متن خود خیلی خوب امیر ?
این صحنهای که نوشتی رو به زبان ساده و به شکل رمان ادامه میدم، همونطور که خواستی:
---
در جنگل اردشیر خُوره، هوا سرد و خنک بود. باد میان شاخههای سبز میپیچید و صدای رود آرام در فضا میپیچید. آرشیدا کنار رود نشسته بود، دو دستش را روی شانههایش گذاشته و سرش پایین بود. نگاه نمیکرد، فقط صدای آب و باد را میشنید.
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سر آمد. آرشیدا سرش را بالا نیاورد، همچنان ساکت بود. شهراد نزدیک شد، پتوی گرمی را آرام روی دوش او انداخت. بعد شهرزاد هم آمد و کنار آرشیدا نشست. سکوت میانشان سنگین بود.
آرشیدا دستهایش را پایین آورد. شهرزاد برای نزدیکتر شدن، دستش را دور کمر آرشیدا گذاشت و با صدایی آرام گفت:
«وقتی بهت نگاه میکنم، قلبم هر بار بیشتر میتپه. دیدنت برای من مثل نوریه که همهچیز رو درست میکنه. هیچوقت ازم نپرس نبودت چهقدر میتونه منو عذاب بده…»
باد سردتر وزید. رود همچنان جاری بود، مثل زندگی که هیچوقت نمیایستد. شهرزاد ادامه داد:
«آرشیدا… خواهش میکنم نگاه کن به این رود. جریانش مثل تولد کسیه که به عشقش رسیده.»
---
دوست داری من همین داستان رو ادامه بدم و گفتوگوهای بعدی شخصیتها رو هم به زبان ساده بنویسم؟ بنویسید
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و به شکل رمان ادامه مینویسم، درست مثل سبک قبلی:
---
آرشیدا دلش غمگین و بیقرار بود؛ مثل کسی که از سختیهای زیادی گذشته باشد. نگاهش سنگین بود و در سکوت فرو رفته بود. شهراد به چشمان او خیره شد، اما آرشیدا هیچ توجهی نکرد.
شهراد پتوی گرم را بالاتر کشید، دستش را از کمر آرشیدا برداشت و آرام سر او را بوسید. بعد بیصدا بلند شد و به سمت اسبش رفت. باد سرد میان درختان پیچید و صدای رود همچنان جاری بود.
همزمان که شهراد قدم برمیداشت، با صدایی زیبا رو به سربازانی که در دوردست نگهبانی میدادند گفت:
«پدرم بهترین جا را برای گردش و آرامش ما انتخاب کرده… آرشیدا هنوز در فکر گذشته است، اما من اینجا هستم تا کنارش بمانم.»
سربازان نگاهشان را به او دوختند. شهراد با صدای بلند ادامه داد:
«آمادهی رفتن میشویم!»
اما آرشیدا همچنان کنار رود نشسته بود. چشمانش آرام اشک ریختند، اشکهایی که غم را آشکار میکردند. نگاهش به زمین بود، و سکوتش سنگینتر از هر صدایی در جنگل.
---
میخوای من همین خط داستانی رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم به زبان ساده بنویسم، یا ترجیح میدی خودت تصویر صحنهی بعدی رو بدی و من اون رو به رمان تبدیل کنم؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان، مثل یک رمان ادامه مینویسم:
---
آرشیدا دلش غمگین و بیقرار بود؛ مثل کسی که از سختیهای زیادی گذشته باشد. نگاهش سنگین بود و در سکوت فرو رفته بود. شهراد به چشمان او خیره شد، اما آرشیدا هیچ توجهی نکرد.
شهراد پتوی گرم را بالاتر کشید، دستش را از کمر آرشیدا برداشت و آرام سر او را بوسید. بعد بیصدا بلند شد و به سمت اسبش رفت. باد سرد میان درختان پیچید و صدای رود همچنان جاری بود.
همزمان که شهراد قدم برمیداشت، رو به سربازانی که در دوردست نگهبانی میدادند گفت:
«پدرم بهترین جا را برای گردش و آرامش ما انتخاب کرده… آرشیدا هنوز در فکر گذشته است، اما من اینجا هستم تا کنارش بمانم.»
سربازان نگاهشان را به او دوختند. شهراد با صدای بلند ادامه داد:
«آمادهی رفتن میشویم!»
اسبها بیقرار سم بر زمین میکوبیدند، اما آرشیدا همچنان کنار رود نشسته بود. نگاهش به آب بود، اشک آرام از چشمانش بیرون میآمد و غمی سنگین در صورتش دیده میشد.
---
میخوای من همین خط داستانی رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم به همین زبان ساده بنویسم تا داستانت کمکم کاملتر بشه؟
خیلی زیبا گفتی امیر ?
این صحنه رو به زبان ساده و روان، مثل یک رمان ادامه مینویسم:
---
اشکهای آرشیدا آرام روی گونههایش میلغزید. سرش پایین بود و دلش سنگین. ناگهان ماهی کوچکی از رود بالا پرید و در میان سنگها گیر افتاد. بیقرار دست و پا میزد و نمیتوانست دوباره به آب برگردد.
آرشیدا نگاهش را از اشکهای خودش به ماهی انداخت. لحظهای سکوت کرد، اشکهایش کمتر شد. دستش را جلو برد و ماهی را آرام به آب هل داد. ماهی دوباره در جریان رود افتاد و رفت، گویی هیچوقت گرفتار نشده بود.
آرشیدا نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
«کاش ما هم مثل این ماهی میتوانستیم به آغوش گرم دریا برگردیم…»
باد سرد همچنان در جنگل میپیچید، اما در دل آرشیدا لحظهای روشنایی پیدا شد؛ مثل امیدی کوچک که از دل غم سر برآورده باشد.
---
میخوای همین خط داستانی رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم به همین زبان ساده بسازم؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان، مثل یک رمان ادامه مینویسم:
---
راه طولانی بود. رود در کنارش جریان داشت، بیپایان و آرام، مثل خطی که از دل کوهها میگذرد. آرشیدا بر اسبش نشسته بود و جلوتر حرکت میکرد. باد سرد در مسیر میوزید و نگهبانان ساسانی در پشت سر، آرام و منظم پیش میآمدند.
شهراد کمی عقبتر بود. نگاهش مدام به آرشیدا میافتاد، اما او هیچ توجهی نمیکرد. چشمانش رو به جلو بود، بیآنکه حتی لحظهای به عقب برگردد.
