پلیس اشراف زاده : جرمی بی دلیل 

نویسنده: malekimehdii1358

دو سالی می شود که پدرش را ندیده...
مادرش نمی توانست مجرم بودن پدرش را تحمل کند بنابراین با کمال ناراحتی آن ها از هم جدا شدند...
او  نتوانست هیچ کاری بکند...
بعد از جا شدن پدر و مادرش نامش به رائول اندرزی تغییر کرد و نام آرسن لوپن که نام پدری اش بود به فراموشی سپرده شد...
با این حال درست یک سال بعد از جدایی مادرش از پدر، مادر به شدت مریض شد...
مادر رائول و خاله سوزان دختران دوک آلن اندرزی بودند و پدر رائول پاسکال لوپن یک مربی مشت زنی بود، خاله سوران از همان نخست نیز با ازدواج خواهرش با یک رعیت مخالف بود ولی نتوانست جلوی عشق آن دو را بگیرد. رائول تا ده سالگی زندگی شیرین و سرشار از شادی و نشاط را تجربه کرد اما به ناگاه پدرش مرتکب جرمی بزرگ شد و آن نیز همکاری با باند مافیای رز سبز بود. وقتی مادرش هلن اندرزی ماجرا را دریافت بخاطر بد گویی های سوزان آخر از پاسکال جدا شد.
از آن روز به بعد دیگر کسی پدرش پاسکال را ندید...
شاید تنها چیز هایی که رائول را شاد می کردند گشتن با تایرا و دوستانش و دیدار مادر وقتی که بهتر می شود بود. خاله سوزان بعد از بیماری هلن امور خانه را اداره می کرد، بنابراین زیاد به رائول اجازه ی کمک و گشتن با دوستانش را نمی داد. با این حال رائول با کمک گرونیارد که از دوستان قدیمی پدرش بوده به بیرون می رفت و با تایرا و بقیه می گشت.
- ارباب رائول چیزی شده؟
- چیزی نیست گرونیارد، باز هم خاله توبیخم کرد...
- به خاطر گشتن با تایرای جوان؟
- خاله سوزان می گوید یک اشرافی مانند من نیاید با افراد طبقه پایین معاشرت کند، نمی فهمم... مگر من چه تفاوتی با تایرا که همسن من است دارم؟
- ارباب رائول، من از اینگونه چیز ها سردر نمی آورم ولی می دانم که گردش در شهر به خصوص اطراف کلیسای نوتردام با کالسکه مانعی ندارد. 
رائول که متوجه مقصود گرونیارد شده بود لبخند موزیانه ای زد و آهسته گفت: 
- باشد ولی اگر خاله مچمان را گرفت چه؟
- آن دیگر با من ارباب رائول، شما فقط آماده شوید که شاید گردش طول بکشد!
چندی بعد رائول سوار بر کالسکه اشرافی خاندان اندرزی که گرونیارد آن را هدایت می کرد بود. 
دونالد گرونیارد از دوستان قدیمی پاسکال لوپن بود ، هر دو مربی بوکس بودند با این حال یک دیگر را خوب نمی شناختند که یک بار پاسکال دونالد را از دست خلافکاران گردن کلفت نجات داد. از آن وقت به بعد آن دو به دوستانی صمیمی تبدیل شدند. هنگامی که پاسکال با هلن ازدواج کرد دونالد به سر پیشخدمت خانواده اندرزی تبدیل شد. وقتی ماجرای همکاری پاسکال با مافیا روشن شد گرونیارد نیز بسیار تعجب کرد زیرا دلیلی برای اینکار او نمی یافت. با این حال بعد از رفتن پاسکال گرونیارد سعی می کرد که برای رائول هم پدر باشد و هم یک معلم که به او مهارت های رزمی مانند بوکس را به او بیاموزد، او دیدار رائول با تایرا را یک امر حیاطی می دانست زیرا تایرا را به عنوان کسی می دید که راه و روش درست زندگی و عدالت خواهی را به رائول یاد می داد.
رائول در راه به پنجره ی کالسکه تکیه داده بود، او می توانست به غیر از انعکاس صورت کشیده و خوش فرم و مو های صاف سرخ و چشمان سبزش، مردم فقیر و تابلو های مجرمان تحت تعقیب بیرون را تماشا کند. تنفر او نسبت به جرم بیشتر از تنفرش نسبت به فقر بود، درست همانند آدلف که بیشتر از فقر بدش می آمد تا جنایتی که دیگران مرتکب می شوند.
رائول با خود می گفت:
- تنها راه مبارزه با جرایم زنجیره ای متلاشی کردن سازمان های مافیایی از داخل است... اگر این کار انجام شود مبارزه با مجرمان خرده پا کار مشکلی نمی‌شود...
در این بین او تایرا را دید که به همراه آدلف در پیاده رو به سمت لبنیاتی خانم پپر می رفتند.
- گرونیارد همین جا توقف کنید!
تایرا به ناگهان متوجه کالسکه رائول شد و به سرعت به همراه آدلف به سمت کالسکه آمد...
- سلام رائول! چهار روزی می شود که ندیدمت...
- سلام تایرا، ببخشید چون خاله سوزان زیاد این کار من را دوست ندارد مجبورم مخیانه بیایم این جا، راستی گویا دوست جدید پیدا کردی!!!
- بله، اسم من...
- آدلف آندرسون، پسر کنت داگلاس آندرسون، درست است نه؟
- شما چگونه...؟
- هه... شاید به اندازه تایرا باهوش نباشم ولی مطمئنا حافظه ی قوی دارم، من قبلا شما را در  مراسم خیره ای که برای کودکان بیمار ترتیب داده شده بود دیدم.
- پس حدسم درست بود، شما باید رائول اندرزی وارس خانواده اندرزی باشید.
- تو دیگر این را از کجا فهمیدی؟
- اطلاعات، از روی علامت خانوادگی روی درب کالسکه فهمیدم. 
- هه... پس در و تخته خوب با هم جورند! تایرا کم بود حالا آدلف نیز اضافه شد!!!
- ارباب رائول، بهتر نیست دوستانتان را تا مقصد برسانیم؟
- راست می گویی، تایرا دارید به مغازه خانم پپر می روید؟
- بله، من و آدلف تازه شیر های صبح را رسانده ایم، داریم به آن جا می رویم.
- پس سوار شوید چون انگار قرار است هوا سرد تر شود.




دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.