سرزمین آسمانهای چندگانه : فصل یک: سرزمین آسمان های چند لایه
1
1
0
2
"سلام بازیکن!"
"اگه الان داری این متن رو میخونی باید بدونی که یه کار بیشتر برای انجام دادن نداری!"
"باید خودت تمام نقاط دنیای بازی رو کشف کنی ،دنیایی بسیار وسیع که هیچ نقشه و یا راهنمایی ازش در دسترس نیست حتی در دست کسایی که این دنیا رو ساختن زیرا این دنیا زندست همیشه در حال تغییره و هیچ وقت ثابت نمی مونه البته به غیر از مکان قاره ها که تغییر نمیکنه من یه چند تا شگفتی براتون تو این بازی مخفی کردم!"
"اول" اینکه تمام موجودات زنده بازی دارای هوش مصنوعی سطح بالا هستن پس مواظب باشین که گولتون نزنن!
"دوم" زندگی، ازدواج، فرزندآوری
"از اونجایی که کل فضای بازی برای خود شماست و هیچ بازیکن دیگه ای خضور ندارد احتمالا تو زندگیتون تنها باشید اما نگران نباشید امکان اینکه بتونید با یه آن پس سی ازدواج کنید هست و اینکه وسعت نژادی به شدت بالاست پس از امکان فرزندآوری به درستی استفاده کنید (تا حد امکان با هم نژاد خودتون ازدواج کنید)"
"آخر"
"شما باید سرشت انتخاب کنید بسته به سرشتی که انتخاب میکنید دنیا رو نسبت به انتخاب یه سرشت دیگه متفاوت درک می کنید"
*"سرشت معرفت"*
*"سرشت نور"*
*"سرشت جادوگر"*
*"سرشت تاریکی"*
در حالی که در یک فضای کیهانی و بی انتها بی حرکت و شناور بودم خواندن متنی رو که روبروم با رنگ طلایی می درخشید رو تموم کردم.
شاید اگه کسی از قبل نمیدونست، نمی فهمید و مثل خیال پرداز هایی که با ژانر ایسکای خودشون رو تسکین میدادن رفتار می کرد؛ خوشحالی بی حد و حصر از اینکه وارد یه دنیای جدید شدن اما از اینکه اون روزا گذشت احساس خوشحالی و غرور میکنم.
فکر کنم همون موقع بود، وقتی در مورد خودم و دنیا فهمیدم و بی هیچ راه برگشتی از هردوش متنفر شدم.
من کسی که میخواستم نبودم و حتی وقتی تلاش کردم نه تنها به اون شخص تبدیل نشدم بلکه حتی از جامعه طرد شدم.
فکر کنم سه دهه پیش بود که یه نویسنده ژاپنی به اسم رکی کاواهارا ایده نروگیر (nervgir) رو رقم زد چیزی که سه چهارم از عمرم رو منتظرش بودم.
شاید به خاطر رمان "هنر شمشیر آنلاین" از رکی هاواکارا بود که بازی دنیای آسمان های چند لایه فقط تو نسخه افلاین عرضه شد خب مرگ چهار هزار بازیکن واقعا ترسناک بود اما چه کسی اهمیت میده؟
شنیدم مرگ توی بازی دنیای آسمان های چند لایه حتی با اینکه تجدید پذیره اما از مرگ واقعی ترسناک تره چون مجازاتش احیا شدن تو چند قرن بعد و اجبار بر موضوع اینه که یه راه و سرشت دیگه رو انتخاب کنی.
عدد بزرگ و والای بالای سرم نوید پایان انتظار رو میداد، با رسیدن نوار وضعیت روبروم به عدد 100%
فهمیدم بالاخره بازی نصب شده و من یه قدم به زندگی جدیدم نزدیک تر شدم!
[پیام سیستم
سلام بازیکن!
بازی نصب شد از الان به شما زندگی جدیدی بخشیده شده؛ از این زندگی نهایت لذت رو ببرید.
برای شروع با تکمیل اطلاعات بازیکن می توانید شروع کنید]
تکمیل اطلاعات شخصیت، اساسی ترین بخش هر بازی ای بود.
برای شروع باید سرشتم رو انتخاب میکردم.
[انتخاب سرشت
سرشت معرفت
همه نژاد ها می توانند در این سرشت قدم بگذارند زیرا معنی معرفت همین است!