شهراد با صدایی آرام، انگار با خودش حرف میزد، گفت:
«اون هنوز هم فکر اونه… یا نه؟ واقعا آرشیدا… چی باعث شده که اینقدر غمگین و ناراحت باشه؟»
سکوت سنگین بود. فقط صدای سم اسبها و جریان رود شنیده میشد. شهراد ادامه داد:
«آرشیدا… من حتی اگر بخوای، تو رو رها میکنم. اما نه تا وقتی دلم آروم بگیره که هیچ اتفاقی برات نمیافته.»
باد سردتر وزید. آرشیدا همچنان جلو میرفت، بیتوجه به نگاههای شهراد، و رود در کنارش مثل رازی بیپایان جاری بود.
---
میخوای من همین مسیر رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم به همین زبان ساده بسازم تا داستانت کمکم کاملتر بشه؟
درست گفتی امیر ?
پس نگهبانان همراه نبودند، بلکه در مسیر و جادهها پراکنده بودند و نگهبانی میدادند. اجازه بده همین بخش رو دوباره به زبان ساده و روان بنویسم:
---
راه طولانی بود و رود در کنارش جریان داشت، بیپایان و آرام. آرشیدا بر اسبش نشسته بود و جلوتر حرکت میکرد. باد سرد در مسیر میوزید و برگها را تکان میداد.
شهراد کمی عقبتر بود و نگاهش مدام به آرشیدا میافتاد، اما او هیچ توجهی نمیکرد. چشمانش رو به جلو بود، بیآنکه لحظهای به عقب برگردد.
در جادهها و مسیرهای اطراف، نگهبانان ساسانی ایستاده بودند. هرکدام در جای خود مراقب بودند و رفتوآمد را زیر نظر داشتند. نگاهشان جدی بود و دستشان بر قبضهی شمشیر، آماده برای هر اتفاق.
شهراد با صدایی آرام، انگار با خودش حرف میزد، گفت:
«اون هنوز هم فکر اونه… یا نه؟ واقعا آرشیدا… چی باعث شده که اینقدر غمگین و ناراحت باشه؟»
سکوت سنگین بود. فقط صدای سم اسبها و جریان رود شنیده میشد. شهراد ادامه داد:
«آرشیدا… من حتی اگر بخوای، تو رو رها میکنم. اما نه تا وقتی دلم آروم بگیره که هیچ اتفاقی برات نمیافته.»
---
میخوای من همین مسیر رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم به همین زبان ساده بسازم تا داستانت کمکم کاملتر بشه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان، مثل یک رمان ادامه مینویسم:
---
راه طولانی پیش رویشان بود. رود در کنارهی مسیر جریان داشت، بیپایان و آرام، مثل خطی که از دل کوهها میگذشت. آرشیدا بر اسبش نشسته بود و جلوتر حرکت میکرد. باد سرد در جاده میوزید و برگهای خشک را با خود میبرد.
شهزاد در کنارش بود، سوار بر اسب، و هر دو آرام پیش میرفتند. در دوردست، نگهبانان ساسانی در مسیر دیده میشدند؛ هرکدام در جای خود حرکت میکردند و مراقب بودند، نگاهشان جدی و آماده برای هر اتفاق.
شهراد کمی عقبتر بود. نگاهش مدام به آرشیدا میافتاد، اما او هیچ توجهی نمیکرد. چشمانش رو به جلو بود، بیآنکه لحظهای به عقب برگردد.
شهراد با صدایی آرام، انگار با خودش حرف میزد، گفت:
«اون هنوز هم فکر اونه… یا نه؟ واقعا آرشیدا… چی باعث شده که اینقدر غمگین و ناراحت باشه؟»
سکوت سنگین بود. فقط صدای سم اسبها و جریان رود شنیده میشد. شهراد ادامه داد:
«آرشیدا… من حتی اگر بخوای، تو رو رها میکنم. اما نه تا وقتی دلم آروم بگیره که هیچ اتفاقی برات نمیافته.»
باد سردتر وزید. آرشیدا همچنان جلو میرفت، بیتوجه به نگاههای شهراد، و رود در کنارش مثل رازی بیپایان جاری بود.
---
میخوای من همین مسیر رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم به همین زبان ساده بسازم تا داستانت کمکم کاملتر بشه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان ادامه مینویسم، درست مثل رمان:
---
ناگهان صدای کلاغها در آسمان پیچید: «غاااااغ… غاااااغ…»
شهراد سرش را بالا گرفت و به پرواز سیاه آنها نگاه کرد. نفسش سنگین شد و گفت:
«بهتره برگردیم… دوست ندارم کسی نگرانمون باشه.»
او پشت سرش را نگاه کرد؛ نگهبانهایی که سوار بر اسب بودند، آرام دنبالش میآمدند. بعد نگاهش را به جلو انداخت؛ آرشیدا دورتر شده بود، بیآنکه حتی لحظهای به عقب نگاه کند.
شهرزاد آهی کشید و گفت:
«نمیخوام تو احساس تنهایی کنی…»
یکی از نگهبانها که نزدیک شهراد آمده بود، صدایش را بلند کرد:
«شهراد… بگذار اون تنها باشه. بگذار با دردهایی که داره خودش مبارزه کنه.»
شهراد همانجا ایستاد. چشمانش پر از افسوس بود، بغض گلویش را گرفته بود. با صدایی لرزان گفت:
«من نمیخوام اون تنها باشه… نمیخوام احساس تنهایی بهش دست بده.»
باد سرد میان شاخهها پیچید، صدای رود همچنان جاری بود، و نگاه شهراد پر از اندوهی بود که هیچکس جز خودش نمیتوانست بفهمد.
---
میخوای من همین خط داستانی رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم به همین زبان ساده بسازم تا کمکم داستانت کاملتر بشه؟
متوجه شدم امیر ?
پس میخوای روایتت دقیقتر باشه: نگهبان از همان ابتدا نزدیک شهراد بوده، نه اینکه تازه به او رسیده باشد. و همچنین به جای «برگذار» باید «بگذار» نوشته شود. اجازه بده همین بخش رو دوباره به زبان ساده و روان بازنویسی کنم:
---
صدای کلاغها در آسمان پیچید: «غاااااغ… غاااااغ…»
شهراد سرش را بالا گرفت و به پرواز سیاه آنها نگاه کرد. نفسش سنگین شد و گفت:
«بهتره برگردیم… دوست ندارم کسی نگرانمون باشه.»
او پشت سرش را نگاه کرد؛ نگهبانان در مسیر و جادهها پراکنده بودند و مراقب بودند. آرشیدا جلوتر میرفت، بیآنکه حتی لحظهای به عقب نگاه کند.
