد
اخم کرد ـ اگه مشکلی هست بفرمایید بیرون یکم هوا بخورید
بعدش بیاید سر کلاس
نه نه ممنون مشکلی نیست
سرشو تکون داد ـ خیلی خب پس حواستونو جمع کنید
چشمی گفتم که دوباره مشغول درس دادن شد
صدای آیدا آروم از کنار گوشم اومد ـ کی حواستو پرت کرده شیطون؟
نکنه به فکر نامزدتی بلاا؟
لبخندی زدم و چیزی نگفتم که نیشش تا بناگوشش باز شد
ولی تسنیم تنها کسی بود که بهم چشم غره رفت
چون فاصله ی زیادی نداشتیم میشنید حرفامونو
بعداز تموم شدن کلاس وارد حیاط شدم و منتظر بودم سامان و ارسلان بیان
چون قرار بود منو برسونن
همون لحظه گوشیم زنگ خورد که دیدم هومانه
جواب دادم سلام، جان ؟
ـ سلام عزیزدلم، خوبی؟ خسته نباااشیی
ممنونمم خوبم تو خوبی؟
ـ قربونت برم، پرواا؟
جان
ـ جانت بی بلاا خانووم
رفتی خونه وسایلاتو جمع کن یه سه روزی میریم مسافرت اصفهان
چشام گرد شد اصفهاان ؟؟
تند گفت ـ آره آره ، از باباتم اجازتو گرفتمم
من متاسفانه یه روز شیفتم افتاده اصفهان و حتما باید برم
ترجیح میدم باهم بریم و یکمم خوش بگذروونیمم
اما.. اما..
ـ اما نداریم دیگهه ، بیاا بریمم
به ناچار گفتم خیلی خب باشه
کی میریم؟
ـ امشب
با تعجب و یکم تن صدای بلند گفتم امشب ؟؟
ـ آره دیگهه حاضر باش ساعت 7 میام دنبالت
دوباره باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم
نفس عمیقی کشیدم
این یکی رو کجاای دلم بزارم آخه ؟
بعداز اینکه ارسلان و سامان اومدن منو رسوندن خونه و خودشونم رفتن
منم وارد خونه شدم و بعدش رفتم تو اتاقم تا وسایلامو جمع کنم
چی باید برمیداشتم ؟
بلاخره به هر بدبختی إی که بود وسایلامو جمع کردم و چمدونمو کنار در گذاشتم
همون لحظه در باز شد و پیمان اومد تو اتاق
سلام کردم که جوابمو داد و با نیش باز گفت ـ به به شنیدم قراره با شوهر عزیزت بری سفررر
چیزی نگفتم که لبخندش جمع شد ـ چیشده عزیزم ؟
دلم نمیخواد باهاش برم
ـ چرا؟
شونه ای بالا انداختم نمیدونم
ـ پس چرا قبول کردی؟
تو عمل انجام شده قرار گرفتم
چاره ای نداشتم
ـ میخوای زنگ بزنم بگم حالت خوب نیست کنسلش کنم؟
نگاش کردم خب میگه چشه
بعد پا میشه میاد میگه ببریمش دکتر
یکم خیره نگام کرد و گفت ـ راست میگی
پس چاره ای نیست
ناراحت سرمو تکون دادم و حرفی نزدم
دستامو گرفت ـ عیب نداره عزیزم
برو خوش بگذرون و به چیزیم فکر نکن
راستیی مادر جون قراره بیااااد
با ذوق گفتم جدییییی؟؟ کِییی؟؟ واای.. واای... من.. من نمیرمم
میخوام ببینمش
عاقل اندر سفیه نگام کرد ـ نه الان که نمیاد
پس فردا تازه قراره راه بیوفته
تا بیاد همون چهارشنبه یا پنج‌شنبه میشه تو تا اونموقع میای دیگه
نه؟
تند سرمو تکون دادم آره آره
واای دلم خیلی براش تنگ شدهه
پیمانم با ذوق سرشو تکون داد ـ دقیقا منمم همینطوررر
با صدای زنگ گوشیم به طرفش برگشتم و با دیدن شماره ی هومان آه از نهادم بلند شد و دوباره دپرس شدم
ـ چیشدی؟
به پیمان نگاه کردم وقت رفتنه
هومانه
لبخند زد ـ برو عزیزم مراقب باش
منم متقابلا لبخندی زدم چشم
ولی ای کاش میگفتم نه و باهم به اون سفر لعنتی نمیرفتیم
ـ ..
