فصل اول: سایه ای در ازدحام
بارون نرمی میبارید. آسفالت خیسی که نور چراغ های ایستگاه رو منعکس میکرد، مثل تن خسته ی شهری بود که
سالهاست نخوابیده.
یونس، با یه کوله ی پاره روی دوشش، از اتوبوس پیاده شد. کاپشن کهنه ش تا زانوهاش می اومد، و موهای بلندش زیر
کاله بافتنی قهوه ای بیرون زده بودن.
هیچکس اونجا منتظرش نبود.
هیچکس هیچوقت منتظر من نبوده."
این فکر مثل یه سیگار نسوخته ته دلش خاکستر میشد. قدم زد سمت ایستگاه تاکسی. فقط چند نفر دیگه هم بودن.
یه زن با بچه، یه پیرمرد خوابآلود، و یه پسر جوون که دائم با موبایلش ور میرفت.
یونس دنبال آدرسی نبود. فقط باید میرفت جایی، هرجایی که بشه امشب رو زنده موند. توی دفترچه ی کوچیکی که ته
کوله ش بود، شماره ی یه خوابگاه کارگری نوشته شده بود. مردی که تو اتوبوس کنارش نشسته بود، داده بود. گفته بود
اونجا ارزونه، آدم حسابی هم پیدا میشه.
شهر، برای یونس غریبه بود. ولی نه اونقدر که نترسه.
ترس دیگه براش چیز جدیدی نبود.
اونقدری درد کشیده بود که فقط بتونه با درد جدید کنار بیاد، نه فرار کنه.
خوابگاه بوی نم و عرق میداد. تخت های فلزی دوطبقه، نور زرد و ضعیف لامپ، و مردایی که یا خسته بودن شب اول، بدون حرفی خوابید. چشم هاش بسته بود اما ذهنش بیدار.
از الی پلک هاش گذشته ی لعنتی دوباره برگشته بود.
تصویر پدرش، با کمربندی در دست.
صدای مادرش که نمیخواست بشنوه.
یه خونه سرد که فقط دیوار داشت، نه سقف... نه آغوش.
فردا صبح، یونس رفت دنبال کار. از باربری شروع کرد. کسی باهاش حرف نمیزد. اونم نیاز نداشت کسی باهاش حرف
بزنه.
جعبه ها رو بلند میکرد، عرق میریخت، شب میخوابید.
روزش بیصدا بود. شبش، پر از فکرهایی که میخواست دفنشون کنه.
یه روز وسط بار زدن، یه پسر بهش نزدیک شد.
موهای ژلزده، تیپ تمیز، لبخند سرزنده. گفت:
— »اسم من امیره. خیلی خسته به نظر میای.«
یونس نگاهش کرد. بدون هیچ حسی. فقط گفت:
— »خسته م.«
امیر خندید.
— »خب منم همینطور. ولی خستگی دو نفری بهتره.«
اون روز گذشت. یونس باز هم زیاد چیزی نگفت، ولی اسم امیر توی ذهنش موند.
چند روز بعد، دوباره همو دیدن. امیر هی سر صحبت رو باز میکرد. درباره ی شهر، آدمها، زندگی.
یونس آرومآروم پذیرفت حرف بزنه. ولی ته دلش یه چیزی میگفت:
"هیچکس بیدلیل مهربون نیست."
چند هفته گذشت. کارش ثابت شد. شبها توی خوابگاه بود، روزها بار میبرد.
زندگیش مثل یه خط صاف و بیروح جلو میرفت.
تا اینکه یه شب امیر اومد جلو و گفت:
ه دربیای.«
— »بیا امشب یه کم بریم مهمونی. چند نفرن، موزیک، حرف، خنده. فقط یه شب، از این دنیای ُگ
یونس تردید کرد.
— »اهل این چیزا نیستم.«
امیر اصرار کرد.
— »اهل بودن نمیخواد. فقط بیا نگاه کن. قول میدم اگه بد بود، دیگه هیچوقت نگم بیا.«
رفت. با دل سنگین. با نگاهی که هنوز دنبال درد خودش بود نه شادی دیگران.
نهایتًا
مهمونی توی یه خونه ی بزرگ برگزار میشد. چراغهای رنگی، موزیک بلند، صدای خنده های بیروح. یونس ته سالن ایستاده بود. دست توی جیب، بیحرکت. امیر بین جمع میچرخید. با همه حرف میزد. یونس اما
دنبال فرار میگشت.
تا اینکه دیدش.
یه دختر، ته سالن، نشسته بود کنار دیوار. نه میخندید، نه نگاه میکرد. ولی نگاهش یونس رو کشید.
چشمهاش، خالی نبود. پر از یه چیزی بود که یونس نمیفهمید. فقط حس کرد یه چیزی توی دلش تکون خورد.
برای چند ثانیه به هم زل زدن. بدون حرف.
بدون حتی لبخند.
یه لحظهی کوتاه که سنگینی چند سال رو از شونهی یونس برداشت.
ولی فقط برای یه لحظه.
اون شب با امیر برگشت. چیزی نگفت. امیر هم چیزی نپرسید.
اما از اون شب، یونس فرق کرده بود.
تو ذهنش فقط یه تصویر مونده بود:
دختری که حتی اسمش رو نمیدونست.
ولی انگار بخشی از گذشتهشو نجات داده بود... یا شاید بخشی از آیندهشو دزدیده بود.
پایان فصل اول.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