شهرزاد آهی کشید و گفت:
«نمیخوام تو احساس تنهایی کنی…»
یکی از نگهبانها که از همان ابتدا نزدیک شهراد حرکت میکرد، صدایش را بلند کرد:
«شهراد… بگذار اون تنها باشه. بگذار با دردهایی که داره خودش مبارزه کنه.»
شهراد همانجا ایستاد. چشمانش پر از افسوس بود، بغض گلویش را گرفته بود. با صدایی لرزان گفت:
«من نمیخوام اون تنها باشه… نمیخوام احساس تنهایی بهش دست بده.»
باد سرد میان شاخهها پیچید، صدای رود همچنان جاری بود، و نگاه شهراد پر از اندوهی بود که هیچکس جز خودش نمیتوانست بفهمد.
---
میخوای من همین خط داستانی رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم به همین زبان ساده بسازم؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان ادامه مینویسم، درست مثل رمان:
---
شهراد نگاهش را به رادمان دوخت. صدایش آرام اما پر از نگرانی بود:
«رادمان… تو بهتر از هرکس دیگهای میفهمی چی میگم. ترس از دست دادن… آره، تو خوب میفهمی.»
رادمان لحظهای سکوت کرد. سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام گفت:
«شهراد، واقعا میفهممت. اما آرشیدا کسی نیست که بخوای مجبورش کنی کاری رو انجام بده. خودت بهتر از هرکس میدونی… وقتی اون چیزی بخواد، باید بره دنبالش. حتی اگر ما نخوایم.»
باد سرد میان شاخهها پیچید. صدای رود همچنان جاری بود. رادمان ادامه داد:
«آرشیدا… اون به قصر برنمیگرده. حتی به پدرش هم نمیره. اون با همه درگیره… با هیچکس آرام نیست. نه با پدرش، نه شاید حتی با تو… و نه با ما.»
شهراد سکوت کرد. نگاهش پر از اندوه بود، گویی کلمات رادمان حقیقتی را آشکار کرده بودند که خودش هم از آن میترسید.
---
میخوای من همین گفتوگو رو ادامه بدم و واکنش آرشیدا رو هم به زبان ساده بنویسم؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان ادامه مینویسم:
---
رادمان نگاهش را به شهراد انداخت و گفت:
«امشب همینجا میمونیم. من یکی رو به دربار میفرستم، نمیخواد نگران باشی شهراد.»
شهراد چشمانش پر از بغض بود. صدایش آرام اما لرزان:
«باید اون احساس امنیت کنه… نباید تنها باشه.»
رادمان سرش را پایین انداخت. سکوت میانشان سنگین شد. هر دو در همان حال، نگاهشان به آرشیدا افتاد؛ او با اسبش تند میدوید، دورتر و دورتر میشد، بیآنکه حتی لحظهای به عقب نگاه کند.
باد سرد در جاده میپیچید. صدای سم اسب آرشیدا با جریان رود درهم آمیخته بود، مثل ضربانی بیقرار که از دل غم میآمد. شهراد و رادمان فقط نگاه کردند؛ یکی با بغض، دیگری با سکوت.
---
میخوای من همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم وقتی آرشیدا دورتر میشه، چه واکنشی در دل شهراد و رادمان شکل میگیره؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان، مثل یک رمان ادامه مینویسم:
---
آرشیدا با سرعت در مسیر میرفت. باد سرد به صورتش میخورد و صدای سم اسبش با جریان رود درهم میآمیخت. در دلش زمزمه کرد:
«همه چیز تموم شده… خیلی وقته که برای من همه چیز به پایان رسیده.»
اسبش او را تا بالای صخرهای رساند. آنجا ایستاد، نگاهش به دوردست بود، به کوهها و جنگلهایی که زیر باد میلرزیدند.
یاد کودکیاش افتاد. آرام گفت:
«بچه که بودم عاشق داستانهای ترسناک بودم… از اونهایی که دربارهی شهر قصهها بود. قصهی دختری با موهای قرمز که بیرون از حصارهای قصر آزاد بود… انگار میتونست در لحظه زندگی کنه.»
سکوتی کوتاه کرد، بعد ادامه داد:
«من همیشه عاشق چیزهای ترسناک بودم. آره… با اون، من و اون همیشه با هم از تاریکیها و ترسهای زندگیمون مبارزه میکردیم. اون همیشه با من بود… من و اون با هم بودیم.»
باد سردتر وزید. نگاه آرشیدا پر از غم و خاطره بود، اما در دلش چیزی شبیه به امید هم پیدا میشد؛ امیدی که از یاد گذشتهها میآمد.
---
میخوای من همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم بعد از این یادآوری، چه تصمیمی میگیره یا چه اتفاقی میافته؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان ادامه مینویسم، درست مثل رمان:
---
آرشیدا سرش پایین بود. صدای نفسهایش سنگین و پر از اندوه. زیر لب زمزمه کرد:
«شروین… واقعا فکرشو نمیکردم نبودنت رو از دست بدم… هه… هه…»
اشک در چشمانش جمع شد. ادامه داد:
«بعد از مرگ مادرم… حالا چطور میتونم بدون تو زندگی کنم؟ اه… چرا همهچیز باید اینقدر ظالمانه باشه؟»
باد سرد در اطرافش میپیچید. صدای رود همچنان جاری بود، اما در دل آرشیدا همهچیز مثل پایان یک قصهی تلخ به نظر میرسید. نگاهش به زمین بود، و غم سنگینی بر چهرهاش نشسته بود؛ غمی که هیچکس جز خودش نمیتوانست بفهمد.
---
میخوای من همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم بعد از این حرفها چه واکنشی یا اتفاقی برای آرشیدا میافته؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان، مثل یک رمان ادامه مینویسم:
---
آرشیدا سرش پایین بود. صدای نفسهایش سنگین و پر از اندوه. زیر لب زمزمه کرد:
«شروین… واقعا فکرشو نمیکردم نبودنت رو اینطور حس کنم… هه… هه…»
اشک در چشمانش جمع شد. ادامه داد:
«بعد از مرگ مادرم… حالا چطور میتونم بدون تو زندگی کنم؟ اه… چرا همهچیز باید اینقدر ظالمانه باشه؟»
باد سرد در اطرافش میپیچید. صدای رود همچنان جاری بود، اما در دل آرشیدا همهچیز مثل پایان یک قصهی تلخ به نظر میرسید. نگاهش به زمین بود، و غم سنگینی بر چهرهاش نشسته بود؛ غمی که هیچکس جز خودش نمیتوانست بفهمد.