با انتخاب سرشت معرفت شما باید معرفت را در جهان گسترش دهید در این راه خطرات زیادی وجود دارد و هیچ مزدی در کار نیست جز آزمون هایی سخت برای سنجیدن اراده شما در راه حرکت در سرشت معرفت!
سرشت نور
تبدیل به روشنایی شوید و با تاریکی و جادوی پست مبارزه کنید.
نور حتی اگر کم باشد اما باز هم تواند جهان را روشن کند پس ناامید نشوید.
چشمان یاری گر مردم منتظر یاری شماست.
سرشت جادوگر
یادگیری، اکشتشاف، خطر و هیجان اگه میدونی که به هر کدوم از اینا علاقه داری پس این سرشت توعه!
تو همیشه بدخواه هایی خواهی داشت بدخواه هایی که بدونه هیچ دلیل موجهی دنبال مرگ و نابودی تو هستن اما تو باید همیشه قوی باشی و پوزشون رو به خاک بمالی!
سرشت تاریکی
به نظرت وقشش نشده؟
من میتونم قدرتش رو بهت بدم به نظرت عرضه این رو داری که بتونی این جهان رو اونطور که میخای بسازی؟
یادت باشه این کار آسونی نیست تو این راه باید همه چیزت رو فدا کنی.
و شاهد خون هایی باشی که ریخته میشن
و خواسته تو رو براورده میکنن…
به نظرت میتونی از پسش بربیای؟]
(من سرشت معرفت رو انتخاب میکنم)
اصولا سرشت معرف سرشتی بود که همه جنگجویان و مبارزان آن را انتخاب میکردند اما جدای از اینها سرشت معرفت کوتاه ترین راه رسیدن به قله قدرت در دنیای بازی بود.
بی هیچ شک و تردید ای سرشت معرفت را انتخاب کردم شاید به این دلیل بود که قبل از نصب بازی حسابی در موردش تحقیق کرده بودم.
[پیام سیستم
تبریک به شما بازیکن!
شما سرشت معرفت را انتخاب کردید باشد که همواره در راه معرفت حرکت کنید]
[پیام سیستم
لطفا نژاد خود را انتخاب کنید.
انسان: حرکت در مسیر بک تمدن با شکوه.
ویژگی ها:
آزادی در انتخاب شغل
یکی از پر تعداد ترین نژاد ها
…[نمایش همه؟]
پری: با اسرار جهان یکی شوید...]
بعد از اون نوبت به انتخاب نژاد رسید که جواب از قبل مشخص بود.
(انسان)
[پیام سیستم
لطفا سن و نام خود را تنظیم کنید]
(هفده ساله کارن)
[پیام سیستم
خصوصیات بدن خود را انتخاب کنید]
(لطفا خصوصیات بدن اصلی رو اعمال کنید)
سیستم بازی با ظاهر کردن یه آینه تمام قد انتظاراتم رو بیش حد برآورده کرده بود.
باورم نمیشد!
موهای پرپشت و کاملا مشکی بدون هیچ موی سفید، صورت صاف و بدون هیچ کمردردی!
(دوباره جوون شدم!)
[پیام سیستم
لطفا شغل خود را انتخاب کنید.
شغل چیزی بود که مهارت ها بر اساس اون به دست میومد اما میخواستم چیزی رو امتحان کنم که احتمالا اولین باری بود که کسی انتخاب میکرد.
(آیا امکان انتخاب شغل ترکیبی وجود داره؟)
[پیام سیستم
بسته به این که چه شغل هایی را می خواهید ترکیب کنید جواب بین بله و خیر تغییر میکند]
( شغل جنگجو و صنعتگر)
[پیام سیستم
شغل "جنگجوی صنعتگر" به دست آمد آیا از انتخاب این شغل رضایت دارید؟]
[بله/خیر]
(بله)
[پیام سیستم
انتخاب شخصیت به پایان رسید تا لحظاتی دیگر وارد دنیای جدید می شوید]
***
بیش از چیزی که فکرش رو میکردم خواب آلود بودم.
وقتی بیدار شدم خودم رو داخل یه دشت سرسبز پیدا کردم.
هیچ لباسی تنم نبود به خاطر مه چمن ها نمدار شده بودن.
با همون چشمای خواب الود شروع به راه رفتن کردم.
بعد یه مدت راه رفتن رفته رفته سرحال تر شدم و خودم رو روی بلند ترین تپه ی اون دشت پیدا کردم وقتی به آسمان نگاه کردم با چند تا تکه ابر پوشیده شده بود و خورشید هم تازه به آسمان اومده بود.