هومان در خونه رو باز کرد و اشاره کرد برم داخل
همونطور که به در و دیوار نگاه میکردم وارد خونه شدم
خونه ی قشنگی بود
تازه رسیده بودیم اصفهان و اومده بودیم خونه ای که هومان اجاره کرده بود
صداشو شنیدم ـ خوشت اومد؟
اوهوم ، قشنگه
ـ خب خداروشکر
برو وسایلاتو بزار تو اتاق
باشه ای گفتم و به طرف اولین اتاق رفتم
خونه ی جالبی بود
فاصله ی هال و اتاق خواب سه تا پله بود
یعنی توی هال سه تا پله داشت که وارد قسمت اتاق و سرویس و آشپزخونه میشدیم
از پله ها رفتم بالا و وارد اتاق شدم
وسایلارو گذاشتم تو اتاق و سریع لباسامو عوض کردم
از اتاق اومدم بیرون که همون لحظه هومان رسید
با دیدنم لبخندی زد ـ لباساتو عوض کردی
سرمو تکون دادم که گفت ـ برو استراحت کن منم لباسامو عوض کنم و بیام
باشه ای گفتم و وارد هال شدم
چند دقیقه بعد هومان هم اومد و رو مبل رو به روم نشست
ـ خب.. ببین پروا
سرمو بلند کردم و نگاش کردم که گفت ـ من فردا صبح ساعت 8 باید برم بیمارستان
تا 12 هستم
12 برمیگردم و دوباره ساعت 2 میرم تا 8 شب برمیگردم
تو دوست داری با من بیای بیمارستان ؟ اتاق شخصیه من بزرگه و یه اتاقک کوچیک هم توی اتاقم هست
میتونی اونجا استراحت کنی
اگه دوست نداری بیای هم میتونی همینجا بمونی
امنیت اینجا صد از صده
ولی بازهم برای اینکه نترسی یکی از دوستامو میفرستم پیشت
ابروم پرید بالا
یکی از دوستاش؟ مسلما یه پسر رو نمیفرستاد پیشم و صد در صد دختر بود
یعنی دوستش دختره با دیدن ابروم که بالا پریده بود لبخند زد ـ یه دوستی دارم اسمش باربده و اونم تو بیمارستان همکار منه
متاهله ، خانومش میاد پیشت
یکم فکر کردم نمیدونم ، صبح میام باهات ولی بعدازظهرش بگو بیاد پیشم
چون صبح بلاخره خانومش میخواد بخوابه
ولی بعدازظهر بیاد پیشم
لبخند زد ـ چشم عزیزم هرچی تو بخوای
نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم
آروم گفتم من برم یکم بخوابم؟ خوابم میاد
ـ آره آره حتما
برو یکم استراحت کن تا بعد زنگ بزنم سفارش بدم و نهارو بیارن
باشه ای گفتم و به طرف اتاق رفتم
ـ..