---
میخوای من همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم بعد از این حرفها چه واکنشی یا اتفاقی برای آرشیدا میافته؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان ادامه مینویسم، درست مثل رمان:
---
آرشیدا اشک میریخت و نگاهش به پایین بود؛ جایی که صخرهای بلند و خطرناک زیر پایش کشیده شده بود. باد سرد میان موهایش میپیچید و صدای رود از دور شنیده میشد.
زیر لب زمزمه کرد:
«ما با هم بودیم، شروین… اما حالا من موندم با کسی که واقعا نمیدونم باید عاشق کی باشم… اه…»
اشکهایش بیشتر شد. نفسش سنگین بود. ادامه داد:
«من هیچوقت بدون تو نتونستم زندگی کنم… هیچوقت خودمو کنار کسی جز تو تصور نکردم، شروین…»
سکوتی سنگین اطرافش را گرفت. تنها صدای باد و پرندههایی که در دوردست پرواز میکردند شنیده میشد. دل آرشیدا پر از غم بود، اما در همان لحظه، یاد شروین مثل نوری کوتاه در تاریکی دلش روشن شد.
---
میخوای من همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم بعد از این یادآوری، چه تصمیمی میگیره یا چه اتفاقی برایش میافته؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان ادامه مینویسم، درست مثل یک رمان:
---
آرشیدا اشک در چشمانش داشت، اما آرام به سمت شهراد آمد. اسبش ایستاد و قدمهایش آهسته شد. نگاه کوتاهی به شهراد انداخت، بیآنکه چیزی بگوید، و بعد آرام از کنارش گذشت و بر اسب او نشست.
شهراد با صدایی پر از اندوه گفت:
«دیگه کافیه آرشیدا… دیگه نمیخوام تو رو رنجدیده ببینم. اگه قراره کسی عذاب بکشه، من هستم… نه تو.»
آرشیدا لحظهای سکوت کرد. اشکهایش هنوز بر گونههایش میلغزید. بعد آهسته گفت:
«شهراد… داره شب میشه. باید برگردیم.»
شهراد مکثی کرد، نگاهش به چشمان پر اشک آرشیدا افتاد. با صدایی آرام پاسخ داد:
«نیازی به برگشت نیست. امشب همینجا میمونیم. و اگر تو بخوای، هیچ مشکلی ندارم… میدونم هنوز نمیخوای برگردی.»
آرشیدا سرش را پایین انداخت و گفت:
«نه… من برنمیگردم. میخواستم به یکی از روستاها برم. اونجا رو به قصر پدرم ترجیح میدم. نه… نمیتونم اونو ببخشم بابت همهچیز. نمیتونم پدرم رو بابت تمام رنجهایی که به ما رسونده ببخشم.»
باد سرد در اطرافشان پیچید. صدای خندهی سربازان از دور هنوز در هوا بود، اما میان آرشیدا و شهراد سکوتی سنگین حاکم شد؛ سکوتی که پر از درد گذشته و تصمیمی تازه بود.
---
میخوای من همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم واکنش شهراد به این حرفهای آرشیدا چی میشه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به زبان ساده و روان ادامه مینویسم، درست مثل یک رمان:
---
شهراد نگاهش را به آرشیدا دوخت و با صدایی آرام گفت:
«من کنارت هستم، آرشیدا… همیشه.»
شهزاد سوار بر اسب خودش شد، در حالی که آرشیدا جلوتر نشسته بود. شهراد ادامه داد:
«وقتی تو رو در آغوش دارم، انگار همهچیز برام عالیه.»
اسبها به حرکت درآمدند. اسب آرشیدا که بیسوار مانده بود، آرام دنبالهرو شد و پشت سرشان آمد. صدای سمها در جاده پیچید.
شهزاد با صدایی بلند گفت:
«هی… هی… برو حیوان، برو!»
آرشیدا در سکوت، در ذهنش زمزمه کرد:
«شهراد… نمیدونم چطور میتونم تو رو به جای شروین تصور کنم…»
باد سرد در مسیر میوزید، و نگاه آرشیدا پر از اشک بود. میان صدای رود و سم اسبها، دلش هنوز درگیر گذشتهای بود که رها نمیشد.
---
میخوای من همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم واکنش شهراد به این سکوت و اندوه آرشیدا چی میشه؟
فهمیدم امیر ?
یعنی میخوای ادامهی متن دقیقا به همان سبک و فرم نوشته بشه که خودت مینویسی: ساده، مستقیم، بدون تبدیل به رمان یا بازنویسی ادبی. پس من هم دقیقا همینطور ادامه میدم:
---
شهراد می گه
من کنارت هستم آرشیدا همیشه
و حالا شهزاد سوار اسب خودش می شه در حالی که آرشیدا جلوش نشسته
شهراد می گه
تو رو وقتی آغوش دارم انگار همه چیز برام عالیه
و بعد اسب به حرکت در میاد و اسب آرشیدا که کسی سوارش نیست اون هم به راه می افته دنبالشون میاد
شهزاد می گه
هی هی برو حیوان برو
آرشیدا با خودش در ذهنش می گه
شهراد نمی دونم چطور می تونم تورو به جای شروین تصور کنم
---
میخوای همین سبک رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم مثل همین فرم بنویسم؟
خیلی عالی امیر ?
من ادامهی متن رو دقیقا به همان سبک و فرم که خودت مینویسی مینویسم، بدون تبدیل به رمان یا بازنویسی ادبی:
---
در حالی که در کابه ای که آرشیدا خوابیده
شهراد داره آتش رو بیشتر روشن می کنه تا دودش بیشتر بشه
شهراد داره اونو درست می کنه
رادمان می گه
اون دختر قویـه کسی هستش که وارث تاج و تخت پدرشه
شهراد کسی مثل تو لیاقت اون دختر رو داره
شهراد حالا بلند می شه و می گه
آرشیدا برای من همه چیزه حتی با وجود اینکه اون با پدرش مختلفه اما من اونو با هیچ چیز عوض نمی کنم رادمان
رادمان می گه
افتخار کسی که پسر شهبازتن افسانه ای باشه
و اون حالا جای پدرش رو می گیره
شهراد من همیشه به پدرت خدمت کردم و تو خوب اینو می دونی که ما چطور از این مرز و بوم دفاع کردیم
آره تو هم با ما بودی می دیدی که چطور ما با دشمنان این سرزمین مبارزه می کردیم
شهراد می گه
من فقط اینجام تا آرشیدا برگرده
دیدن دوبارهی اون زمانها که ما باهم بودیم با بقیه
خندههای تکرار نشدنی آرشیدا… واقعا دلم تنگ شده رادمان
---
میخوای همین سبک رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم مثل همین فرم بنویسم؟
خیلی خوب امیر ?