(چه صبح دل انگیزی)
یکم که نه واقعا بی حیایی بود اما برام اهمیتی نداشت و همون طور برهنه به دور تا دور دشت نگاه دقیقی انداختم تا اینکه تو دوردست جاده ای توجهم رو جلب کرد.
بعدش از بالای تپه شروع به دویدن به سمت جاده کردم وقتی در حال پایین رفتن بودم چمن ها و سبزه پاهام رو قلقلک میداد.
به دلیل اینکه کفش پام نبود لیز نمی خوردم و به راهم ادامه دادم وقتی به جاده رسیدم متوجه شدم اینجا هیچ شباهتی به جاده هایی که میشناختم نداره نه خبری از آسفالت بود و نه خط کشی به جای اون جاده با سنگ های قرمز رنگ سنگ فرش شده بود.
تصمیم گرفتم تو جهت موافق جاده شروع به حرکت کنم.
شش ساعت بعد با ابنکه همه اینا شبیه سازی بود خورشید تقریبا به نیمه آسمان رسیده بود اما هنوزم خیلی گرم بود و کف پاهام تاول زده بود و گرسنگی بهم فشار میاورد ، به سختی ادامه میدادم تا اینکه یه صدا امید رو دوباره تو قلبم زنده کرد اون صدای از طرف رودخانه ای میومد.
تو فاصله سی متریم یه رودخونه وجود داشت، مثل یه حیوون تازه کشف شده با داد و فریاد به سمت رودخانه شروع به دویدن کردم وقتی به رودخانه رسیدم سرم ررو تو آب فرو کردم، وقتی نفسم تمام شد
دست و صورتش رو با اب شستم و دوباره سرم رو تو آب فرو کردم، وقتی
سیراب شدم به درختی که کنار رودخانه بود تکیه دادم و پاهام رو داخل آب
گذاشتم و آروم خوابم برد.
وقتی بیدار شدم خورشید رو به غروب می رفت متوجه اشتباهم شدم دوباره شروع به دویدن کردم ولی تاول های پام اذیت می کرد برای همین این بار آروم تر از قبل شروع به راه رفتن کردم ولی با هر قدم که بر زمین می گذاشتم درد شدیدی تو پاهام احساس می کردم ولی این درد نمی تونست مانع من بشه.
ولی تلاش های من بی ثمر بود زیرا به شهر یا روستا که نرسیده بودم هیچ
حتی یک جاندار هم طی این مدت ندیده بودم، خورشید غروب کرده بود ولی
زمین به خاطر نور ماه مهتابی شده بود منم که خسته بودم روی سنگی نشستم
و آهی کشیدم و به آسمان خیره شدم و با چیزی که دیدم ناگهان خشکم زد.
چیزی باعث بروز همزمان احساساتی مانند ترس، هیجان کنجکاوی و خوشحالی در من شده بود وجود چند ماه در آسمان بود ماه هایی که هر کدام رنگ های متفاوتی داشتند یکی از آنها بزرگتر از بقیه بود رنگ آبی داشت و آن روی دیگر تقریبا هم اندازه بودند که یکی زرد و یکی سبز.
چیزی که همه آنها را از هم متمایز می کرد مسیر حرکت اونا بود که مانند یک مثلث بود مثلثی که هر کدام از ماه ها در جهت یکی از گوشه هایش حرکت می کردن .
وقتی از تماشای آسمان دست کشیدم راه خودم رو در پیش گرفتم زمین روشن
تر شده بود و راحت تر میشد همه چیز رو دید منم تا صبح در حال راه رفتن
بودم ولی هرچه میگذشت هوا سرد تر میشد تا جایی که دستها را بغل کرده
بود و و راه می رفتم، خورشید کم کم داشت خودش رو نمایان می کرد.
از سرما مثل بید میلرزیدم و تا وقتی که خورشید زمین را روشن میکرد به راه رفتن ادامه دادم وقتی زمین روشن شد روی تخته سنگ بزرگی دراز کشیدم و با اولین پرتو های نوری که بدنم را احاطه می کردن آرام به خواب رفتم.
نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی بیدار شدم خورشید وسط آسمان بود و منو با شدت گرمای خودش از خواب بیدار کرد
از روی تخته سنگی که روش خوابیده بودم پریدم و شروع به رفتن به سمت
جاده کردم.
