(خب یکم دیگه هم تحمل کن الان تموم میشه)این رو در حالی گفتم که ساق پای اسیر دیده جولیا دستم بود.
دستم رو توی موقعیت درست قرار دادم اما فکر کنم خیلی ناشیانه بود.
چون جولیا بلند داد زد(آروم تر!!!)
اما صدای جا افتادن مفصل نشون داد کار انجام شده(پات رو جا انداختم الان چطوری؟)
جولیا می خواست بلند شود ولی بلافاصله رو زمین افتاد(اولین مردی هستی که تو یه روز دو بار اشکم رو در میاره...هق..هقق)
یه دستمال سفید رنگ بهس دادم(پرسیدم حالت چطوره نه اینکه میتونی بلند شی یا نه!)
جولیا با دستمال صورتش رو پاک کرد(دیگه درد نمیکنه البته تا وقتی که بهش فشار نیارم)
(خوبه این یعنی جا افتاده ولی وضع بدتر از اونیه که فکر می کردم)
جولیا در حالی که به یه تخته سنگ تکیه میداد گفت(حالا باید چیکار کنم؟)
(استراحت)
باید براش یه اتل درست میگردم (الان برمیگردم)
بعدش خودم رفتم تا دنبال یه تیکه چوب صاف برای بستن پای جولیا پیدا کنم ولی هیچ درختی اون اطراف نبود.
برای همین رفتم روی بلندی تا یه درخت پیدا کنم، اولین درخت حدود دویست متر فاصله داشت.
وقتی بهش رسیدم یکی از شاخه های کلفتشو بریدم و به سمت جایی که جولیا اونجا بود حرکت کردم وسطای راه ناگهان صدای جیغ جولیا به گوشم رسید!
(این دختره سر به هوا باز چه دسته گلی به آب داده؟!)
به سرعت به سمت محل صدا شروع به دویدن کردم وقتی رسیدم دیدم گلوریا روی همون سنگی که بود نشسته و تکون نمیخوره.
(اصلا شوخی قشنگی نیست!)
ولی جولیا اصلا واکنشی نشون نداد.
به جولیا نزدیک تر شدم و دوباره صداش کردم (جولیا؟)
ولی باز هم واکنشی در جریان نبود.
تصمیم گرفتن نبضش چک کنم و دستم رو گذاشتم روی شاهرگش ولی قبل از اینکه دستم به گردنش برسه یه جسم نوک تیز رو لمس کرد وقتی نگاه کردم یه دارت دیدم که رنگش از قرمز در حال تبدیل به سبزه، با احتیاط دارت رو از گرون جولیا خارج کردم و انداختمش دور(این چه کوفتی بود؟)
[پیام سیستم
هشدار جدی!
نبرد آغاز شده شما در حالت نبرد قادر به استفاده از منوی بازی نمی باشید!]
(چی ...نبرد؟!)
صدای خش خش علف ها برای یه لحظه وحشت زدم کرد!
[پیام سیستم
بسته هدیه!
شما میتوانید به مدت 72 ساعت از خلبان خودکار استفاده کنید ایا مایل به فعال سازی هستید؟]
[ بله/خیر ]
خطر واقعا لیخ گوشم بود(بله!!!!)
با همون حالت که ایستاده بودم دستم رو روی قبصه شمشیرم رفت و اونو از غلاف خارج کرد.
فررررررششش
بدنم خودکار حرکت میکرد و من نمیدونستم چی پشت سرمه فقط شمشیر به عقب تاب داده شد.
وقتی بدنم عقب گرد کرد پشت سرم یه موجود سبز رنگ کوچیک که ظاهری مانند گل گوشت خوار داشت با چهارتا پا و دو تا شاخه که از یکیش مایع سبز رنگ نشت میکرد بودن منتظرم بود.
سر موجود قرمز رنگ بود که نصف بیشترش آرواره بود با دندونای سفید رنگ.