تو این دو روزی که اینجا بودیم خیلی بهمون خوش گذشت
حسابی با مَهوا ، زن باربد صمیمی شدیم و گرم گرفتیم
امشب قراره راه بیوفتیم سمت تهران و برگردیم
وسایلامو جمع کرده بودم و منتظر هومان بودم
نمیدونم چرا یکم دلشوره داشتم و همش احساس میکردم قراره اتفاق بدی بیوفته
با صدای زنگ به طرفش رفتم و دررو باز کردم
هومان بود
با دیدنم لبخندی زد و اومد داخل
مشخص بود خیلی خستست
سلام، خسته نباشی
ـ سلام قربونت برم ، مرسی
بوسه إی روی پیشونیم کاشت
کِی راه میوفتیم؟
به ساعت نگاهی انداخت ـ یه نیم ساعت بخوابم بعدش راه میوفتیم
باشه؟
سرمو تکون دادم باشه باشه
به طرف اتاق رفت تا بخوابه
منم روی مبل نشستم و گوشیمو گرفتم
یه ده دقیقه ای بود که داشتم تو اینستا میچرخیدم که همون لحظه زنگ خورد
پیمان بود
جواب دادم جونم
صداش گرفته بود ـ سلام عزیزدلم
چرا صدات اینطوریه؟ ناراحتی؟ چیزی شده؟
نفس عمیقی کشید ـ مادرجون گفت نمیام
کسل شدم عه، چرااا
ـ نمیدونم گفت یه مشکلی پیش اومد فعلا نمیتونم بیام
فرهاد جون یکم کار داره
لبخند زدم اخیی .. عزیزم
باشههه
ـ کی راه میوفتین؟
یه نیم ساعت دیگه
هومان تازه اومد خونه ، خستست رفت یکم بخوابه
ـ باشه عزیزم عجله نکنین مراقب باشین
چشم
فعلا خداحافظ
گوشی رو قطع کردم
از جا بلند شدم و لباسامو پوشیدم که هومان از اتاق اومد بیرون
با دیدنم لبخند زد ـ حاضری؟ بریم؟
آره بریمم
چشمی گفت و وسایلارو برداشت و گفت ـ در رو قفل کن
باشه
از خونه رفتیم بیرون و در رو قفل کردم
صاحب خونه پایین جلوی در ایستاده بود که کلید رو تحویل دادیم و سوار ماشین شدیم
و به سمت تهران راه افتادیم
حدود یکساعتی بود که توی راه بودیم
خوابم گرفته بود ولی خب اگه میخوابیدم هومان هم خوابش میگرفت پس سعی کردم بیدار بمونم
تو عالم خواب و بیداریه خودم گیج و منگ بودم
سرمو به صندلی تکیه داده بودم و بی صدا به جلو خیره بودم
نمیدونم چرا همش هومان برمیگشت پشت سر رو نگاه میکرد یا از تو آینه دید میزد
اخماش توهم بود
نگاه خیرمو که دید پرسید ـ چیشده عزیزم؟
من باید بپرسم اینو ، چیشده ؟ چرا هی پشت سرتو نگاه میکنی ؟
لبخند زد ـ چیزی نیست عزیزم
خوابت میاد؟ بخواب ..
صداش نگران بود؟ یا من اینطوری حس میکردم؟
صاف نشستم سرجام یچیزی شده تو بهم نمیگی
کلافه دستی به صورتش کشید ـ چیزی نشده عزیزدلم
خستم یکم
خب .. بزن کنار یکم استراحت کن
با وحشت گفت ـ اینجاا ؟؟
آره خب، مگه چش ...
ولی تا نگاهم به خیابون افتاد وحشت کردم و آب دهنمو قورت دادم همش کویر بود نه نه ، چیز .. اینجا نه
یکم جلوتر
لبخند آرومی زد ـ نیازی نیست اصلا
میریم
بعدشم ..