همین طور که در حال راه رفتن بودم ناگهان صدای شیهه اسب رو شنیدم صدا
از آن طرف تپه کنار جاده می اومد منم بدون درنگ و سریع خودم رو به
بالای تپه رسوندم همانطور که نفس نفس میزدم به جاده ی پایین تپه نگاهی
انداختم دیگه صدایی به گوش نمیرسید کمی که جلو تر رفتم ناگهان یه صفحه
هولوگرامی جلوم باز شد:
[پیام سیستم
رویداد دلیجان شکسته
توجه توجه
شما وارد موقعیت دلیجان مورد حمله قرار گرفته شده اید شما می
توانید با کاوش دلیجان آیتم بدست بیاورید.
شانس پیدا کردن آیتم سطح 1 100%
شانس پیدا کردن آیتم سطح 1_ 5 50%
شانس پیدا کردن آیتم سطح5_10 25%]
وقتی یکم نزدیک تر شدم یه دلیجان دیدم که چپ کرده بود دور و کنارش هم جنازه هایی افتاده.
با دیدن این صحنه به سمت دلیجان دویدم.
وقتی که از پشت دلیجان به جلوی اون رسیدم جلوی اون سه تا جنازه بود که به صورت ناجوری تیکه تیکه شده بودن جنازه ای که کنارم بود سر نداشت و خونش هم جا رو گرفته بود دو جنازه دیگه هم یکی از کمر به بالش قطع شده بود و روده اش رو زمین پخش بودن سومی
هم از سینه به بالا قطع شده بود و کل زمین رو خونی کرده بود.
(یعنی کار چه جور جونوری میتونه باشه)
به داخل دلیجان هم نگاهی انداختم داخل دلیجان هم دو مرد مرده بودند یکی
پهلویش کنده شده بود و آن یک هم دستانش کنده شده بودن.
(خداوکیلی کدوم ادمی اینقدر کثیف کاری می کنی یا کار کدوم حیوونیه که غذاش رو نصفه کاره گذاشته؟)
ولی هرچی که بود به من ربطی نداشت رفتم سراغ جنازه هایی که روی زمین بودن و با عذر خواهی لباساشون رو پوشیدم.
بعد رفتم داخل دلیجان هم نگاهی بندازم که ناگهان شکمم صدا کرد .
(لامصب ای کارد بخوره بهت!
هاهاهاهاه! شوخی کردم الان یه چیزی برای خوردن پیدا می کنم)
من که حسابی گرسنه شده بودم در حال گشتن بقیه دلیجان بودم تا تکه نانی
برای خوردن پیدا کنم.
اما با شنید یه صدا از روبرو با چنان شدتی سرم رو به به دیواره دلیجان کوبیدم که فکر کنم شکست.
(اینجا...چیزی برای خوردن پیدا نمیکنی)
یعنی صدای همان کسی بود که این بلا رو سر این آدما آورده؟
(اینجا پشت سرت تو قفس)
(تو دیگه چه موجودی هستی)
به عقب برگشتم و قفسی رو دیدم به اندازه یک متر و نیم در یک نیم متر بود.
که روی اون پارچه ای کثیف انداخته بودن نوک پارچه را گرفتم و اون رو بلند کردم صحنه ای که دیدم شوک شدیدی بهم وارد کرد تا جایی که از شدت فشار خون دماغ شدم.
(خیلی بیشعوری عوضی منحرف)
تو قفس یه دختر با لباس های پاره پوره و بیش از اندازه بدن نما بود چند ثانبه بعد وقتی به خودم اومدم پارچه رو انداختم و جواب دادم.
(به جون خودم نمیدونستم لباس تنت نیست وایسا الان مشکل رو حل میکنم)
(تو صندوقی که کنار در دلیجانه چند دست لباس هست)
(این صندوق؟)
(نه احمق اون یکی!)
داخل صندوق رو که نگاه کردم سه پیراهن دیدم.
(پیداش کردم....بزار ببینم زرد سفید صورتی کدومو دوست داری؟)
دختر با آهی که نوید عصبانیت میداد گفت(فرقی نداره)
خیلی سریع لباس ها رو با هم مقایسه کردم و در حالی که با لباس به طرف قفس بر میگشتم گفتم(سفیده از همه کوچیکتره فکر کنم اندازت باشه...)
(منحرف عوضی یعنی با یک بار نگاه کردن همه سایز هامو حفظ شدی!!!)
