فصل اول (جلد اول):لبخند یخ زده.

لبخند در سمت تاریکی : فصل اول (جلد اول):لبخند یخ زده.

نویسنده: lsltan264

سلام . چطورید من آریو هستم . یک پسر مو نقره ای ،چشم آبی آسمانی و قد 185 و بدن عضلانی این چیزی بود که دوست داشتم ولی در اصل یک پسر با قد 170 با موهای به هم ریخته و نامرتب به رنگ قرمز و چشم مشکی پررنگ و ۱۷ ساله هستم .قرار داستان من ببینید ، بله! داستان من و این صحنه ای میبینید گذشته ی من هست !!.
چون الان من ………….(یک صحنه الان میاد که همه جا تاریکه یک پسر که صورتش معلوم نیست و روی صندلی نشسته میگه و فقط لبخندش پیداس) 
شروع داستان:
«آهای صبر کنین! چرا بدون اینکه منو صدا کنین رفتین؟!»
(نفس‌نفس‌زنان و با لباس خواب خیس توی راهرو می‌دویدم)
ـ آریو
«یعنی برا من همین‌قدر ارزش قائل نیستین؟ باشه، دیگه با شما کاری ندارم!»
«چی داری می‌گی آریو؟! ما دقیقاً ۳۰ دقیقه وایستادیم، فقط صدات می‌زدیم!
حتی آب هم ریختیم روت، ولی دنیا رو آب ببره تو رو خواب می‌بره!
نگاه کن، هنوز لباس خوابت تنته!»
«هااااااااا! چرا من این‌قدر خیسم؟!
شرمنده بچه‌ها، یه ثانیه‌ام حضور بزرگتون رفع زحمت می‌کنم…»
(آریو برگشت سمت اتاقش… ولی یه لحظه وایستاد)
«…پس کجاست؟ چرا اتاقم نیست؟!
این لباسا مال من نیستن! این اتاق… چرا این‌قدر قدیمیه؟
تختش چرا شبیه تختای قرون وسطاییه؟!»
(با وحشت به سمت در دوید)
«چیییییییی؟! اینجا کجاست؟!
یعنی من به خاطر یه دست لباس مُردم؟!
نه… به احتمال زیاد هنوز خوابم، درسته؟
وقتی بیدار شم می‌خندم… مگه نه؟»
(در حالی که بدنش از ترس می‌لرزید، اینا رو زیر لب زمزمه می‌کرد)
هوووووو،هعیییییییی،هووووووووو،هعیییییییی(صدای نفس کشیدن عمیق آریو) خب الان کمی آروم تر شدم ،الان باید یکم به خودم مثلث ن یعنی مستطیل ن یعنی مسلح باشم و هم جا را بررسی کنم بفهمم کجا هستم شاید توی یکی از دوران قدیم باشم؛صبر کن!من که تاریخم خیلی ضعیفه ،الان چیکار کنم لعنتییییییییی.مشکلی نیست پسر تو همیشه کار ها را درست میکنی ،اره مثل همین امروز صبح که نفهمیدی خیس آب شدی ،وااااااای دارم دیوونه میشم با خودم حرف میزنم بهتره پس راه بیفتم تا دیوونه تر نشدم ،شدی خودت نمیدونی (در حال حرف زدن با خودش)عجب!هعی ،تو همونجا به ایست !چی من؟!کی داره این حرفا میزنه؟یک صدا از پشت سرم داره میاد بهتره برگردم ببینم کیه،اما نه صبر کن!شاید قاتلی یا ادم ربایی چیزی باشه بهتره فرار کنم(و آریو پا با فرار گذاشت)چی!یه دختر زیبا با موهای طلایی تیره بلند و چشمان سبز زمردی رنگ و قد بلند و سنش فکر کنم تقریبا مثل من بود جلوم ظاهر شد ،تو کی هستی؟مگه نگفتم همونجا به ایست !آخه چرا ؟مگه کار اشتباهی کردم (همه این حرف ها را آریو با ترس میگفت و افتاده بود روی زمین)مگه من گفتم تو کار اشتباهی،من فقط اینجا هستم راه نشونت بدم ؛راه؟!،راه چی میخوای منا بکشی خب همینجا بکش چه کاریه(این حرف رو به صورت که میترسه و طنز گونه میگه)حرف اضافه نزن،ها!چرا دارم همجا را تاریک میبینم؟چی شد چشمام داره سنگینی میره!دیگه نمیتون…