من ادامه رو دقیقا به همان سبک و فرم که خودت مینویسی مینویسم، ساده و مستقیم:
---
در حالی که در کلبه ای که آرشیدا خوابیده
شهراد داره آتش رو بیشتر روشن می کنه تا دودش بیشتر بشه
شهراد داره اونو درست می کنه
رادمان می گه
اون دختر قویـه کسی هستش که وارث تاج و تخت پدرشه
شهراد کسی مثل تو لیاقت اون دختر رو داره
شهراد حالا بلند می شه و می گه
آرشیدا برای من همه چیزه حتی با وجود اینکه اون با پدرش مختلفه اما من اونو با هیچ چیز عوض نمی کنم رادمان
رادمان می گه
افتخار کسی که پسر شهبازتن افسانه ای باشه
و اون حالا جای پدرش رو می گیره
شهراد من همیشه به پدرت خدمت کردم و تو خوب اینو می دونی که ما چطور از این مرز و بوم دفاع کردیم
آره تو هم با ما بودی می دیدی که چطور ما با دشمنان این سرزمین مبارزه می کردیم
شهراد می گه
من فقط اینجام تا آرشیدا برگرده
دیدن دوبارهی اون زمانها که ما باهم بودیم با بقیه
خندههای تکرار نشدنی آرشیدا… واقعا دلم تنگ شده رادمان
---
میخوای همین سبک رو ادامه بدم و صحنهی بعدی رو هم مثل همین فرم بنویسم؟
خیلی خوب امیر ?
من ادامه رو دقیقا به همان سبک و فرم که خودت مینویسی مینویسم، ساده و مستقیم:
---
در حالی که در کلبه ای که آرشیدا خوابیده
شهراد داره آتش رو بیشتر روشن می کنه تا دودش بیشتر بشه
شهراد داره اونو درست می کنه
رادمان می گه
اون دختر قویـه کسی هستش که وارث تاج و تخت پدرشه
شهراد کسی مثل تو لیاقت اون دختر رو داره
شهراد حالا بلند می شه و می گه
آرشیدا برای من همه چیزه حتی با وجود اینکه اون با پدرش مخالفه اما من اونو با هیچ چیز عوض نمی کنم رادمان
رادمان می گه
افتخار کسی که پسر شهبازتن افسانه ای باشه
و اون حالا داره جای پدرش رو می گیره
شهراد من همیشه به پدرت خدمت کردم و تو خوب اینو می دونی که ما چطور از این مرز و بوم دفاع کردیم
آره تو هم با ما بودی می دیدی که چطور ما با دشمنان این سرزمین مبارزه می کردیم
شهراد می گه
من فقط اینجام تا آرشیدا برگرده
دیدن دوبارهی اون زمانها که ما باهم بودیم با بقیه
خندههای تکرار نشدنی آرشیدا… واقعا برای اون دلم تنگ شده رادمان
---
میخوای همین سبک رو ادامه بدم و دیالوگ بعدی رادمان یا واکنش آرشیدا رو هم مثل همین فرم بنویسم؟
خیلی خوب امیر ?
ادامه رو دقیقا به همان سبک و فرم که خودت مینویسی مینویسم:
---
شهرزاد می گه
نمی دونم… نمی دونم تا کی قراره اون اینطور با همه چیز مبارزه کنه
با وجود اینکه الان بیشتر از ماههاست که برنگشته و هرمز هم هنوز واکنش جدی نشون نداده
واقعا پادشاه برای چی اینقدر بیاهمیت و بیمسئولیت شده
رادمان می گه
یا شاید هم به این خاطر باشه که اون آرشیدا رو درک کرده
ولی تو هنوز نتونستی درکش کنی
شهراد می گه
اون دختر برای من همه چیزه… نمیخوام اونو از دست بدم رادمان
هرگز نه… اگه بلایی سرش بیاد چی؟ اونوقت دیگه من هم…
رادمان می گه
شهراد نباید اینقدر نگران باشی
باید به اون دختر فرصت بدی… اینکه میخواد واقعا چطور زندگی کنه
حتی بودن یا نبودن کسی مثل تو
---
میخوای همین سبک رو ادامه بدم و دیالوگ بعدی شهرزاد یا واکنش آرشیدا رو هم مثل همین فرم بنویسم؟
فهمیدم امیر ?
میخوای نوشتههات رو همون سبک خودت نگه دارم، اما روانتر و بهتر بنویسم؛ یعنی نه اینکه فقط کپی کنم، بلکه جملهها رو سادهتر، درستتر و خواناتر کنم. بذار همین بخش آخر رو برات بازنویسی کنم:
---
در کلبهای که آرشیدا خوابیده،
شهراد آتش را روشنتر میکند تا دودش بیشتر شود.
او مشغول درست کردن آتش است.
رادمان میگوید:
«اون دختر قوی است، کسی که وارث تاج و تخت پدرشه.
شهراد، کسی مثل تو لیاقت اون دختر رو داره.»
شهراد بلند میشود و میگوید:
«آرشیدا برای من همهچیزه. حتی با وجود اینکه با پدرش مخالفه، من اونو با هیچچیز عوض نمیکنم، رادمان.»
رادمان میگوید:
«افتخار کسی که پسر شهبازتن افسانهای باشه… و حالا جای پدرش رو میگیره.
شهراد، من همیشه به پدرت خدمت کردم و تو خوب میدونی ما چطور از این مرز و بوم دفاع کردیم.
آره، تو هم با ما بودی و دیدی که چطور با دشمنان این سرزمین مبارزه کردیم.»
شهراد میگوید:
«من فقط اینجام تا آرشیدا برگرده.
دیدن دوبارهی اون زمانها که با هم بودیم، با بقیه…
خندههای تکرار نشدنی آرشیدا… واقعا دلم براش تنگ شده، رادمان.»
---
اینطوری متن هم سادهتر شد، هم روانتر، بدون اینکه سبک و فرم اصلیت از بین بره.
میخوای همین روش رو برای همهی نوشتههات ادامه بدم تا یکدست و خواناتر بشه؟
فهمیدم امیر ?