برای کسی گه پنج دهه زندگی کرده بود خجالت آور بود که نمیتونستم جلوی خنده هم رو بگیرم( البته بانوی من این از مهم ترین مهارت های هر مردیه)
دخترک با حالت عصبانی فریاد زد(فقط اگه دستم به عصام برسه)
میخواستم سربه سرش بزارم، لباس رو از زیر پارچه دادم داخل و گفتم(آسیاب به توبت فعلا لباست رو بپوش!)
دخترک که داخل قفس بود دستم رو گرفت و محکم پیچوند(زود باش معذرت خواهی کن تا دست تو نشکوندم)
عیهرور بهم اجازه نمیداد!(یه مرد هیچ وقت…(درد زد تو سر غرور غلط کردم...معذرت میخوام ... لطفا منو ببخش آی آی غلط کردم!)
دختر با خشم غرید(تا وقتی تو دلیجان منی دیگه نبینم زبون درازی کنیا!!!)
بعد از این که منو به غلط خوردن انداخت و غرورم خدشه دار کرد دست دردمندم رو رو ول کرد.
(دستاش خیلی نرم بود...)
صورتم سرخ شده بود و یکم میسوخت نمیدونم چرا ولی بلند بلند فکر کردم.
(عوضی،کثافت،گراز،خر،گاو،بیشعور…)
همینطور که دختره در حال فحش دادن بود گفتم( تا تو لباست رو بپوشی منم میرم یه چیزی پیدا کنم تا از اون تو درت بیارم)
(میتونی گورتو گم کنی منحرف عوضی)
در حالی که می خندیدم رفتم یکم دور و اطراف رو گشتم و با پیدا کردم یه دیلم که پیدا کرده بودم برگشتم.
(میخوام پارچه رو کنار بزنم اجازه هست)
(اره)
وقتی پرده رو کنار زدم و دختری جوان رو دیدم که می خورد چهارده تا پانزده سالش باشه چشمای عسلی و موهای شرابی که درخشش خب...جذاب بود.
دخترک دیگه عصبانی نبود اما حالا گیج به نظر میرسید(به چی خیره شدی)
(اینجا چیکار می کنی)
(فعلا من رو از این قفس راحت کن تا بعد)
با نشونه گرفتن قفل در گفتم(تا جایی که میتونی برو عقب تا قفس رو بشکنم)
بعد با یه ضربه محکم قفل شکستم و گفتم(فکر کنم الان بتونی بیای بیرون)
دختره از قفس بیرون اومد و گفت(بالاخره نجات پیدا کردم)
(تو داخل قفس چیکار میکردی اونا کین؟)
(فعال برو بیرون میخوام لباس عوض کنم
من هم رفتم بیرون)
بعد از یه مدت شمردن نخود سیاه های توی آسمون دخترک بالاخره بیرون اومد(اون حرومزاده ها همشون دزد و راهزنن وقتی از جنات پایتخت اکلیل
برمیگشتم دو روز پیش به دلیجانم حمله کردن و منو هم زندانی کردن تا به
عنوان برده بفروشن)
درحالی بلند میشدم پشتم رو که خاکی شده بود تکوندم.
(اسم من کارنه)
(جولیا رویز) جولیا با یه تعظیم کوتاه خودش رو معرفی کرد.
(حالا میخوای چیکار کنی)
(میشه قبلش یکم پول از اونا قرض بگیری؟)
یکم طول کشید تا بفهمم منظورش چیه و مشغول گستم جیب های جنازه شدم.
گلوریا با نگاه کردن به زیربند دلیجان وارد دلبجان شد و گفت(دلیجانم اسب داره ولی شکسته فکر نکنم دیگه به درد بخوره هرچی رو که بتونم برمیدارم و برمیگردم پیش خالم
اون تو اویجا یه مسافر خونه داره...کارم تموم شد)
( منم کارم تموم شد از این جنازه های دو تا کیف یه شمشیر یک سکه طلا سی شیش تا نقره و هفده تا مس پیدا کردم تو چیکار کردی)
(من به اون پول خورده اهمیتی نمیدم)
وارد دلیجان شدم و دیدن کاری که گلوریا با کف دلیجان میکرد نظرم رو جلب کرد.
