همیشه برایم سؤال بود که جهان خوکها چه شکلی است.تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم خودم بروم و با چشمانم ببینم.
وقتی رسیدم، اولین چیزی که به چشمم خورد، نبود مرز بود.
هیچ خطی نبود.هیچ جداییای.
انگار زمین ادامهی خودش بود تا بینهایت.
خاکش سیاه بود؛ بوی تعفن میداد.
قدم که رویش گذاشتم، هوا سنگین شد و بوی گند بالا زد.
قبرهای بیشماری دیده میشد، بیهیچ نظم و فاصلهای.
از جویهای خیابان خون روان بود.
آسمان قرمز بود و هر چند دقیقه، قلبی از خوک از آسمان سقوط میکرد.
هر بار هم با صدایی خفه و سنگین، زمین میلرزید.
خوکها با چهرههای کریهشان، با لحن نرم و شیرین حرف میزدند.
حرفهای قشنگ، اما تهشان بوی دروغ میداد.
به راه رفتن ادامه دادم تا به جایی عجیب رسیدم.
روبهرویم انبوهی از سکهها جمع شده بود.
برق میزدند، اما حس خوبی نداشتند.
کمی که کنارشان زدم، کاغذی روی زمین دیدم.
روی آن فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«ارزش».
سرم را بالا آوردم.
گربهها را دیدم، هرکدام با یک ماشینحساب در دست.
با دقت عددها را میزدند، بیآنکه به اطرافشان نگاه بیندازند.
با خودم گفتم:
مگر گربه هم ماشین حساب دستش میگیرد؟
باد مرده ای از روی قبرها رد میشد.
هنوز صدای تقتق ماشینحسابها میآمد.
در پایان سفرم تنها یک چیز فهمیدم:
در جهان خوکها، درست و غلط معنا ندارد.
هر چیزی که مُد شود، نامش حقیقت است و این آغاز چرخه ایست که بیوقفه میچرخد و میبلعد…