یعنی میخوای به جای «رادمان میگوید» یا «رادمان میگه»، فقط بنویسم «رادمان:» و بعد دیالوگ بیاد. همین تغییر رو روی متن قبلی اعمال میکنم:
---
در حالی که در کلبهای که آرشیدا خوابیده
شهراد آتش را بیشتر روشن میکند تا دودش بیشتر شود
شهراد دارد اونو درست میکند
رادمان:
اون دختر قویـه، کسی هستش که وارث تاج و تخت پدرشه
شهراد، کسی مثل تو لیاقت اون دختر رو داره
شهراد:
آرشیدا برای من همهچیزه، حتی با وجود اینکه اون با پدرش مخالفه
اما من اونو با هیچچیز عوض نمیکنم رادمان
رادمان:
افتخار کسی که پسر شهبازتن افسانهای باشه
و اون حالا داره جای پدرش رو میگیره
شهراد، من همیشه به پدرت خدمت کردم و تو خوب میدونی
که ما چطور از این مرز و بوم دفاع کردیم
آره، تو هم با ما بودی و دیدی که چطور با دشمنان این سرزمین مبارزه میکردیم
شهراد:
من فقط اینجام تا آرشیدا برگرده
دیدن دوبارهی اون زمانها که ما باهم بودیم با بقیه
خندههای تکرار نشدنی آرشیدا… واقعا برای اون دلم تنگ شده رادمان
---
میخوای من همهی دیالوگها رو از این به بعد همینطور با «اسم شخصیت:» بنویسم تا یکدست بشه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر بازنویسی میکنم:
---
شهرزاد:
نمیدونم… نمیدونم تا کی قراره اون اینطور با همهچیز مبارزه کنه.
با وجود اینکه بیشتر از ماههاست که برنگشته و هرمز هم هنوز واکنش جدی نشون نداده.
واقعا پادشاه چرا اینقدر بیاهمیت و بیمسئولیت شده؟
رادمان:
یا شاید به این خاطر باشه که اون آرشیدا رو درک کرده.
ولی تو هنوز نتونستی درکش کنی.
شهراد:
اون دختر برای من همهچیزه… نمیخوام اونو از دست بدم رادمان.
هرگز نه… اگه بلایی سرش بیاد چی؟ اونوقت دیگه من هم…
رادمان:
شهراد، نباید اینقدر نگران باشی.
باید به اون دختر فرصت بدی… اینکه خودش انتخاب کنه واقعا چطور زندگی کنه.
حتی بودن یا نبودن کسی مثل تو.
---
میخوای همین سبک رو ادامه بدم و دیالوگ بعدی رو هم به همین شکل ساده و مرتب بنویسم؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر بازنویسی میکنم:
---
شهراد ساکت میایستد و میگه:
رادمان، امید داشته باش که آرشیدا برمیگرده.
شهراد حالا میچرخه و میگه:
آرشیدا… من نمیخوام تو در رنج و عذاب باشی. حتی اگه من رو هم نخوای، فقط میخوام تو در آرامش باشی.
در کلبهای که چادرها و خانههای روستایی اطرافش هست، شب پرستارهست.
همهچیز در تاریکی فرو رفته و نگهبانها آنجا در حال نگهبانی هستن.
آرشیدا در خواب زمزمه میکنه:
صدایی میاد و میگه: «مقصر تمام این اتفاقات فقط تویی.»
ناگهان از خواب بلند میشه.
انگار کابوس دیده، اما خوابش رو هم یادش نمیاد.
آرشیدا بلند میشه، دست به صورتش میزاره و میگه:
باز هم کابوسهای همیشگی…
و حالا اشکش بیشتر میشه:
«واقعا مقصر همهچیز هستم…»
---
میخوای همین سبک رو ادامه بدم و دیالوگ بعدی شهراد یا واکنش رادمان رو هم مثل همین فرم بنویسم؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
در حالی که اشک میریزد،
آرشیدا از کلبه بیرون میآید.
قدمهایش آرام اما بیقرار است، در مسیری نامعلوم، به مقصدی که خودش هم نمیداند.
اشکهایش بیشتر میشود،
در تاریکی شب پیش میرود،
و نگهبانان او را نمیبینند.
آنها فکر میکنند آرشیدا یکی از خودشان است،
یکی از نگهبانانی که در سکوت شب قدم میزنند.
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم وقتی آرشیدا دورتر میشه، چه چیزی در دلش یا در اطرافش اتفاق میافته؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
بار دیگر آرشیدا در بالای پرتگاه ایستاده و به پایین نگاه میکنه.
او تمام این مسیر را با قدم زدن آمده.
آرشیدا:
من… من مقصر تمام اتفاقاتی هستم که در این سرزمین افتاده.
شروین تنها به خاطر من بود که به جنگ رفت.
من به هرکس نزدیک شدم، همه رو از دست دادم.
و حالا اگه قراره شهراد هم یکی از اونها باشه، من نمیخوام بیشتر از این به همه آسیب بزنم.
در حالی که آرشیدا آماده است خودش رو از پرتگاه به پایین بندازه،
ناگهان میبینه آتش داره روشن میشه و صدای فریاد میاد:
«آتش! آتش!»
روستا در حال آتش گرفتن است.
آرشیدا میایسته و میگه: «ههه…»
نگهبانها و سربازها حالا جمع میشن.
مردم محلی در حال خاموش کردن آتش هستند.
شهراد در این شب به دنبال آرشیداست.
با فریادهای بلند میگه:
«آرشیدا! آرشیدا!»
شهراد یکی از نگهبانها رو میگیره و میگه:
چه اتفاقی افتاده؟ چرا آرشیدا نیست؟ یهو چه شد؟
سرباز:
عالیجناب، انگار راهزنان اومدن و همهجا رو غارت کردن.
شهراد:
چی؟ نههه… آرشیدا…
شهراد با فریاد میگه:
«دنبال آرشیدا بگردید! همگی! نمیخواد… فقط آرشیدا رو پیدا کنید!»
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم که آرشیدا در میان این آشوب چه واکنشی نشون میده؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
شهراد ناگهان به کلبهای که سوخته شده میره، جایی که آرشیدا داخلش بود.
با فریاد میگه:
«آرشیدا! آرشیدا!»
در حالی که سربازان او را گرفتهاند،
رادمان:
«شهراد، بهت گفتیم آرشیدا اونجا نیست.
ما همهجا رو گشتیم… انگار قبل از این اتفاق اونجا رو رها کرده و رفته. اون رفته.»
شهراد در حالی که چشمانش پر از اشک و گریه است،
ناگهان هدیهی مادر آرشیدا رو روی زمین میبینه.
