پلیس اشراف زاده : بر گرفته از تاریکی

نویسنده: malekimehdii1358


در یکی از کوچه های تاریک پاریس، یک پسر بچه هشت ساله بالای سر جنازه پدر و مادر خود ایستاده. وقتی آن مرد به پدر و مادرش شلیک کرد او خشکش زده بود، نمی دانست چکار کند، ترسیده بود. وقتی خون پدرش به هوا پاشیده شد، وقتی مهره های گردنبند مادرش بر روی زمین ریخت، او حتی نتوانست فریاد بکشد. او فقط با یک حالت خیرگی به قاتل نگاه کرد. قاتل با یک پارچه صورتش را پوشانده بود و لباس های تیره به تن داشت. تنها چشمان خاکستری رنگش مشخص بود.  قاتل تفنگش را به سمت پسرک نشانه رفت. ولی ناگهان تردید کرد، تفنگش را در بارانی خود گذاشت و رفت. 
تایرا از خواب پرید. دوباره همان کابوس. با این که چهار سال از آن اتفاق گذشته ولی با این حال کابوس رهایش نمی کند. تایرا به دیوار سرد و کثیف دفتر روزنامه متروکه تکیه داد. باز هم جای شکرش باقی بود که حداقل یک سر پناه دارد که از داخل کوچه بهتر است. تایرا به دستگاه چاپ قدیمی نگاه کرد. با خود گفت:

_حیف که کاغذ و جوهر نمانده وگرنه می توانستم چند روزنامه چاپ کنم و بفروشم تا دیگر مجبور نباشم به خاطر چند سنت برای آن مغازه دار همیشه مست کار کنم. گرچه از دزدی و گدایی بهتر است ولی اگر حواسم نباشد ممکن است بلایی سرم بیاورد. فکر می کنم بهتر است یه سری به خانم پپر لبنیات فروش بزنم، برای رساندن شیر های مردم به کمک نیاز دارد.

نامش ادوارد تایرا هاوارد بود ولی بعد از مرگ پدر و مادرش وقتی او را به یتیم خانه واترلو سپردند نامش به تایرا تنسدن تغییر کرد. تنها چهار سال از سپرده شدنش به آنجا، یتیم  خانه به دلیل بدهی های زیاد تعطیل شد و تمام کودکان آن پراکنده شدند.
تایرا روز ها و شب های اول را در کوچه پس کوچه ها گذراند تا این که دفتر روزنامه متروکه را پیدا کرد.
تایرا به خاطر قتل پدر و مادرش تنفری عمیق نسبت به جرم داشت و از گدایی و دزدی نیز بیزار بود، بنابراین برای گذران زندگی یا برای آقای ژان داوار مغازه دار کار می کرد یا برای خانم پپر شیر ها و پنیر ها را می رساند. وقتی کار نداشت به کتابخانه عمومی ناپلئون بناپارت می رفت تا کتاب بخواند. او عاشق کتاب خواندن بود. کتاب هایی را می خواند که حتی آدم بزرگ ها هم از درک معنای آن عاجز بودند. آقای جانسون کشیش پیر کلیسای نوتردام  نیز به او درس می داد چون معتقد بود او روزی انسان بزرگی می شود. تایرا دوستان زیادی داشت،رائول (آرسن لوپن در آینده)، جنیفر، آرتور، کامفر، ریچل و ماریوس از بهترین دوستان تایرا بودند، ولی او هرگز نمی توانست با آن ها صادق باشد به خصوص درباره گذشته و چگونگی یتیم شدنش. 
این گروه از بچه های سرگردان در خیابان بروک نزدیک به دفتر روزنامه متروکه مستقر می شدند. هر سه روز یک بار همه آنجا جمع می شدند تا اگر برای هر کدام مشکلی پیش آمد، به هم کمک کنند.
تایرا وارد مغازه خانم پپر شد. خانم پپر مثل همیشه از دیدن تایرا خوشحال شد. تایرا گفت:
_ صبح به خیر خانم پپر! برای رساندن شیر های صبح آمدم!
_ سلام پسر عزیزم! نیازی نیست انقدر خودت را اذیت کنی، نمی خواست انقدر زود بیایی.
_ راستش را بخواهید خوابم نمی برد برای همین زودتر آمدم به علاوه اگر زود تر راه بیوفتم دیگر نمی خواهد عجله کنم.
_ بیا پسرم، این سبد بطری های شیر است، آدرس را هم داخل سبد گذاشته ام، درضمن صبحانه ات هم داخل سبد گذاشته ام در راه بخور.
_ م...ممنون... خا...خانم پپر، ف...فعلا!
خانم پپر و کشیش پیر تنها آدم بزرگ هایی  بودند که به او اهمیت می دادند. خانم پپر بخاطر توصیه ای که تایرا درباره پنیر درست کردن به او کرده بود همیشه هوای تایرا را داشت. ولی تایرا زیر بار ترحم نمی رفت برای همین به خانم پپر کمک می کند با این حال هنوز هم وقتی خانم پپر به تایرا کمک می کند تایرا به لکنت می افتد! با این حال همه می دانستند تایرا خیلی باهوش است، برای مثال او به خانم ماری گل فروش توصیه کرد برای پژمرده نشدن گل هایش مقدار کمی سرکه در سطل آب گل ها بریزد یا به آقای ويلسون توصیه کرد که مقدار مخمر نان هایش را بیشتر کند. خلاصه تایرا به همه کمک می کرد و همانند یک مشاور می ماند که به همه مشاوره می‌دهد البته این ميان استثنا وجود داشت، او اصلا به دزدها و خلافکاران کمک نمی کرد زیرا از آنان نفرت داشت، کسی که پدر و مادرش را کشت یک دزد بود که بعد از دزدی والدینش را با تیر زد. بر عکس او به نحوی مکان قرارگیری دزدان و مافیا را به پلیس می گفت.
تایرا بالای پل رود دانوب ایستاده بود و داشت طلوع آفتاب را تماشا می کرد، نسیم صبحگاهی موهای کوتاه و سیاهش را تکان می داد، چشمان زرد عسلی او پشت آن عینک چهار گوش گرد با دسته سیاه رنگ بیش از پیش می درخشید. او بالای همان پل یک روز به روح والدینش قسم خورده بود که یک روز پلیس شود و  مقابل جرم به ایستد. او با خود گفت:
_ بالاخره روزی می رسد که به قسمی که خورده ام عمل خواهم کرد، بالاخره آن روز می رسد، می رسد...

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.