(الان دقیقا داری چیکار میکنی؟)
(دارم سکه هایی رو که توی کف دلیجان جاساز کردم رو در میارم)
(کمک میخوای؟)
(نه تو جنازه های اینجا رو بگرد مخصوصا اون یکی اون رییس شونه
حتما پول خوبی همراهش ََهست)
من هم رفتم و شروع به گشتن کردم از یک از جنازه ها شش سکه طلا و یک
کیسه سکه نقره پیدا کردم.
(این یکی نه اون یکی که لباسش مشکیه)
رفتم سراغ جنازه چکمه هایی که پای جنازه بود خیلی بهتر از چکمه های من
بود منم اونا رو از پا های جنازه بیرون کشیدم و با مال خودم عوض کردم
واقعا بهتر بود هم اندازه بود و هم نرم تر بود بعد جیب بغل ها رو گشتم ناگهان
از جیب مرد یک کاغذ کوچک که لوله شده بود پیدا کردم.
[پیام سیستم
رویداد دلیجان شکسته
توجه توجه
شما نقشه مخفیگاه راهزن ها را پیدا کرده اید با بدست آوردن مهارت نقشه
خوانی می توانید مکان مخفیگاه راهزن ها را پیدا کنید]
[ماموریت: سرشت معرفت
مخفی گاه راهزنان را پیدا کرده و طوری که باید با آنها رفتار کنید.
این آزمونیست که جایگاه شما را در سرشت معرفت تائین میکند]
بوی پاداش های منحصر به فرد به مشامم میخورد، قبلا توی یه انجمن یه بازیکن گفته بود که سرست معرفت میتونه پاداش هایی مبتنی بر عملکرد بده اما الان باید روی کار دبگه تمرکز میکردم.
نقشه رو سریع گذاشتم جیبم تو کیف مرد هم یک کیسه سکه طلا و یک کیسه مس و یک کیسه بزرگ سکه نقره پیدا کردم و همینطور شمشیرش را برداشتم فکر کنم صفات راهزنی به من ارث رسیده.
(همه جنازه هارو گشتم ، تو گاریت غذا نداری)
جولیا آهی از سر افسوس کشید
(داشتم ولی اون حروم زاده ها همش رو کوفت کردن)
(پس باید بریم سراغ اسب)
از دلیجان خارج شدم و رفتم بالای سر اسب.
جولیا وحشت زده گفت (میخوای باهاش چیکار کنی؟)
(معلومه راحتش می کنم و بعد گوشتشو میخورم)
(خواهش میکنم...اینکارو نکن)
دستای دختر دستم رو محکم گرفته بود و سرش پائین ولی باعث پنهان کردن اشک هاش نمیشد(اسبم رو نکش)
اون فقط یه دختر بپه بود معلوم بود که به حیوون میتونه احساس داشته باشه اونم وقتی که تنها همسفرش یه اسبه، احساس گناه وجودم رو فرا گرفت(معذرت میخوام)
جولیا آروم اشک هاش رو پاک کرد و با نشستن رو یه گوشه آروم زمزمه کرد(تقصیر تو نیست)
(این بالا رو چی سر این راهزنا آورده؟)
(تو این نواحی هیوالا زیاد پیدا میشه حتما کار هموناست)
(راستی چقدر سکه جاساز کرده بودی)
جولیا یه کیسه رو از زیر رداش بیرون اورد
(یه چیزی حدود پنجاه طلا)
پنجاه سکه طلا چیز زیادی نبود خب حداقل برای من اما دختری که تو این سن تونسته بود همچین پولی رو جمع کنه نیاز به تشویق داشت!
(چی...اینهمه....چجوری این همه پول درآوردی؟!)
حواسپرتی موفق عمل کرد!
(پدر من تاجر بود وقتی که مرد من یتیم شدم برای همین یا باید از گرسنگی می مردیم یا کار می کردم منم از پدرم تجارت رو یا گرفتم!)
(برای همین تاجر شدم و تا الان این پول رو جمع کردم اگه این راهزنا عوضی دلیجانم رو غارت نکرده بودن الان بیشتر از صد سکه طلا داشتم)
(راستی تو چند تا سکه از راهزنا پیدا کردی؟)
به سکه هایی که روی زمین بود نگاه کردم بعد جواب دادم
(چندتا سکه طلا و دوتا کیسه بزرگ سکه نقره و مس)
(اگه از پول خوشت میاد من یه ماموریت برات دارم)
(ماموریت؟)
(منو تا اویجا برسون و پنج تا طلا جایزه بگیر)
(باشه قبوله)
[پیام سیستم
توجه
شما ماموریت همراهی جولیا رویس را پذیرفته اید شما باید تا شهر اویجا او
را همراهی کنید.