دستم شمشیر رو با ضرب به طرف اون هیولا پرتاب کرد و شمشیرم تا نصفه تو سرم اون فرو رفت
اما کافی نبود؛ بدنم دوباره به حرکت درومد تا صربه اخر رو با شمشیر دومم به هیولا بزنه اما هیولا سریع تر بود!
یکی از بازوهاش محکم دور پام پیچونده شد و منو از زمین بلند کرد بعد با یه بار تاب دادن منو چند متر به عقب پرت کرد.
درست بود که دنیای بازیه ولی دردناک بود.
بدنم بدونه اینکه منتظر من بمونه بی معطلی دوبار شمشیر رو از زمین برداشت اما اینبار محتاط تر جلو رفت.
هیولا خون از دست داده بود و مثل من خسته بود.
بدنم با سرعت شروع به دویدن به سمت گل کرد اما درست وقتی که میخواست ضربه بزنه هیولا دوباره من رو گرفت!
(کورخوندی)قبل از اینکه هبولا بتونه دوباره پرتم کنه شمشیری رو که توی سرش گیر کرده رو محکم گرفتم.
وقتی که پرت شدم بدنم روی دوتا پا فرود اومد و اینبار دو تا شمشیرم هن دستم بودن.
زجه هیولا هدای گدش خراشی داشت اما هرچی که بود به لطفش بدنم با یه حرکت تمیز سر هیولا رو از تنش جدا گرد.
[پیام سیستم
پایان حالت خودکار]
[پیام سیستم
توجه
شما برای اولین بار یک "گل گوشتخوار رده شکارچی" را شکست دادید!
پاداش:10 تجربه 20 امتیاز *اولین بار* پاداش:10 تجربه 20 امتیاز
برای دیدن اطلاعات "گل گوشتخوار رده شکارچی" مهارت ارزیابی را از بازار تهیه کنید]
کل بدنم درد می کرد و بدجوری نگران بودم با خودم گفتم جولیا چه بلایی سرش اومده؟
استرس داشتم و بدنم زیادی عرق میکرد اما وقتی عرقم رو پاک کردم متوجه شدم که سرم خراش برداشته و چیزی که ازش تراوش میشه، خونه!
وارد منوی سیستم شدم
[پنجره وضعیت امتیاز:120
نام: کارن
گونه: ادم
نژاد: انسان
سن:17
قدرت:10 لیست مهارت
هوش:10 لیست اموال سرعت:10 لیست ماموریت(2) شانس:10 نقشه استقامت:13/100 بازار
سلامتی:15/100 دستاورد
مانا:100/100
انرژی:950/1000
سطح یک 10/1000 ]
روی بازار زدم و یه پنجره دیگه جلوم باز شد.
[فروشگاه امتیاز:120
خرید مهارت
خرید ایتم
تبدیل واحد]
[فروشگاه امتیاز:120
مهارت ارزیابی 100 امتیاز
مهارت شمشیر زنی یک دست 500امتیاز
مهارت شمشیر زنی دو دست 1500 امتیاز
مهارت استفاده و تیراندازی با کمان 2000 امتیاز
…]
روی ارزیابی کلیک کردم.
[آیا مایل به خرید مهارت ارزیابی هستید قیمت 100 امتیاز]
[بله/خیر]
(بله)
[پیام سیستم
توجه
شما مهارت ارزیابی را بدست آورید.
نحوه فعال سازی : دست خود را روی موردی را که می خواهید ارزیابی کنید قرار دهید و کلمه ارزیابی را ادا کنید]
با گداشتن دستم روی سر جولیا ارزیابی رو شروع کردم.
[نام: جولیا رویس
گونه:آدم
نژاد:انسان
سن:14
قدرت:10
هوش:25
سرعت:20
شانس:40
استقامت 85/100
سلامتی:99/100
[ ! ]فلج شدگی:تا دوازده ساعت در حالت فلج قرار خواهد داشت
مانا:100/100
انرژی:110/1000
سطح سه 2345/9000]
بعد از نگاه به وضعیت جولیا خیالم راحت شد و رفتم سراغ شمشیرام تا تمیزشون کنم.