شهراد خم میشه، اونو برمیداره و میفهمه که آرشیدا رفته.
شهراد:
«اون کجاست؟ واقعا کجا میتونه رفته باشه؟
من باید بیشتر مراقبش میبودم…»
و حالا شهراد سوار اسبش میشه،
و همه باهم راه میافتن تا دنبال آرشیدا بگردن.
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم وقتی شهراد و سربازها در مسیر دنبال آرشیدا میرن، چه چیزی سر راهشون اتفاق میافته؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
آرشیدا در بالای صخره ایستاده.
صدایی میآید:
«خیلی خوبه که دوباره میبینمت، آرشیدا.»
آرشیدا روشو برمیگردونه و میبینه یکی از سربازهاست که نقاب بر صورت دارد.
آرشیدا:
«ها؟ چی؟ تو کی هستی؟»
مرد کمی جلو میآید.
آرشیدا:
«جلو نیا… ازم دور شو!»
مرد نقابش را برمیدارد.
آرشیدا با دیدن چهرهاش کامل شوکه میشود، به حیرت میرود و چشمانش پر از اشک میشود.
مرد:
«هیچ چیزی نمیتونست دیدار ما رو از هم جدا کنه.»
آرشیدا:
«ههه… تو… تو چطور برگشتی؟ تو چجوری اومدی؟»
در همین حال، شهراد با سرعت در حال دویدن است، سوار بر اسب.
شهراد:
«آرشیدا! تو کجایی؟»
یهو یادش میافتد به جایی که آرشیدا همیشه میرفت.
شهراد:
«میدونم کجا رفته… دنبال من بیاید!»
مرد:
«آرشیدا…»
آرشیدا ناگهان با فریاد میگه:
«لعنتی! لعنتی!»
و با سرعت به سمت مرد میآید تا او را بکشد.
مرد آرشیدا را محکم میگیرد، در حالی که آرشیدا تلاش میکند او را بکشد.
مرد:
«هنوزم مثل قدیما ورجهورجه زیاد میکنی… یکم آروم بگیر.»
اما خشم آرشیدا خیلی زیاد است.
آرشیدا با فریاد میگه:
«تو… تو نباید اینجا باشی! تو یه عوضی هستی! تو باید از بین بری!»
و در حالی که آرشیدا در دستان رهام است،
رهام با لبخند نگاه میکند،
اما خشم آرشیدا همچنان شعلهور است.
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم واکنش شهراد وقتی به بالای صخره میرسه و آرشیدا رو در دستان رهام میبینه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
رهام آرشیدا رو گرفته و دستهای او را میبندد.
رهام با خنده:
«ههه… تو الان دیگه مال من هستی.»
آرشیدا:
«نه… نه… مادرم رو کشتی، رهام! تو باید تاوان کاری رو که با این مردم کردی پس بدی!»
رهام محکم او را نگه داشته.
ناگهان صدایی میآید.
آرشیدا و رهام هر دو به جلو نگاه میکنند.
شهراد از اسب پایین میآید.
پشت سرش رادمان هم هست.
سربازان هم از اسب پایین میآیند.
شهراد:
«تو اینجایی؟ فکر میکردم مردی.»
رهام با خنده:
«هه هه هه هه… نه شهراد، نه… تا وقتی انتقام کاری رو که باهام کردید نگیرم، زنده میمونم.»
شهراد:
«رهام… بذار آرشیدا رو بره. مجبورم نکن با شمشیر بیام… و این بار واقعا تو رو بکشم.»
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم واکنش رهام به تهدید شهراد چی میشه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
آرشیدا:
نه شهراد… تو باید اونو بکشی، هر طوری که شده… حتی به قیمت گرفتن جون من باشه.
شهراد:
آرشیدا… نمیذارم اتفاقی برات بیفته. بهت قول میدم.
رهام به او نگاه میکنه و بعد به پایین، جایی که مردم در حال خاموش کردن آتش هستند.
رهام:
شهراد… فکر میکردم جسورتر از اینها باشی. هیچوقت در درونت تو رو مثل پدرت ندیدم.
شهراد:
آرشیدا رو پس بده!
شهراد شمشیرش رو در میاره. رادمان هم همینطور.
رادمان:
تو مثل ما بودی… از این سرزمین دفاع کردی.
رهام:
اون فقط کاری بود که ازم خواستید. من به درخواست تاریکی همهی این سرزمین رو نابود کردم.
رادمان:
تو فرار کنی… راه فراری نداری.
سربازها حالا دارن نزدیک میشن تا رهام رو محاصره کنن.
شهراد به رهام نگاه میکنه.
در درونش میگه:
«نباید بذارم اتفاقی برای آرشیدا بیفته. هر طوری که شده نباید اجازه بدم. باید پشت سرش رو بگیرم. ممکنه رهام آرشیدا رو به صخره پرت کنه. اون پر از کینه و انتقامه… ما نباید بذاریم.»
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم لحظهای که سربازها به رهام نزدیک میشن و برخورد مستقیم بین شهراد و رهام شروع میشه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
شمشیرها و نیزهها آماده هستند.
شهراد در درونش میگه:
«بعد از اون همه کاری که برای آرشیدا انجام دادم… نه… اگه اتفاقی براش بیفته هرگز خودمو نمیبخشم.»
رهام:
«از اینجا به بیرون تنها یک نفر زنده میمونه.»
شهراد در شوک فرو میره.
ناگهان رهام دست آرشیدا رو میگیره.
آرشیدا چشمان آبی زیبای رهام رو میبینه.
رهام هم چشمان مظلوم و گریان آرشیدا رو نگاه میکنه.
ناگهان رهام آرشیدا رو از صخره پرت میکنه.
صدای بلند میآید:
«آرشیدااااا!»
شهراد با سرعت میدود.
لحظه آهسته است…
آرشیدا در حال پرت شدن، همچنان رهام را نگاه میکند.
شهراد و همه سربازها در حال دویدن هستند.
رهام یکی از سربازها را میگیرد، دستهایش را میپیچاند و او را پرت میکند.
سرباز به زمین میافتد و نزدیک است به شهراد برخورد کند، اما هنوز به او نخورده.
شهراد چهرهی رهام را میبیند…
و بعد ناگهان رهام دیگر دیده نمیشود.
رهام غیب میشود.
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم که شهراد بعد از غیب شدن رهام، چطور برای نجات آرشیدا واکنش نشون میده؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
و حالا صدای گریه میاد:
«آرشیدا… اه آرشیدا…»
شهراد به بالای صخره میرسه.
