روزی روزگاری پسری بود به اسم محمدجواد، محمدجواد به یک دختر که بغل دستی اش بود علاقه داشت ولی خجالت میکشید حس خود را به ان دختر بگوید روزی یک دختر اشرافی پولدار که از همه زهره چشم میگرفت و با نفوذ بود به ان دختر که اسمش میموسا بود ازار رساند و عذیتش کرد محمدجواد برای دفاع از میموسا به دختر پولدار سیلی محکمی میزند و وقتی مدیران مدرسه میفهمند به محمد جواد میگویند که اخراج است و فردا باید از مدرسه برود محمدجواد و میموسا باهم اشنا میشن و اولین کسی که کتاب های محمد جواد را خواند میموسا بود فردای ان روز،روز خداحافظی محمد جواد و میموسا از هم بود میموسا به محمد جواد گفت من هیچوقت تو را فراموش نمیکنم محمد جواد گفت منم ادامه دارد...