(آریو چشمام را باز میکنه)هاااااای(آریو خمیازه کشید)صبح بخیر،چی؟این صدای کی بود!اسمت چیه پسر؟وای پسر پشمام(آریو این حرف میزنه)تو چقد خفنی چه هیکلی !یه مرد ریشی با موهای زرد و چشمان مشکی و هیکل بسیار عضلانی جلوم بودبرا همین این حرف ها را زدم ،اسنا به جهنم من اینجا چیکار میکنم مگه چیکار کردم و مهمتر از اون ،اون دافه کجاست؟!داف!خیلی بی ادبی (این حرف را دختر گفت)من دستیار فرمانده این قعله هستم ،اسمم مری هست ،پس دیگه این اسم زشت به من نگو.آخ!ببخشید دیگه نمیگم،خب این حرفا ول کن من الان دقیقا کجام چرا دستام بستس،چرا شما بالا سر من فقط ایستادید…..اها!فهمیدم من مردم اومدم جهنم شما هم شیطانید و..آخ چرا میزنی (مری با دست به پس سر آریو زد)چون زدم که دیگه ما را شیطان نخونی و چرند نگی ،میخوای بدونی چرا اینجایی؟!(فرمانده این حرف رو زد)خب اول از همه باید بگم من فرمانده این قلعه هستم و اسمم هم وان هست خب بریم سراغ اصل مطلب !باید بپرسم آماده ای تا این حقیقتو بشنوی یا نه آریو در حالی که داشت آب دهنش رو قورت میداد گفت:مجبورم باید بشنوم،خب (وان این حرف زد)تو الان توی یک دنیای دیگه هستی؛هاهاهاهاها(صدای خندیدن های بلند آریو)خیلی خوب بود نه واقعا میگم خیلی جالب بود،شوخی…….(فرمانده در حال نگاه جدی انداختن)نبود؟!یعنی چی اخه چجوری مگه میشه این امکان نداره (آریو با ترس و نگاه وحشت زده این حرف ها رو میزد)آروم باش به خودت بیا مشکلی نیست!چی؟مشکلی نیست؟!درسته برای شما مشکلی نیست من بدبخت از دنیای خودم اومدم اینجا شما که هنوز تو دنیای خودتونه ،تق(صدای زدن سیلی)میگم آروم باش(وان این حرف زد)ما هم دوست نداشتیم که بیاریمت ولی پادشاه مجبورمون کرد و ترسناک ترین چیز اینکه حرف پادشاه گوش نکنیم ،میدونم وفاداری اگه گوش نکنی گیرت میندازن این حرفا درسته؟!نه!!اشتباه میکنی پادشاه اصلا به نگهبان و فرمانده یا کس دیگه ای احتیاج ندارن چون انقدر قوی هستن که بتونن راحت یه جهان نابود کنن ؛چیییییی(آریو با صورت تعجب و پر از ترس این حرف رو میزنه)پس ،پس چرا؟!من احضار کرد یا شما زیر دست گرفته ؟؟چون میخواد خودش رو سرگرم کنه!!ها یعنی چی؟!منظورت نمی فهمم(آریو این حرف را زد در حالی که صورتش تعجب زده بود)بله!الان برات هم توضیح بدم هم نمیفهمی(وان این حرف رو زد)قربان! بهتره بریم(مری این حرف زد)چی کجا؟!کجا میخواید برید یعنی منو میخواهید تنها بزارید؟!(آریو همه این ها با چهره وحشت زده گفت)نه!اصلا به خاطر تو داریم میریم ،میریم که ببریمت پیش پادشاه (مری این حرف را با صورت جدی گفت)
سرباز
عالیجناب!فرمانده وان و دستیارش مری اجازه شرفیابی پیش شما را دارند،اجازه داده میشه(پادشاه این حرف رو زد)خب چی شد تونستین کسی رو احضار بیارین؟!
فرمانده وان:
بله قربان ،ما پسری ۱۷ ساله از دنیای به نام زمین احضار کردیم.بیاوریدش (وان این را با صدای بسیار بلند گفت)
دستیار مری:
با اجازه پادشاه.
پادشاه:آزادی میتونی سرت رو بالا گیری و اونی که حتما پشت سرت هست هم باید فردی باشد که احضار شده؟
بله درسته،(مری سرش میاورد بالا و این حرف رو میزنه)چیی!!!این پادشاهه(آریو در حال وحشت در ذهنش این حرف رو زد)
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.