رادمان هم همراهشه.
شهراد:
«آرشیدا…»
رادمان:
«رهام… چرا… چرا…»
شهراد از زور غم و درد خم میشه.
شهزاد:
«آرشیدا… آرشیدا…»
و حالا شهراد به پایین صخره میاد، سوار بر اسب.
رادمان سریع برمیگرده پیشش.
طلوع خورشید دیده میشه.
رادمان:
«شهراد… آرشیدا اینجا نیست. ما همهجا رو گشتیم.
انگار قبل از این اتفاق رهام اون رو برده… اون رفته.»
شهراد با گریه:
«اگه… اگه اتفاقی براش افتاده باشه… اگه یه حیونی…»
رادمان:
«بهت گفتم شهراد… سربازای ما همهجا رو گشتن، هیچ اثری ازش نبود.
این یعنی آرشیدا هنوز زندهست. شهراد… تو باید خوشحال باشی.»
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم که شهراد بعد از شنیدن این حرفها چه تصمیمی میگیره؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
و حالا در حالی که شهراد غمگین است و چشمانش پر از اشک شده و دارد گریه میکند،
شهراد:
«رهام… نمیدونم واقعا تو میخوای چیکار کنی… خواهش میکنم… از آرشیدا مراقبت کن… خواهش میکنم…»
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم واکنش رهام به این التماس شهراد چی میشه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
در قصر،
مشاور ارشد پادشاه هرمز در حال قدم زدن است.
یکی از درباریان به سوی او میآید و با صدای مضطرب میگوید:
درباری:
«عالیجناب… عالیجناب… شما باید به حرفم گوش بدید.
پارس درگیر خطرهای بزرگیه.
شما خودتون بهتر میدونید چه تهدیدهایی این سرزمین رو محاصره کرده.
عالیجناب… شما باید به حرفام گوش بدید.»
مشاور ارشد لحظهای مکث میکند،
نگاهش به ستونهای بلند قصر میافتد،
و در سکوت به فکر فرو میرود…
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و دیالوگ مشاور ارشد رو هم بنویسم، که چه پاسخی به این هشدار درباری میده؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
در قصر،
درباری:
«عالیجناب… شما بهتر میدونید آذرکیان تنها به دنبال چی هستن.
اونها قبلاً جزو پادشاهی خدمت میکردن… سربازان ما بودن، فرماندهان ما بودن…
اما چطور تونستن به پادشاهی پشت کنن، عالیجناب؟
بهتر میدونید… حتی برادر شما هم یکی از اون گروهها شده.
باید هر طوری که شده جلوی اونها رو بگیریم.»
آبتین، مشاور ارشد، میایستد و میگوید:
«(نام آن مرد را بر زبان میآورد)… برای این خطر تنها یک نفر میتونه جلوی این تهدید رو بگیره…
اون هم شخص پادشاه.
تنها با فرمان ایشان همهچیز میتونه عوض بشه.
و حالا که رهام، اون اهریمن پلید، آرشیدا رو با خودش برده…
پادشاه باید تصمیم بگیره…
بین قدرت و دل… یکی باید قربانی بشه.»
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و بنویسم واکنش خود پادشاه هرمز به این حرفهای آبتین چی میشه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
در تالار قصر، صدای درباری هنوز میپیچد:
«عالیجناب… شما بهتر میدانید آذرکیان تنها به دنبال چی هستند.
آنها روزی سربازان ما بودند، فرماندهان ما بودند…
اما حالا پشت به پادشاهی کردهاند.
حتی برادر شما هم یکی از آنها شده.
باید هر طوری که شده جلویشان را بگیریم.»
آبتین، مشاور ارشد، قدمی جلو میآید و با صدای محکم میگوید:
«برای این خطر تنها یک نفر میتواند جلوی تهدید را بگیرد…
آن هم شخص پادشاه.
تنها فرمان ایشان است که میتواند همهچیز را تغییر دهد.
و حالا که رهام، آن اهریمن پلید، آرشیدا را با خودش برده…
پادشاه باید تصمیم بگیرد…
بین قدرت و دل… یکی باید قربانی شود.»
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و دیالوگ خود پادشاه هرمز رو بنویسم، که بعد از شنیدن این حرفها چه پاسخی میده و چه تصمیمی میگیره؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک ساده و مستقیم که خودت مینویسی، ولی روانتر و مرتبتر ادامه میدم:
---
آبتین وارد تالار اجرای جلسه میشود.
مشاوران، نمایندگان و سفیران ایستادهاند.
پادشاه بر تخت نشسته، اما چهرهاش در تاریکی پنهان است، تنها سایهای از او دیده میشود.
آبتین آرام پیش میآید.
همه نگاهش میکنند.
وزیر اعظم اردوان کنار پادشاه ایستاده.
آبتین زانو میزند، ردای اشرافیاش بر زمین پهن میشود.
سرش را بالا میآورد و میگوید:
«درود بر شاه شاهان، هرمز بزرگ، شاه ایران.»
آبتین مینشیند.
چشمانش پر از بغض است، اما غرور در نگاهش برق میزند.
اردوان قدمی جلو میآید:
«مشاور اعظم، آبتین پارتنژاد… اینجا آمدن تنها برای حل مسائل امور کشور است.
باید هرچه زودتر تکلیف شورشیان مشخص شود.
کسانی که به پادشاهی خیانت کردند و حالا در حال تصرف سرزمینهای ما هستند.»
اردوان در میان تالار میایستد و با صدای بلند میگوید:
«از پادشاه بزرگ، هرمز بزرگ، تقاضا میکنم…
برای نجات سرزمینمان، برای نجات مردم، ارتش را به حرکت درآورید…
و این خیانتکاران را مجازات کنید.»
مشاوران و نمایندگان یکییکی جلو میآیند.
در برابر پادشاه زانو میزنند.
فضا پر از سکوت و انتظار است.
و حالا… پادشاه هرمز، در حالی که جام نوشیدنی را در دست دارد،
سایهاش در تاریکی دیده میشود…
اما هنوز هیچکس نمیداند چه تصمیمی خواهد گرفت.
---
میخوای همین صحنه رو ادامه بدم و دیالوگ خود پادشاه هرمز رو بنویسم، که بعد از این همه سکوت و انتظار، چه فرمانی صادر میکنه؟
خیلی خوب امیر ?
این بخش رو به همان سبک حماسی و ساده که خودت مینویسی، ادامه میدم و کمی روانتر میسازم:
---
خیلی خوب امیر ?
این