پاداش ماموریت : 5 سکه طلا]
[ماموریت: سرشت معرفت
توجه
شما ماموریت همراهی جولیا رویس را پذیرفته اید شما باید تا شهر اویجا او را همراهی کنید. پاداش اتمام ماموریت
150 امتیاز /100 تجربه]
(راستی تو چه سطحی هستی؟)
(سطح؟)
جواب جولیا را با حالت صورتم دادم
(بهش فکر کن تا بفهمی)
کاری که گلویا گفته بود رو انجام دادمو پنجره وضعیت برام باز شد.
[پنجره وضعیت امتیاز:100
نام:کارن
گونه:ادم
نژاد:انسان
سن:17
قدرت:10 لیست مهارت
هوش:10 لیست اموال
سرعت:10 لیست ماموریت(1)
شانس:10 نقشه
استقامت:23/100 بازار
سلامتی:85/100 دستاورد ها
100/100:مانا
300/1000: انرژی
سطح یک0/1000]
(خب تو چه سطحی هستی؟)
(سطح یک)
گلوریا تعجب زده گفت( چقدر سطحت پایینه !)
(مگه تو سطحت چنده؟)
(سه!)
(باشه بابا حالا نمیخواد اینقدر طاقچه بالا بزاری)
( تاقچه....چی ...چی)
(حالا اینقدر خودت رو درگیرش نکن)
(راستی تو چرا اینجوری هستی؟)
( چطوری؟)
(زمانی که پدرم زنده بود من با خودش میبرد سفر تقریبا بیشتر قاره رو باهاش گشتم ولی اولین باره تو نژاد انسان ها کسی رو می بینم که موهاش مشکیه)
(یعنی تو کل این قاره حتی یه نفرم با موهای مشکی نیست؟)
(چرا هست ولی تو قاره های دیگه)
( پس هستن)
( ولی تو به هیچ کدوم شباهتی نداری)
(چطور مگه؟)
( فقط شبه انسان ها و شیاطینن که موهای مشکی دارن اگه اینجوریه لالبد تو دورگه هستی)
( گفتی دورگه)
(اره دورگه یا نیمه شیطان یا نیمه شبه انسان)
(شیطان و شبه انسان)
(اره شیاطین و شبه انسان ها تنها نژادی هستن که بینشون افرادی با موهای مشکی پیدا میشه بهتره قبل اینکه به شهر برسیم از لباس مبدل استفاده کنی وگرنه ماموران شهربانی و کلیسا بازداشت میکنن)
چیزایی که جولیا میگفت...توی اطلاعات بازی نبود( اگه این جوریه باید بعدا یه فکری به حالش بکنم وگرنه دردسر میشه)
***
جولیا در حالی صورتش با علامت سوال رنگ آمیزی شره بود به من خیره بود به حدی که دیگه قابل تحمل نبود.
اخرین جعبه رو هم روی زین تنها اسب باقی مونده محکم کردم و به طرف جولیا برگشتم(بپرس...)
صورت جولیا روشن شد(هیچ فقط برام سوال بود که از کجا اومدی!)
(خب...)لازم بود یکم فکر کنم دادن جوابی مثل اینکه، از یجایی که مثل من توش زیاده، واقعا احمقانه بود.
کوله پشتی خالی ای رو که کنار پام بود برداشتم و شروع کردم به پر کردنش از تمام خرت و پرتایی که برای جولیا بود و سالم مونده بود.
جولیا دستاش رو از پشت به هم قلاب کرده بود و بالای سرم ایستاده بود(خب...نگقتی)
(خودمم نمیدونم) لعنت به من جوابم بیش از اندازه ساده و کلی بود حالا باید رگبار سوالای جولیا رو تحمل کنم.
(خب هرکسی زندگی شخصی خودش رو داره)
یا این چیزی بود که بهش فکر میکردم.
جولیا ممنون که بیش از اندازه فضول نیستی!
جولیا در حالی که افسار اسب دستش بود و مانند من یه کوله پشتی بزرگ دستش بود میپرسید(نمیخوای راه بیوفتی؟)
یکم طول کشید تا به خودم بیام، خیلی سریع خودم رو به جولیا رسوندم و اینطوری سفرم آغز شد