یک روز پاییزی، بعد از کلاسهای خستهکننده دانشگاه، با پدرم در راه برگشت به خانه بودیم. خیابان خلوت بود و نور زرد آفتاب از لابهلای شاخههای درختان روی شیشه پراید میرقصید. پدرم جلوی یک مغازه لوازم یدکی ترمز کرد تا چیزی بخرد. پیاده شد و در را محکم بست.
من در سکوت، روی صندلی شاگرد نشسته بودم و بیحوصله اطراف را نگاه میکردم. آنطرف خیابان، یک پیکان سفید درست روبهرویم پارک کرده بود. پشت فرمانش یک پسر جوان با موهای خیلی کوتاه، تقریباً تراشیده، نشسته بود. مستقیم به چشمهایم خیره شده بود. حس غریبی داشتم، سریع نگاهم را برگرداندم تا ببینم پدرم برگشته یا نه.
کمتر از چند ثانیه بعد دوباره به سمت پیکان نگاه کردم... و شوکه شدم. پسر ناپدید شده بود. حالا پشت فرمان یک دختر نشسته بود؛ لاغر، با شال مشکی، صورتی گرفته و چشمهایی پر از بغض. او هم مستقیم به من نگاه میکرد، اما اینبار با غم و خشم درهمآمیخته. بدون اینکه پلک بزند، در ماشین را باز کرد و آرام پیاده شد. از کنار ماشین گذشت و در پیادهرو دور شد...
دهانم از تعجب باز مانده بود. سعی میکردم برای آنچه دیده بودم توضیحی پیدا کنم. شاید اشتباه کرده بودم؟ شاید خیال بود؟ اما تصویرش آنقدر واضح و واقعی بود که حتی بعد از سالها، هنوز یادم هست.
مدتی بعد، در ویدیویی از یک یوتیوبر شنیدم که از موجوداتی به نام «شیپ شیفتر» حرف میزد — موجوداتی که میتوانند شکل خود را تغییر دهند و از هیئتی به هیئت دیگر دربیایند. همانجا فهمیدم داستانم منحصر به من نبوده؛ کسان دیگری هم تجربهای مشابه داشتند... و من هنوز مطمئن نیستم آن روز، دقیقاً چه دیدم.