دستمو گرفت ـ تا من هستم از چیزی نباید بترسی
خب؟
سرمو تکون دادم که گفت ـ چشاتو ببند و یکم استراحت کن
چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی همینکه چشامو باز کردم با صحنه ی بدی مواجه شدم
هومان اخماش توهم بود و با هول و عجله هی به عقب نگاه میکرد
حرفی نزدم و سعی کردم از آینه بغل سمت خودم به پشت نگاه کنم
چیز عجیبی نمیدیدم ، همه چی عادی بود
دوتا ماشین پشت سرمون بود و چراغاشون روشن بود که خب عادی بود
مسیرمون یکی بود
بی تفاوت سرمو دوباره به صندلی تکیه دادم و به تصویرای تو آینه بغل نگاه کردم
همه چی عادی بود
ولی وقتی یکم بیشتر نگاه کردم دیدم یکی از ماشینا ازمون سبقت گرفت و رفت ولی اونیکی ماشین هنوز پشتمون بود و جز ما دوتا هیچ ماشین دیگه إی نبود
نمیدونم هنوزم وضعیت عادی بود یا من میخواستم عادی باشه
چند تا ماشین دیگه هم همینطوری میومدن و ازمون سبقت میگرفتن و میرفتن ولی اون یه دونه ماشین همونطور پشت سر ما مونده بود
یکم که گذشت حس دلشوره و بدی اومد سراغم
آروم به هومان نگاه کردم و گفتم هومان؟
سریع گفت ـ جونم؟
اون ماشین داره تعقیبمون میکنه؟
هول شد ـ چی؟ نه بابا
تعقیب چرا..
خیلی وقته پشت سرمونه
نفس عمیقی کشید ـ راستش منم همین حسو دارم
وقتی نگاهمو دید سریع گفت ـ ولی نترس چیزی نیست
اگه کاری داشته باشه میاد بغل دستمون
اما آخه ..
ولی با ضربه إی که به پشت ماشین خورد حرفم نصفه موند و جیغ خفیفی کشیدم و با ترس بازوی هومانو گرفتم
هومان عصبی گفت ـ این چرا ..
با ضربه ی دومی که به ماشین خورد حرف هومان هم نصفه موند
اون ماشین هی محکم به ماشینمون میزد
با ترس گفتم این دیوونه کیه؟ چرا داره اینطوری میکنه؟
عصبی گفت ـ نمیدونم نمیدونم واقعا نمیدونم
هومان سعی کرد ماشینو کنترل کنه و بتونیم سریع بریم ولی با ضربه ی بعدی‌إی که به ماشین وارد شد ماشینمون از کنترل خارج شد و دو دور چرخید و از خیابون پرت شدیم و وارد اطراف خاکیه خیابون شدیم و دیگه هومان نتونست کاری کنه و ماشین چندبار ملق زد و در آخر با تیر برق بزرگی که اونجا بود برخورد کرد ..
وقتی ماشین سرجاش ایستاد تازه تونستم اطرافو ببینم
نگاهم به هومان خورد که صندلیش شکسته بود و بهش فشار میاورد و بدنش رو به سمت فرمون فیکسش کرده بود
تموم سر و صورتش خونی بود با ترس جیغی کشیدم و به گریه افتادم
خواستم به سمتش تکون بخورم که دوباره جیغم هوا رفت
درد کل جونمو گرفته بود و نمیتونستم کوچیکترین تکونی بخورم
هومان به زور و با نفس نفس برگشت سمتم
وااای.. زنده بود خدایاا
با دیدنم با صدای گرفته گفت ـ پ..پر..پروا.. خوبی؟
تند سرمو تکون دادم خوبم خوبم
تو خوبی؟؟؟ توروخدا حرف بزن
ولی تا خواست حرف بزنه یهو نفسش رفت و چشاش رفت روی هم
بهت زده بهش خیره شدم
آروم انگشتمو به بازوش زدم و با صدای آرومی صداش زدم هومان؟
تکونی نخورد
حرف نزد
حتی نگامم کرد
یهو به خودم اومدم و جیغ کشیدم هوماااااان؟؟؟
هوماان توروخداا چشاتو بااز کنن
وااای...هو..هوماااان
وای
به نفس نفس افتاده بودم، قلبم شدیدا تیر میکشید و داشتم میمردم
کم کم چشام بسته شد و نفهمیدم چیشد فقط لحظه ی آخر چهره ی کسی رو دیدم که نمیتونستم حضورشو اونم اینجا درک کنم
اون .. میلاد بود .. دایی آریا .. آره خودش بود که با یه لبخند مزخرف بهمون خیره شده بود
....
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.