سلام من آرسا هستم دختری 15 ساله که عاشق کتاب خواندن و داستان های باستانی و رازآلود هستم البته من می دانم که داستان ها واقعیت داند و راز های پنهانی در پشت خود دارند خانواده ام انسان های معمولی هستند مادرم که همیشه نگران مضطرب است و تکه کلامش آرسا مراقب باش - آرسا کجا میری؟ -آرسا چیکار میکنی؟ و.....ولی پدرم کاملا متضاد او هست آرام ولی سخت گیر برادرم خب کلا سرش توی گوشی هست و بخاطر همین اطلاعاتی دقیق ازش ندارم به هر حال یکم از خودم بگم من آدمی هستم که همیشه دوست داشتم دنیای واقعی را با دنیای داستان ها یکی کنم و موجودات عجیب را ببینم به زبان ساده من کسی هستم که مثل دیوانه ها عاشق ترسم و ازش لذت می برم همانطور که هیچ کدام از شما انتظار ندارین من امروز می خواهم که یکی از بزرگ ترین تصمیم های زندگیم رو بکنم تا قبل از امروز فکر میکردم بزرگترین تصمیم زندگیم وقتی است که دارم شغلم را انتخاب می کنم ولی الان بزرگترین لحظه لحظه ای است که دارم خودم را برای تا پای مرگ رفتن آماده کنم بزن که بریم!
یک روز خسته کننده مثل همیشه بود داشتم کتاب میخواندم که صدای مادرم آمد آرسا چه کار میکنی
من که جرئت ندارم بگویم کتاب میخواندم پس تصمیم می گیرم بگویم من در میخواندم
مادرم که می داند من هیچ وقت در نمی خوانم گفت: برو اتاقت را تمیز کن ولی من اتاقم تمیز است
پس انباری را تمیز کن من هم که نمی توانستم مخالفت کنم با اعتراض گفتم باشه ولی بیشتر بخاطر این بود که انباری ترسناکی داشتیم و من می توانستم چیز های عجیبی را کشف کنم و یا داستان های باحالی که پدربزرگم د نوجوانی میخواند را کش بروم وقتی می خواستم در انبار را باز کنم در شکست و صدای غر زدن مادرم که می گفت تو یک دست و پا چلفتی هستی که از انجام هیچ کاری بر نمی آیی حالا با این وضع می خواهی دور دنیا سفر کنی یا داستان بنویسی تو حتی لیاقت درس خواندنم نداری با شنیدن این حرف ها عصبی شدم و وارد انبار شدم در حالی که غمگین بودم چشمم به یک نقشه خورد نقشه ای کهنه که آشنا بود برام نظرم را جلب کرد نقشه را برداشتم و باز کردم اولش بنظرم برایم مسخره آمد ولی ناگهان متن کنارش که نوشته بود «راه برگشتی نیست» نظرم را جلب کرد ناگهان یاد کتاب هایی که خوانده بودم افتادم که هر کدام در یک مکان بودند در نقشه هم در دور هر مکان با یه دایره خط کشیده بود
نقشه ای که انگار کسی که آن را کشیده ترسیده بود و خط ها لرزان و موجی کرده در جایی از نقشه یک قسمت پرنگ بود که انگار نویسنده میخواست که آن قسمت تو چشم باشد خیلی عصبی بود و تصمیممم را گرفتم و رفتم به اتاقم مادرم که پشت سرم داد می زد کجا می روی اول تمییز کن ولی من بدون حتی یک توجه به اتاقم رفتم و در را هم بستم کوله پشتی ام را بستم و گرسنه خوابیدم صبح شده بود استرس داشتم ولی یک جوری هم ذوق داشتم کوله ام را برداشتم و از اتاقم بیرون آمدم از پله ها پایین امدم و در را باز کردم که بروم که مادرم گفت: کجا می روی؟ لبخندی زدم و فرار کردم مادرم هم به دنبال من که چرا و کجا می روی؟ ولی من استعداد زیادی در ورزش دارم و سرعتم زیاد است در همان حال یک قایق دیدم و زود پریدم مادرم عقب مانده بود ولی من نمی توانستم قایق را هل دهم داشتم کمی هل می دادم که ناگهان صدایی آمد کمکم کن یک پسر بود که داشت فرار میکرد و پدرش پشت سرش داد میزد بی عرضه وایسا نمی دانم چرا ولی دلم خواست کمکش کنم و آن هم پرید داخل قایق با هم قایق را هل دادیم و به راه افتادیم تا مدتی که از شهر دور شویم ساکت بودیم ولی بعد که خیالمان راحت شده بود پرسیدم: اسمت چیست؟ پسر با غرور پیش پاسخ داد: نیواد زود گفتم من هم آرسا هستم خوشبختم ولی ان چیزی نگفت من گفتم پس تو هم فراری هستی؟ نیواد چشم غره رفت و رک پاسخ داد به تو چه!