کنجکاو شدم تا هیولای مرده رو هم ارزیابی کنم.
[لاشه گل گوشتخوار رده شکارچی
آیتم: ×3میوه گل گوشتخوار
هسته گل گوشتخوار
آیا مایل به برداشت ایتم هستید]
[بله/خیر]
[لیست اموال
×3میوه گل گوشتخوار"کالای قابل فروش" هسته گل گوشتخوار"کالای قابل فروش- پادزهر سم گل گوشتخوار"دریافت شد.
برای برداشتن آیتم ها به لیست اموال مراجعه کنید]
بی معطلی از لیست اموال هسته گل گوشتخوار که یه گوی سبز رنگ بود برداشتم، هنوز برای اینکه یه ان پی سی روی دستام بمیره خیلی زود بود.
(حالت تهوع دارم)
(بهوش اومدی؟)
جولیا با حالتی مالیخولیایی جواب داد(اره...ولی نمیتونم بدنمو تکون بدم و سرم درد میکنه)
(نگران نباش اثر سم فلج کنندست )
حالت چهره جولیا عصبانی شد(نباید بهت اعتماد میکردم با من چیکار کردی!!!)
یه آه کشیدم تا مبادا خسم بهم غلبه کنه بعد رفتم کنارش و سرش رو به طرف جنازه گل گوشتخوار برگردوندم.
در عوض جولیا چیز بیشتری نگفت و فقط نگاه کرد.
(شاید تلخ باشه پس معذرت میخوام)
(همم!!!)
هسته گل گدشتخوار رو گرفتم روی دهن جولیا و محکم تا جایی که ابش تا اخر خالی بشه چلاندم.
جولیا چند تا سرفه کرد و اشک توی چشماش حلقه زد...
نتونستم جلوی خندم رو بگیرم(تلخ بود نه؟!)
لگد بی رمق جولیا تنها جوابی بود که انتظارش رو داشتم.
***
(استقامتم دو رقمی شده...)
(یعنی انقدر خسته ای که داری هزیون میگی؟!)
این جمله رو دختری در حالی گفت که شاد و شنگول راه خودش رو میرفت و کوله پشتی سنگینش هم رو کول من بود.
همینطور که داشتم زیر وزن خورد میشدم صدای نا آشنا توجهم رو به خودش جلب کرد(همم؟) با رد شدن یه گاری از سمت مخالف از کنارم جولیا مثل برق از جای خودش پرید(بالاخره!!! بالاخره رسیدیم!)
با محکم کردم کوله ها روی کمرم یه تیکه بهش انداختم(مطمئنی کسی که باید خوشحال باشه تویی؟)
دختره ی عوضی از حالت صورتش می فهمیدم که میخواد چی بگه( پوزخندم یعنی تا این حد معلومه؟)
فقط تونستم چپ چپ نگاش کنم و به راه رفتن ادامه بدم؛ اما ازار و اذیت جولیا تازه شروع شده بود(وای حالا چرا اخم میکنی؟ بیخیال اینقدر تلخ نباش!)
لحظه ای که منتظرش بودم!(ولی مگه تو خوردن چیزای تلخ رو دوست داری نداری؟!)
فکر کنم گند زدم!!!!!
صورت جولیا مثل لبو سرخ شده بود، بدونه اینکه منتظر من باشه افسار اسب رو ول کرد و با نهایت سرعت پا یه فرار گذاشت.
تو اون لحظه بعد از چند ثانیه تازه معنی حرفم رو فهمیدم(باید بیشتر روی حرف زدنم کار کنم!)
پایان
سلام بچه ها! شایدم بزرگ تر از چیزی که بشه بهش گفت بچه...
لطفا اگه خوشتون اومده داستان رو لایک کنید و اگه نظر بدید هم که...سنگ تموم گذاشتید!!!!