در آن لحظه بود که فهمیدم قرار نیست یک سفر آرام داشته باشم واقعا نا امیدانه بود
در آن جو خجالت آور که داشتم از خجالت آب میشدم ناگهان صدایی آمد و سایه ای از آب رد شد آرام آب دهانم را قورت دادم به زور رفت پایین منی که از ترس خوشم می آمد ولی این حال و هوا را دوست نداشتم نیواد که داشت به خودش می لرزید گفت:چیزی نیست حتما ماهی بود
ولی من که یک ادم خرافاتی بودم گفتم شاید هم نگهبان های آب های فراموش شده باشد نیواد با تعجب گفت دیوانه ای؟
شروع کردم به توضیح دادن
سال ها پیش مردم منطقه ای دور افتاده در کنار رود های مه آلود و دریاچه های عمیق زندگی می کردند این مردم که بیشتر کشاورز و ماهی گیر بودند باور داشتند که برخی اب ها نگهبان هایی دارند که محافظ راز های جهان اند این نگهبانان موجوداتی نیمه شفاف و اسرار امیز بودند فقط کسانی را می بینند قلبشان پاک و پر از کنجکاوی است افسانه ها میگویند که اگر کسی با نیت خودخواهانه ای وارد این رود خانه شود نگهبانان اجازه ی ورود نمی دهند و فرد را در آب مه آلود گم می کنند مردم معتقد بودند که این یک خرافه است ولی من از صمیم قلب مطمئن بودم که وجود دارد ولی خب نیواد هم جزء کسانی بود که اعتقاد نداشت و داشت با من مثل دیونه هام رفتار میکرد
نیواد به پشت سرم خیره شده بود و داشت به خودش می ارزید با تعجب گفتم:چه شده هنوز هیچی نشده ترسیده ای؟
دیدم هنوز جوابی نداده خواستم پشت سرم را نگاه کنم که چیزی نیواد را کشید سمت آب و نیواد افتاد درآب همان لحظه پریدم تو بدون اینکه حتی فکر کنم من شما بلد نیستم. داشتم غرق میشدم چشمانم بسته میشد.
به خانوادهام فکر میکردم میخواستم گریه کنم ولی از ترس نمی توانستم به رویا فروو رفتم به رویایی اینکه اسمم را در همه کتاب ها میبینم همانها لحظه یکی مرا از آب کشید بیرون نیواد بود روی این را خراب کرده بود ولی نمی دانم چرا نمی توانستم چشم ازش بردارم
فکر کنم این همان احساس عشق است همان لحظه هر دو در سکوت فرو رفتیم جو خیلی خجالت آوری بود جوری که میخواستم دوباره بپرسم به آب ولی فهمیدم که عشق من به نیواد در همان لحظه شروع شد و من برای لحظه احساس میکردم که من چقدر خوش شانسم که با او برخورد کرده بود در حال فکر بودیم که ناگهان هر دو دوستانمان نگاه کردیم دوستانمان به هم قفل شده بود نیواد زود دستش را کشید و گفت فقط مایه یه دردسری!